در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معلم بازی» ثبت شده است

خیلی وخته که برای قسمت معلم بازی وبلاگ چیزی ننوشتم راستش این مدت خیلی حال و حوصله ی خوندن و گشتن نداشتم. آرشیویم که دارم انقد قاتی پاتی شده که خودم توش گم میشم و اصن دلم نمیخاد سراغش برم واسه نوشتن. خسته ام ینی. خسته! میفهمی؟ به هر حال با همه ی این خستگی دیشب وختی داشتم از بی خابی میمردم، یه سرچی کردم درباره چنتا عکاس ایرانی که پارسال تو این پست دربارشون نوشته بودم، الان نمیتونم یادم بیارم پارسال که اینا رو نوشتم زیاد گشتم یا کم، ولی به هرحال دیشب چیزای خوبی پیدا کردم که برای خودم جدید بود، حالا که 3 خرداد و سالروز آزادسازی خرمشهره، بد نیس بازم بیشتر بدونیم دربارش.

متاسفانه همونجوری که بارها گفتم تو ایران عکس و عکاسی اونقد که باید اهمیت نداره انگار. ینی شاید اتفاقایی که ما از سر گذروندیم انقد زیاد و انقد وسیع بوده که به نظرمون یونیک و آیکونیک نیست. وگرنه تو آمریکا یه 11 سپتامبر اتفاق افتاده با مجموعن 2973 تا کشته، تو سالروزش 101 کتاب عکس ازش چاپ کردن. و یه موزه ی دائمی داره. ما فقط واسه آزاد سازی خرمشر 6000 تا شهید داشتیم اونوخ کلن 5 تا کتاب عکس از جنگ هست. که دیگه تجدید چاپ هم نمیشن.

تو این پست درباره ی آقای سعید صادقی نوشتم. که یکی از معروف ترین عکاسای جنگ ایران و عراق بودن و مثل همه ی عکاسای دیگه تقریبن فراموش شدن. _ایشالا در آینده درباره ی بقیه ی عکاسای خوبی که بهترین و با شکوه ترین لحظه های تاریخ این مملکتو ثبت کردن و تو گمنامی از بین ما رفتن مینویسم_ تو مصاحبه ای که ازشون خوندم یه نکته ی جالبی بود که گفته بودن تو سالای جنگ با 30 هزار تومن میشد خونه خرید، من 12 هزار تومن برای یه نگاتیو سیاه و سفید میدادم.

۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۴ ۴ نظر

تقریبن یه ساعتی هست که صفه ی ورد جلوم بازه و نمیدونم چجوری باید این پستو بنویسم. اصن بنویسمش یا نه. اون وختی که شرو کردم به نوشتن پستای معلم بازی و معرفی عکسای مهم و جالب دنیا،تعداد کمی عکس دمه دستم داشتم و تعداد کمی عکاس میشناختم. حالا ولی یه آرشیو گنده از عکس و مقاله دارم که نمیدونم کی فرصت میکنم همشونو جم و جور کنم واسه اینجا. ولی الان از بین همه ی عکسایی که قصه های جالبی دارن و مهمن، دلم میخاد این عکسا رو اینجا بذارم و دربارشون بنویسم. عکسایی که هیچ کدومشون از آدمای معروف نیس. هیچ قصه ی تاریخی یا اجتماعیی پشتش نیست. قدمت زیادی نداره. و شاید واقعن واقعن واقعن یکی از غمگین ترین مجموعه عکسای دنیا باشه.

۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۳ نظر

دوم سپتامبر، میشه هفتادو یکمین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم. متحدین، متفقین، هلوکاست، بمبارون اتمی هیروشیما و ناکازاکی، هیتلر و نازیسم، عهدنامه ی ورسای، تاسیس سازمان ملل متحد و آغاز جنگ سرد کلید واژه های مربوط به این جنگ شیش ساله اس.

همیشه گفتم، بازم میگم، متاسفانه یه بخش زیادی از تاریخ دنیا رو درباره جنگا نوشتن. یه بخش خیلی زیاد. حتا همین الانم که دارن تاریخو مینویسن پر از جنگه. من اینجا تا حالا عکسای زیادی درباره ی خود جنگ و چیزایی که بلخره یه سرشون به جنگ وصل میشده گذاشتم. این عکس ولی، زیباترین و موندگار ترین و رمانتیک ترین تصویر از "جنگ جهانی دوم" عه.

The Kiss

۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۱ ۵ نظر

این چن روز تو تقویم، مناسبتای مهمی بود که میشد دربارشون نوشت، ولی من چیز خیلی جدیدی پیدا نکردم حقیقتش. میشد چنتا پست خوب داشته باشیم، ولی به دلیل کمبود منابع موثق ترجیح دادم همه رو با هم تو یه پست بنویسم.

۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۳ ۴ نظر

1-یادمه ترم شیش که بودم، عکاسی تخصصی دو رو با استاد میم عزیزم ارائه کردن و من 1-چون خیلی استاد میم برام عزیز بود و 2- چون کلاس برای استاد میم عزیزم خیلی مهم بود، برخلاف تمام واحد های عکاسی "باید" میرفتم سر کلاس. و برای سر کلاس رفتن، باید عکس میداشتم. و برای عکس داشتن باید میرفتم عکاسی. این نقطه ی کور زندگیه من بود. تا قبل از اون ترم. من تا جایی که میشد میپیچوندم. نمی رفتم. عکس نمیگرفتم. فقط فش میدادم. ولی اون ترم نشستم مث آدم با استاد حرف زدم. موضو انتخاب کردم. عکاسی کردم. 20 شدم تموم شد رفت.

2-پارسال همین موق ها یه نفر ازم پرسید روابطت بر چه اصلی استواره؟ ینی حالا نه اینکه اون دقیقن عین این کلماتو به کار ببره، ولی همچین سوالی از من پرسید که بدونه قراره با هم چه جوری رفتار کنیم، البته بعدش این آدم دهن منو سرویس نکرد؟ این آدم دهن منو سرویس کرد! ینی سرویس کردا! اما خب به هر حال قبلش پرسیده بود تا با مطالعه دهن منو سرویس کنه! آدم خیلی اینکاره ای بود، خلاصه منم خیلی نایس و خیلی اوه! چه سوال خوبی پرسیدی طور، بهش گفتم : بای ا کد آف لویالتی.

3- این عکسی که میخام دربارش بنویسم، یکی از 45 عکس مهم دنیاس.

۲۷ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۸ ۶ نظر

قبلنم یه بار نوشتم، که درباره ی جنگ ایران، عکس زیاد هست، ولی قصه زیاد نیس.

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۴ ۱ نظر

بعضی خاطره/اتفاق ها ، در گذر زمان تبدیل میشن به یه تصویر! یه تک فریم ، و همیشه توی ذهن آدم میمونن. منظورم خاطرات/اتفاقات مبهم دوران کودکی نیست، یه چیزی شبیه اوناس! که لزومن هم ماله خیلی وخته پیش نیستن! ولی وختی بهشون فک میکنی فقط یه تصویر از اون روز و موقعیت و آدما خوب یادت مونده .

من دوتا تصویر این شکلی تو ذهنم دارم. که اصنم نمی دونم چرا انقد موندگار شدن! چون شخصی نیستن! یکیش مربوط به یه دختر بچه ی ژیمناستیک کاره ، که شیش هف سالش بود انگار، بعد توی تصادف پاهاش به شدت آسیب میبینن و از بالای زانو هر دوتا پاشو قطع می کنن. من فقط همون یه صحنه ای که عوامل یه برنامه ی ورزشی از شبکه ی سه رفته بودن عیادتش توی بیمارستان و اون ملافه شو کشیده بود روی سرش و خاهرش و مادرش هی بهش میگفتن اینا اومدن تو رو ببینن و اون عروسک بزرگی که کنار تختش براش گذاشته بودن یادمه. این که میگم ماله شاید ده سال پیش باشه. من دبیرستانی بودم . الان هرچی سرچ کردمش چیزی پیدا نکردم. ولی یه دختر بچه ی خیلی خوشگل بود. خیلی خوشگل. هیچ وخ صورتش و قایم شدنش زیر ملافه های بیمارستان یادم نمی ره .

و یکیشم که خیلی زیاد ذهنمو مشغول کرده بود ، یه مستندی بود از بازمانده های یه حادثه ای مثل سیل یا سونامی ، چون همه جا خیس بود و پر از آب و گل. بعد این وسط یه پسر بچه ای زیر آوار مونده بود و از کمر به پایین گیر افتاده بود. کلی تلاش کردن که نجاتش بدن ، با هلیکوپتر و همه چی! ولی نمی شد و سطح آبم همینجوری میومد بالاتر. تا اینکه آخرش عملیات نجاتو متوقف کردن و پسره رو به دوربین با لبخند برای مردم بوس فرستاد و منتظر شد تا بمیره! ینی همین جوری ولش کردن تا بمیره! چون نمی تونستن دربیارنش. و پسره خودش گفت که بسه و دیگه لازم نیست تلاش کنن.

هر دوی این تصویرا توی ذهن من موندن و بعضی وختا بی دلیل یادشون میفتم. نمی تونم دقیقن حسمو در مورد هیچ کدومشون تشریح کنم. در مورد اون دختر بچه ، یادمه خیلی دلم سوخته بود براش ، چون یکی از فوبیاهای زندگی من دس و پای قط شدس. خیلی میترسم از این اتفاق. ینی حس میکنم کنار اومدن باهاش خیلی باید فرآیند سخت و اعصاب خورد کنی باشه و امیدوارم هیچ وخت برای من و هیچ کسی پیش نیاد. بیشترین چیزی که موندگارش کرده توی ذهنم شاید اون بغض و خجالت و اعصاب متشنج دختره بود که دلش نمیخاست با یه مشت مرده غریبه بخنده و هی بهش اصرار میکردن که از زیر ملافه بیاد بیرون و باهاشون حرف بزنه. که همش به خاهرش میگفت بریم خونه .

ولی در مورد اون پسره ، شاید جسارتشه که تو این همه سال از یادم نرفته. این که خودش کوتا اومد و به نیروهای امدادی گفت که بسه! نمی خام دیگه ادامه بدین. و خیلی ریلکس بوس فرستاد به سمت دوربین و منتظر شد تا آب برسه بالای سرش و بمیره!

تا همین دیروز شاید، می تونستم با خودم فک کنم که همچین اتفاقی ، میتونه هم واقعی نباشه! میخاستم با خودم فک کنم که واقعن نمی شه که آدم یه کسی رو توی شرایط اون شکلی تنها بذاره تا بمیره! ولی دیروز یه عکسی پیدا کردم که نشونم داد که میشه! اتفاقن گاهی "مور هیومن" هست! که بذاریم بمیرن تا با سختی نجاتشون بدیم...

عنوان عکس the eyes هست. عکاسش Frank Fournier.

و ماجرا مربوط به سال 1985 . که توی نوادو آتش فشان بیدار میشه خسارات عظیمی به 13 روستا وارد میکنه و نزدیک به 25 هزار نفر میمیرن. این دختر بچه ی سیزده ساله زیر آوار ناشی از خسارات این آتش فشان گیر میفته. برای مدت سه روز ! ینی 60 ساعت.

و متاسفانه به دلیل اینکه پاهاش از زانو به سختی زیر گل و لای مصالح ساختمونای متلاشی شده ، گیر کرده بوده نمی تونستن نجاتش بدن ، ینی باید پاهاشو قط میکردن و بعد درش میاوردن که به دلیل فقدان لوازم پزشکی و امکانات مورد نیاز ، اینکارو نمی کنن. و اجازه میدن که بمیره.

توی ساعتای آخر به دلیل _احتمالن_ مختل شدن جریان خون رسانی بدنش ، دستاش سفید میشن و چشماش قرمز و صورتش ورم میکنه و شرو میکنه به هذیون گفتن در مورد مدرسه و اینکه دیرش میشه و امتحان ریاضی داره و ...

چند ساعت بعد از اینکه این عکسو ازش میگیرن می میره .

غمگینه! ولی واقعیت داره ...

+اینجا در مورد عکس

و اینجا در مورد دختره و همه چی میتونین بیشتر بخونین.

۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۶ ۴ نظر

*به خاطر پستای آتی، تصمیم گرفتم تمام مطالب معلم بازی رو توی بلاگ آرشیو کنم. به زوردی یه صفحه ی مستقل! و منو ساز هم بهش اختصاص میدم.

معمولن یونیک ویزیتور های وبلاگم ، که متوسط روزی 32 نفر هستن ، درباره ی وبلاگمو میخونن و ری اکشن های متفاوتی نشون میدن. اکثرن خوششون میاد، بعضیاشونم نه. خب البته که کاری از دست من برای دسته ی دوم بر نمیاد. چون اصولن آفریده نشدم که کسی رو تحت تاثیر قرار بدم! و از دسته ی اولم ممنونم که یونیک بودن خودشونو حفظ میکنن و دیگه نمیان! با وجود اینکه از من و وبلاگم خیلی خوششون اومده ها!

حالا مسئله اصن خوش اومدن و نیومدن کسی نیست  حداقل حالا! مسئله اینه که من این بغل نوشتم که گرافیک خوندم و عکاسی درس میدم. بعد فاصله ی بین این دوتا جمله رو با یک سری توضیحات در مورد خودم پر کرده ام. که کلن داره میگه من آدم هلاک هنر و ژست هنر داشتنی! نیستم. نمی گمم یه فضیلته و به خاطرش خیلی به خودم می بالم و این حرفها. یه چیزیه مث رنگ مو! خدادادیه. فعلن هم موقعیتش پیش نیومده که عوض بشه!

ولی اینی که من خانه ی هنرمندان نمی رم و با گالری مالری و تائتر و پرفورمنس و ژست های هنری حال نمی کنم و بلد نیستم به کیفم کراوات ببندم و عینک قاب کائوچویی بزنم و این حرکتای این مدلی، دلیل نمی شه که دونسته هامو آپدیت نکنم.

الان که دی ماهه و امتحانای بچه ها و منم سرم خلوته، نشستم سایتای عکاسی رو زیر و رو میکنم و اونایی که مناسب بچه مدرسه ای هاست رو جدا میکنم تا ببرم نشونشون بدم. در این راستا دیروز یه سایت خوبی پیدا کردم که عکساش خوبه. چون توضیحاتشم باهاشه و به خصوص در مورد پرتره و سلف پرتره هم عکسای خوبی داره. که این الان موضوع بچه های منه. و یه عالمه مجموعه عکسای دیگه که دیدنشون خالی از لطف نیست.

مجموعه سازی توی عکاسی  یه کاره خیلی جالبه. معمولن هم موضوع خاصی نمیخاد. دغدغه ی هر عکاسی، میشه موضوع مجموعه سازیش. بعضی عکاسا ممکنه حتا تمام عمرشون فقط رویه یه موضوع کار کنن. مثلن جنگ.تفاوت مرد و زن. دوقولو ها. حیوانات. زن. و ...

شاید یکی از شانسای من توی زندگیم این بود که ترم سوم، عکاسی تخصصی رو با یکی از عکاسای خوب ایرانی، پاس کردیم و کلی چیز یاد گرفتیم ازش. یادمه مجموعه سازی و استیتمنت نویسی و اینا رو اون بهمون یاد داد و چقدرم سر کلاساش عکسای خوب دیدیم.

اون چیزی که من دوس دارم به عنوان یه معلم به شاگردام یاد بدم، اینه که واسه عکاسی لازم نیست کاره خاصی بکنی، فقط باید دغدغه تو بشناسی! دغدغه با علاقه فرق میکنه! توی علاقه "عشق" هست ، توی دغدغه درد و پرسش و ابهام! نمی گم که نمی شه از علائق عکاسی کرد ، اما از دغدغه عکس های بهتری میشه گرفت.چون آدم دوس داره به جواب برسه.دوس داره هی بهش فک کنه! ولی علاقه باعث میشه فقط غرق ثبت زیبایی ها بشی. دغدغه هم زیبایی و هم زشتی سوژه رو با هم داره.

عکاسی، یه هنره. هنر همیشه دوتا وجه داره یکی نشون دادن زیبایی و یکی زشتی. توی هر دوتاشونم هم میتونه انقد اغراق کنه که یا بیننده رو به شدت به وجد بیاره و یا به شدت منزجر کنه. عکاسی امروز یکی از کلیدی ترین ابزارهای نمایش این زیبایی ها و زشتی هاست. از لنداسکیپ ها و همه ی صحنه های بکر طبیعت و حیات وحش محشره نشنال جئوگرافی تا روی جلد های تایم و اکنومیست، همه و همه مدیون لنز گرد و قاب مستطیل دوربین عکاسی و البته ژوزف نیس فور نیئپس! عزیز هستن.

یه بخش مهم از رسالت عکاس و عکاسی، ثبت لحظه هاست. منظورم اصلن لحظه های رمانتیک و ورزشی و اینا نیست. لحظات انسانیه! احساساته. این کاریه که فقط از دست عکاسای بزرگ بر میاد. اونایی که توانایی شو دارن از با عکاسی حتا فقط از نگاه یک آدم ، همه ی درد و رنج و بار روانی اون لحظه رو برای همیشه ثبت کنن.

عجالتا ادامه مطلب رو داشته باشین تا بعدن بازم بگم.

۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۶ ۰ نظر

اینو امروز تو نت دیدم، یاد این عکس افتادم

که قبلن مفصل درباره اش نوشتم.

به جای نوشتن درباره ی نمایش‌گا، بیاین یه کم عکس ببینیم.

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۰۹ ۷ نظر

1-فستیوال جهانی عکس سونی، یه رقابت بین الملی بین عکاسای حرفه ای و آماتور در سرار جهانه، که از سال 2007 داره برگزار میشه. عکاسای همه ی دنیا میتونن با فرستادن تک عکس و یا مجموعه ی عکس به صورت کاملن رایگان توی این جشنواره شرکت کنن و شانس خودشونو برای تصاحب جایزه ی 25هزار دلاری و چاپ عکسشون در کتاب یادبود این جشنواره امتحان کنن.

شاخه های رقابتیه این جشنواره خیلی گسترده است و انصافن هم عکسای ارسالی و انتخابی جذابن، چند نمونه ی از عکسای راه یافته به مرحله ی نهایی رو میتونید ببیند.

2-برگزیده ی عنوان "عکاس سال"، در نهمین دوره ی این جشنواره، آقای "اصغر خمسه" از ایران بودن. یک مجموعه عکس هشت فریمی، با عنوان "آتش نفرت".

سوژه های این مجموعه قربانیان اسید پاشی هستن.(عکسها در ادامه مطلب)

3-این اولین بار نیست که یه عکاس ایرانی با بازنمایی این تصاویر سیاه از جامعه ی ایران، برنده ی جایزه میشه.

اولین بار در سال 2012،ابراهیم نوروزی با مجموعه عکسی از مراسم اعدام قاتل سریالی زنان در قزوین و اعدام چهار نفر از متجاوزین گروهی خمینی شهر، دومین برگزیده ی بخش "موضوعات معاصر" جشنواره ی ورلد پرس اعلام شد.

آقای ابراهیم نوروزی با مجموعه عکسی با عنوان "قربانیان عشق اجباری ،از "سمیه و دخترانش"، که در روستایی در بم، توسط پدرشون با اسید سوزونده شده بودن، در سال 2013، جایزه ی اول بخش پرتره رو در جشنواره ورلد پرس فتو کسب کرد. و در همین سال در بخش پرتره ی صحنه آرایی شده، با ارئه ی مجموعه عکسی از سوگواری زنان در مراسم چهل منبر در خرم آباد، برنده ی جایزه ی دوم این بخش شد.

ابراهیم نوروزی و رضا دقتی تنها عکاسان ایرانی هستند که سه بار موفق به دریافت جایزه از بنیاد ورلد پرس فتو شده اند.

سمیه و رعنا و نازنین، سوژه ی مجموعه ی عکس "یونس خانی"، هم بودن که این مجموعه هم در سال 2013 در مجموعه عکس برگزیده ی یونیسف قرار گرفت.

در سال 2014،امیر پورمند، عکاس جوون خبرگزاری ایسنا به خاطر یک تک عکس، که لحظات قبل از اعدام دو جوون زورگیر رو ثبت کرده، برنده ی جایزه سوم بخش اخبار عمومی از بنیاد ورلد پرس شد.

محمد علی برنو، دومین عکاسیه که با ثبت تصاویری از همین مراسم با عنوان"آخرین لحظات" برنده عنوان بهترین عکاس سال 2014 از هشتمین دوره ی مسابقه عکاسی سال اروپا شد.

"داستان یک بخشش" مجموعه عکسی از آرش خاموشی، این عکسا مربوط به گذشت عبدالغنی حسین‌زاده فوتبالیست‌ قدیمی استان مازنداران از قصاص قاتل فرزندش لحظاتی قبل از اعدامه. که در سال 2015 برنده جایزه ی سوم بخش اخبار لحطه ای از ورلد پرس فوتو شد.

عکس دیگه ای از این مجموعه در بین برترین عکس های سال ، در خبر گذاری سی ان ان هم قرار گرفت.

4-از 2012 تا 2016، هر سال حداقل یک جایزه ی معتبر، برای یک عکاس ایرانی، چهار سال بدون توقف برنده ی بهترین عکس از خشن ترین پدیده های اجتماعی بودن، مبارکمون باشه.

+یه سری به این سایت بزنید و عکساشو ببینید.

++ادامه ی مطلب رو اگر روحیه ی حساسی دارید، بیمار قلبی هستید یا باردارید، باز نکنید.توصیه اکید میکنم!

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۲ ۱۰ نظر

میخام در مورد یه عکسی بنویسم، که بیشتر از همه ی عکسایی که تا حالا درموردشون نوشتم، تو انتظار بوده! دقیقن یکساله که من میخام درباره ی این عکس و حواشی و عکاسش بنویسم، ولی چون پارسال از روزی که مربوط به این عکس میشه، گذشته بود، و نزدیک عید هم بود، ننوشتمش، اما امسال دقیقن تو 28 مین سالگرد این اتفاق تلخ، میخام در مورد یکی از عکسهای جهانی از یه عکاس ایرانی بنویسم.

این عکس که در نخستین ساعات یک حمله ناجوانمردانه علیه مردم بی دفاع شهر حلبچه گرفته شده ، شهرتی جهانی داره و امروز سمبل فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه اس. فاجعه‌ای که در 26 اسفندماه سال 1366 اتفاق افتاد و به دنبالش حدود 5 هزار نفر از زنان، مردان و کودکان معصوم و بی گناه این شهر کشته شدن و یکی از هولناک‌ترین جنایات جنگی قرن بیستم لقب گرفت.

عکاس این عکس، آقای احمد ناطقی هستن،که از سال 50 عکاسی حرفه ای رو شرو کردن و عکسهای زیادی از دوران انقلاب و دفاع مقدس دارن، ولی این عکس معروف ترین عکسیه که از ایشون در رسانه ها و نمایشگاههای جهانی به نمایش گذاشته شده.

آقای ناطقی در مصاحبه ای طولانی و مفصل، جزئیات اون روز تلخ رو کاملن تعریف کردن، ولی در مورد این عکس و علت جهانی شدنش، گفتن:

...پس از اتمام انتقال کودکان به بیمارستان، ما که تصور می‌کردیم غائله خاتمه یافته، بلافاصله با واقعهٔ دیگری مواجه شدیم. مردی با لباس کردی درحالی‌که صورت خود را با چفیه پوشانده کودکی شیرخوار را در آغوش گرفته بود و معلوم بود لحظاتی پیش هر دو جان داده‌اند. صورت کودک آن‌قدر زیبا و معصوم بود که انگار در خوابی شیرین پس از خوردن شیر مادر بسر می‌برد. این عکس یکی از عکس‌های تاریخی جهان شد و باوجودآنکه عکاسان زیادی از این صحنه عکس گرفتند ولی جاودانگی این عکس به چند دلیل شکل گرفت: اولاً آنکه عکس لحظاتی پس از فاجعه ثبت‌شده است و عکس‌های سایرین و خبرنگاران خارجی دو روز پس از فاجعه و زمانی که قربانیان تغییر شکل داده و بر اثر عملیات پاک‌سازی صورتشان از گردهای سفید پوشانده شده بود گرفته‌شده است و از سوی دیگر این مرد که بعدها فهمیدم نامش عمر خاوراست، از هنرمندان شهر بوده و فرم این عکس آن را تبدیل به تندیس یادبود حلبچه کرده و در چند نقطه شهر نصب‌کرده‌اند.

این عکس بعد ها به عنوان نماد جهانی قربانیان شیمیایی شناخته شد. تندیس دیگه ای از این عکس در جلود دادگاه لاهه - دیوان بین‌المللی دادگستری- از ارکان اصلی سازمان ملل است قرار گرفته.  مقر این سازمان در کاخ صلح شهر لاهه در کشور هلند واقع شده‌.

همچنین در سال 67، یک تمبر یادبود از همین عکس، با عنوان تمبر یادبود شهدای حلبچه، توسط دولت ایران به چاپ رسید.

یه عکس دیگه ام در بین عکسای این مجموعه هست، که قضای متفاوتی با بقیه ی عکسا داره، تو این تصویر تعدادی بچه های کرد رو میبینیم که بادکنکای سفید دستشونه. آقای ناطقی در مورد این عکس گفتن:

در آن شرایطی که بسیاری مرده بودند، ‌برخی مجروح و عده‌ای مفقود بودند؛ بچه‌ها حیرت زده،ترسیده و آشفته مدام گریه می‌کردند و بی تابی آنان تاب امدادگران را نیز بی تاب کرده بود. من نمی‌دانم برای چه تعداد زیادی بادکنک در جیب ساک عکاسیم داشتم! برای لحظه‌ای تصور کردم به یاری امدادگران و آرامش کودکان بروم. بادکنک‌ها را یکی یکی باد می‌کردم و به دست بچه‌ها می دادم. کم کم بچه‌های زیادی اطرافم جمع شدند و من بادکنک‌ها را میان آنان تقسیم کردم. این کار موجب شد تا هنگام انتقال همه مصدومین و آوارگان، وقفه‌ای در بی تابی کودکان آواره و مصدوم ایجاد شود.

برای همین در این عکس‌ها می بینید که بچه‌ها بادکنک به دست دارند. در فضای جنگ، بمباران شیمیایی و... این اتفاق مهمی در کار ژورنالیستی است، در حالی که با مرگ و زندگی رو به رو هستیم،‌ یک فکر هم به یاری امدادگران می‌آید که سبب خلق آثاری خاص می‌شود.

این نوع اتفاقات اگر در هر کجای دنیا پیش بیاید در فضای خبری غوغایی به پا می‌شود، اما در ایران به چنین اتفاقاتی اهمیت نمی‌دهند.

ادامه ی مطلب باقی عکسهای مربوط به این اتفاق و توضیحاتی در مورد اوناس. اگر روحیه ی حساسی دارید، توصیه نمیکنمش.

۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۷ ۱۱ نظر