دیشب ساعت ۳ اینا بود که دیدم دیگه نمیتونم پای لپ تاپ بشینم و فتم مسواک زدم و اومدم بخابم. دولینگو رو چک کردم و دیدم نفر شیشمم. یکی دوتا راند باز تو هر درسی جلو رفتم و کوییز کورسمم با گوشی انجام دادم و بعد خابیدم.
ساعت ۹ بیدار شدم و دیدم شدم نفر دهم و اونا که دیشب امتیازشون هزار و صد اینا بود شدن دوهزار و سیصد :/ و اونی هم که بعد از من بود داشت تند تند امتیاز میگرفت و دیگه اگه از اونم عقب می افتادم باز حذف میشدم از لیگ :/ این سومین باره میام تو لیگ آمیتیس دولینگو و همین جوری میشه و یهویی میبینم از نفر چهارم شدم دهم. از نفر دهم به بعد هم حذف میشن از لیگ و بر میگردن به مرحله قبل.
واقعن مسخره شده این قضیه لیگ تو دولینگو. دیگه دیدم دو ساعت مونده فقط و مجبوری نشستم هی آلمانی خوندم. تا امتیازم شد ۲۵۰۰ تا و باز نفر پنجم شدم.
همین خودش نزدیک یک ساعت و نیم طول کشید.
بعدش یکی از مقاله های کورس رو که درباره اصول گشتالتی برای هایراکی طراحی پیج بود رو خوندم. هایراکی هم ینی سلسله مراتب مثلن. یعنی مثلن اون اولویت بندی و ترتیبی که باید رعایت کنی تو چیدمان صفحه که یوزر بفهمه الان چی مهمه و در عین حال بدون این که بفهمه تشویقشم بکنی که کال تو اکشن ها رو تاچ کنه. مثلن سابسکرایب کنه یا دکمه خرید و فالو و اینا رو بزنه.
چرت بود یکم مقاله اش. ینی خب من خودم همه اینا رو میدونم دیگه بعد از ده سال دیزاین. ولی باز دلم نمیاد نخونده رد بشم از مقاله هاش و هر چی رو میگه برای اطلاعات بیشتر خوبه بخونین من میرم میخونم و نت هم برمیدارم و بوکمارکم میکنمش که بعدن باز بتونم برگردم بهش.
بعد اینا که تموم شد تازه تلگرام و اینستا و توییترمو چک کردم که خبری هم نبود. نوتیفا رو صفر کردم و تو تلگرام دیدم اون پسر آتش نشانه بهم پیام داده باز.
یادم نیست واقعن کی، ولی فک کنم چار پنج سال پیش بود تو اینستا فالو کرد منو. چون من اون موقع یه پسر آتش نشانه رو فالو میکردم که دوست بودیم با هم. فک کنم طبق الگوریتم اینستا و ساجست هایی که میده چندتا از دوستای اونم اومدن منو فالو کردن. من ولی هیچ کدومشونو فالو بک نکردم. بعد واقعن یادم نیست اصن این چجوری تو تلگرامم بود ولی با هم حرف زده بودیم قبلن. حرف معمولی. در حد تبریک عید و اینا. بعد حدود دوسال هم از آخرین پیامش میگذشت که یه ماه پیش بهم پیام داد سلام خوبی؟ منم جواب دادم سلام خوبم تو خوبی؟ و دیگه جواب نداد تا هفته پیش. باز دوباره اون روزم نوشته بود سلام خوبی؟ منم براش نوشتم خوبم ولی کاش دوماه یه بار نیای سلام کنی بری چون نمیفهمم منظورت چیه.
بعد فرداش دیدم تو واتس اپ پیام داده :/ نمیدونستم شماره مم داره. بعد اونجا گفته بود چرا اکانتت عکس نداره؟ گفتم عکس داره ولی چون شماره تو رو سیو نکردم عکسمو نمی بینی. گفت ا پس سیو کن شماره مو. گفتم باشه.
بعد گفت از کلمه باشه بدم میاد! :/// و چنتا ایموجی عصبانی هم فرستاد. منم نوشتم برام اهمیتی نداره واقعن. گفت چی اهمیت نداره؟ گفتم این که بدت بیاد یا خوشت بیاد.
گفت ا ینی چی؟ گفتم یعنی همین.
گفت باشه پس من دیگه پیام نمیدم که مزاحم نباشم. گفتم آره. بهتره اینجوری.
واقعن نمیدونم فاز مردم چیه. بعد میخاستم بلاکش کنم. ولی گفتم ولش کن.
باز امروز دیدم تو تلگرام پیام داده من تو تلگرام دیر به دیر آنلاین میشم چون باید با وی پی ان بیام. تو چرا اونجوری گفتی بهم اون روز تو واتس اپ.
هنوز جوابشو ندادم. فکرم نکنم چیزی بگم.
بعد انقد اسکل و خنگ شدم حتا یادم نمیاد اصن چجوری من به این شماره مو دادم یا باهاش حرف زدم که این شده نتیجه اش. واقعن نمیدونم. ینی کلن برام مهم نیست و یادمه پسر خوب و مودبی هم بود اون موقع که تو اینستا فالو میکرد منو و یا همین جا پیام میداد. فقط یادمه یه بار گفت تو اهل مهمونی و اینا هستی؟ گفتم نه عیزم. من تنهایی رو دوس دارم. گفت من دوس دارم و میرم مهمونی و اینا. گفتم خب خوش بگذره. بعد گفت تو خونتون فلان جاست اوه اوه. از این دخترایی هستی که خرجشون بالاست!
من اصن اون موقع نفهمیدم منظورشو. بعدن دیدم از ایناییه که درگیر رابطه های چرند با دختراییه که میگن باید گوشی مو شارژ کنی چون باهاش به تو زنگ میزنم یا با تو چت میکنم. اینایی که وسایلشونو پسره باید براشون بخره و لباس و کفش و گوشی و فلان میخان.
دلم سوخت راستش براش. چون یه بار بهم گفت واسه این که استخدام شه تو آتش نشانی خیلی جر داده خودشو. فقط چون میخاسته یه شغل دولتی داشته باشه.مهندس بود خودش. مهندس برق فک کنم و بیرون از آتش نشانی هم کار میکرد و پروژه های بزرگ واسه شرکتا و برجا و اینا میگرفت.
در کل ینی پسر خوبی به نظر میومد ولی خب از اینایی بود که خیلی درگیر اینستاگرام و سبک زندگی آدمای اینستاگرامین. فک کنم بعدنم دیگه دوس دختر اینا پیدا کرد که به من پیام نداد. حتا تو اینستا هم آنفالو کرد. ولی حالا نمیدونم چی شده باز یادش افتاده به من پیام بده سلام احوال پرسی کنه.
دیروز با دوستم که آمریکاس حرف زدیم.ازش پرسیدم درسایی که این ترم برای یو آی یو ایکس دیزاین خوندین چیا بود و چجوری بود؟ بعد دیدم چقد همه سیلابس هاش مث همینایی بوده که گوگل داشت تو این کورسه. خیلی خوشال شدم :)) حتا یه عالمه چیز دیگه تو این کورس گوگل بود که دوستم گفت اصن ما بهش نپرداختیم در این حد و فقط در حد اشاره استادمون بهمون گفت و رد شدیم. تو چقد خوب بلدی اینا رو.
ولی این کار عملی آخرشون که طراحی اپ و پروتوتایپ و یوزابیلیتی تست و اینا بود خیلی خیلی مث کار من بود. بهش گفتم اون یوز ابیلیتی تست رو منم انجام دادم رو ۶ نفر. گفت ا؟ تو رو خدا بگو برا توام مردمی که بهشون میدادی تست کنن یه جاهای اشتباه یا جایی که گفته بودی اصن کار نمیکنه هنوز، کلیک میکردن:))))
گفتم آره. برا منم همین جوری بود. تازه من رو حالت لو فیدالیتی تست کردم و اصن هیچی به هیچی لینک نبود و خودم از قبل میگفتم بهشون که مثلن سرچ و لیبل و اینا کار نمیکنه ولی باز تا صفحه رو باز میکردن میزدن رو سرچ :)))
خلاصه یکمی این چیزا رو گفتیم و برام مشقایی که باید مینوشتن و نمره هایی که برا هر بخش بود رو فرستاد که من همون موقع اسکن مانند چک کردمش فقط و هنوز نرسیدم کاملن بررسی کنم ببینم چی به چی بوده.
بعد درباره این که تو آمریکا یه سری جوونا هستم که خیلی زود وارد بازار کار میشن و بعد تو چهل سالگی اینا میتونن خودشونو بازنشست کنن حرف زد و گفت حالا من تازه میخام اینترن شیپ بگیرم برم وارد بازار کار بشم :)))) گفتم بابا تو باز دو پله از من جلو تری. من تازه دارم تغییر فیلد میدم که بتونم کار پیدا کنم که بتونم مهاجرت کنم :))))
میخام امروز این هفته کورس رو تموم کنم دیگه و بقیه صفحه هامم طراحی کنم تو فیگما. تازه یعنی صفحه های یه بخش از اپ. اون بخشش که شخصی سازیه رو اصن هنوز بهش فکر نکردم. ۸۰ تا صفه فک کنم میشه. الان ۳۰ تا شو طراحی کردم تازه. هنوز انیمیت کردن و پروتوتایپش هم مونده.
ولی به هر حال خوشم میاد از این کار. از اون بخش یو ایکس ریسرچر بودن خیلی بیشتر هم خوشم اومد و میخام اصن برا همون اپلای کنم.
امروز رفتم دوز سوم واکسن کرونامو زدم. دیشب که داشتم میخابیدم یهویی دیدم اون دوست و همسایه مون که از مراکز واکسن اطراف خبر داره و موجودی ها و ساعت کارشونو اعلام میکنه تو واتس اپ استتوس گذاشته که یه جایی که خیلی به ما نزدیکه آسترازانکا آورده و برای دوز سه هم میزنه. دیگه همون موقع به داداشم گفتم بیا فردا بریم بزنیم.
آخه همه تو خونمون زده بودن ما دوتا مونده بودیم فقط. چون از اولین دوز با هم رفتیم. دیگه صب ساعت هفت اینا همه بیدار بودیم و صبونه خوردیم و حاضر شدیم و من و مامانم و داداشم با هم رفتیم. مامانمم وقت دکتر داشت و نزدیک همون مرکز واکسنم بود دیگه یه اسنپ گرفتم و با هم رفتیم.
تو مرکز واکسنم دو قسمت داشت و آقایون و خانوما جدا بودن و قسمت خانوما یه صف درازی داشت ولی قسمت مردونه دو سه نفر بودن و داداشمم زود نوبتش شد و بعدم خدافظی کرد و رفت.
من حدود یه ساعت اینا تو صف منتظر شدم. ولی خب یه دختر نازی هم بود اونجا که خیلی شک داشت که آسترازاکا بزنه یا سینوفارم و دیگه هی با من حرف میزد و میگفت تو میخای چی بزنی؟ من میترسم آخه از عوارضش و فلان.
دیگه یکم با هم حرف زدیم و از تجربیات کرونا گرفتنمون تعریف کردیم و این قسمتش بابت همین مکالمه زود گذشت ولی خب نزدیکای نوبتم که شده بود من یهو یادم افتاد کارت ملی مو نیاوردم!! آخه من تا چند ماه پیش همون کارت ملی قدیمی رو داشتم و تازه دو ماه پیش حدودن بلخره کار هوشمندم اومد و دیگه اصن یادم رفته بود بذارمش تو کیفم. حالا تو صفم همه کارت ملی و کارت واکسنشون دسشون بود. گفتم بذار برم زنگ بزنم به اون داداشم که خونه اس بره از روش برام عکس بگیره و بفرسته. حالا هرچی بهش میگفتم کجای کمدمه نمیتونست پیدا کنه. یعنی واقعن یه جای جلو چشم بود! و من مطمئن بودم همونجاس و حتا بهش گفتم پشت یه پاکت قرمز! میگفت نه نیست!!! دیگه منم گفتم ولش کن. یکم تو گوشیم گشتم ببینم عکس دارم ازش یا نه دیدم یه عکس نصفه نیمه دارم و گفتم حالا برم ببینم اصن واجبه کارت ملی یا نه.
از خانومه که نوبت میداد پرسیدم گفت نه مهم نیس.کارت واکس قبلی رو داری؟ گفتم آره. گفت باشه. شماره ملی تو حفظ باشی ام اوکیه.
بلخره نوبتمون شد و رفتیم تو و اون دختره باز تا دقیقه آخر از همه میپرسید چی زدین؟ من چی بزنم؟ آخرم همون سینوفارم رو زد برای دوز سوم. بعد خانومه ازش پرسید چند سالته؟ گفت ۲۶ و گفت نه نمیخاد آسترا بزنی همون سینوفارم بزن حالا خودتم مشکوکی. سنتم کمه. بعد که نوبت من شد خودم گفتم آسترا میخام گفت چند سالته عزیزم؟ گفتم سی و دو! یه نگاهی کرد و گفت باشه حالا مشخصاتتو بده اول! نمیدونم حالا چون کارت ملی باهام نبود اینجوری گفت یا چی. ولی به هرحال بعدش چیزی نگفت دیگه فقط گفت مایعات زیاد بخور اگرم تب کردی استامینوفن.
بعدش دیگه میخاستم برم داروخانه استامینوفن بگیرم گفتم برم ببینم مامانم کارش تموم شده یا نه. که دیدم هنوز تو نوبته و یه ده بیست دقیقه ای تو نوبت دکتر چشم بودیم و بعدشم باید میرفت برای ویزیت دیابت و دیگه من رفتم جواب آزمایششو گرفتم و حدود یک ساعتم اونجا نشستیم تا نوبتش شد. دیگه مامانم که رفت تو اتاق دکتر من رفتم داروخانه و از شانسمم جلوم یه پسره بود که کلی مکمل میخاست و خیلی ام فروشنده این قسمت داروهای بی نسخه شون کند بود.
از اون طرف دستگاه کارت خان و هوشمندشونم کند بود. خلاصه کلی طول کشید تا من دوتا ورق استامینوفن بگیرم مامانمم اومد و داروهایی که دکترش نوشته بودو میخاست. منم نسخه رو دادم پذیرش و خیلی طول کشید تا صدامون کرد که فیش پرداختو بگیریم و بعد که من رفتم پرداخت کردم و داروها رو داد من دیدم یه عالمه قرصه! در حالی که مامان من آمپول برای تقویت مو و ناخن گرفته بود. حالا خودم داشتم بررسی میکردم یهو دیدم دوباره اسم مامانمو خوند و گفتم بله؟ گفت دوتا نسخه داشتی؟ گفتم نه! بعد داروها رو دادم بهش و گفتم اصن درست دادین اینا رو؟ نگا کرد و دید نه داروی یکی دیگه بوده ولی روی فیشش اسم مامان منو زده بودن! دیگه اونا رو صدا زد و فک کنم ترکمن یا مشهدی بودن. به آقاهه گفت شما برو پولی که این خانوم داده رو براش کارت به کارت کن بعد بیا من دارو تو میدم و به منم فیش داد و گفت برو دوباره پرداخت کن.
حالا باز جلو دستگاهش یه خانومه اومده بود و بلد نبود با دستگاهه کار کنه. دستگاهشون یه قسمت بارکد خان داره که میشه بارکد نسخه رو بگیری و برات بیاره رو صفحه پرداخت ولی همیشه خرابه و مردمم نمیدونن و هی الکی به هم میگن فیشتو بگیر جلو بارکد خان. من خودمم داشتم پرداخت میکردم یه آقایی از پشت سرم هی بلند بلند بهم میگفت حالا اینو بزن! حالا تایید کن! حالا نسخه رو بگیر زیر بارکد خان. منم میدونستم خرابه ولی چون دیدم انقد پرروعه و حواسش به کار منه منم همون کارو کردم تا خود دستگاه ارور بده و بره از اول. بعدم برگشتم بهش گفتم من میدونستم خرابه. شما اصرار کردی گفتم بذار تست کنم مطمئن شین. بعدم دوباره از اول شماره فیشو وارد کردم و پرداخت کردم. بعد انقدم پررو بود آقاهه باز میگفت خب رمز کارتتم بزن! آهان! درست شد :///
خلاصه این زنه ام کارتشو داده بود یکی دیگه براش بزنه و اونم بلد نبود و چند سری هی رفتن تو منو ها و خراب شد و آخرش اون آدمه که من یادم نیس اصن زن بود یا مرد کارتشو داد بهش و گفت نمیشه! خانومه ام کارتشو داد به من گفت تو میکشی برام دخترم؟ منم براش زدم و به قسمت رمز که رسید گفتم رمزتونو بزنین و بیچاره فک کنم هول شده بود اشتبا زد و دوباره من از اول رفتم مراحلو از اون طرف آقاهه که تحویل دارو بود فک کرد ما میخایم کارت به کارت کنیم با دستگاهه و بلد نیستیم که دو ساعته وایسادیم جلوش و اومد گفت چی شده شماره کارتتو بده من و نزدیک بود بزنه کنسل کنه کار خانومه رو و من بهش گفتم الان این کارت من نیست و مال این خانومه داره پرداخت میکنه تا بلخره اونم رمزشو زد و درست شد و رفت ولی دیگه آقاهه خودش کارت به کارت اون مرده رو انجام داد و دوبارم اشتباه رفت :)) تا بلخره درست شد و منم پرداخت کردم و داروها رو گرفتیم و رفتیم تا مامانم سری اول آمپولا رو بزنه و یکمی اوم اونجا معطل شدیم و بالاخره نزدیک دوازده بود که برگشتیم خونه و برف هم میومد.
منم تصمیم گرفتم برا ناهار سوپ جو درست کنم و موادشو گذاشتم و رفتم به گلا کود دادم و بعد که پخته شده بود همه چی دیدم ای بابا. شیر و خامه فقط یکم داریم! دیگه دوباره لباس پوشیدم و رفتم یکم خرید کردم و اومدم.
یکمی سوپ خوردم و دیگه خیلی خسته بودم چون دیشبشم دیر خابیده بودم و صبم زود بیدار شده بودم، گفتم یه یک ساعتی بخابم و تازه شاید بیست دقیقه یا نیم ساعت بود که خابیده بودم و گوشیم زنگ خورد. پیک بود و سفارش لباسامو آورده بود. باز بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم جلوی در اصلی ساختمون بسته مو گرفتم و اومدم. دیگه برف تموم شده بود.
بعد که برگشتم خونه دیگه کاری نکردم خیلی. نشستم درخاست برای کورس جدید رو فرستادم و یکمی تو سرفصل های جدید گشتم و بعدم چند دقیقه از اولای کورسشو دیدم.
دیگه بقیه اون روز یاذم نیست چون بعدش یادم نیست چرا به نوشتن ادامه ندادم و این نوشته رو پیشنویس کردم.
قبل از واکسن، یه روز با دوستم با هم رفتیم بیرون بعد از خیلی وقت. ناهار خوردیم و کلی حرف زدیم. تو کرونا این اولین بار بود من ناهار رفتم بیرون. خیلی خوش گذشت بهمون. کلی حرف زدیم و از همه چی تعریف کردیم. بعدم یکم گشتیم تو مرکز خرید ولی چیزی نخریدیم. من یه دورس آبی آسمانی دیدم تو نمایندگی سالیان که خیلی خوشرنگ بود ولی خیلی گرون بود واقعن. چارصد و پنجاه اینا. دوتا هم پالتو داشت که اونا هم خیلی خوشگل و خوش دوخت و خوشرنگ بودن. یکیش یک میلیون و چهارصد بود و یکیش دو میلیون و خرده ای. که خب اونا رو هم نگرفتم. یعنی قصدی هم نداشتم ولی خوشرنگ بود یکیش خیلی. یه آلبالویی رنگ خیلی خوشگل.
دیگه اون روزم اومدم خونه و یکم با مامانم حرف زدم و بعدشم خونه رو تمیز کردم. چون مامانم صبش رفته بود خرید میوه و سبزی اینا و منم گفتم یه جارو برقی و گردگیری بکنم که تمیز شه.
بعدشم به اون همکارم که براشون بنر مدرسه شونو طراحی کرده بودم پیام دادم ببینم بالاخره چاپ کردن یا نه. که گفت آره چاپ شده و خیلی هم خوب شده و دوتا دیگه هم سفارش دادن.
حالا الان تازه بعد از دو هفته اینا اطلاعت اون بنرا رو فرستاده و باید درستشون کنم. که حوصله هم ندارم و نشستم دارم وبلاگ مینویسم.
الان که دارم اینو مینویسم ده نوامبره و من فقط ۵ روز وقت دارم برای ارسال تکلیف این کورسی که ورداشتم و هنوز هیچ کاری شو نکردم. ینی رسمن ریدم و حوصله نوشتن به انگلیسی رو ندارم و هی هم بهم نوتیف میده که بیا زودتر آپدیت کن کارتو. حال من هنوز مال دو مرحله قبلشم کامل نکردم.
واقعن نمیدونم چم شده و در یک حالت فلج مغزی عجیبی به سر میبرم و دقیقن سه روزه هیچ کاری نکردم و سه روز تو این بازه زمانی که من در نظر گرفته بودم برای کارم خیلی زیاده.
یعنی همش به خودم میگم انقد لفت نده و بشین تموم کن کاراتو و زودتر تکلیف خودتو مشخص کن ولی واقعن مغزم یاری نمیکنه. باز دچار مقاومت نرم افزاری هم شدم و اصصصصصلن دلم نمیخاد فتوشاپ و ایکس دی رو باز کنم. باز فتوشاپو صد سال به صد سال هم برم سراغش بلدم همه چیشو و توش گم نمیشم اما این ایکس دی رو کم تر بلدم و هی میخام چارتا پروژه خوب توش اجرا کنم ولی نمیتونم. بازش میکنم و میشینم همینجوری نگاش میکنم.
از اون ور چنتا توصیه نامه و فلان باید ینوشتم همه رو تا نصفه نوشتم و حال این که پاکنویس کنمشون ندارم و این که اصن بخام بفرستمشون برا جاهای قبلی که کار میکردم تا برام مهر و امضا کننش.
کلن خیلی خسته و داغونه حالم واقعن. خودم میدونم دارم باز دچار افسردگی میشم و دقیقن برا همینه باز شبا هی کابوس میبینم. مخصوصن دیشب که تا صب دوتا کابوس بد دیدم و واقعن انقد حالم بد شد که با تپش قلب و گردن خیس از عرق بیدار شدم. بعدم با سردرد بیدار شدم و واقعن چندسال بود ابن مدلی سردرد ادامه دار و اینا نگرفته بودم ولی الان دقیقن همه این سه روز سرم درد میکرد و با مسکن فقط شیش هفت ساعت خوب بود و باز شروع میشد. حتا تهوع ام داشتم و نمیتونستم اصن بوی غذاها رو تحمل کنم. ولی بر عکس این دوسال نترسیدم کرونا باشه و مطمئن بودم خوب مبشه یکی دو روز دیگه.
دوستم بعد از یه سال از جنوب اومد و میخاستیم ببینیم همو ولی باز یه سری کارایی براشون پیش اومد و مجبور شدن برگردن زود و فقط در حد ۱۰ دقه دیدیم همو اونم جلو در خونه ما و حتا نشد یه چایی بخوریم با هم :(
برام دوتا کتاب هم آورده که من یکیشو فیلمشو دیدم و یکیشم گفت خودش خونده و قشنگ بوده. مامانم دوتاشو برده بخونه من هنوز شروع نکردم هیچ کدومو و هیچ شوقی هم ندارم. کلن حوصله هیچ کاری رو ندارم باز و فک میکنم دچار یک اضطراب فراگیر و پنهانی شدم باز.
واقعن فقط همون نیم ساعت چهل دقه ای که ورزش میکنم حالم خوبه و غیر از اون کلن همش تو مغزم فکرای مختلف در حال پردازشه و در عین حال اگه ازم بپرسن داری به چی فک میکنی نمیتونم هیچ جوابی بدم.
این قضیه خراب شدن لوله فاضلاب خونمونم این وسط یه بدبختی دیگه شد. چون کلی دردسر داره کندن کف خونه که دولایه سرامیک و چسب و ایناس و مخصوصن جدا کردن اون روی کورین سینک از دیوار که با چسب چسبوندن و این کارا هم تو خونه ما انقد همیشه از این به اون پاس داده میشه که من برای کاهش بحث و جدل همیشه خودم به عهده میگیرم هماهنگ کردن بنا و نقاش و سقا و لوله کشو. از دیروز تا حالا ده جا زنگ زدم و خیلیاشون انقد کند ذهنن اصن منظور آدمو متوجه نمیشن و الکی یه چیز چرتی میکن و یا قیمتای فضایی میدن برای جدا کردن و نصب دوباره. حالا احتمالن باز سرامیک هم باید بخریم برای کف و باز اینم خودم باید برم.
از اون ور رفتار همسایه پایینی مون و چیزایی که درباره اش شنیدیم و دروغای خودشونم رفته تو مخمون. اینا اصن معلوم نیست اسمشون چیه و من اون روز چند بار ازش پرسید خب فامیلی شما چیه؟ من حتا نمیدونم با کی دارم حرف میزنم! نگفت و گفت من همسایه پایینی تونم! بعد یه بار دیگه من تو پارکینگ دیدمشون که خیلی رفتار مشکوکی داشتن و با یه دسته کلید داشتن هی در انبار های مختلفو چک میکردن و آخرش من گفتم شما کی هستین و چیکار دارین میکنین؟ گفت ما ساکن واحد فلان هستیم و داریم دنبال انباریمون میگردیم! منم گفتم انباری شما این وره! اونجایی که رفتین مال اون بخش بلوکه به خونه شما ربطی نداره! گفت نه ما تو این واحد کوچیکا هم یکی خریدیم! دنبال انباری اونم. دیگه منم چیزی نگفتم و اومدم. اون شب که اومد خونمون گفت نه ما اینجا مستاجریم و نخریدیم. خودمون جای دیگه خونه داریم دارن بازسازی میکنن برامون ما اومدیم چند ماه اینجا باشیم.
حالا همون شبی که ما لوله کش آوردیم و میخاست بره پایین سقف اینا رو ببینه گفت نه نمیشه کسی بیاد. احتیاجی نیست کسی بیاد و الان که آب نمیریزه دیگه هروقت باز آب ریخت من زنگ میزنم بهتون میگم! بعد ساعت یه رب به یک شب بعد از دوساعت که ما ظرفا رو شسته بودیم و اینا زنگ زد که آره داره آب میریزه از سقف ما و ما از صدای آب بیدار شدیم! در حالی که همون موقع داشت از خونشون صدای یه آهنگ بلند خارجی میومد. صدای تلوزیون طور. منم گفتم خب چیکار کنم من الان؟ گفت الان بیاین ببینین! انگار من میخاستم برم تفریح و پارک آبی ببینم که برام مهم باشه آب ریختنو ببینم! منم گفتم ما نمیایم دیگه چیزیو ببینیم. خودتون زنگ بزنین به لوله کش بیاد ببینه. گفت نه شما باید بزنین. گفتم خب ما زدیم شما نذاشتی بیاد. خودت بزن الان. بعد یه سری چرت گفت و آخرشم گفت ما هر وقت آب ریخته زود به شما گفتیم! شما باید زنگ بزنی. گفتم مام تا شما گفتی آب میریزه دیگه سینکو بستیم و آب استفاده نکردیم. درست نشده بود که! ولی شما نذاشتی بیان ببینن دیگه تقصیر من نیست که. ما مسخره شما نیستیم که هی زنگ بزنیم مردمو بکشونیم تا اینجا بعد شما در خونتو باز نکنی و بگی باشه بعدن. خودت هروقت میتونستی کسی رو را بدی زنگ بزن بیاد ببینه. الانم دیگه بیشتر از این با من بحث نکن لطفن. شبت بخیر.
بعد از ۵ دقه دوبار زنگ زد و دوباره همه اینا رو به مامانم گفت! واقعن نمیفهممشون. دوبار دیگه هم زنگ زد و ما دیگه ور نداشتیم.
بعد همسایه مونو دیدیم گفته بود آره اینا کلن مشکوکن نمیدونم چرا اینجورین مام یه بار براشون نذری بردیم در خونه رو باز نکردن! هی میومدن از چشمی نگاه میکردن ولی درو باز نمیکردن و از توی خونه هم صدای حرف زدنشون میومد! اونم گفت از خونشون همیشه بوی سیگار و اینا میاد و خیلی کلن عجیبن. داداشمم گفت آره اون دفه ام من براشون کاغذ نمیدونم چیو بردم هرچی زنگ زدم درو باز نکردن و من کاغذو گذاشتم پشت در و تا رفتم بالا اومد درو باز کرد برداشت کاغذشو.
حالا امروز دوباره لوله کشه اومد و گفت ولش کنین اصن دیگه ما نمیریم پایینو ببینیم کلن لوله های کف و دیوار فاضلاب شما رو عوض میکنیم و تموم میشه دیگه. خلاصه قرار شد یه لوله کش دیگه که کارای بنایی و سرامیک و اینام انجام میده بفرسته بیاد امروز ببینه و قیمت بده، دیگه منم امروز باز به چند نفر دیگه زنگ زدم و در نهایت شماره یه آقاهه که همون ۵ سال پیش بهش زنگ زدم و خیلی خیلی آدم خوبی بود رو پیدا کردم. خیلی مرد خوب و درست و با شخصیتیه واقعن. حرف منو کامل گوش کرد و دقیقن هم متوجه شد چی میگم و شماره یه نصاب رو داد بهم و گفت با این تماس بگیر و بهش بگو از طرف من تماس میگیری میاد براتون انجام میده. دیگه به اون زنگ زدم و یه پسر جوونی هم بود و دقیقن اون جور که توقع داری، گفت شما عکس بفرست من ببینم کابینتتون چجوریه و چجوری چسب خورده و نصب شده بعد میگم هزینه اش چجوریه. براش عکس گرفتم و فرستادم و گفت بذار من با کورین کار کارگاهمون مشورت کنم بهت خبر میدم و اینا.
حالا امیدوارم اینم درست شه. دیگه یکمی هم فک کردم و یادم اومد از سرامیکای کف آشپزخونه هم اون موقع اضافه اومد یه مقداری و بردیم گذاشتیم تو انباریمون. حالا باید بریم اونا رو هم چک کنیم و ببینیم چی به چیه.
امیدوارم همین پنج شنبه جمعه این کاره انجام بشه و تموم شه.
امروز پشت پنجره پذیرایی که بودم دیدم اون روباه/شغالی که یه مدت بود اینجا بود و بعد خیلی خیلی مریض شده بود و همه موهاش ریخته بود باز اومده و موهاشم در اومده بود و دمش فقط هنوز خیلی خوب نبود شکلش. خیلی خوشال شدم دیدمش.
امروز باز باید برای وقت ماموگرافی مامانم هم هی زنگ بزنم تا بلخره یکی بهم جواب بده و ببینم چی به چیه. برای کار خودمم باز باید به همون کلینیک تو مخ و منشی خلش زنگ بزنم. وقتم که ۲ آبان بودو خودش کنسل کرده و دیگه هنوز وقت نداده و اون روز بهش زنگ زدم میگم خب نمیخای وقت بدی به من؟ میگه اصن اسم شما نیست اینجا! اسمت چیه! حالا من میخام حتمن تو همین هفته ای که میاد بهم وقت بده. اما هرچی زنگ میزنم باز طبق معمول هیچکدوم گوشی رو ورنمیدارن.
متنفرم یعنی که واسه این چیزا نصف وقتت تو روز میره و آخرش میبینی عصر شده و کل روز داشتی تلفن به دست به این ور اون ور زنگ میزدی و آخرشم هیچی به هیچی.
حالا داداشمم این وسط میگه شما الکی با همسایه پایینی دعوا کردین! در حالی که به اون ربطی نداشته و فلان. گفتم ما دعوا نکردیم والا اون خودش اومد دم خونه داشت ما رو میخورد و ۲۰ بار گفت اینجوری شده اونجوری شده یه کاری کنین! بعدشم مگه ما گفتیم حالا اول بریم ببینیم چی شده؟ خود لوله کشه گفت باید برم طبقه پایینو هم ببینم. ما که نگفتیم دروغ میگه آب نمیریزه و باید بریم خودمون ببینیم اول! چه حرفیه میزنی خب؟ بعدم یارو نفهمه کلن زنگ زده ساعت یک شب میگه خب الان لوله کش بیارین ببینه! انگار لوله کش تو جیب ماست یا آن کاله ما هر ساعتی از شبانه روز بهش زنگ بزنیم بگیم خب حالا بیا ببین!
بعد فرداش من بهش گفتم چی شد زنگ زدین بیاد ببینه؟ میگه نه شما باید بزنین!!!! بعد من بهش گفتم من که دیشب به شما گفتم ما زنگ نمیزیم دیگه چون همون بار که زنگ زدیم شما اجازه ندادی بیان، برگشت گفت نه اون خاهرم بود!!! خاهرم اشتبا کرد نذاشت بیاین ببینین و حالا الان دوباره زنگ بزن بیاد. منم گفتم اگه خاهرتون صاحبخونه اس و تصمیم میگیره، خودش گفته نیاین پس الانم خودش زنگ بزنه!
والا.
واقعن نمیفهمم چرا مردم یه چیز ساده رو انقد پیچیده میکنن. همون لوله کشه ام اصن اگه میدونست لازم نیست، از اون اول به ما میگفت اصن ربطی به طبقه پایین نداره ما انقد با این اسکلا وارد بحث نمیشدیم که بخاد دعوا بشه یا نشه.
ولی خودش هر بار گفت حالا برم اونجا رو هم ببینم. این یکی هم که امروز میخاست بیاد گفت بیام هم مال شما رو ببینم هم طبقه پایینو! دیگه من از خودم حرف در نمیارم بخام برم با مردم دعوا کنم که. بعد اصن دعوایی نبود اولش. ولی یکی وقتی نفهم بازی و پررو بازی درمیاره حقشه که توام مث خودش رفتار کنی. ما سه روز لگن گذاشتیم تو سینک یه قطره آب از لوله نرفت پایین تا لوله کش بیاد چک کنه! اون که نشسته بود سر جاش و کاری نمیکرد. ما گفتیم بذار یه دقه طرف بیاد پایین ما آبو باز کنیم ببینه مال لوله اصلی فاضلابه داره میریزه یا مال همون کف شور و مشکل سابقه! خیلی سخته واقعن فهمیدنش؟ انقد مقاومت و بحث و جدل نداره! ده بار تو زنگ بزنی به ما، بیای دم خونمون، بیس بار من زنگ بزنم لوله کش، پنجا بار زنگ بزنم به تو آخرشم هیچی به هیچی! کلن مردم دراما دوس دارن تو زندگیشون انگار.
حالا وسط این چیزا که داشتم مینوشتم یکی رو اون لوله کشه فرستاد و آقاهه گفت میتونه برامون کلن از رو لوله بکشه و خرابی خیلی کمی داره و دردسر کندن کابینت و اینام نداره لوله رو از زیر همون سینک رد میکنه و میاره بالا کلن میره پشت لباسشویی و اینا اصن دید هم نداره.دسش درد نکنه. راحت شدیم واقعن. حالا میخاست کف و دیوار رو بکنه دیوار پذیرایی هم خراب میشد و اونم باید باز کاغذ دیواری شو درست میکردیم.
دیگه تا اومد هم گفت من براتون الان درست میکنم و نمیخاد بمونه فردا. سریع رفت وسایلشو آورد و الانم دارن میکنن و یه صدای گوش خراشی میاد ولی خدا رو شکر که همین امروز تموم میشه و دیگه نمیمونه برا چند روز دیگه و باز هی برو و بیا و فلان.
حالا منم برم ببینم میتونم امروز یکمی از اون کارای تکالیفمو انجام بدم یا نه.
همینا دیگه.
یادمه قبلن، همین چن ماه پیش نوشتم که :
"میدونی؟ یه چیزی کشف کردم تازگیا، اینه که آدما، از یه جایی به بعد تو زندگیشون همه ی احساساتشون به یه سمت خاصی میل میکنه. بعضیا کلن خوشالن، بعضیا کلن دپن، بعضیا کلن خنثا!
مثلن من الان دیگه نمیتونم ناراحتی و دلتنگی و تنفر و خستگی و گشنگیمو از هم تشخیص بدم! همشون باهم تبدیل شدن به یه حالت: عصبانیت!"
حالا ولی حس میکنم فازمو پیدا کردم. من یه آدمه همیشه دلتنگه همیشه منتظرم. نوشتنش خیلی سخته. چون هزار بار هزار جا نوشتم و گفتمو بدم میاد از دلتنگی ومتنفرم از انتظار. ولی واقیتش اینه که همه ی زندگیم یا منتظر بودم یا دلتنگ. "آدم یوختی تو زندگیش با سرعت با قدرت با تمام توان، از یه چیزی فرار میکنه، همه ی تلاشش اینه که اونجوری نباشه، ولی همیشه با همون سرعتی که تو از اون چیزا فرار میکنی، اونا میان سمتت. بعد یه روزی یه جایی از زندگیت میبینی اتفاقن همیشه زندگیت اونجوری بوده که نمیخاستی باشه. اونجوری بوده که فک میکردی بدترین چیزه. "
من واقعن نمیخام همیشه ی زندگیم منتظر باشم. واسه همه چی. واسه هر کاری. نمیخام دلتنگ هیچ کس و هیچی باشم. ولی واقیتش اینه که من واسه رسیدن به هر چیزی باید یه دوره ی فرساینده ای منتظر بمونم همیشه تو زندگیم دلتنگ آدمایی بودم که دوسشون داشتم. در عین اینکه فک میکردم منتظر و دلتنگ هیچی و هیچکس نیستم.
حتا همین الان که دارم اینا رو مینویسم دلتنگم و منتظر اینکه این روزای لعنتیه آخر سال بگذرن و من تو روزای جدیدی که تو راهن کارای خوبی بکنم خوشال باشم. من حتا واسه خوشال بودن و خوشال کردن خودم همیشه منتظرم. یه لیست بلند بالایی هست که باید اول اون انجام بشه تا بعدش من برم سراغ خودم! هروخت نوبت خودم میشه دیگه اصن یادم نمیاد چی میخاستم و چی خوشالم میکنه.
خسته ام از این همه دلتنگی و انتظار. نمیخام بگم فقط منم تو این دنیا که مجبور شدم صبر کنم یا واسه همیشه دلتنگ یه کسی بمونم، ولی اینکه نمیتونم خودمو از این لوپ فرساینده نجات بدم خیلی بده. اینکه میگم نجات بدم منظورم اینه که خب حتمن خودم میخام که اینجوریه. ولی من نمیدونم چه جوری باید باشه که اینجوری نباشه.
حالا اینکه با همه ی این منتظر بودنا و دلتنگیا چه جوری این همه سال خودمو کشوندم، نمیدونم. ولی راستش الان دیگه برام بی معنی شده. من این همه سال منتظر بودم و منتظر بودنم هیچ وخت تموم نشده اصن نمیدونم دقیقن منتظر چی بودم! شاید همون "یه روز خوب" که فک میکردم میاد. همه ی این سالا همیشه یکی بوده که من دلم واسش تنگ میشده. یکی که یا خیلی دور بوده یا مرده بوده یا یه جور دلتنگی احمقانه ی یه طرفه بوده. من اصن نمیدونم مثلن دلتنگی میتونه دو طرفه ام باشه یا نه. منظورم دلتنگی معمولی و یه ماهه ندیدمت دلم واست تنگ شده و اینا نیس. منظورم دلتنگی فصلیه. دلتنگیی که بشه یه سال. بشه خیلی. بشه هر روز.
حالا میدونم من میتونم یه آدم خوشال دلتنگ باشم. یا یه آدم موفق منتظر! یه آدم باحاله منتظر. یه آدم بدغذای دلتنگ. یه جوری انگار این دلتنگی و انتظار به من وصله. شاید وختشه قبولش کنم، وختی هروخت از روز به خودم نگا میکنم میبینم یا منتظرم یا تهه دلم یه حس دلتنگیه. شاید اگه ازش فرار نکنم، یه راهی پیدا کنم بشه ازش بیام بیرون.
+امروز آخرین روز کاری بود. هپی!^_^