در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «البته کاش هیچ وختم ندونی» ثبت شده است

در خسته ترین و له ترین و روان پریش ترین دوره ی زندگیمم واقعن. ینی به قدری احساس فشار روانی و تنهایی و غم و اندوه و تنهایی و بی چاره گی دارم که نمیدونم دقیقن کی ممکنه بتونم از همشون نجات پیدا کنم. کی ممکنه من اصن یه روز خوب واقعی داشته باشم؟ یه روزی که دلم و مغزم با هم آروم و عادی باشن.

احساس میکنم مدتهاست از اون آرامشی که قبلن داشتم دور شدم. از اون مدل آرامشی که با رها کردن همه چیز و همه کس داشتم. حالا ولی یه چیزایی چسبیده به دست و بالم، که داره راه نفسمو میبنده. خسته شدم از همه چی. بیشتر از همه از خودم. از این مغز لعنتیم که حتا تو خابم یه لحظه دست از اسکرو کردم روان من ور نمیداره. از این همه حسای قاطی پاتی و داغونی که نمیدونم چرا هیچ جوره کم نمیشن. گم نمیشن. هی بیشتر و بیشتر و بیشتر میشن. از این استرس لعنتی که هر روز غروب به بعد تو دلمه. از این تپش قلب لعنتی. از این خشم زیادی که نسبت به آدما دارم.

واقعن دارم. احساس میکنم نسبت به همه دنیا یه کینه و یه خشم زیادی دارم که اگه فقط یه لحظه قلاده مو ول کنم هیچکسو زنده نمیذارم.

بیشترش به خاطر این اتفاقات اخیره، این آدمایی که میان و میرن تو زندگی آدم. با تقریب خوبی میتونم بگم از یک یک آدمایی که تو زندگیم بودن متنفرم الان. واقعن. و من اصولن آدم حمال نفرت و کینه ای نیستم، ولی اینکه یکی میاد هم قد خودت گاف و ه میزده بهت بعد یادش میره کارشو میاد میگه بیا حالا دوباره از اول تاس میریزم بازی میکنیم رو اعصابمه. اینکه میگه حالا چقد انقد عصبانی؟! حالا چرا ناراحت؟ به دلیل آفرینش آدمای احمق و پررویی چون تو، واقعیتشو بخای بدونی.

ینی یه جوری این آدما میتونن منو به جنون برسونن که هیچی نمیتونه. واقعن هیچی جز ارتباطات نزدیک با آدمای اینجوری منو به نقطه خودکشی نمیرسونه. حالا الان بیشتر تمایل به دیگر کشی دارم ولی در کل منظورم حجم خشونت و خشمه.

اون وخ میدونی باگ خلقت من در این مواقع چیه؟ اینه که یه جور دیوانه واری میتونم صب تا شب و شب تا صب چرت و پرت بگم و بنویسم. ینی میتونم انقد بهت جوابای دری وری بدم که فک کنی چه بی مغز الکی خوشی هستم. یه مکانیزم دفاعیه. یه جوری به جای دریدن بقیه سعی میکنم با شوخی و خنده بگذرم از کنارشون. و این مغزمو از چیزی که هست خسته تر میکنه. چون مغزم به صورت نان استاپ تقاضای چاقو بزن تو قلبشو به دستام ارسال میکنه. من ولی هی با سرعت بیشتری تایپ میکنم.

احساس میکنم دیگه نمیتونم خودمو نجات بدم. میدونی آخرین بار کی همچین حسی داشتم؟ پاییز بود، دانشجوی ترم 4 بودم، 21 واحد داشتم، 5 روز در هفته تا 6 بعد از ظهر دانشگاه بودم، فقط چهار دو ماه از بهم خوردن رابطه ام با پسری که اون موقع عاشقش بودم میگذشت، مامانم مایل به ازدواج من با یه پسر 25 ساله بود، من احساس میکردم گرافیک خوندن غلط ترین تصمیم زندگیم بوده و انقد عصبی بودم که تو خاب و بیداری سرم درد میکرد.  هیچ کس، مطلقن هیچ کس از هیچی خبر نداشت و من هر روز زیر این بار روانی میمردم و زنده میشدم. تنهایی. هر روز. برای یه مدت خیلی طولانی. احساس میکنم اون روزا من تموم شدم تو زندگی. واقعن تموم شدم. ینی یه جوری ذره دره از جونم کم شد که دیگه برای هیچ وقت دیگه و هیچ جنگ دیگه ای تو زندگی چیزی باقی نموند. من تو اون جنگ برنده نشدم. فقط نمردم. همین. ولی بعدش دیگه هیچ وقت صلح نشد. هیچ وقت نشد یه روزی برسه که من فک کنم اگه نمیتونم بجنگمم اشکال نداره، چون جنگی نیست. همیشه یه جنگی بود. یه چیزی بود که من بخام به خاطرش زخمی شم. دنیای من دنیای امنی نبود هیچ وقت. رابطه من با آدما رابطه امنی نبود هیچ وقت. من هیچ وقت و هیچ جا و پیش هیچ کسی، مطلقن هیچ وقت و هیچ جا و پیش هیچی کسی احساس امنیت و آرامش نداشتم. در تمام زندگیم. همیشه یه چیزی برای فرار کردن بود، همیشه یه چیزی برای رها کردن بود، همیشه یه چیزی برای ترسیدن بود. همیشه یه چیزی برا ناامید شدن بود. من هیچ وقت نتونستم جایی بمونم. نمیتونستم. میفهمی؟

میفهمی من چه حجم زیادی از ناامیدی و ترس و نفرت و خشم و بی اعتمادی رو با خودم حمل میکنم؟ میفهمی دوس داشتن آدما با همه این احساسات چقد کار سختیه؟ میدونی حتا حرف زدن با آدما با وجود این احساسات چه کار سختیه؟ من ولی هنوز با مردم حرف میزنم و بهشون اهمیت میدم، من حتا هنوز عاشقشون میشم، ولی شکل دنیای من دنیای همیشه وارونه و همیشه در نبرده.

۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۷ ۱ نظر

یه نقطه ای تو آرنج هست، میخوره یه جایی تیر میکشه، اون نقطه الان سه بار خورد به میز. ینی یه جوری انگار از یه نقطه به یه محیط! تبدیل شده.

داشتم یکم پیشا با الی چت میکردم، اون روز که داشتیم با هم حرف میزدیم حرفم یه جایی نصفه موند چون فرناز اومد و دیگه الی رفت، گفت من هنوز یادمه حرفت اون روز نصفه مونده حالا زود میبینیم همو دوباره باز حرف بزنیم و اینا. گفتم باشه. بعد گفت شماره کارتتو بده من سهم اون روزمو از پول ناهار واریز کنم برات. گفتم برو بابا. خجالت بکش! گفت نه و من ناراحتم اینجوری و تو میدونی ما نداریم از این حرفا با هم و همیشه همین جوری بوده بینمون و این چیزا، گفتم باشه پس حالا بعدن برات میفرستم. کارتم نیست دم دستم. گفت تو گوشیت نداری؟ گفتم پا لپ تاپم، دوره گوشیم. گفت حفظ نیستی شماره کارتتو؟! گفتم نه! گفت وا! گفتم نیستم خب. گیر نده الی حالا، میگم بهت، الکی نمیگم. دارم نمیپیچونمت که. گفت حرف زدنشو تو رو خدا! "دارم نمیپیچونم" گفتم دو زبانه ام چون. حال استمراریه! توجه نداری که. بعد یه سری چیزای دیگه گفت و خدافظی کردیم.

بعد فک کردم چرا من شماره کارتمو هیچ وقت حتا نگاهم نکردم!! حالا الی میگه حفظ نیستیش؟! چرا اصن باید همچین چیزیو حفظ کنم؟ چه بدردی میخوره؟ خب هر وقت لازم داشتی نگا میکنی میفرستی واسه طرف دیگه. کلن یک مقداری که عمیق تر فک کردم دیدم من خیلی وقته هیچیو حفظ نمیکنم. حوصله شو ندارم. ینی به نظرم دلیلی نداره مغزمو با این چیزا پر کنم. حالا نه که مثلن 4 تا شماره خیلی زیاد باشه و خیلی جا بگیره ها، ولی اینکه بخام یه زمانی رو صرف یاد گرفتنش بکنم برام نامقدوره. ولی فک نمیکردم هیچ وقت عجیب باشه. مثلن مامان من خدای حفظ کردن شماره کارت و شماره حسابه! من حالا انقد اسکلم رمز تمام کارتام یه چیزه. رمز دوم همشونم یه چیزه. چون امکان نداره بتونم بعدن یادم بیارم چی به چی بوده. کلن من خیلی چیزا رو نمیتونم یادم بیارم چی به چی بوده. واقعن نمیتونم. چون اصن دلم نمیخاد به خیلی چیزا فک کنم. واقعن نمیخام.

ولی همیشه اینجوری نیس که تو دلت بخاد به چیزی فک کنی، اینجوری که بعضی چیزا از یه گوشه ای میان خودشونو میکنن تو چشمت میکن به من فک کن. منو نباید یادت بره.

میدونی مث چی؟ مث اون دختر همسایه مون. فک کنم حدودن ده سال پیش. من تازه ترم یک دانشگا رو تموم کرده بودم. اون 20 سالش بود و تازه نامزد کرده بود، اومدن خونه ما، بعد وسط گردهمایی عصرونه، نامزدش بهش زنگ زد، یه جوری با یه ذوقی گوشیشو گرفت و رفت تو راهرو با گونه های صورتی و چشمای براق با پسره حرف زد که من هنوز که هنوزه اگه بشینم تو پذیرایی و به اون نقطه تو راهرو نگا کنم، میبینمش. هم میبینمش هم بهش غبطه میخورم. به اون همه ذوق و هیجان و عشقش. میدونی چی میگم؟ خیلی پیور بود. خیلی زیاد بود. خیلی قشنگ بود. یه چیزی بود که من یادم نمیاد آخرین بار کی داشتمش تو زندگیم. راستشو بخام بگم حتا اولین بارشم یادم نیس! اصن نمیدونم هیچ وقت اینجوری تو یکی غرق شدم یا نه.

نمیدونم چیز خوبیه یا نه. اینکه آدم اینجوری برا یکی اسب بدوئه تو قفسه سینه اش. هزارتا خورشید تو چشمش باشه. ولی از بیرون قشنگه. الان که فک میکنم میبینم من فک نکنم هیچ وقت آدمی رو داشتم که توش غرق شده باشم، به جز حالا همون 19 سالگیم که تا گردن تو عشق یه نفر بودم، ولی بازم غرق نشدم، اما آدمایی بودن که برا من دیدن اسمشون رو گوشیم، دیدین اس ام اسشون، دیدن نوتیفشون تو تلگرام و هنگ اوتز، مث دیدن یه آدم آشنا تو جمعیت استادیوم صد هزار نفری بوده! انگار یهویی یکی بیاد بزنه سر شونت بگه چطوری؟ که ببینی ا خدا رو شکر تنها نیستی. این حسه واسه من حس خوبیه. ولی دارم فک میکنم چقد داره دیر به دیر و کم میشه. چقد آدمای اینجوری کمتر شدن تو زندگیم. چقد گم کردیم همو تو هجوم آدما. نه که من از تنهایی و تنها بودن بترسما. ولی اون حسه خوبه...

هروقت بهش فک میکنم، ینی هروقت یادم میادش فک میکنم شاید اگه منم تو نوزده سالگیم تو اون عشقی که فک میکردم دریاس، غرق میشدم الان همه چی برام فرق داشت. دریا نبود ولی که. باتلاق بود. بازم فرق داره الان همه چی. اما اون فرقی که باید داشته باشه نداره! میفهمی؟ آدم از باتلاق بیاد بیرون فرق داره تا دریا. آدم تو دریا غرق بشه فرق داره. آدم نوزده سالش باشه فرق داره با 29 سالگی. آدم از عشق یکی اسب تو سینه اش بدوئه فرق داره تا از دیدنش با یکی دیگه...

۰۳ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۷ ۳ نظر

حدود ده روز پیش دزد اومد خونمون. چیزی نبرد البته. فقط اومد. فقط با اومدنش و نشونه هایی که از اومدنش باقی موند مارو، منو، ترسوند.

انقد که تا چند روز از کوچکترین صدایی یه متر از جام میپریدم و تمام شب تا روشن شدن هوا خوابم نمیبرد. فکر اینکه یه نفر توی اتاقم بوده، کشوهامو کشیده بیرون و وسایلمو گشته. فک کردن به اینکه از جایی رد شده که من رد میشم، به چیزایی دس زده که من دست میزنم. حتا فک کردن به اینکه وقتی من اومدم توی خونه بود، حالمو بد میکرد. همه کشوها رو ریختم بیرون و از اول چیدم. همه جای اتاقو با اسپری و دسمال تمیز کردم. روزی هزار بار میرم جلوی در تراس وایمیستم و نگا میکنم. که چجوری اون شب ندیدمش اینجا. چجوری اونجا وایساده بوده و من ندیدمش؟ چرا چراغو روشن نکردم؟ چرا اون روز به مامانم گفتم تو پارک بشینیم؟ چرا وقتی مامانم گفت بریم من گفتم دو دقه دیگه بمونیم اذون تموم شه...

کی میدونه دو دقه زودتر یا دیرتر چه فرقی میکرد؟

اینکه آدم توی خونه ی خودش باشه و توی خونه ی خودش بترسه و توی خونه ی خودش امن نباشه، خیلی حس بدیه. اینکه آدم بدونه یکی بلده بیاد اینجا. بدونی به راهی هست، یه راهی همیشه بوده و تو اصن نمیدونستی و نفهمیدی. تو اصن هیچ وقت بهش فکردم نکرده بودی! که از اونجا میشه کسی بیاد. ولی حالا میدونی میشه. همیشه ام میشده! بعدنم میشه.

حالا ما حفاظ بزنیم، حالا ما درمونو همش قفل کنیم، حالا ما زود بریم و دیر برنگردیم، چیزی از این حسی که میگم کم نمیکنه. از این حس یه نفر توی خونه بودن. از این حس امن نبودن. از این حس لعنتیه چرا زودتر نفهمیدم؟ چرا هیچ وقت بهش فکر نکردم؟

این روزا من فقط همینو تو زندگیم کم داشتم که از همچین چیزی بترسم. از اینکه توی خونه ی واقعیم امن نباشه. ترس فیزیکی! من توی دلم، توی سرم، توی قلبم به اندازه ی کافی ترس دارم. از چیزایی میترسم که خیلیا شاید اصن بهش فکردم نکنن. آدم خیلی چیزا تا براش اتفاق نیفته اصن نمیدونه میشه از این چیزام ترسید. من ولی میدونم که از خیلی چیزا باید ترسید. خلاصه بخام بهت بگم از تنها چیزی که باید ترسید آدم دو پا است. تادا.پرابلم سلود.

ینی که بفهم من چقد و چه جوری میترسم. هر روز زندگیم. از تک تک آدما. میتونم بترسم. یه ترسی که میتونه منو فلج کنه و من هر روز هر روز هر روز دارم باهاش میجنگم و بیشتر و بیشتر تو آدما فرو میرم. چون من فک میکنم راهایی که وجود داره رو میشناسم. چون من فک میکنم حواسم هست کی از کجا ممکنه بتونه بیاد. چون من فک میکنم فقط کسایی که خودم میخام از راهیی که خودم میخام میان! ولی حالا میترسم که یه راهی باز باشه که من نفهمیده باشم. من بلد نباشم. من فک کنم نه از اینجا کسی نمیاد.

من این حس لعنتیه توی خونه ی خودم امن نبودنو میدونستم. بلد بودم. آدم زن باشه و نفهمه کسی توی خونه بوده؟ آدم زن باشه و نفهمه یکی از اینجا رد شده، از اینجا رد میشه، یکی به اینا دست زده! آدم زن باشه و نبینه پنجره بازه؟ آدم فقط گاهی اون زنیه که نمیخاد برقو روشن کنه و ببینه کسی اونجا وایساده. آدم گاهی اون زنیه که میخاد فک کنه دیر رسیدم. اگه زود میرسیدم میدیدمش. آدم ولی بعد از دیر رسیدن، بعد از چراغو روشن نکردن، دیگه هیچ وقت اون زن قبل از دیر رسیدن، اون زن توی تاریکی همه چیزو دیدن، نیست.

من توی این تاریکی بودم. من توی روشنایی هم بودم. من توی تاریکی و روشنی دیدم آدما اومدن توی زندگی من. توی اتاق من. من توی روشنایی پشت در خونه ی خودم موندم. من زنی ام که توی روشنایی بخش بزرگی از خودمو توی خونه ای که دیگه مال من نبود جا گذاشتم. من توی تاریکی دیدم که یکی بود. میدونستم یکی هست. میدونستم که از جایی که من رد میشم رد میشه. من میدونستم کسی توی زندگیی که من فک میکردم مال منه میاد و میره.

من توی زندگیم توی قلبم توی خودم، خیلی خیلی خیلی ترسیدم. خیلی. توی امن ترین جایی که فک میردم امن نبودم. توی صمیمی ترین جایی که باور داشتم، غریبه بودم. خونه ی من توی احساساتم، توی روابطم، هیچ وقت امن نبود. هیچ وقت.

حالا حقم نبود که خونه ی واقعیم خراب بشه! حقم نبود واقعن.

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰ ۴ نظر

تو این روزای کوتاه که تا چشم به هم میزنی شبه، فرق شب واقعی و شب الکی واسه من از ساعت 9 به بعد ملوم میشه. شب الکی چیزیه که آدمو واسه انجام خیلی از کارا ناامید میکنه، مثلن ساعت 5 دیگه دیره بخای بری تا ونک تا 8 برگردی. چون 8 نصفِ شب به نظر میاد. شب الکی یه جور توهمه. دیر نیست، نصفِ شب نیس، اما چون دیر و نصفِ شب به نظر میاد آدم میمونه تو خونه میگه خب فردا. ولی شب واقعی، مث ساعت 9. مث ساعت 10، اون وقتیه که میشه خیلی کارا رو شرو کرد. تازه وقت کتاب خوندن و فیلم دیدن و بافتنی بافتن و میوه پوست کندنه. وقت صفر کردن پیامای تلگرام و آپدیت کردن کانالا. از 11 و 12 که میگذره، اون وقتیه که اگه نخابیده باشی تسخیر میشی. از نوک انگشتای پات. تا زیر گلوت. تا پلک چشمات. دیشب واسه من یکی از همین شبای فرو رفتن و غرق شدن تو شب بود. یه جوری که تک تک سلولای بدنت پر از حس غم و بدبختی و غصه و دلتنگی و ترس و ناامیدی و درد میشه. که قفسه سینت سنگین میشه و قلبت میاد تو گودی وسط گردنت و گوم گوم میکوبه. که فکرت هزارجا میره. هزارتا چیز بد با هم یادت میاد. هزارتا حرف نگفته. هزارتا درد قدیمی. هزارتا زخم کوچیک. هزارتا بغض اشک نشده. یه جوری که من بش میگم کریزی.

اینجور وقتا، از همه جا صدا میاد. حتا هزار بار صدای دسته کلید و را رفتن یکی تو پاگرد. بعد من حس میکنم وسط یه خونه هزار متری ویلایی با دیوارای کوتاه در یک منطقه ی جرم خیز، تنها موندم و اگه پامو از در اتاق بذارم بیرون یکی با چاقو خفتم میکنه، اما پا میشم هزار بار میرم تا آشپزخونه و دسشویی. یه چیزی شبیه لگد زدن به ماشین قبل از روشن کردنش. مثلن دزدی زورگیری متجاوزی چیزی اگه قایم شده بیاد بیرون خودش.

دیشب خیلی دلم میخاست یکی که نمیشناسمش، یه آدم همینجوری بود، با هم حرف میزدیم. دلم میخاست اون لحظه میتونستم چشممو ببندم و وقتی وا میکنم یه غروب طلایی تابستون رو بام تهران یا وسط چمنای سبز و خشک یه پارک بودم. دلم میخاست یکی بود بهش میگفتم نمیدونی دیگه. نمیدونی. نمیشناسی منو. همینا رو میبینی فک میکنی خیلی خوبه همه چی. خوب نیس هیچی ولی. خوب نیستم من.

حرف زدی تا حالا اینجوری با کسی؟ یکیو یه بار ببینی همین جوری یهویی باهاش درباره خودت حرف بزنی. بعد دیگه هیچ وقت نبینیش. من یه بار دانشجو بودم اینکارو کردم. یه مرده برام بوق زد، چون دم خونه ما زمستونا تاکسی کمه مردم زیاد واسه هم بوق میزنن که مثلن تا دم تاکسیای اصلی تر برسوننت. اینم گفت من تا ایسگا میرم، اگه میای. بعد که رسیدیم به تاکسیا، هیچ تاکسیی نبود. گفت من میرم ونک. اگه مسیرت میخوره بیا با من. گفتم باشه. بعد برگشت به من گفت چرا انقد ناراحتی حالا. خیلی من برام ناامید کننده بود که یکی که دو دقه اس منو دیده برگرده بگه تو چه غمگینی. گفتم نیستم. چرا غمگین به نظرت اومدم؟ گفت صدای نفسات اینجوریه. یه آهِ عمیقه. گفت تو خیلی جوونی. چرا فلان و فسار. یادم نیس خیلی محتوای حرفامونو. ولی یادمه بهش گفتم کی بهت چقد داده بیای اینا رو به من بگی؟ خندید. بلند و طولانی. جوونیام بود دیگه. یادمه ولی دقیقن وسط کوچه دانشگا پیادم کرد. گفت شرکت من تهه اون کوچه اس. شاید دیدیم همو باز. ندیدیم همو ولی دیگه هیچ وقت.

دلم یه همچین چیزی میخاست دیشب. یکی که بشینم یه مشت بل شت بهش بگم و دیگه نبینیم همو. یه تخلیه روانی خوبیه. اون قسمتی که یارو رو نبینی دیگه خیلی مد نظر نیس، بیشتر اون قسمت تا حالا ندیده باشی بودنش! و ناشناس بودنش و هیچی درباره تو ندونستنش خوبه. میشه خیلی واقعی باشی پیشش. این چیزیه که من الان میخام. میخام خیلی خود واقعیم باشم. میخام هیچکس منو از رو چیزایی که دیده و میبینه، میدونه و میدونسته قضاوت نکنه. از اینکه بگن بابا تو که فلان و بهمان، چرا اینجوری میگی بدم میاد. منزجرم. بابا تو از کجا میدونی؟ شاید من یه جوری بهت نشون دادم که فک میکنی اوه آره. نیست اینجوری واقعن.

اصن گیریم که باشه. من خیلیم فلان و فسار. خیلیم تاپ ناچ! با همه اینا بیا بپذیر که به گا رفتم من. همچین نمه نمه. در کل الان از هم گسیخته و پاره ام. دیگه برلی کیپ تینگز توگدر هم نمیتونم باشم. ینی هرچی نگا میکنم چیزی نیس اصن که بخام نگهش دارم. همه چی به نظرم بی ارزش شده. نمیفهمید دیگه. بیا حالا یه سیگار بکشیم با هم من بت بگم بفهمی. بفهمی وقتی میگم من ذره ذره از دست رفتم، نمه نمه، نگی چجوری. همینجوری که الان میبینی. میبینی من الان چجوری زورم میاد بیام چارتا کلمه اینجا بنویسم؟ همینجوری واسه همه کارای دیگه ام زورم میاد. زورم میاد الان که آزیتا بعد دو سال برگشته بهم پیام داده و فرت فرت میگه بیا قرار بذاریم با هم برم ببینمش. زورم میاد این پسره تدوینیه بهم پیام میده بیا بیا برم. زورم میاد پاشم برم زندگی شخصی مو بهبود ببخشم. زورم میاد برم این دندون عقل احمقمو در بیارم بگیرم کف دستم. زورم میاد برم به موهام رسیدگی کنم. حتا زورم میاد پاشم این تیشرتا و شلوار جینامو از رو تخت و شوفاژ و میز و صندلی جم کنم. اینا نیستش که ولی. اینام هست ینی. اینا خامه ی رو کیکه. اون توش یه چیزای دیگه اس.

یه چیزایی که من اصن میترسم برم سراغشون. یه چیزیای مث یه دلتنگیای عمیق و شدید. مث یه سری دل گرفتگیای قدیمی. یه چیزایی که هیچ وقت برام ارزش نداشتن بهشون فک کنم. ولی از بین نرفتن. الانم دردم این نیس که بیام بهشون فک کنم یا چرا فک نکردم و این چیزا. فقط از اینکه یه وقتایی مث همین دیشب یادم میان کلافه میشم. آدم نمیتونه که گذشته شو پاک کنه.

آدم یه مقداری که از سنش میگذره و دوره ارتباطاتش با آدما کامل میشه میفهمه خیلی وقت کمه واسه خیلی چیزا. دیگه خیلی دلش نمیخاد گیر و بند خیلی چیزا بمونه. دیگه براش رد شدن از خیلی چیزا راحتر میشه. بعد که چند سال میگذره و بر میگردی پشت سرتو نگا میکنی و تعداد درایی که پشت سرت بستیو نگا میکنی یه حس عجیبی داره. که یادت بیاری تو هر کدوم از اون اتاقا که بودی چه شکلی بودی.وقتی واردشون شدی و وقتی ازشون اومدی بیرون. وقتی بشینی فک کنی و یادت بیاد یه حس گهیه. آدم میبینه چقد الکی الکی تیکه تیکه شده. هی یه لایه ازش یه جایی رفته. هی پوست انداخته. مار نیستیم که. آدمه خب.

حالا شده حکایت من. فک میکنم انقد هی پوست انداختم نازک شدم دیگه. زود خراش برمیدارم. جاشم میمونه. نمیره. ینی اینجوریه کلن. الان واقعنیم خراش بیفتم نمیره که. صدسال میمونه جاش. حالا اونا رو میشه لباس آستین بلند پوشید و کرم پودر زد و قایمشون کرد. ردپای آدما ولی نمیره از رو روان آدم. خراشی که میندازی. هر آدمی که میاد تو مسیر آدم، یه چراغی روشن میکنه، یه چراغی رو خاموش میکنه. من الان نیمه ی تاریک وجودم بزرگتر از نیمه ی روشنه. ینی اونقدی که چراغام خاموش شده، چراغ روشن برام نمونده. اینه که راحت تر گم میشم تو شبا. اینه که شبا سختمه نفس کشیدن. تسخیر میشم. هلاک میشم. هر شب تا صب هزار بار غرق میشم و نفس کم میارم و صب دوباره وسط ساحل نشستم. گفتم دیگه. شاید نفهمی. کریزیه چون. دیوونه ینی. مث من.

۱۱ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۰ ۱ نظر

بدم میاد از اینکه همه ی شبکه های اجتماعی پر شده از پیامای زشت درباره اینکه فامیل بده! و عید دیدنی چیه و آجیل نخورید و عیدی بدید و من ترم دوم دانشگام چرا میپرسی هی! خیلی بدم میاد از این تررورایز کردن همه چی و همه کس. بسه دیگه! در حد یه بار بگیم بخندیم خوبه. نه اینکه هی گندشو دربیارم و حرفو برسونیم به اینکه اگه از طریق گرده افشانی تولید میشدیم خوشبخت تر بودیم، نو وان ایز بتر آف وید اوت دیر پرنتز.

و بدم میاد از اینکه این چیزا رو میکنن تو مخ هم. حالا نه فقط فامیل، همین چرت و پرتایی که این چند ساله مد شده، که خودمون خودمونو خوشال کنیم.که ماتحت بی ثبات همه چیز و همه کس! خودت با خودت حال کن. بدم میاد چون به نظرم همین چیزا آدما رو تبدیل کرده به یه مشت سلفیش بیچ و استابرن دیک. همین که همه فک میکنن خودشون واسه خودشون کافین. حالا یه وقتی یه روزی تو زندگی هر کسی پیش میاد که هیچ کسو نداره، خودش بره خودشو خوشال کنه! حرفی توش نیس، ولی اینکه فرتو فرت مینویسیم و میخونیم خودت پاشو دست خودتو بگیر ببر سینما خودت واسه خودت گل بخر خودت واسه خودت! میشه اینکه الان میبینیم. خودمون واسه خودمون ، وندد اند بروزد دیپلی. که ینی همون بلک اند بلو که ینی داغون و له و افسرده.

که میشه مثلن من.

همه چی همون انتخابیه که تو لحظه انجام میدی. انتخاب من تو لحظه چی بوده؟ اینکه پاشم بیام تو اتاقم بشینم 7 تا قسمت پشت هم سریال ببینم. که واسه خوشال کردن خودم برم تی شرت میکی موسی بخرم و جوراب خال خالی و آینه ی صورتی و ماگ پنگوئنی. حالا خوشالیام کجان؟ تو کشوی لباسم. رو میز آرایشم. تو کابینت آشپزخونه. من کجام؟ تنها و غمگین پای لب تابم. ساعت چاهار صب!

اینکه من میرم واسه خودم با پول خوشالی میخرم انتخابم تو لحظه اس. ولی یه انتخاب اجباری.

شما رو نمیدونم، ولی من تقریبن همیشه مجبور شدم گزینه ی دومو انتخاب کنم. ویچ آلویز واز چیپر اند لونلی. و همیشه با یه خوشالی چیپ تنها باشم. غمگین باشم. گزینه ی دوم همون روزی بود که ... حالا من هرچی اینجا بنویسم میشه درباره ی گذشته حرف زدن، ولی واقیت همینه! اور اکشنز آر وات ست تینگز این موشن. وی هو تو لیو ویت دت.

۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۳۹ ۴ نظر

آخرین باری که من تو اون ساختمون نشستم، روز خوبی نبود. بعد از اون روز، دوبار دیگه ام از جلوش رد شدم.  و  حالا خبر رسیده بود پلاسکوی بلند مرتبه ی دوس داشتنیه نوستالژی! ریخته. من اصن نمیدونم چن نفر از آدمایی که پلاسکو پلاسکو از دهنشون نمی افته، بخش زیادی از خاطراتشون تو پاساژ پوشاک مردونه ای که فقط یکی دو طبقه اش تک فروشی داره و بقیه اش عمده فروشی و کارگاهه شکل گرفته که حالا اینجوری از نوستالژی فروریخته ی تهران مینویسن و توییت میکنن. نمیدونم چنتا از آدمایی که الان عکسای پروفایلشون شده آتش نشان فداکار، شهید مدافع مردم و این چیزا، همونایین که سه سال پیش سر اون اتفاق خیابون جمهوری هرچی از دهنشون در اومد حواله ی آتش نشانا کردن، همون روزایی که سایتای خبری پر بود از کامنتای مردم نجیب و قهرمان پرور ایران که معتقد بودن آتش نشانا یه مشت تن پرورِ مفت خورن که حقوق میگیرن و تو حیاط والیبال بازی میکنن، سر همه ی حادثه هایی که بهشون اعلام میشه دیر میرسن،هیچ وختم ماشیناشون آب نداره و تجهیزاتشون داغونه.

حالا همه یادشون افتاده آتش نشان آدمه! خانواده داره! جون داره! میمیره! حالا یادشون افتاده پول مفتی که میدن بهشون، پول خونشونه، پول جونشونه. حقیقتش اینکه این نوشته هارو این حرفا رو، من دیگه باور نمیکنم. اینکه یه روزی با آبروی مردم، با شرافتشون کارای کثیفی میکنیم و بعد یادمون میره، میریم تو جلد همدردِ دلسوخته.  میدونم واسه خیلیا، یه بازیه! یه ژست. یه جو. هر جوی میشه میپریم توش. تا جو بعدی.

۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۰ ۴ نظر

تقریبن یه ساعتی هست که صفه ی ورد جلوم بازه و نمیدونم چجوری باید این پستو بنویسم. اصن بنویسمش یا نه. اون وختی که شرو کردم به نوشتن پستای معلم بازی و معرفی عکسای مهم و جالب دنیا،تعداد کمی عکس دمه دستم داشتم و تعداد کمی عکاس میشناختم. حالا ولی یه آرشیو گنده از عکس و مقاله دارم که نمیدونم کی فرصت میکنم همشونو جم و جور کنم واسه اینجا. ولی الان از بین همه ی عکسایی که قصه های جالبی دارن و مهمن، دلم میخاد این عکسا رو اینجا بذارم و دربارشون بنویسم. عکسایی که هیچ کدومشون از آدمای معروف نیس. هیچ قصه ی تاریخی یا اجتماعیی پشتش نیست. قدمت زیادی نداره. و شاید واقعن واقعن واقعن یکی از غمگین ترین مجموعه عکسای دنیا باشه.

۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۳ نظر

فکر من پر از اشتباه است، با اشتباه شکل گرفته است. من اشتباه فکر می کنم پس اشتباه عمل می کنم و نتیجه اشتباهی می گیرم. اشتباه فکر می کنم که راست گفتن کار خوبی است و چون خودم وقتی راست می شنوم، لبخند به لبم می آید و احساس ارزشمندی می کنم که لابد بخاطر ارزشم دارم راستش را می شنوم پس بقیه هم دوست دارند راستش را بشنوند. اما بقیه، خیلی از بقیه، علاقه ای به راستش ندارند و علاقه مند به دروغ ها و بازی های پردروغ و معماها و با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن هستند.

اشتباه فکر می کنم که همه مثل من وقتی کوچکترین احساس دوست داشتنی از بقیه می گیرند خوشحال می شوند که در واقع بقیه، خیلی از بقیه درکی از دوس داشتن و دوست داشته شدن ندارند. فقط یک مشت دری وری و تکه کلام های تکراری توی دهنشان میچرخد که به عالم و آدم پرتابش میکنند. بقیه فقط به یه کس خاص نمیگویند عزیزم!

من اشتباه فکر می کنم که یکسری چیزها معنی خاصی دارند در حالی که بقیه، خیلی از بقیه فکر می کنند همان چیزها همینطوری هستند، بدون معنی خاصی. اشتباه فکر می کنم که وقتی بتوانی با کسی خودت باشی، همه دیوانه بودن ها و ناامنی ها و گه بودن هایت را نشانش بدهی و آن آدم را امن بدانی حتما آن آدم از دانستن این که امن است خوشحال می شود، اما بقیه، خیلی از بقیه علاقه ای به امن بودن ندارند، علاقه ای به دیدن دیوانگی و گه بودن شما ندارند و فقط به ورژن گل و بلبل و خوشحال و شاد و خندان شما متمایل هستند. اشتباه فکر می کنم که اگر کسی با لبخند هزار واتی اش کنار شما نشسته بود و شما را خیره ی خودش کرده بود قرار است تا ابد همانجا کنار شما بنشیند و با لبخندش همه جا را روشن کند. بقیه، خیلی از بقیه همین که حواس شما را پرت لبخندشان می بینند به کیلومترها دورتر از شما نقل مکان می کنند.


با همه این اشتباهات فکری، با همه سختی ناشی از این اشتباهات، دوست داشتن تو را دوست داشتم. این که چیزهای کوچکی درباره تو که بقیه نمی بینند را دوست داشتم، عاشق تک تک لحظه های بیخود و غیر بیخود با تو بودم.

 هنوز می توانم دوست داشته باشم با این که احساس می کنم احساساتم ته گرفته است، حتی دوست داشتنی که جواب آن "نه مرسی" و"نه! باتو نه!"، "تو باید میدونستی همچین روزی میاد" و "خانوادم دارن فشار میارن برای ازدواج" و "حرفت بچه گانس. بحث ازدواجه! دوستی نیس که دوس داشتن مهم باشه!" بوده است.

معلوم است که دلم می خواهد این دوست داشتن ناشی از فکرهای اشتباهم نبود اما حالا که هست، خب هست. تا وقتی هست، خب هست. درد دارد اما.چاره ای ندارم ولی صبر می کنم تا مثل همه قبلی ها که از ندیده شدن مردند بمیرد.

 صبر می کنم دیگر، نکنم چه کار کنم.

+متن اصلی از اینجا با کمی تحریف!

۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۰ ۳ نظر

راستش اون مدتی که اینجا رو بستم، اینجوری نبود که ننویسم. ولی اینجوریم نبود که برم یه وبلاگ دیگه را بندازم. چون دوس نداشتم از اینجا فرار کنم. فقط میخاستم مواظبش باشم. ولی نمیتونستم ننویسم. همون روزا یه اکانت توییتر برا خودم ساختم. پرایوت. بدون فالو کردن و فالو شدن. چیزایی که دلم میخاست بگمو اونجا مینوشتم. بعدم حذفشون میکردم.

بدی توییتر به این 140 کاراکتری بودنشه.آدمو مجبور میکنه به ننوشتن. به کم گفتن. کم گفتن برای من ینی غرغر. نق نق. من نه اهل غر زدنم نه نق نق. ولی خب بلخره چیز خوبی بود.

حالا تقریبن مشکلم با اون شخص خاصی که احتمال داشت اینجا رو پیدا کنه حل شده و تمهیداتی اندیشیده ام_اوه چقد دانشمندم من_ که احتمالش کمه باز کسی بتونه پیدام کنه. ولی حالا شدم یه نق نقو. غر غرو. زورم میاد اینجا بنویسم.

حالم بد میشه یادش میفتم که چقد ترسیده بودم که اینجا رو پیدا کنه.

میدونی چرا؟ چون اینجا یه رازه. چیزایی که من اینجا مینویسم چیزایی نیست که هرکسی اون بیرون درباره ی من بدونه. میدونی؟ همین تازگی فهمیدم یه چیزایی مث راز داشتن و راز دار بودن، فشار روانیه خیلییییییییییییییی زیادی به آدما وارد میکنه.

حالا تو فارسی راز داشتن با راز نگه داشتن یه جوری شبیه. منظوره من هوینگ ای سیکرت و کیپینگ ای سیکرته. ینی هم اینکه خودت یه رازی داشته باشی هم اینکه راز کس دیگه ای رو نگه داری.

خب من آدم راز داریم. خیلی زیاد. اینکه میگم اینجا یه رازه، منظورم نیس که من بیرون از اینجا و تو دنیای واقعی خیلی متفاوتم، نه همش یه گهه واقعن، ولی اونجا نمیتونم درباره ی خیلی از احساساتم با کسی حرف بزنم.

من تو زندگیم رازای زیادی دارم. رازایی که نمیتونم به همه بگمشون. و البته چیزایی که اصولن پتانسیل راز بودن ندارن اصن! ولی من چون خیلی خصوصیم اصن دلم نمیخاد کسی چیز زیادی بدونه. اینه که همیشه دارم یه حجم زیادی رازو با خودم حمل میکنم. که خب طبق نظریه ی اخیر، میشه یه حجم زیادی از بار روانی! ینی روان من اصولن زیر بار این همه فشار باید له شده باشه تا الان. که خب تا حدی شده قطعن. چون همچین نظریه ای برای روان سالم تعریف شده! ینی داره میگه تو در بهترین حالت اگه روانیی چیزی نباشی و راز نگه داری با خودت، داری مراحل تبدیل شدن به یه روانمریضو طی میکنی، حالا فک کن منی که روانم مشکلات دیگه ای مث فقر، قحطی، مرگ، خیانت و ... رو هم تحمل کرده دیگه چی وضیتی دارم. البته خب فقر و قحطی رو الکی گفتم،خاستم تاثیر گذار باشه.

ینی منظورم اینه که من نمیتونم تو چش خیلیا نگا کنم و بگم ببین خیلی چیزا هس که تو نمیدونی! مجبورم تو چشماشون نگا کنم و بگم آره خب. میفهمی چی میگم؟ ینی آدم گیر میفته بین چیزای که میدونه و نمیتونه بگه با چیزایی که میشنوه و میدونه درست نیستن.

نمیدونم، خیلی از آدما هستن که اصن درکی از راز و این چیزا ندارن. و خب البته زندگی راحت تریم دارن. چون روانشون شاده. مث من درگیر نیس. ولی من وختی روانم درگیره نمیتونم زندگی راحت داشته باشم. راز نگه داشتن مث آشغالا رو زیر فرش قایم کردنه. دقیقن به همون شلختگی. روان من الان شلخته شده. به هم ریخته شده. چون پر از چیزایی که نمیتونم از زیر فرش دربیارم ببزنم به دیوار!

میفهمی؟ سخته. من میدونم اون زیر چه خبره. چقد با دقت همه چی چیده شده. ولی بقیه نمیدونن. اینجوریه که من همیشه مجبورم فرش ذهنمو سفت بچسبم که یه وخت هر کسی نیاد ببینه اون زیر میرا چه خبره.

واسه من خیلی سخته که یکیو انتخاب کنم و ببرمش تو اتاقی که فرشی نداره. خب البته تا حالا خیلیم این کارو نکردم. یه بار یا دوبار. حتا اینکه دوبار شده باشه رو هم مطمئن نیستم. ولی یه بار بوده. ولی خب آدم نمیتونه به اون یه نفر خاصی که همه چی رو دیده بیاد توضیح بده که ببین تو فقط تا حالا اینجا بودی. ینی منظورم اینه که احتمال اینکه اون آدم یه آدم اشتباهی بوده باشه، خیلی زیاده. من که کلن همیشه انتخابام شگفت انگیزه. ینی وارد بحث انتخاب و این چیزا نشیم بهتره. اینم دقیقن یکی از اون فشارای روانیه زندگیه منه. اینکه هیچ دوس ندارم درباره ی آدمایی که قبلن تو زندگیم بودن با کسی حرف بزنم.

همین هفته ی پیش مامانم داشت تو تلوزیون نگاش میکرد و میگفت وای این پسره چه دندونای سفیدی داره! منم گفتم لمینیت کرده! مامانم گفت از کجا میدونی؟ گفتم ملومه خب! دندونای انقد سفید و انقد مرتب لمینیتن.

ولی واقیت این بود که من میدونستم چون این دندونا رو از فاصله ی یه میلیمتری دیده بودم. میدونستم که شکل واقعیشون چه جوری بوده. حتا اون پریدگیه کوچیک دندون جلویی شو دیده بودم. به نگرانیش درباره ی این که تو تصویر ملوم باشه!!! خندیده بودم. حالا خیلی گذشته از اون وختا. ولی منظورم اینه که همین الان من نمیتونم به مامانم بگم این شازده پسری که میشینی نگاش میکنی و دندوناشم به نظرت خیلی خوب و سفیده چه آدم عوضیه نامردیه. میتونم؟ پس باید ساکت بشینم بذارم صداش بپیچه تو خونمون و مامانم از دندوناش تعریف کنه.

۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۶ ۷ نظر