در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

این پست رو درحالی مینویسم که تو سالن اجتماعات مدرسه ایم و همکارم داره خودشو معرفی میکنه، من اومدم پشت سن، جایی که 4 تا از همکارام تو نوبت نشستن، کتونیامو در آوردم و دراز کشیدم!

۰۷ مهر ۹۵ ، ۰۹:۴۷ ۴ نظر