در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

خیلی خسته ام. تقریبن یه هفته اس که خیلی خسته ام. از چارشنبه تا دیشب، همش تو یه چشم به هم زدن گذشت. انقد که کار داشتم و همه چی باهم قاطی بود. الانم دارم میمیرم واسه خاب، ولی کار دارم هنوز، و باید امشب بفرستمشون بره. الان حوصلم نمیاد دیگه کار کنم، گفتم بیام ماجراهای این چند روزو بنویسم، مث قبلنا! روزانه نویسی با جزئیات! و خیلی طولانی. خیلی خیلی!

:)

۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۶ ۸ نظر