در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

فردا میخام برم دفتر این پسره. و به قد دنیا پشیمونم از قراری که گذاشتم. واقیتش اینکه مث بنز خابم میاد الان و تک تک استخونام درد میکنن. ولی نمیخام بخابم. یکم قبل از الان داشتم با کراش مو فرفریِ لانگ دیستنسِ ول نکنِ همیشه در سفرم حرف میردم. واسه آفریقا رفتن به تفاهم نرسیدیم منم دوتا نقطه سه تا ستاره براش فرستادم که ینی باشه حالا. این چیزا ارزش نداره. قربون وینگولای رو سرت بابا.

بعدشم اومدم اینجا. چون اینجا جاییه که میشه از عالم و آدم فرار کرد بهش. پناه گرفت توش. حرف زد. خالی شد و باز برگشت بین عالم و آدم.  

اینجا شده تراس پشت آشپزخونه. که بعضی شبا ساعت دو_سه شب میرم یه دقه وایمیستم توش و نفس عمیق میکشم هرچند از سرما ستون فقراتم میلرزه و مور مور میشه. ولی یه هوشیاری خاصی با خودش میاره. 

همین دو سه چار شب پیش، همون شبی که برف اومد، رفته بودم تو تراس که یه عکس واسه دکتر بگیرم، دیدم آسمون چه قرمزه. یاد اون شب ده سال پیش افتادم که آسمون همینقد قرمز بود و من خیلی غمگین بودم. واسه آدمی که تازگیا وقتی دیدمش گفتم شیکم چی میگههههه! 

اینکه از ده سال پیش تا الان اون چقد بزرگ و پیر و مرد شده یه جوریه. یه جوری که نمیدونم خوبه یا نه. وقتی همین دیشب یه نفر بهم گفت تو چی؟ تو 22_23 سالته نه؟ گفتم نه. 5-6 سال پیش تو این رنج سنی بودم دلبندم. گفت ینی از من بزرگتری؟ خب بودم. گفت نمیاد بهت. 

اینکه میگن قیافم به سنم نمیاد، خوبه. تی تاپ میدن بهم وقتی میگن نمیاد بهت. ولی وقتی یه آدمایی مث همون اکس بوی فرند و اینا رو میبینم، فک میکنم مگه میشه این انقد عوض شده باشه و من هنوز شبیه دانشجوای سال آخر کارشناسی باشم؟ مگه میشه جریان زندگی فقط یکیو با خودش برده باشه؟

حالا همین پسره که فردا میخام برم دفترش خدا میدونه که چی از من یادش باشه. حداقل 16 سال پیش همو دیدیم. حالا بعد از این مدت کنه شدم که میخام برم ور دستش کار آموزی. فک میکردم سرش انقد شلوغه که میگه حالا اونور سال. ولی دیشب برام توی تلگرام نوشت که بیا. گفتم مدرسه ام فردا.گفت پس کی میتونی؟ گفتم میام خب حالا. ینی غلط بکنم اینجوری بگم بهش گفتم آقای فلانی شرمنده شدم واقعن. اگه میشه و مقدوره من سه شنبه بیام از محضرتون سود بجویم. جواب نداد. گفتم نیام ینی؟ گند زدم با این وضع کار کردنم؟ جواب داد که "؟" گفتم بابا حقیقتن استرس منو میکشه_ میگاد _به شما که پیام میدم. گفت پس میخای نیا اگه به نظرت استرس داره کار ما! گفتم کار چیه بابا. خودت. بس که پروفشنالی شما! گفت آهان اینجور! 

نه پس اونجور.

حالا خیلی دوس دارم برم در محضرش تلمذ کنم ولی نخاهم رفت. چون برای این سه هفته ای که تعطیلم تو دی، برنامه ی ویژه ای در نظر دارم! که تدوین و تیتراژ در صدر و وسط و حتا انتهاش هم نیست.

یه توصیه ی خاهرانه مادرانه دوستانه بهتون میکنم، هیچ وقت جین فاق کوتاه نخرین. اگه خریدین زمستون نپوشین. اگه زمستون میپوشین روش مانتوی جلو باز دکمه ندار نپوشین. اگه پوشیدین نرین یک ساعت تو سرما بشینین وسط آرامستان!!! فاتحه و قرآن بخونین. 

۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۰ ۳ نظر