در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

مدت زیادیه که صفه ی ورد جلو بازه و نمیدونم چی بنویسم. نه اینکه چیزی نداشته باشم واسه نوشتن، اینکه چرا بنویسم الان شده مسئله.

آدم یه روزی تو زندگیش میرسه که میبینه خیلی چیزا رو از دست داده. خیلی چیزا رو دیگه نمیتونه داشته باشه. خیلی چیزام هست که باید به دست بیاره و شاید هیچ وقت نتونه. من الان تو اون روزای زندگیمم. که فک میکنم خیلی چیزا رو از دست دادم. و خیلی چیزا رو باید از دست بدم. بذارم و بگذرم. ولی نمیدونم چی باید داشته باشم. واقعن و حقیقتن نمیدونم. که چی بدردم میخوره از اینجا به بعد زندگیم. نمیدونم اصن دلم دیگه چیزی میخاد یا نه.

اینکه آدم دلش دیگه چیزی نخاد، خیلی بده. خیلی چیزا هست که خیلی بده، راستش. مثلن من چن روز پیش داشتم لیست چتای تلگراممو نگا میکردم، و اوناییش که بیخودی بودو پاک میکردم، دیدم چقد قبلنا من با همه مهربون بودم. چقد تازگیا بد اخلاق و کم حوصله شدم. حتا چنتا چت خیلی قدیمی واسه مثلن دوسال پیش داشتم. که خیلی بهش خیره شدم تا بعدش بتونم دیلیتش کنم. خیلی بهش فک کردم که من چجوری بودم وقتی با این آدم بودم. دلم یکمی واسه خودم تنگ شد. واسه اینکه یادمه اون روزا چقد دوس داشتن توی وجودم بود. الان ولی یادم نمیاد اصن که دوس داشتن یه نفر چه جوریه. راستش اینکه دلم واسه اون حس تنگ شد. حتا چن وقت پیش یاد چار پنج سال پیش افتادم، از همه ی اون روزای دفتر لعنتی، فقط یه صحنه ای با کیفیت 4kتو ذهنم مونده، که ماه رمضون بود و فقط منو جلال تو دفتر روزه میگرفتیم، بعد وقت ناهار همه میومدن دفتر ما، یه روزش من گوشیمو ورداشتم و رفتم تو پله ها نشستم و کلی چت کردم. هنوز وقتی یادم میادش دلم قد اون روز پر از نور و خوشی میشه. چته هیچ چیز خاصی نبودا، یه سری حرفای معمولی بود، ولی حسش برا من خیلی خوب بود.

یه چیزایی اینجوریه دیگه، یه وقتی تو زندگی آدم یه چیزایی پیش میاد که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه. منظورم اصن چیزای خاص نیستا، یه چیزای معمولی. آدم تا یه سنی رابطه داشتن با آدما، شناختن آدما و این چیزا براش جالبه، چون فک میکنه چقد آدما با هم فرق دارن، ولی از یه جایی به بعد میفهمی نه! اینجوری نیس. آدما خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی شبیه همن. اون نقطه ای تو زندگی منظورمه که وقتی یکیو میبنی، به جای اینکه بگی وای نه فلانی با بقیه فرق داره، میگی هه! این چه شبیه فلانیه!

شایدم برا همه اینجوری نباشه، نمیدونم. من الان همچین وضیتی دارم.

 بگذریم.

فردا باید پاشم برم یه مدرسه ی جدید که آلردی کلاسم 32 نفره!!! و من هیچ تصوری از همچین وضیتی ندارم. راستش یکمم تمایلم به نرفتنه چون مسئول این کلاسا اون همکارمه که خیلی تو برنامه ریزی و اجرا همیشه من باهاش درگیرم. همین الانم اصن من نمیدونم چه فکری کرده 32 نفرو فرستاده تو یه کلاس و از 2 بار در هفته ام کلاسو به یه بار در هفته تبدیل کرده. بعدشم که بهم زنگ زد گفت جات خیلی خالیه تو مدرسه. بیا باز. گفتم عمرن. گل بذارین جام خالی نباشه.

من کلن اینجوریم. یه چیزیو تا تهش میرم، تا اونجایی که فک میکنم تهشه. وقتی برسه تهش دیگه هیچ وقت برنمیگردم از اول شور کنم. هر چیزی که میخاد باشه. وقتی به تهش رسیده ینی تمومه. تو این مدرسه ام تا تهش رفتم. نصف موهای سفیدم مال همین پارساله به جون خودم. انقد که اذیتم کردن اونجا. اصن حتا نمیخام دیگه بهش فک کنم. حتا دلم نمیخاد دیگه از اونجا رد شم. حالا اگه منم که فردا بابام خونه رو میفروشه تو اون کوچه خونه میخریم.

در کل اینکه این روزا ساکت و غمگینم بیشتر. نه غمی که بد باشه یه غمی که فک میکنم خوبه باشه. ینی خیلی درگیره حس و حضورش نیستم. برعکس همه ی پاییزای زندگیم که با تمام قوا میجنگیدم که غمگین نباشم، این دفه دارم از کنارش رد میشم. میخام باور کنم از غصه نمیمیرم. یه جورایی خسته شدم از جنگیدن. تا قبل از الان همیشه فک میکردم باید باهاش بجنگم. فک میکردم نباید غمگین بمونم، چون توش غرق میشم. الان ولی برام مهم نیس.

همینا دیگه فعلن ...

۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۴