در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

مدتی توی خودم بودم. عمیق و تنها. سربزیر و سخت. مثل لاکپشتی چیزی. شیوه ی زندگی منحصر به فرد آنها وی اس شیوه ی چشم تو که فریب جنگ داشت و ما صلح انگاشتیم. ولی غلط کردیم. اما پشیمونم نیستیم. چون غرور و پافشاری بر انتخاب از ویژگی های بارز شخصیت ماست. همینطور وفا کردن و ملامت کشیدن و خوش بودن، چرا؟ چون یک: در طریقت ما کافری است رنجیدن، دو: با تو ماجرا ها داشتیم، سه: دیوانگی بعضی قسمتهای خاص بدن. چهار: گفتگو آیین درویشی نبود. 
برای اینکه زودتر به جواب برسیم، ذکر این نکته ضروریه که که آی کام این پیس، کبوتر صلح هستم چون من. قبلن نامه بر بودم. ولی حالا صلح میبرم. چون نامه جواب نیس دیگه. وی نید پیس. اند فرندز. یه کمی هم اینترنت. با شبکه ی فاضلاب شهری. شاید بپرسی پس عشق؟ پول؟ پارتی؟ ولی قطعن جوابی نمیشنوی، چون دایرکت=بلاک.
بس که وقیح شدید شما. جواب درستو واسه خودتون نگه دارین، من احتیاجی به دونستنش ندارم. دید یو ریلی تینک آی اسک سامتینگ وید اوت نویینگ د انسر؟ ول! یو ساک. آی ام آلویز وان استپ ا هد فرام یو. فرام اوری وان. دتز واتز میک می آوسم. اند آن بریک ابل. ینی که منو از چی میترسونی؟ از جنگ و فقر و مردن در تنهایی؟ برو از خدا بترس! چون یک: کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز دو:بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست. سه: ما محصل بر کسی نگماشتیم. چهار: فراق یار نه آن میکند که توان گفت.
۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۴:۰۳ ۰ نظر