در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

سوال اینه:

when did you lose your innocence?

"لحظه یی که هر انسانی در هر سنی فکر کند در این دنیا کسی نیست که مواظبش باشد، که اعتمادش به کسی یا چیزی که به آن اعتماد و تکیه داشته از بین رفته، که دنیا دیگر جای امن قابل پیش بینی نیست، که هر لحظه ممکن است باز ضربه ی دیگری بخورد باز تنها بماند، لحظه ی از دست رفتن معصومیت است."

یه وبلاگ معرکه ای پیدا کردم و کل آرشیوشو خوندم، این سوال و این توضیح تو یکی از پستاش مطرح شده بود، از اون روز خیلی بهش فک کردم. ولی راستش نه عمیق. الان نمیتونم و نمیخام عمیق فک کنم که اولین باری که این حسو داشتم کی بود، آخریشو خوب یادمه، اگه نخام عمیق به بچگیم فک کنم، میشه همون باری که اولین بار بوده. ینی من تو حافظه ی در دسترس و اخیرم! میتونم یادم بیارم که وختی دوستی من و میثم تموم شد من دقیقن همچین حسی داشتم.

نمیدونم چرا. ولی حسی که من با میثم و پیشش داشتم هیچ وخت و با هیچ کس دیگه برام تکرار نشد. برا من میثم همه کس بود انگار. یه چیزی بود که میدونستم همیشه دارمش. هر چیزی رو میتونم بهش بگم. هر چیزی رو. اصن امنیت و آرامشی که باهاش بودو هیچ وخت هیچ جای دیگه و با هیچ کس دیگه تجربه نکرده بودم و نکردم دوباره.

میدونی یه چیزی هست به اسم اتچمنت. که ینی رابطه ی احساسی سالم آدم با اطرافیانش. من فک میکنم با تنها کسی که تو دنیا واقعن اتچمنت داشتم میثم بود. و فک میکنم به خاطر همین اون موق ها با این که اتفاقای بد و ناراحت کننده تو زندگیم زیادتر بود، آدم شاد تری بودم. چون همیشه یه کسی بود که باهاش حرف بزنم و همممممممممه چیو بهش بگم. نگران نباشم که الان اگه من از غصه هام باهاش حرف بزنم اون میخاد غصه بخوره! یا اگه بهش بگم واسه فلان چیز بی ارزش و الکی خیلی عصبانی شدم بهم میخنده یا گوش نمیده. میتونم بهش بگم واسه امتحانم درس نخوندم و تقلب کردم یا چون خابم میومد کلاسمو نرفتم و واسه کلاس عکاسیم انقد عکس نبردم احتمالن میفتم و این چیزا. به نظر همشون چیزای سطحی و روزمره و الکین. یه چیزیه که حالا آدم به کسی نگه ام نمیمیره! ولی واسه من همین حرف زدن از چیزای کوچیکه که مهمه.

نمیدونم چرا بعد از اون، دیگه هیچ وخت نتونستم با هیچ کس اونقد صمیمی بشم. همیشه با بقیه، با همه، یه مرزی رو نگه داشتم. نخاستم به هیچ کس دیگه اتچ بشم. با اینکه تهه دلم همیشه و هنوز دنبال همون حس امنیت بودم و هستم، ولی بعد از اون دیگه هیچ وخت نتونستم به هیچ کس انقد نزدیک بشم. نتونستم پیششون خوده خوده خودم باشم.

حالا میدونم دلیلش این بود که بعد از اینکه دیگه میثم نبود، من خیلی تنها شدم و دیگه دلم نخاست هیچ وخت اینجوری تنها بشم.راه حلشم به نظرم این بود که تنهایی باقی مونده رو حفظ کنم و با کس دیگه ای به اشتراک نذارمش.

یه چیزه دیگه ای که تو این وبلاگه نوشته بود این بود که آدم باید یکیو داشته باشه که وختی احساساتشو میبره پیشش، هر حسی  شرم، گناه، خجالت، خوشحالی، ترس، غم، تنهایی، عدم اعتماد به نفس، حس کافی نبودن، خشم حس ماجراجویی. بعدش حالش خوب شه "حس بد رو بردن پیش فرد قوی و مهربون طوری که وقتی دایره ی کوچک با حس منفی می ره تو بغل دایره ی بزرگ اون حس بد توی مهربونی و درایت و قدرت دایره ی بزرگ حل و نابود شه و دایره ی کوچک امن و مطمئن و خوشحال بیاد بیرون". 

وختی میگم همه چی پیش میثم امن بود، منظورم همچین حسیه.

۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۴ ۲ نظر