در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

 کلاسای من بلخره تموم شد. دیروز انقد دلم میخاست همه چی زودتر تموم شه و من برم خونه، خابم میومد مث بنز. 20 ساعت بود که نخابیده بودم، کل کلاس چار ساعت و نیم طول کشید ینی فقط یه بریک بیس دقه ای دادم و همش حرف زدم و توضیح دادم و کلی ام کامپیوترای سایت مسخره بازی در آوردن واسه نصب برنامه هه، فک کنم یه 40 دقه ای فقط نصبش طول کشید. ماشالا همه ام که تعطیل. یدونه اینستال ساده رو بلد نبودن و هی میپرسیدن چیو بزنم! اوکی کنم؟ بزنم نکست؟ حالا من براشون برنامه برده بودم که کرک کنن! دیدم به اینا باشه تا ساعت یک علاف همین نصب برنامه ام. دیگه خودم تند تند نصب کردم همه رو. حتا مسئول سایتم اسکله. مسئول سایت، فقط خانوم موسوی دانش‌گا! اروحنا فدا. بعدشم این خانوم مسئول اومد کلی از من عذر خاهی کرد و این چیزا. بدم میاد از این کارش. آدمو میچلونه بعد هی میاد میگه فلان. کلن نظر من همیشه اینه که آدم باشیم! نذاریم کار به اینجاها برسه. ولی خب هیچکس نظر منو نمیخاد.

همه خودشون صاحب نظر و کاربلدن. در نتیجه آدم کم پیدا میشه تو زندگی.

۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۵ ۲ نظر