در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

یه نصف لیوان شیر خوردم، البته کلی پودر کاکائو قاطیش کردم، ولی همش حس میکنم میخاد مسیری که رفته رو برگرده! واسه همین اومدم نشستم اینجا یه چیزایی بنویسم که حواسم از معدم و چیزی که خوردم پرت بشه. راستش من کلن هیچ وقت شیر نمیخورم. ینی شیر واقعی، اینجوری که برم سر یخچال شیر بریزم تو لیوان بخورم، هیچ وقت پیش نمیاد. حالا مثلن تو سوپ یا تو کیک! یا این چیزا باشه میخورم. ولی یه مدتیه احساس میکنم استخونام خیلی درد میکنه. و چون چندباری که آزمایش دادم ویتامین دی و کلسیمم همیشه کم بوده، تصمیم گرفتم یکم شیر بخورم دو روز دیگه وبال گردن این و اون نشم. راستی گفتم آزمایش یاد این افتادم که تنها دکتری که در بزرگسالی رفتم پیشش و خوب به یاد میارمش و دکتر خیلی خوبی بود، چند هفته پیش از دنیا رفت. بدلیل سرطان :(

امروزم مطلقن به هیچ کاری نکردن گذشت. ینی راستش شنبه خیلی کار داشتم، واسه مدرسه و یه سری ام واسه موسسه. خیلی دیر خابیدم شبش. فک کنم یکمم با دکتر چت کردیم و من تمام انتقاداتم از فیلم در پیت رگ خابو به دکتر گفتم. چی بود واقعن؟! خیلی مزخرف بود. انقدی که نمیتونم باور کنم اینهمه تعریفی که دخترا و زنا از "تصویر واقعی عاشق شدن یک زن" به این فیلم نسبت داده بودن، واقعی باشه. واقعن شما اینجوری عاشق میشین؟!

بعدشم صب هی میخاستم خیلی بخابم، اما نشد. از کله سحر که طوطی بیدار شد بعدشم خودم هی افکار شوم و داغون داشتم خابم نبرد. میخاستم برم مدرسه همینجوری هرچی دم دستم بود از کمدم کشیدم بیرون و پوشیدم. و میدونستم الان که برم میخان بگن قد مانتوت کوتاهه و فلان. که برام مهم نبود. زیر مانتوم یه آستین بلند مشکی پوشیدم اونوخ اینم خیلی حرصمو در میاره، چون اونروز که داشتم میخریدم به حرف یارو گوش کردم و سایز اسمال خریدم. یه بار که شستمش احساس میکنم کوچیک شده. البته من هنوز جا میشم توش ولی قدش کوتاهه به نظرم و کشباف آستینشم خیلی سفته. هر چیم من میکشمش درست نمیشه!!! حالا الان اگه اندازه بود و یه بار من آستینمو میزدم بالا تا آرنجم واسه همیشه شل و ول و بیریخت میشد. خلاصه نمیدونم چه اصراری داشتم اینی که رو اعصابمو بود با مانتویی که میدونستم خیلی کوتاهه بپوشم.

تو ایسگاه مترو که بودم، یه دقه تلگراممو چک کردم و دیدم  همه گروهایی که میوت کردم اومدن بالا با یه خبری که من فقط اولشو میدیدم: پرواز تهران یاسوج با 66 مسافر... حالا هرکدومو میزدم که باز شه، نمیشد. انقد که پیامای نخونده ام زیاد بود. تا لود شه یه قطار اومد و رفت. منم خیلی عجله نداشتم که زود برسم. نشستم تا قطار بعدی.

بعدشم کلن دپرس تر از چیزی که بودم شدم، وقتیم سوار شدم دیدم ا همکارمم تو همین قطاره، اما چون اون سرش اونوری بود و منو ندیده بود زود رفتم یه گوشه دیگه که منو نبینه و تا مدرسه تنها برم و قدم بزنم و آهنگ گوش کنم و تو حال خودم باشم. حتا وقتی به ایسگاه رسیدیم هم کلی صبر کردم تا همه مسافرا برن. وقتی رفتم بالا کلن سالن و پله ها خالی بودن و همه رفته بودن. منم با خیال راحت صدای موزیکو تا ته زیاد کردم و داشتم برا خودم تو پیاده رو میرفتم که یهو یکی زد سر شونم و دیدم همکارمه!!! گفت ا توام تو این مترو بودی؟ گفتم آره! گفت ا ندیدمت، رفتم کارتمو شارژ میکردم دیر شد تا بیام بالا! :|

خلاصه دیگه نشد تو حال خودم باشم و تا مدرسه حرف زد و از کلاساش و کارای مسئول پروژه گفت. دلم سوخت براش. بیچاره خیلی صبوره. خیلی زحمت میکشه. انقدم راهش دوره که واقعن من به جای این مسئولان پروژه شرمنده میشم که چجوری میتونن انقد این بدبختو اذیت کنن این همه راه دوبار در هفته میاد، اینا یه بطری الکل و دو متر فویل نمیخرن بذارن تو آزمایشگا اینا کارشونو بکنن.

بعدشم که رفتیم باز بچه ها داشتن سرود میخوندن تو حیاط و ما مجبور شدیم بریم تو دفتر بشینیم. هر روزم تو این مدرسه یه چیزی میارن میفروشن. اون روز پیاز داغ آورده بودن، من داشتم از بوش متحول میشدم. وانقد حالم بد بود اصن نمیفهمیدم همکارام چی میگن. دلم میخاست برم تو حیاط وایسم.

سر کلاسم که یکی از شلوغ ترین روزا بود و انقد بچه ها با هم دوا کردن و به هم پریدن واقعن دیوونه شدم. دختره پاشده بود رو میزا را میرفت. اون یکی انقد محکم زد تو سر دوستش که دست خودش قرمز شد. یکی دیگه شون نشسته بود تخمه میخورد!! خلاصه به هر مدلی که بگید با اینا باید حرف بزنم تا 5 دقه حواسشون به من باشه. ینی یه مقاله نوشتن ساده رو فک کنم ده بار توضیح دادم باز هنوز مطمئن نیستم فهمیده باشن.

داشتم برمیگشتم خونه بارون گرفته بود و قبلش به مامانم زنگ زدم ببینم چیزی میخاد یا نه که برنداشت گوشیو، خودم حدس میزدم شیر باید بخرم، ولی نمیدونم چرا یه لحظه فک کردم بابام صب رفته خریده! دیگه بارون داشت تند میشد و یدونه تاکسی بود که یه نفر جا داشت منم با همون اومدم خونه و دیدم آره شیر لازم داشتیم و پشیمون شدم که چرا نرفتم بخرم! مامانمم سرما خورده بود رفت خوابید. منم یکم با هـ حرف زدم تو تلگرام و بعدش سرم داشت از درد منهدم میشد خونه ام به لطف طوطی با خرده گردو و پی پی یکسان شده بود. ملوم بود از صب برا خودش ول بوده و هر کاری خاسته کرده.

یه دوش چند دقه ای گرفتم و انقد زیر دوش فکرای دری وری کردم که خودم دیگه داغون شدم. آخراشو گربه شور کردمو زود اومدم بیرون. دیگه با همون حوله تو تنم وایسادم کردم خونه رو تمیز کردن.کلی ظرف این ور اون ور بود. البته بابام صب یکمشو شسته بود ولی یه جوری چیده بود که دقیقن دومینو یا نمیدونم اون یکی بازیه اتفاق میفتاد اگه یکی از ظرفا رو اشتبایی ور میداشتی!

دیگه بعدشم جارو و گردگیری و شستن سرویسا و سامون دادن به چیزایی که تو یخچال چیده شده بود. فک کنم یه دو ساعتی طول کشید اینا و تازه من بعدش رفتم لباس پوشیدم و حس کردم دارم سرما میخورم ولی هیچ قرصی نداشتیم. مامانم خورده بود همه رو. دیگه تلقین کردم به خودم که خیلیم خوبم و اینا. نشستم گزارش کلاسو نوشتم و یکمم کمدمو مرتب کردم و کشوهامو و اینا رو. وسطشم برق رفت و من چون نمیخاستم خیلی طول بکشه با چراغ قوه گوشیم آخراشو جم کردم و انقد خسته بودم دیگه شامم نخوردم. ساعت دوازده اینا تلگرام کلاسو چک کردم و دیدم از اون 20 نفری که قرار بوده عکساشونو بفرستن فقط سه نفر فرستادن. عکسای اونا رو چک کردم و برا بقیه تو کانال نوشتم دیگه عکس نفرستن چون نمیبینم. کلن اصن این سیستم اینجوری عکس دیدن برای همیشه تموم شد.بعدشم دوباره یه سری توضیحات تکمیلی دادم در مورد مقاله و اینا.

ساعت نزدیک یک بود و میخاستم بخابم که علی اومد و گفت فردا میخاد بره ماموریت کاری و لباسایی که میخاد ببره کثیفه!! پاشدم رفتم لباسای اونو نگا کردم و انداختم ماشین بشوره. واقعن دیگه یادم نیست کی خابیدم. ینی داشتم میخابیدم یادم اومد انگار ظرف غذای علی رو میز بود بهش تو تلگرام پیام دادم که پاشو برو غذاتو بذار یخچال من دارم میخابم.

دوشنبه ام که بیدار شدم مامانم باز هنوز خیلی حالش خوب نبود و خاب بود. یکم آشپزخونه رو تمیز کردم و برا مامانم سوپ درست کردم و و وسایلی که علی میخاست ببره آماده کردم براش و این وسطم کلی مسئول مدرسه پیام داد بهم و درباره مسابقات و اینا حرف زد. ناهار علی رو گرم کردم و بعدش کیفشو چیدیم با هم و اون رفت. منم رفتم نشستم یکم درس خوندم. که در واقع هیچی بهم اضافه نشد. و اصن حالشو نداشتم. یه صفه رو سی ساعت طول دادم تا خوندم.

بقیه روزمم همونجوری هدر دادم. ینی دوتا فیلم دیدم. که هیچ کدوم خیلی چنگی به دلم نزد. فقط واسه وقت گذرونی. شبم خیلی دیر و بد خابیدم. با سر درد و بدن درد زیاد. همش نگران بودم سرما بخورم . دیگه صب با درد بیدار شدم و رفتم یه ژلوفن خوردم. با اینکه میدونستم نباید با معده خالی بخورم و از لحظه ای که خوردم تا وقتی دوباره خابم ببره دستام گز گز میکردن ولی دیگه خابم برد. بیدار که شدم خدا رو شکر دیگه سرم درد نمیکرد. هزارتا پیام تو تلگرامم بود از مسئول پروژه که فقط سین کردم و هیچ جوابی بهش ندادم. خوبه واقعن روش میشه اینا رو بگه. گزارش این ماهم میخاست که هنوز ننوشتم براش.

سایت سنجش باز شده و میخام برم ثبت نام کنم. یکم دو دل شدم، ولی میرم. یه چیزی میشه دیگه بلخره. الانم تلگرام مدرسه رو باز کردم و 213 تا پیام دارم از بچه ها و هنوز هیچکدومو نگا نکردم.

باید بشینم یه برنامه بنویسم واسه این یه ماه، خیلی وقتم کمه و خیلی خیلی خیلی کارام زیاده.

 

۰۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۵۱ ۶ نظر