در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

دو روز از پاییز گذشته و من خیلی به نسبت سالای قبل بهترم. برنامه هام داره کم کم رو روال میفته. مخصوصن ورزشم که الان ۳ هفته ایه دارم هر روز بین یک ساعت تا چهلو پنج دقه انجامش میدم. دو سه روزم هست که شروع کردم تیکه تیکه اتاقمو تمیز کردم و امروز اگه برسم دیگه یه گرد گیری حسابی و هم بکنم تمومه و فقط میمونه شستن پرده و تمیز کردن شیشه ها.

این که تو سی سالگی تازه یاد گرفتم چجوری کارامو به قسمتای کوچیک تقسیم کنم و انجامشون بدم و از انجام شدن هر قسمت خوشال باشم واقعن یه دستاورده. چون بقیه زندگیم فقط به نقطه آخر کار که تموم شدنش به بهترین نحو ممکن بود فک میکردم و هیچ وقت انجام شدن مرحله های اول و دوم و سوم برام مهم نبود. اما حالا همین که شب مبشه و میبینم خب امروز به هرحال یه بخشی از کارم تموم شده خوشحال میشم.

چند شبه قبل از خاب یه نصفه قاشق شربت دایفن هیدرامین میخورم و خیلی بهتر میخابم، نمیدونم چرا ولی مدتیه که خیلی خیلی خیلی خاب میبینم و انقد بده که وقتی بیدار میشم انگار اصن نخابیدم و مغزم کاملن خسته اس. اینجوری ولی هم زودتر میخابم و هم بهتر و عمیق تر، اگرم خاب ببینم یادم نمیمونه.  من به دلایل نامعلومی تو پاییز هر شب چند بار از خاب بیدار میشم و واقعن گاهی دلم میخاد سرمو بکوبم تو دیوار که اینجوری تیکه پاره میشه خابم و صب داغون و با سردرد بیدار میشم.

هفته پیش بعد از مدتها رفتم الف رو دیدم و با هم پیتزا خوردیم و خندیدیم. گاهی فک میکنم که چقد آدم خوبیه که با من عادی رفتار میکنه.

برا تولدم با راضیه و فرناز حرف زدم بعد مدتها. مخصوصن فرنازو از عید اصن ازش خبر نداشتم و فقط یکی دوبار رو استوریای واتس اپش ریپلای دادم. ولی اون شب کلی حرف زدیم با هم و خندیدیم. حالا ببینیم ایران قهرمان کی کو وید رو شکست میده ما بتونیم با هم بریم بیرون یه قهوه بخوریم. البته قهوه فقط من میخورم. چون اونا شیرین دوس دارن و هات چاکلت و اینا.

میخاستم تا آخر شهریور پورتفولیو تصویر سازی مو درست کنم که خب نشد. ولی دیگه تا یکی دو هفته دیگه تمومش میکنم. این تمیز کردن اتاقم خیلی رو مخم بود آخه و باید میرفتم یه سری خرید میکردم مث چوب لباس؟ چوب رختی؟ نمیدونم همونا و کاور مانتویی و کتی و به سری لبای جدید و اینا که بتونم همه رو مرتب کنم و تصمیم بگیرم چیو بریزم دور و چیو نگه دارم. اینه که هی عقب انداختمش تا بلخره هفته پیش رفتم بازار و هم خریدای واجبمو که از پارسال هی گفته بودم بعدن بعدن انجام دادم هم یه سری خرده ریز برا خونه میخاست مامانم که خریدم و دیروز دیگه تموم شد تمیز کردن کمدم و دیدم خدایی من چقققققد لباس دارم که خیلیاشونو شاید فقط یک یا دوبار پوشیدم و همینجوری موندن :( حالا باز خوبه من اکثر لباسام ساده و تک رنگ و اسپرت و کژواله و از مد نمیفته و گرنه تو این گرونی که یه تی شرت ساده تو خونه ای شده ۶۰ تومن دیگه من باید همون لباسای دمده مو میپوشیدم لابد :)))))

این قضیه گرونی و دلار و ناممکن شدن هرچه بیشتر مهاجرت واقعن عصبیم میکنه و خیلی سعی میکنم بهش فک نکنم ولی راستش همه اش تو مغزمه که اگه اینجا بمونم برا همیشه چی؟ و گاهی حتا فک میکنم چرا همون سال که تا مرز فرستادم مدارکم برا اون دانشگاهه تو مالزی رفتم ادامه ندادمش؟ و هیچ ایده ای ندارم که چرا. و چقد دور به نظر میاد اون روزا :(((

ولی هی میگم این همه آدم رفتن و منم بلخره یه راهی پیدا میکنم و میرم. امیدوارم که بشه :( واقعن چون خیلی ناراحت میشم اگه نشه.

چمیدونم دیگه. الانم این آهنگه صداش اومد و من یاد اون روزای هواپیمایی افتادم و مث همیشه گریه ام گرفت :(

۰۲ مهر ۹۹ ، ۱۷:۱۹ ۲ نظر