در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

در خسته ترین و له ترین و روان پریش ترین دوره ی زندگیمم واقعن. ینی به قدری احساس فشار روانی و تنهایی و غم و اندوه و تنهایی و بی چاره گی دارم که نمیدونم دقیقن کی ممکنه بتونم از همشون نجات پیدا کنم. کی ممکنه من اصن یه روز خوب واقعی داشته باشم؟ یه روزی که دلم و مغزم با هم آروم و عادی باشن.

احساس میکنم مدتهاست از اون آرامشی که قبلن داشتم دور شدم. از اون مدل آرامشی که با رها کردن همه چیز و همه کس داشتم. حالا ولی یه چیزایی چسبیده به دست و بالم، که داره راه نفسمو میبنده. خسته شدم از همه چی. بیشتر از همه از خودم. از این مغز لعنتیم که حتا تو خابم یه لحظه دست از اسکرو کردم روان من ور نمیداره. از این همه حسای قاطی پاتی و داغونی که نمیدونم چرا هیچ جوره کم نمیشن. گم نمیشن. هی بیشتر و بیشتر و بیشتر میشن. از این استرس لعنتی که هر روز غروب به بعد تو دلمه. از این تپش قلب لعنتی. از این خشم زیادی که نسبت به آدما دارم.

واقعن دارم. احساس میکنم نسبت به همه دنیا یه کینه و یه خشم زیادی دارم که اگه فقط یه لحظه قلاده مو ول کنم هیچکسو زنده نمیذارم.

بیشترش به خاطر این اتفاقات اخیره، این آدمایی که میان و میرن تو زندگی آدم. با تقریب خوبی میتونم بگم از یک یک آدمایی که تو زندگیم بودن متنفرم الان. واقعن. و من اصولن آدم حمال نفرت و کینه ای نیستم، ولی اینکه یکی میاد هم قد خودت گاف و ه میزده بهت بعد یادش میره کارشو میاد میگه بیا حالا دوباره از اول تاس میریزم بازی میکنیم رو اعصابمه. اینکه میگه حالا چقد انقد عصبانی؟! حالا چرا ناراحت؟ به دلیل آفرینش آدمای احمق و پررویی چون تو، واقعیتشو بخای بدونی.

ینی یه جوری این آدما میتونن منو به جنون برسونن که هیچی نمیتونه. واقعن هیچی جز ارتباطات نزدیک با آدمای اینجوری منو به نقطه خودکشی نمیرسونه. حالا الان بیشتر تمایل به دیگر کشی دارم ولی در کل منظورم حجم خشونت و خشمه.

اون وخ میدونی باگ خلقت من در این مواقع چیه؟ اینه که یه جور دیوانه واری میتونم صب تا شب و شب تا صب چرت و پرت بگم و بنویسم. ینی میتونم انقد بهت جوابای دری وری بدم که فک کنی چه بی مغز الکی خوشی هستم. یه مکانیزم دفاعیه. یه جوری به جای دریدن بقیه سعی میکنم با شوخی و خنده بگذرم از کنارشون. و این مغزمو از چیزی که هست خسته تر میکنه. چون مغزم به صورت نان استاپ تقاضای چاقو بزن تو قلبشو به دستام ارسال میکنه. من ولی هی با سرعت بیشتری تایپ میکنم.

احساس میکنم دیگه نمیتونم خودمو نجات بدم. میدونی آخرین بار کی همچین حسی داشتم؟ پاییز بود، دانشجوی ترم 4 بودم، 21 واحد داشتم، 5 روز در هفته تا 6 بعد از ظهر دانشگاه بودم، فقط چهار دو ماه از بهم خوردن رابطه ام با پسری که اون موقع عاشقش بودم میگذشت، مامانم مایل به ازدواج من با یه پسر 25 ساله بود، من احساس میکردم گرافیک خوندن غلط ترین تصمیم زندگیم بوده و انقد عصبی بودم که تو خاب و بیداری سرم درد میکرد.  هیچ کس، مطلقن هیچ کس از هیچی خبر نداشت و من هر روز زیر این بار روانی میمردم و زنده میشدم. تنهایی. هر روز. برای یه مدت خیلی طولانی. احساس میکنم اون روزا من تموم شدم تو زندگی. واقعن تموم شدم. ینی یه جوری ذره دره از جونم کم شد که دیگه برای هیچ وقت دیگه و هیچ جنگ دیگه ای تو زندگی چیزی باقی نموند. من تو اون جنگ برنده نشدم. فقط نمردم. همین. ولی بعدش دیگه هیچ وقت صلح نشد. هیچ وقت نشد یه روزی برسه که من فک کنم اگه نمیتونم بجنگمم اشکال نداره، چون جنگی نیست. همیشه یه جنگی بود. یه چیزی بود که من بخام به خاطرش زخمی شم. دنیای من دنیای امنی نبود هیچ وقت. رابطه من با آدما رابطه امنی نبود هیچ وقت. من هیچ وقت و هیچ جا و پیش هیچ کسی، مطلقن هیچ وقت و هیچ جا و پیش هیچی کسی احساس امنیت و آرامش نداشتم. در تمام زندگیم. همیشه یه چیزی برای فرار کردن بود، همیشه یه چیزی برای رها کردن بود، همیشه یه چیزی برای ترسیدن بود. همیشه یه چیزی برا ناامید شدن بود. من هیچ وقت نتونستم جایی بمونم. نمیتونستم. میفهمی؟

میفهمی من چه حجم زیادی از ناامیدی و ترس و نفرت و خشم و بی اعتمادی رو با خودم حمل میکنم؟ میفهمی دوس داشتن آدما با همه این احساسات چقد کار سختیه؟ میدونی حتا حرف زدن با آدما با وجود این احساسات چه کار سختیه؟ من ولی هنوز با مردم حرف میزنم و بهشون اهمیت میدم، من حتا هنوز عاشقشون میشم، ولی شکل دنیای من دنیای همیشه وارونه و همیشه در نبرده.

۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۷ ۱ نظر