در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کی ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه این روزا. اینم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیزی نیس که دوس داشته باشم. نه که قبلنا دوسش داشته باشما. یادم نمیاد هیچ وقت. ولی بدمم نمیومد. الان ولی نه دیگه.

نمیدونم چرا این چند روزه همش یاد ماه رمضونای خیلی وقت پیش میفتم. اون وقتا که مدرسه میرفتم مثلن. مدرسه مون هرسال افطاری داشت. بعضی وقتا تو خود مدرسه. چندسال بعدش تو یکی از این سالنای مراسمات خانوادگی. سالن عروسی؟ نمیدونم همین چیزا. فک کنم سال آخری که دبیرستان بودم اونجا بود. شایدم هر سه سالش. خیلی نمیتونم یادم بیارم اون روزا رو. شایدم نمیخام. نمیدونم.

بعدشم اون سالی یادمه که میرفتم دفتر. چقد اون ماه رمضون به من سخت گذشت. له شدم واقعن. واقعن. ولی راستش تنها ماه رمضونی که دلم براش تنگ میشه همونه! :)))

خلم چون. دلم برای ماه رمضونش تنگ نمیشه واقیت، دلم برای اتفاقاش تنگ میشه. برای حسم. برای روزای خوبی که داشتم. یا فک میکردم دارم. نمیدونم. الان هنوزم به اون روزا حس خوبی دارم. جدا از دفتر منظورمه. خودم، تو زندگیم اون موقع خوب بودم. خوش بودم. یا حداقل اینجوری یادم میاد.

ولی نمیدونم چندسال بعد اگه این روزای الانم یاد بیاد چه حسی بهشون دارم.

الان پارسالو یادمه، مثلن یادمه که این گوشیمو تازه خریده بودم، یه شب رو میز آشپزخونه نشسته بودم داشتم باهاش وبلاگ مینوشتم بعد وسطش "س" بهم پیام داد و یذره با هم حرف زدیم.

خوشال نبودم ولی. یادمه الان. حتا تک تک جمله هایی که اون شب تو وبلاگم نوشتم یادمه: "مدتی توی خودم بودم. عمیق و تنها. سربزیر و سخت. مثل لاکپشتی چیزی. شیوه ی زندگی منحصر به فرد آنها وی اس شیوه ی چشم تو که فریب جنگ داشت و ما صلح انگاشتیم. ولی غلط کردیم. اما پشیمونم نیستیم. چون غرور و پافشاری بر انتخاب از ویژگی های بارز شخصیت ماست".

الانم خوشال نیستم. خسته ام. ناراحتم حتا. احساس میکنم واقعن و از ته دلم ناراحتم.

بعد از کنکورم فک کردم اینهمه عن بودن و خسته بودن و حال بد داشتنم واسه اینه که با آدما معاشرت ندارم. رفتم معاشرت کردم. با فک و فامیل. با همکارم. با دوستم. با یه آدم جدید حتا. خوب نشد حالم ولی. بدترم شد. انقد که دیگه حالا حالا ها دلم نمیخاد تو یه جمع بزرگ باشم. اصن من از تعداد زیاد آدما دور وبرم کلافه میشم. بعد از مهمونیا همیشه تا چند روز مغزم خسته اس. خسته تر البته! چون کلن با معاشرت و بی معاشرت دیفالت مغرم خسته اس. نمیدونم البته مغزمه یا روحم. جفتش. تمامیت ارضیم خسته اس.

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۹ ۱ نظر