در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

حدود ده روز پیش دزد اومد خونمون. چیزی نبرد البته. فقط اومد. فقط با اومدنش و نشونه هایی که از اومدنش باقی موند مارو، منو، ترسوند.

انقد که تا چند روز از کوچکترین صدایی یه متر از جام میپریدم و تمام شب تا روشن شدن هوا خوابم نمیبرد. فکر اینکه یه نفر توی اتاقم بوده، کشوهامو کشیده بیرون و وسایلمو گشته. فک کردن به اینکه از جایی رد شده که من رد میشم، به چیزایی دس زده که من دست میزنم. حتا فک کردن به اینکه وقتی من اومدم توی خونه بود، حالمو بد میکرد. همه کشوها رو ریختم بیرون و از اول چیدم. همه جای اتاقو با اسپری و دسمال تمیز کردم. روزی هزار بار میرم جلوی در تراس وایمیستم و نگا میکنم. که چجوری اون شب ندیدمش اینجا. چجوری اونجا وایساده بوده و من ندیدمش؟ چرا چراغو روشن نکردم؟ چرا اون روز به مامانم گفتم تو پارک بشینیم؟ چرا وقتی مامانم گفت بریم من گفتم دو دقه دیگه بمونیم اذون تموم شه...

کی میدونه دو دقه زودتر یا دیرتر چه فرقی میکرد؟

اینکه آدم توی خونه ی خودش باشه و توی خونه ی خودش بترسه و توی خونه ی خودش امن نباشه، خیلی حس بدیه. اینکه آدم بدونه یکی بلده بیاد اینجا. بدونی به راهی هست، یه راهی همیشه بوده و تو اصن نمیدونستی و نفهمیدی. تو اصن هیچ وقت بهش فکردم نکرده بودی! که از اونجا میشه کسی بیاد. ولی حالا میدونی میشه. همیشه ام میشده! بعدنم میشه.

حالا ما حفاظ بزنیم، حالا ما درمونو همش قفل کنیم، حالا ما زود بریم و دیر برنگردیم، چیزی از این حسی که میگم کم نمیکنه. از این حس یه نفر توی خونه بودن. از این حس امن نبودن. از این حس لعنتیه چرا زودتر نفهمیدم؟ چرا هیچ وقت بهش فکر نکردم؟

این روزا من فقط همینو تو زندگیم کم داشتم که از همچین چیزی بترسم. از اینکه توی خونه ی واقعیم امن نباشه. ترس فیزیکی! من توی دلم، توی سرم، توی قلبم به اندازه ی کافی ترس دارم. از چیزایی میترسم که خیلیا شاید اصن بهش فکردم نکنن. آدم خیلی چیزا تا براش اتفاق نیفته اصن نمیدونه میشه از این چیزام ترسید. من ولی میدونم که از خیلی چیزا باید ترسید. خلاصه بخام بهت بگم از تنها چیزی که باید ترسید آدم دو پا است. تادا.پرابلم سلود.

ینی که بفهم من چقد و چه جوری میترسم. هر روز زندگیم. از تک تک آدما. میتونم بترسم. یه ترسی که میتونه منو فلج کنه و من هر روز هر روز هر روز دارم باهاش میجنگم و بیشتر و بیشتر تو آدما فرو میرم. چون من فک میکنم راهایی که وجود داره رو میشناسم. چون من فک میکنم حواسم هست کی از کجا ممکنه بتونه بیاد. چون من فک میکنم فقط کسایی که خودم میخام از راهیی که خودم میخام میان! ولی حالا میترسم که یه راهی باز باشه که من نفهمیده باشم. من بلد نباشم. من فک کنم نه از اینجا کسی نمیاد.

من این حس لعنتیه توی خونه ی خودم امن نبودنو میدونستم. بلد بودم. آدم زن باشه و نفهمه کسی توی خونه بوده؟ آدم زن باشه و نفهمه یکی از اینجا رد شده، از اینجا رد میشه، یکی به اینا دست زده! آدم زن باشه و نبینه پنجره بازه؟ آدم فقط گاهی اون زنیه که نمیخاد برقو روشن کنه و ببینه کسی اونجا وایساده. آدم گاهی اون زنیه که میخاد فک کنه دیر رسیدم. اگه زود میرسیدم میدیدمش. آدم ولی بعد از دیر رسیدن، بعد از چراغو روشن نکردن، دیگه هیچ وقت اون زن قبل از دیر رسیدن، اون زن توی تاریکی همه چیزو دیدن، نیست.

من توی این تاریکی بودم. من توی روشنایی هم بودم. من توی تاریکی و روشنی دیدم آدما اومدن توی زندگی من. توی اتاق من. من توی روشنایی پشت در خونه ی خودم موندم. من زنی ام که توی روشنایی بخش بزرگی از خودمو توی خونه ای که دیگه مال من نبود جا گذاشتم. من توی تاریکی دیدم که یکی بود. میدونستم یکی هست. میدونستم که از جایی که من رد میشم رد میشه. من میدونستم کسی توی زندگیی که من فک میکردم مال منه میاد و میره.

من توی زندگیم توی قلبم توی خودم، خیلی خیلی خیلی ترسیدم. خیلی. توی امن ترین جایی که فک میردم امن نبودم. توی صمیمی ترین جایی که باور داشتم، غریبه بودم. خونه ی من توی احساساتم، توی روابطم، هیچ وقت امن نبود. هیچ وقت.

حالا حقم نبود که خونه ی واقعیم خراب بشه! حقم نبود واقعن.

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰ ۴ نظر