در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از نشانه های کِبَرِ سن» ثبت شده است

امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کی ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه این روزا. اینم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیزی نیس که دوس داشته باشم. نه که قبلنا دوسش داشته باشما. یادم نمیاد هیچ وقت. ولی بدمم نمیومد. الان ولی نه دیگه.

نمیدونم چرا این چند روزه همش یاد ماه رمضونای خیلی وقت پیش میفتم. اون وقتا که مدرسه میرفتم مثلن. مدرسه مون هرسال افطاری داشت. بعضی وقتا تو خود مدرسه. چندسال بعدش تو یکی از این سالنای مراسمات خانوادگی. سالن عروسی؟ نمیدونم همین چیزا. فک کنم سال آخری که دبیرستان بودم اونجا بود. شایدم هر سه سالش. خیلی نمیتونم یادم بیارم اون روزا رو. شایدم نمیخام. نمیدونم.

بعدشم اون سالی یادمه که میرفتم دفتر. چقد اون ماه رمضون به من سخت گذشت. له شدم واقعن. واقعن. ولی راستش تنها ماه رمضونی که دلم براش تنگ میشه همونه! :)))

خلم چون. دلم برای ماه رمضونش تنگ نمیشه واقیت، دلم برای اتفاقاش تنگ میشه. برای حسم. برای روزای خوبی که داشتم. یا فک میکردم دارم. نمیدونم. الان هنوزم به اون روزا حس خوبی دارم. جدا از دفتر منظورمه. خودم، تو زندگیم اون موقع خوب بودم. خوش بودم. یا حداقل اینجوری یادم میاد.

ولی نمیدونم چندسال بعد اگه این روزای الانم یاد بیاد چه حسی بهشون دارم.

الان پارسالو یادمه، مثلن یادمه که این گوشیمو تازه خریده بودم، یه شب رو میز آشپزخونه نشسته بودم داشتم باهاش وبلاگ مینوشتم بعد وسطش "س" بهم پیام داد و یذره با هم حرف زدیم.

خوشال نبودم ولی. یادمه الان. حتا تک تک جمله هایی که اون شب تو وبلاگم نوشتم یادمه: "مدتی توی خودم بودم. عمیق و تنها. سربزیر و سخت. مثل لاکپشتی چیزی. شیوه ی زندگی منحصر به فرد آنها وی اس شیوه ی چشم تو که فریب جنگ داشت و ما صلح انگاشتیم. ولی غلط کردیم. اما پشیمونم نیستیم. چون غرور و پافشاری بر انتخاب از ویژگی های بارز شخصیت ماست".

الانم خوشال نیستم. خسته ام. ناراحتم حتا. احساس میکنم واقعن و از ته دلم ناراحتم.

بعد از کنکورم فک کردم اینهمه عن بودن و خسته بودن و حال بد داشتنم واسه اینه که با آدما معاشرت ندارم. رفتم معاشرت کردم. با فک و فامیل. با همکارم. با دوستم. با یه آدم جدید حتا. خوب نشد حالم ولی. بدترم شد. انقد که دیگه حالا حالا ها دلم نمیخاد تو یه جمع بزرگ باشم. اصن من از تعداد زیاد آدما دور وبرم کلافه میشم. بعد از مهمونیا همیشه تا چند روز مغزم خسته اس. خسته تر البته! چون کلن با معاشرت و بی معاشرت دیفالت مغرم خسته اس. نمیدونم البته مغزمه یا روحم. جفتش. تمامیت ارضیم خسته اس.

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۹ ۱ نظر

سال به سال دریغ از پارسال!

هرسال از اول اسفند منو مامانم تصمیم میگیریم یه جوری کارامونو انجام بدیم که یه هفته مونده به عید همه چی تموم شده باشه، ولی هرررررررررررسال تا یه رب مونده به عید! ما داریم کار میکنیم. تازه امسال که ایده آل بود شرایط من! نمایشگاه قبل عید نداشتم! فک کن سالای پیش چه شیر تو شیری بود! واقعن نمیدونم چه جوری اون موق ها میتونستم همه چیزو با هم اتجام بدم. چقد توانایی داشتم.

دیروز در داغون ترین وضیتی که فک کنین سالو تحویل گرفتم. ینی به قدری له بودم از خستگی که ممکن بود در حالت ایستاده بخابم. فقط عشق به تی شرت اسنوپیی که همون دیروز صب در آخرین خرید امسالم نصیبم شده بود، از رو تخت بلندم کرد. نه که فک کنی خاب بودما! افتاده بودم اونجا منتظر عزرائیل.

از دیشب تا الان به همه ی دوستای واقعی و مجازیی که تو همه ی تایم لاینا و دایرکتا و کانورسشینام بودن پیام تبریک فرستادم و انگشتام له شده بسکه تایپ کردم، تازه هنوز اکانت بچه های مدرسه رو چک نکردم، کلی هم تو کانال مدرسه باید مطلب بنویسم که از فک کردن بهش گریم میگیره حقیقتن.

امسال چقد زود گذشت. هر جوری فک میکنم میبینم فروردین پارسال خیلی نزدیک بوده! شاید چون پارسال خیلی بهم سخت گذشت و طولانی بود همه چی، اما امسال نه.

امسال برای من سال تصمیمای مهمی بود. تصمیمایی که امیدوارم حداقل تو چار پنج سال آینده نتیجه ی خوبی ببینم ازش. راستش من هیـــــــــــــــــــچ وقت هیـــــــــــــچ چشم اندازی برای آینده ام نداشتم. قبلن ترا داشتم، وقتی اون چیزا نشد، دیگه خیلی برام مهم نبود بقیه چیزا. الان ولی احساس میکنم یه راهی رو انتخاب کردم یا تو یه مسیری قرار گرفتم که دلم میخاد ادامش بدم و به یه مقصد خوبی برسم. امیدوارم که بشه.

تو سالی که گذشت اتفاقای تقریبن مهم زیادی افتاد، مثلن همین بیرون اومدنم از مدرسه سابق، اونم وقتی که هیچ کار دیگه ای نداشتم و میدونستم بعد از 5-6 سال چقد سخت خواهد بود اگه بیکار بمونم. اما این تصمیمو گرفتم و نتیجه اش هم به نظر خودم بسیار خوب بود. حداقل تو این مدرسه جدید دیدم اونقدی بلدم و اونقدی یادگرفتم که بتونم خودم بدون وجود یه ناظر و یه مسئول حرفه ای کارمو درست انجام بدم. البته هنوز راه بسیار طولانیی در پیشه برای پرفکت بودن.

بازم یکی از آدمای دوست داشتنی زندگیمو از دست دادم. و خب سخت بود. نه به سختی قبلنا، ولی خب به قد خودش. آدما وقتی به قلب آدم نزدیک میشن، رفتنشون و نبودنشون سخته دیگه. این دفه ولی راستش خیلی دلم نسوخت برا خودم. نمیدونم چرا. شاید چون دیگه خیلی برام مهم نیس تهش چی میشه. خیلی وقته که وقتی کسی هست دلم میخاد همون موقعی که هست با هم خوش باشیم و همیشه کارایی رو کردم که فک میکردم تو اون شرایط میتونه اون آدمو خوشال کنه.

اگه باور کنی دنیا خیلی کوچیکه و زندگی واقعن کوتاهه، خیلی کارا برات مهم میشه و خیلی کارا و حرفا بی اهمیت.

دیگه اینکه دوتا از دوستای خیلی صمیمی و قدیمیم از تهران و از ایران رفتن و خب کمی احساس غربت در سرزمین مادری خویش دارم حقیقتش.

امسال یه تعداد زیادی دوست جدید پیدا کردم در فضاهای مجازی، که به نظرم بهترین اتفاقیه که میشه تو این دنیای بزرگ تکنولوژی برات بیفته، جالب ترین قسمت دوستیای من اینه که اغلب یه اسمای عجیب غریب و یونیکی دارن این آدما! اولین بار در زندگیم بود که در زبان فارسی از کلمه اغلب استفاده کردم! :)))

سعی کردم یکم بیشتر با آدمایی باشم که ازشون خوشم میاد و بیشتر آدمایی رو که نمیتونم درک کنمشون هنوز رو ندیدم یا خیلی کم دیدم. کتاب کم خوندم متاسفانه، زبان کم خوندم، عکاسی نکردم، ورزش نکردم، آب کم خوردم، یاد نگرفتم صاف بشینم، چایی زیاد میخورم هنوز، دندون عقلمو نکشیدم، دماغمو عمل نکردم، 48 کیلو نشدم، آلمانی یاد نگرفتم،

نقاشی کشیدم، ترجمه کردم، به حداقل 70 نفر چیزای جدیدی یاد دادم، فیلمای خوب دیدم، سعی کردم هر جایی رو که میشه پیاده برم، بلخره راهمو  و چیزی که خوشالم میکنه پیدا کردم.

خیلی چیزا هست که من هنوز ندارمشون و اگه داشتم خیلی خوشحال تر بودم، اما خدا رو شکر میکنم که خودم و اکثر آدمای اطرافم تنشون سالمه، چون بزرگترین نعمت و ثروت همه ی آدما سلامتیه.

یک مقداریم خدا رو شکر نمیکنم چون تعدادی از آدمای اطرافم با وجودی که تنشون سالمه مغزشون معیوبه و خیلی میتونن رنج بدن آدمو. :))

خداوند انشاالله همه ما رو آدم کنه، و عنوان مطلب لینک کانالم در تلگرامه :)

۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۱ ۲ نظر

هر روز تا ساعت 11 خابم میاد. از یازده به بعدم انقد خمیازه کشیدم و از چشمام اشک اومده که بقیه مدت روز چشمام خشک و فکم دردناکه. شبا تا 3-4 خابم نمیبره. هر چقدر که تلاش میکنم. از اونورم انقد کار دارم که اگه بخام صب زیاد بخابم به هیچی نمیرسم. البته امروز که خابیدم تا 10. ولی دیشب تا 5 و نیم خابم نبرد. ینی نه شب درست دارم نه روز درست نه خاب درست! واقعن نمیدونم چم شده.

این چارشنبه ام بیاد بره بار روانی مدرسه و کاراش از رو دوشم برداشته شه ببینم چه غلطی دارم میکنم دقیقن. یکشنبه یکی از کلاسام تموم شد و با بچه ها کلی خوشالی کردیم و عکس گرفتیم. همشونم  گوشیاشون همراشون بود و دوهزارتا عکس با فیلترای اسنپ چت گرفتن! بقیه شم مسخره بازی و ...

یک ونک گردی زودتر از موعدم داشتم با دکتر. که البته خیلی چیز خاصی نخریدم کلن تو مود نبودم اون روز. دو جفت جوراب خریدم فقط. در آخرین لحظه. دکترم کتاب جز از کل رو برام کادو آورده بود. دمش گرم.

بهمنو خوب درس خوندم، الان نه ولی. امیدم به عیده که کاری ندارم و میشینم درس میخونم. امشب حتا اگه بشه تا صب بیدار بمونم، میمونم مقاله های بچه ها رو درست میکنم و عکسا رو سامون میدم. امروزم که از دست رفت، بذار حداقل این کارا تموم شه یه روز دیگه ام نره براش. البته وقت کنم آخر شب چارتا تست میزنم. دیشب دقت کردم دیدم اونایی رو که حتا یه بار خوندم قشنگ یادمه  و درست زدم همه رو ولی یه چیزایی رو خب هنوز اصلن نخوندنم و نمیدونم چیه.

چارشنبه شاید یه سر برم مدرسه سابق. همکارام صدبار هی گفتن بیا بیا. و راستش خودمم دوس ندارم فک کنن حالا هنوز برام چیزایی که قبلن اتفاق افتاده خیلی مهمه. یه مقدار زیادیش یادم رفته واقعن. البته درکل حس خوبی ندارم اصلن هنوز به خانوم مسئول. ولی دلم نمیخاد این حس بدو وردارم با خودم بیارم تو سال جدید. واسه همین میرم، شاید حالم بهتر شه، حالا که در حالتی غیر از معلم بودن میرم خب فرق میکنه دیگه. به خانوم جذبه ام گفتم میای، گفت نه. ولی اگه بشه یه قرارم با اون میذارم. منتها فک کنم از هفت صب باید برم که به همه ی اینا برسم و بعد برم مدرسه و سر کلاس خودم. از همین الانم نصف دغدغم اینه که چی بپوشم حالا!!! اون همین که وارد مدرسه شدم مدیرشونم از اتاق اومد بیرون و من با مانتوی جلو باز و تی شرت میکی موسی رفته بودم، فقط شانس آوردم یکی دوتا از بچه ها پریدن جلوش سوال پرسیدن منم سریع رفتم تو اولین کلاسی که درش باز بود. سطح دغدغه ینی!:)))

زهره رو دیدم. حرف زدیم با هم. گفت مریم بچه سومشم به دنیا اومده!!! دختر اولش پیش دبستانیه الان. حتا از ونوسم خبر داشت. ینی داشتم میمردم از خوشالی وقتی گفت ونوسو یادته؟ گفتم یادمه؟! من هنوز منتظرم یه روز پیام ونوس جویند تلگرام بیاد برام! گفت دو سه ماه پیش ازدواج کرده ونوس. چقد خوش میگذشت اون موقعها با این دوتا دیوونه. چقد اون ونوس منو اذیت میکرد از نیمکت پشتی. حالا قرار شد حتمن تو اردیبهشت که مریم یکم سرپا شده باشه و زهره ام تو خونه جدید جاگیر بشه یه قراری بذاریم ببینیم همو. یدونه ام از کارتایی که برای بچه ها درست کرده بودم بهش دادم. از صب دوتا اضافه ورداشتم، یکیش قسمت زهره شد.

متاسفانه توی چندسال اخیر نتونستم یک دوستی با ثبات و بدردبخور با یه دختر داشته باشم. خب همکارام هستن، ولی بیشتر در حد همون همکارن. خیلی دوس ندارم وارد حیطه ی دوستی بکنمشون. دوستام همون قدیمیان. دوستای جدیدم خیلی وقته که همشون پسرن.

نمیخام وارد این بحث کلیشه ای که "وای من نمیتونم با دخترا دوس بشم چون همشون اخلاقشون فلانه!" بشم، چون نیست اینجوری. دوستی با پسرا اتفاقن خیلی سخت تره. اگه بخای صرفن یک دوستی معمولی نگهش داری. انقدی که این روزا همه چی با هم قاطی شده و تقریبن هیچکس مرز رفتارشو نمیشناسه! فرق دوستی با دخترا اینه که مرزا خیلی نرم از بین میره ولی حداقل برای من دوستی با پسرا استیج داره. طول میکشه تا یکی از یه استیج وارد استیج بعد بشه. چه خارجیم من! جوووون بابا. مرحله منظورمه. گاماس گاماس ینی.

اینم شاید بخاطر کنترل فیریک بودنمه. کلن من همیشه دوس دارم همه چی تحت کنترل خودم باشه، یا حداقل فک کنم اینجوریه! اینکه یهو به خودم بیام و ببینم وسط راهم و ندونم چجوری رسیدم اینجا خیلی عصبیم میکنه. حالا ایشالا در آینده ی نزدیک این اختلالاتمو درمان میکنم و با همتون دوس میشم!

وای مردیم از خنده نانا جون چقد بامزه ای تو!

۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۸ ۲ نظر

ریق این آهنگ آقای صادقلو رو در آوردم بسکه گوش دادمش. قبلن یه بار دانلودش کرده بودم و به نظرم خیلی مسخره و خب که چی بود. الانم نظرم همونه ولی دوس دارم گوش کنم هی.

دارم از گشنگی میمیرم و بیشتر از ده تا چایی خوردم از صب. شیش صفه گزارش با جدول و نمودار نوشتم فرستادم واسه مسئول موسسه، کانال کلاسو آپدیت کردم، عکس پیدا کردم واسه فردا، دو سه تا کلید واژه واسه خودم سرچیدم 101 صفحه جزوه در اومد!!!

یدونه از این کش موهای پشمالویی خریدم، نزدیکه بمیرم از خوشیِ داشتنش. واقعن نمیدونم چرا. ولی بعد از دو هفته هنوز هر بار میبینمش ذوق میکنم و تو قلبم به خودم افتخار میکنم بابت انتخابم!!! :)))) حالا جالبش اینجاس که فقط خریدمش، ینی موهامو نمیبندم باهاش. فقط همینجوری تو دست و بالمه خوشی میکنم باهاش.

اون چارشنبه ای که رفته بودم مدرسه، یکی از بچه ها گفت شما تو کانال چقد مهربونین. مارو خیلی خیلی خیلی دوس دارین، شب بخیر میگین بهمون، استیکر میفرستین و اینا. گفتم دوس داری کلاس مجازی باشه؟

چون من تو مجازی فرشته ی مهربونم، تو واقعی جادوگر شهر اُز!

این روزا که دارم واسه اون تصمیم جدیدم تلاش میکنم، یاد قبلنا و تلاشای قبلیم میفتم. حقیقتش خیلی یادم نمیاد هیچ وقت همچین حالی داشته بوده باشم. یادمه همون ده-دوازده سال پیش که تصمیم گرفتم برم هنر بخونم، از اینکه همچین فکر بکری به ذهنم رسیده بود خوشال بودم. ولی خوشالیم بابت تصمیمم و انتخابم نبود. فقط خوشال بودم که یه راه در رویی پیدا کردم که تو این مرحله از زندگی نمونم. فقط همین. چون اون موق خیلی خیلی خیلی برام مهم بود که حتمن کنکور قبول بشم و میدونستم به جز این فکر بکر کار دیگه ای نمیشه کرد. و یادمه چقدر سخت بود. خیلی سخت بود. تمام روزای اون یکسالی که برای تغییر رشته و بعد پیش دانشگاهی میرفتم اون مدرسه ی جهنمی رو یادمه. و یادمه چقدر غمگین بودم. چقدر عصبی بودم. چقدر تنها بودم. هر وقت ک اون روزا یادم میاد فقط یه تصویر خاکستری و دلگیر و سرد از اون خیابون شلوغ یادم میاد و خودمو که با چه اکراهی میرفتم سمت در سبز رنگ مدرسه و پرده ی برزنتی کلفتی که چسبیده به در آویزون کرده بودن. هنوز یادمه چقدر همه چی برام سخت و بیخود بود. چقد حالم از همه ی آدمایی که اونجا بودن به هم میخورد. ینی یکسال تو اون مدرسه بودم و با هیچکس دوست نشدم!!! با هیچکس. و میتونم بهتون بگم تقریبن همه متنفر بودن ازم. و منم برام مهم نبود. وقتی میگم همه شما بخون حتا دفتر دار مدرسه. کلن آدمای درگیری بودن.

یادمه که هر روزی که میگذشت و هر باری که من سعی میکردم یه سبک هنری و یه دوره ی تاریخی و یه جنبش مدرنو حفظ کنم و اسما و عکسا و سالها یادم بمونه، تهِ دلم چه غصه ای بود واسه هیچ وقت مهندس عمران نشدن! خیلی خیلی خیلی سخت بود برام. چون تو همه ی اون سالا یه تصویر و یه تصور دیگه ای از آینده داشتم، حالا وسط راهی بودم که میدونستم تهش کجاست ولی تهش مقصد من نبود. نمیتونستم خودمو ببینم اونجا. ندیدم هیچ وقت. حتا وقتی رسیدم. واسه همین هیچ وقت از هیچی خوشحال نشدم اون موق. اون روزی که رتبه ها اعلام شد، ساعت دوازده ظهر بود و من هنوز نرفته بودم ببینم چی شده. وقتی جوابای نهایی اومد هم خوشالی خاصی در وجودم نبود. یه خوشالی معمولی بود از اینکه خب امتیاز این مرحله رم گرفتیم. بعدشم چاهارسال لولیدن وسط کلاسا و آدمایی که کمترین علاقه و شباهتو داشتم بهشون. همون وقتایی که اینجا مینوشتم حاضرم دوساعت تو ترافیک چمران و پارک وی بمونم، حتا پشت چراغ قرمز فرمانیه، ولی سر کلاس انیمیشن اون زنیکه  نشینم.

بله، من جای یه نفری رو که میتونست با همه ی اینا خوشال بشه رو گرفته بودم، و بله بابتش متاسفم. اما فکر میکنم اگه یه بار دیگه ام برگردم به اون روزا و اون شرایط بازم همین کارو میکنم. چیزیو انتخاب میکنم که میدونم میتونم بدست بیارمش، حتا اگه بعدش افتخار خاصی نتونم بهش بکنم و خوشالی خاصی نداشته باشه برام!

چون وقتی بین رغبت و شرایط ناهماهنگی وجود داره، هوش و استعداد مسیرو تعیین میکنه.

۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۳ ۳ نظر

الان دیگه داره سه سال میشه که اینجا مینویسم. اینو خودم نفهمیده بودم. فک میکردم یکسالو نیمه. ولی دیروز پریروز که به عادت این چن وقت اخیر رفتم وبلاگ پرشینمو چک کنم و دیدم بسلامتی نابود شده، فهمیدم. حالا گفتن بر میگرده همه چی، ولی تا الان که فقط پستای پابلیک برگشته، همه ی درفت ها و کامنت ها و نوشته های رمزدار، غیبشون زده. نمیدونم چرا از همون لحظه ای که دیدم اینجوری شد، یه جوری غمگین شدم. حالا همه ی همه ی همه ی اون ده سالی که نوشتم برام مهم نبود واقعن، یکی دو سه باری ام بک آپ گرفته بودم، که  نمیدونم چقد بدرد میخوره اصن الان دیگه، ولی آدم یه جوری میشه دیگه. میبینه یهویی یه بخشی از خصوصی ترین احساست و حرفاش برا همیشه از دست رفتن. بیشتر از اینا من دلم واسه کامنتای اون وبلاگ خیلی تنگ میشه، چون یک عالمه کامنتای خصوصی خیلی مهم داشتم.

همین چند هفته پیش که وهم زلزله همه رو گرفته بود، همون شبی که نصف مردم تو خیابون بودن، من نه قصدشو داشتم برم نه انگیزه شو. کلن اصن مهم نبود خیلی برام که چی میشه. فقط وقتی میخاستم چیزای مهممو وردارم، هارد و لب تاب و فلش و گوشیمو ورداشتم و فک کردم اکثر چیزای خیلی مهمم همین توئه. حالا ولی به همین راحتی یه بخش زیادی از چیزایی که برام مهم بودو از دست دادم.

اینم باید به تیکه های از دست رفته ی دیگم اضافه کنم. نمیخام فاز چس ناله وردارم، کلی دارم میگم. همینجوری آدم هی خودشو گم میکنه دیگه کم کم. من الان خیلی گم شدم. خیلی تیکه تیکه شدم. نمیدونمم بابتش چه حسی باید داشته باشم. امروز جایی خوندم آدم همیشه تهه دلش به یکی فک میکنه، وقتی هیچکسو نداری که حتا بهش فک کنی، اون موق واقعن تنهایی. الان من در این استیج از تنهایی به سر میبرم. ینی فک میکنم اکثر آدما یه روزی تو زندگیشون به اینجا میرسن دیگه. آدم همیشه که نمیتونه یکیو داشته باشه. هیچکس واسه همیشه تنهای تنها نمیمونه، ولی وقتایی هست که اگه دقت کنی میبینی به معنای واقعی کلمه تنهایی. معنای واقعیشم همینه که اونجا نوشته بود. ینی حتا تو فکرت کسیو نداری. و نکته شم اینجاست که فکر آدم، خیلی طول میکشه تا تنها شه. خیلی وقتا آدما رو که از دست میدی، دور میشن ازت به هر دلیلی حالا، تا یه مدت زیادی تو فکرت هستن. ولی وقتی از فکرتم میرن، ینی دیگه خیلی وقته تنها شدی.

یکی از شکنجه های این استیج از تنهایی، وقتیه که یهویی یکی پاپ آپ طوری وسط مغزت ظاهر میشه، و تو همون لحظه ای که دلت میخاد بهش فک کنی، انقد چیزای بل شت و گه ازش یادت میاد، تصمیم میگیری بیخیال شی. و هی هربار این اتفاق تکرار میشه تا جایی که دیگه حتا دلت نمیخاد یادش بیفتی اصن. مث همون وقتی که من بعد از پنج- شیش سال فک کردم ای کاش اون اصن هیچ وقت یادش نیاد همچون منی تو زندگیش بوده. مث منکه دیگه حالا خیلی وقتا اصن یادم میره. یادم میره خودمو تو اون روزا. خیلی چیزا رو یادم رفته. خیلی چیزایی که یه روزی خیلی برام مهم بودن. چیزای بدی نبودن هیچ کدومشون. من بودم. خودم بودم. تو تک تک اون لحظه ها، خوب یا بد، خودم بودم. همینجوری که الان هستم. دلم نمیخاد یادم بمونن ولی. نمیدونم چرا.

بعضی وقتا فک میکنم خدایی این حجم از آدمای کاف سین شین ر حق من نبود. ولی تا چشم کار میکنه همینا بودن. یاد پارسال این موق ها میفتم که تو یه مدت کوتاه دو سه نفر آدم جدید وارد زندگیم شده بودن، دو سه تا پسری که با واسطه های مختلف باهاشون یه مدت محدودی روابط کاری اجتماعی داشتم و یادمه که همشون بعد از یه مدتی معاشرت بهم گفتن که تو چقد دختر خوب و باحال و فلانی هستی. ولی بعد از یکم معاشرت بیشتر دلم نخاست آدم باحاله ی دنیای اینا باشم.

حالام باز با واسطه و بی واسطه آدمایی هستن دور و برم که از این حرفا میزنن. و من دلم نمیخاد تو دنیای اینام بمونم. دلم نمیخاد هیچ جا بمونم اصن. چون واقیتش اینه که هیچ کدوم از این آدما هیچی درباره من نمیدونن. یذره لای در باز بوده، یه چیزی دیدن فک میکنن همش همینه! بیشترش همینه. نیست اینجوری ولی. خیلی فرق داره با چیزی که فک میکنن. من خودم هنوز نمیدونم چند چندم با خودم، اینکه یکی بعد از چار روز بیاد به آدم بگه تو پررویی ولی خوبی همینجوری که هستی، دیگه آدمو خوشال نمیکنه. حتا بگه تو مهربونی. تو عقل داری. تو فهم داری. تو هرچی. اینا دیگه مهم نیست واسه آدم. واسه من ینی. اون آدمه منم. شما رو منظورم نیس. شما اگه براتون مهمه خوشبحالتون. من دیگه هیچی مهم نی واسم.

۲۲ دی ۹۶ ، ۰۲:۳۳ ۵ نظر

تو این روزای کوتاه که تا چشم به هم میزنی شبه، فرق شب واقعی و شب الکی واسه من از ساعت 9 به بعد ملوم میشه. شب الکی چیزیه که آدمو واسه انجام خیلی از کارا ناامید میکنه، مثلن ساعت 5 دیگه دیره بخای بری تا ونک تا 8 برگردی. چون 8 نصفِ شب به نظر میاد. شب الکی یه جور توهمه. دیر نیست، نصفِ شب نیس، اما چون دیر و نصفِ شب به نظر میاد آدم میمونه تو خونه میگه خب فردا. ولی شب واقعی، مث ساعت 9. مث ساعت 10، اون وقتیه که میشه خیلی کارا رو شرو کرد. تازه وقت کتاب خوندن و فیلم دیدن و بافتنی بافتن و میوه پوست کندنه. وقت صفر کردن پیامای تلگرام و آپدیت کردن کانالا. از 11 و 12 که میگذره، اون وقتیه که اگه نخابیده باشی تسخیر میشی. از نوک انگشتای پات. تا زیر گلوت. تا پلک چشمات. دیشب واسه من یکی از همین شبای فرو رفتن و غرق شدن تو شب بود. یه جوری که تک تک سلولای بدنت پر از حس غم و بدبختی و غصه و دلتنگی و ترس و ناامیدی و درد میشه. که قفسه سینت سنگین میشه و قلبت میاد تو گودی وسط گردنت و گوم گوم میکوبه. که فکرت هزارجا میره. هزارتا چیز بد با هم یادت میاد. هزارتا حرف نگفته. هزارتا درد قدیمی. هزارتا زخم کوچیک. هزارتا بغض اشک نشده. یه جوری که من بش میگم کریزی.

اینجور وقتا، از همه جا صدا میاد. حتا هزار بار صدای دسته کلید و را رفتن یکی تو پاگرد. بعد من حس میکنم وسط یه خونه هزار متری ویلایی با دیوارای کوتاه در یک منطقه ی جرم خیز، تنها موندم و اگه پامو از در اتاق بذارم بیرون یکی با چاقو خفتم میکنه، اما پا میشم هزار بار میرم تا آشپزخونه و دسشویی. یه چیزی شبیه لگد زدن به ماشین قبل از روشن کردنش. مثلن دزدی زورگیری متجاوزی چیزی اگه قایم شده بیاد بیرون خودش.

دیشب خیلی دلم میخاست یکی که نمیشناسمش، یه آدم همینجوری بود، با هم حرف میزدیم. دلم میخاست اون لحظه میتونستم چشممو ببندم و وقتی وا میکنم یه غروب طلایی تابستون رو بام تهران یا وسط چمنای سبز و خشک یه پارک بودم. دلم میخاست یکی بود بهش میگفتم نمیدونی دیگه. نمیدونی. نمیشناسی منو. همینا رو میبینی فک میکنی خیلی خوبه همه چی. خوب نیس هیچی ولی. خوب نیستم من.

حرف زدی تا حالا اینجوری با کسی؟ یکیو یه بار ببینی همین جوری یهویی باهاش درباره خودت حرف بزنی. بعد دیگه هیچ وقت نبینیش. من یه بار دانشجو بودم اینکارو کردم. یه مرده برام بوق زد، چون دم خونه ما زمستونا تاکسی کمه مردم زیاد واسه هم بوق میزنن که مثلن تا دم تاکسیای اصلی تر برسوننت. اینم گفت من تا ایسگا میرم، اگه میای. بعد که رسیدیم به تاکسیا، هیچ تاکسیی نبود. گفت من میرم ونک. اگه مسیرت میخوره بیا با من. گفتم باشه. بعد برگشت به من گفت چرا انقد ناراحتی حالا. خیلی من برام ناامید کننده بود که یکی که دو دقه اس منو دیده برگرده بگه تو چه غمگینی. گفتم نیستم. چرا غمگین به نظرت اومدم؟ گفت صدای نفسات اینجوریه. یه آهِ عمیقه. گفت تو خیلی جوونی. چرا فلان و فسار. یادم نیس خیلی محتوای حرفامونو. ولی یادمه بهش گفتم کی بهت چقد داده بیای اینا رو به من بگی؟ خندید. بلند و طولانی. جوونیام بود دیگه. یادمه ولی دقیقن وسط کوچه دانشگا پیادم کرد. گفت شرکت من تهه اون کوچه اس. شاید دیدیم همو باز. ندیدیم همو ولی دیگه هیچ وقت.

دلم یه همچین چیزی میخاست دیشب. یکی که بشینم یه مشت بل شت بهش بگم و دیگه نبینیم همو. یه تخلیه روانی خوبیه. اون قسمتی که یارو رو نبینی دیگه خیلی مد نظر نیس، بیشتر اون قسمت تا حالا ندیده باشی بودنش! و ناشناس بودنش و هیچی درباره تو ندونستنش خوبه. میشه خیلی واقعی باشی پیشش. این چیزیه که من الان میخام. میخام خیلی خود واقعیم باشم. میخام هیچکس منو از رو چیزایی که دیده و میبینه، میدونه و میدونسته قضاوت نکنه. از اینکه بگن بابا تو که فلان و بهمان، چرا اینجوری میگی بدم میاد. منزجرم. بابا تو از کجا میدونی؟ شاید من یه جوری بهت نشون دادم که فک میکنی اوه آره. نیست اینجوری واقعن.

اصن گیریم که باشه. من خیلیم فلان و فسار. خیلیم تاپ ناچ! با همه اینا بیا بپذیر که به گا رفتم من. همچین نمه نمه. در کل الان از هم گسیخته و پاره ام. دیگه برلی کیپ تینگز توگدر هم نمیتونم باشم. ینی هرچی نگا میکنم چیزی نیس اصن که بخام نگهش دارم. همه چی به نظرم بی ارزش شده. نمیفهمید دیگه. بیا حالا یه سیگار بکشیم با هم من بت بگم بفهمی. بفهمی وقتی میگم من ذره ذره از دست رفتم، نمه نمه، نگی چجوری. همینجوری که الان میبینی. میبینی من الان چجوری زورم میاد بیام چارتا کلمه اینجا بنویسم؟ همینجوری واسه همه کارای دیگه ام زورم میاد. زورم میاد الان که آزیتا بعد دو سال برگشته بهم پیام داده و فرت فرت میگه بیا قرار بذاریم با هم برم ببینمش. زورم میاد این پسره تدوینیه بهم پیام میده بیا بیا برم. زورم میاد پاشم برم زندگی شخصی مو بهبود ببخشم. زورم میاد برم این دندون عقل احمقمو در بیارم بگیرم کف دستم. زورم میاد برم به موهام رسیدگی کنم. حتا زورم میاد پاشم این تیشرتا و شلوار جینامو از رو تخت و شوفاژ و میز و صندلی جم کنم. اینا نیستش که ولی. اینام هست ینی. اینا خامه ی رو کیکه. اون توش یه چیزای دیگه اس.

یه چیزایی که من اصن میترسم برم سراغشون. یه چیزیای مث یه دلتنگیای عمیق و شدید. مث یه سری دل گرفتگیای قدیمی. یه چیزایی که هیچ وقت برام ارزش نداشتن بهشون فک کنم. ولی از بین نرفتن. الانم دردم این نیس که بیام بهشون فک کنم یا چرا فک نکردم و این چیزا. فقط از اینکه یه وقتایی مث همین دیشب یادم میان کلافه میشم. آدم نمیتونه که گذشته شو پاک کنه.

آدم یه مقداری که از سنش میگذره و دوره ارتباطاتش با آدما کامل میشه میفهمه خیلی وقت کمه واسه خیلی چیزا. دیگه خیلی دلش نمیخاد گیر و بند خیلی چیزا بمونه. دیگه براش رد شدن از خیلی چیزا راحتر میشه. بعد که چند سال میگذره و بر میگردی پشت سرتو نگا میکنی و تعداد درایی که پشت سرت بستیو نگا میکنی یه حس عجیبی داره. که یادت بیاری تو هر کدوم از اون اتاقا که بودی چه شکلی بودی.وقتی واردشون شدی و وقتی ازشون اومدی بیرون. وقتی بشینی فک کنی و یادت بیاد یه حس گهیه. آدم میبینه چقد الکی الکی تیکه تیکه شده. هی یه لایه ازش یه جایی رفته. هی پوست انداخته. مار نیستیم که. آدمه خب.

حالا شده حکایت من. فک میکنم انقد هی پوست انداختم نازک شدم دیگه. زود خراش برمیدارم. جاشم میمونه. نمیره. ینی اینجوریه کلن. الان واقعنیم خراش بیفتم نمیره که. صدسال میمونه جاش. حالا اونا رو میشه لباس آستین بلند پوشید و کرم پودر زد و قایمشون کرد. ردپای آدما ولی نمیره از رو روان آدم. خراشی که میندازی. هر آدمی که میاد تو مسیر آدم، یه چراغی روشن میکنه، یه چراغی رو خاموش میکنه. من الان نیمه ی تاریک وجودم بزرگتر از نیمه ی روشنه. ینی اونقدی که چراغام خاموش شده، چراغ روشن برام نمونده. اینه که راحت تر گم میشم تو شبا. اینه که شبا سختمه نفس کشیدن. تسخیر میشم. هلاک میشم. هر شب تا صب هزار بار غرق میشم و نفس کم میارم و صب دوباره وسط ساحل نشستم. گفتم دیگه. شاید نفهمی. کریزیه چون. دیوونه ینی. مث من.

۱۱ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۰ ۱ نظر

نیم ساعت مونده تا چار صب و من یه جوری هوشیار و بیدارم که انگار یازده شبه. هندزفیریم تو گوشمه، همون که یه طرفش ضعیف شده و حالا من یه صدایی شبیه خش خش یا بعضی وقتا تپش قلب خودمو میشنوم از توش. الانم همچین حالتیه. یه صدای گوم گومه بم که با اهنگ فیلم بوی پیراهن یوسف قاطی شده. ترکیب غم باریه حقیقتن. یه جوری قفسه سینه آدمو سنگین میکنه. نه فقط این و الان، کلن. یه چند وقتیه این حس سنگینی قفسه سینه رو زیاد تجربه میکنم. این آهنگه خیلی غم ملو ولی عمیقی داره. من ولی حس میکنم دچار یه غم سنگین اما سطحیم. شایدم چون خیلی وقته به ته اعماقم رجوع نکردم همچین حالی دارم. ینی خیلی حال ندارم پیگیر اوضاع خودم باشم. روزمره برخورد دارم با احوالاتم. کش نمیدم. ینی دیگه تو شرایطی نیستم که به خاطر چیزی کش بیام. ول کنه ول میکنم. فرقی نداره چی باشه ها. هر چی. قاعدتن اینجوری باید باشه که یه آدم گیر نده و ول کن! و بیخیال باید آدم گل و بلبل و رستگاری باشه. من نیستم ولی. ینی ول کردن از من چیز بهتری نساخته. صرفن یه آدم ول کن بابا! یی شدم. همین. 

ینی میخام بگم پیش میاد آدم ول کنه یه چیو بعدن یه روزی یه وقتی یه جایی یادش بیاد و فک کنه حالا من چرا ول کردم؟ یا چی میشد ول نمیکردم مثلن؟ مث منکه اون روز داشتم فک میکردم پارسال شب یلدا چه همه چی فرق داشت برام. اگه ول نمیکردم چی میشد؟ خب البته شرایط، شرایطی نبود، نیس، که بشه به چیزی چسبید. ولی خب فکر و خیاله دیگه. آدم فک میکنه اگه فلان میکردم شاید بهمان میشد و این چیزا. که بازم البته من اگه به هر فلانی که شما فکرشو بکنی چنگ میزدم، بازم بهمان نمیشد. در کل میخام بدونی شرایط اینجوریه من به سمت ول کردن سوق داده میشم. در واقیت خیلی آدم ول نکنی هستم. ولی پیش میاد دیگه.  خاطره میماند و میگاید. مام مستثنا نیستیم. البته من که لیدی گاگا. اینا رو برا شما میگم که بعدن تو زندگیتون یه وقتی یادتون اومد یه سال پیش، دوسال پیش، ده سال پیش همچین روز و لحظه ای کجا بودین و چه حسی داشتین و نوستالژی بیخ خرتونو چسبید، شل کنین. 

خلاصه که کلن تنها نمونین که از تنها بلا خیزد و فکر و خیال و خاطره و هتک حرمت. ارزششو نداره واقعن. برو دنبال رویاهات.

۰۲ دی ۹۶ ، ۰۳:۳۷ ۲ نظر

این هفته قرار بود آخرین جلسه این ترمم با بچه ها باشه. که تعطیل شد. ینی مدرسه خودش تعطیل کرد. خیلیم کار اشتباهی کرد. ولی خب دیگه.

واسه همین دیشب نشستم لاک زدم. یه لاک سرخابی، جیگری نمیدونم همین رنگا. با این که ناخونام دوباره فرو رفته و داغون شده و اصن نمیدونم چرا، اما زدم دیگه.  

اونوخ همین الان یهویی که به پوچی رسیده بودم سرمو گذاشتم رو میز. و در کسری از ثانیه یه تصویری اومد تو سرم. از حداقل 6 سال پیش. که رو یه مبل دو نفره تو خونه ی میثم اینا، سرمو گذاشته بودم رو پاش و ولو بودم و داشتم تو گوشیم با راضیه اس ام اس بازی میکردم واسه کلاس طوفانی. بعد دوستش چایی آورد واسمون و میثم چایی داغو ورداشته بود گرفته بود بالا سر من. بهش گفتم حالا بریز رو سر و صورتم بسوزم از اینکه هستم داغون تر شم. گفت نه عزیزم. بریزه بسوزی من باهات ازدواج میکنم و خودمو میزنم به کوری تا آخر عمر. :)))))

اون موق اون فیلمه، ارمغان تاریکی، تازه تموم شده بود، این از تاثیراتش در جامعه بود. یه روز سرد و بارونی بود. خیلی بارونی. اونقدی که وقتی منو تا سر کوچه پشتی خونمون رسوند و من مسیر 4 دقه ای رو تند تند رفتم، خیس آب شدم. هم خودم هم کوله پشتیم هم کیف لب تابم.

بگذریم.

امروز، ینی دیشب که برا بچه ها تو کانال یه آی دی گذاشتم که عکساشونو بفرستن، داشتم به این فک میکردم که چه خوبه بعضی وقتا یه چیزایی برا آدم تکراری نمیشه. خیلی چیزا هست تو دنیا که از یه جایی به بعد برا آدم تکراری و خب که چی میشه. اما یه چیزی تو این بچه ها هست، که هیچ وقت واسه آدم تکراری نمیشه. همشون یه سری خل بازیا و اذیتا و اخلاقای شبیه هم دارنا، ولی هیچ وقت تکراری نمیشه. این صمیمیتی که دارن. نمیدونم این مهربونیی که هست. این ذوق کردنشون از یاد گرفتن. هیچ وقت واسه من عادی نمیشه. همیشه تعجب میکنم که از من خوششون میاد. یا دوس دارن حرف بزنن باهام. از اینکه وقتی بهشون میگم فلان عکست عالیه چشماشون برق میزنه و میخندن. نه که خودم ذوق نکنما، ولی دیدن خوشالی اونا حالش بیشتره.

پارسال، که خیلی مستهلک شده بودم تو مدرسه، خیلی چیزا برام سخت شده بود. عذاب آور به معنای واقعی کلمه. تو مدرسه همیشه یه کارای خیلی سختی هست. یه ساعتای خیلی عذاب آور. یه لحظه هایی که دلت میخاد دوتا از جوناتو بدی تا زودتر تموم شه فقط، ولی هیچ وقت برا من اینجوری نبود که دلم نخاد دیگه پامو بذارم تو کلاسم. ولی پارسال بعضی روزا حس میکردم دلم نمیخاد شاگردامو ببینم. حتا حوصله حرف زدن با بچه ها رو ندارم. خیلی سختم بود. که بخام با این حس برم مدرسه. و خیلی سعی میکردم که گه نباشم و آدم باشم. و خیلی اذیت شدم راستش. واسه همین وقتی تموم شد خیلی جدی تصمیم گرفتم که تدریسو بذارم کنار. حداقل برای یه سال. چون دیگه اون چیزی که باید باشه، اون عشق، اون علاقه، اون صبر اون اشتیاق نمیدونم اون چیزی که لازمه و من نمیدونم اسمش دقیقن چیه، شاید مخلوطی از همه ی اینا، دیگه نبود. و من دلم نمیخاست اینجوری برم سر کلاس.

نمیدونم ولی برا من اینجوری بود، اینجوریه که بیشتر از هر چیزی به اون انرژی و جوونی و نشاطی که تو بچه ها هست احتیاج داشتم. ینی حاضر بودم، حاضرم همه ی سختیای این کارو تحمل کنم، ولی اون انرژیو داشته باشم. پارسال از یه جایی به بعد دیگه نمیتونستم حسش کنم. خیلی برام تلخ بود. که دلم میخاست فقط کلاسا بگذره. دیگه نمیتونستم بچه های اون مدرسه رو دوس داشته باشم انگار.

اما حالا باز سر کلاسم خوشالم. با اینکه بچه ها زیادن، شیطونن، چرت میگن، کار نمیکنن، ولی من خوشالم و دوسشون دارم و دلم میخاد ببینمشون و دلم میخاد هرچی که بلدم و هرچی که لازمه یادشون بدم.

در کل اینکه خوبه آدم تو زندگیش، همیشه یه چیزایی داشته باشه که تکراری نشن. که بشه تا ابد براشون ذوق کرد.

۲۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۷ ۱ نظر

فردا میخام برم دفتر این پسره. و به قد دنیا پشیمونم از قراری که گذاشتم. واقیتش اینکه مث بنز خابم میاد الان و تک تک استخونام درد میکنن. ولی نمیخام بخابم. یکم قبل از الان داشتم با کراش مو فرفریِ لانگ دیستنسِ ول نکنِ همیشه در سفرم حرف میردم. واسه آفریقا رفتن به تفاهم نرسیدیم منم دوتا نقطه سه تا ستاره براش فرستادم که ینی باشه حالا. این چیزا ارزش نداره. قربون وینگولای رو سرت بابا.

بعدشم اومدم اینجا. چون اینجا جاییه که میشه از عالم و آدم فرار کرد بهش. پناه گرفت توش. حرف زد. خالی شد و باز برگشت بین عالم و آدم.  

اینجا شده تراس پشت آشپزخونه. که بعضی شبا ساعت دو_سه شب میرم یه دقه وایمیستم توش و نفس عمیق میکشم هرچند از سرما ستون فقراتم میلرزه و مور مور میشه. ولی یه هوشیاری خاصی با خودش میاره. 

همین دو سه چار شب پیش، همون شبی که برف اومد، رفته بودم تو تراس که یه عکس واسه دکتر بگیرم، دیدم آسمون چه قرمزه. یاد اون شب ده سال پیش افتادم که آسمون همینقد قرمز بود و من خیلی غمگین بودم. واسه آدمی که تازگیا وقتی دیدمش گفتم شیکم چی میگههههه! 

اینکه از ده سال پیش تا الان اون چقد بزرگ و پیر و مرد شده یه جوریه. یه جوری که نمیدونم خوبه یا نه. وقتی همین دیشب یه نفر بهم گفت تو چی؟ تو 22_23 سالته نه؟ گفتم نه. 5-6 سال پیش تو این رنج سنی بودم دلبندم. گفت ینی از من بزرگتری؟ خب بودم. گفت نمیاد بهت. 

اینکه میگن قیافم به سنم نمیاد، خوبه. تی تاپ میدن بهم وقتی میگن نمیاد بهت. ولی وقتی یه آدمایی مث همون اکس بوی فرند و اینا رو میبینم، فک میکنم مگه میشه این انقد عوض شده باشه و من هنوز شبیه دانشجوای سال آخر کارشناسی باشم؟ مگه میشه جریان زندگی فقط یکیو با خودش برده باشه؟

حالا همین پسره که فردا میخام برم دفترش خدا میدونه که چی از من یادش باشه. حداقل 16 سال پیش همو دیدیم. حالا بعد از این مدت کنه شدم که میخام برم ور دستش کار آموزی. فک میکردم سرش انقد شلوغه که میگه حالا اونور سال. ولی دیشب برام توی تلگرام نوشت که بیا. گفتم مدرسه ام فردا.گفت پس کی میتونی؟ گفتم میام خب حالا. ینی غلط بکنم اینجوری بگم بهش گفتم آقای فلانی شرمنده شدم واقعن. اگه میشه و مقدوره من سه شنبه بیام از محضرتون سود بجویم. جواب نداد. گفتم نیام ینی؟ گند زدم با این وضع کار کردنم؟ جواب داد که "؟" گفتم بابا حقیقتن استرس منو میکشه_ میگاد _به شما که پیام میدم. گفت پس میخای نیا اگه به نظرت استرس داره کار ما! گفتم کار چیه بابا. خودت. بس که پروفشنالی شما! گفت آهان اینجور! 

نه پس اونجور.

حالا خیلی دوس دارم برم در محضرش تلمذ کنم ولی نخاهم رفت. چون برای این سه هفته ای که تعطیلم تو دی، برنامه ی ویژه ای در نظر دارم! که تدوین و تیتراژ در صدر و وسط و حتا انتهاش هم نیست.

یه توصیه ی خاهرانه مادرانه دوستانه بهتون میکنم، هیچ وقت جین فاق کوتاه نخرین. اگه خریدین زمستون نپوشین. اگه زمستون میپوشین روش مانتوی جلو باز دکمه ندار نپوشین. اگه پوشیدین نرین یک ساعت تو سرما بشینین وسط آرامستان!!! فاتحه و قرآن بخونین. 

۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۰ ۳ نظر

1-امروز دقیقن ده سال از روزی که من به دنیای وبلاگ نویسا پیوستم میگذره. اون روزا تازه 18 سالم شده بود، حالا کمی از 28 ساله شدنم میگذره. ده سال از مهمترین سالای زندگیمو اینجا نوشتم. خوب و بدشو. تلخ و شیرینشو. بالا و پایینشو. تو این ده سال شاید فقط سه چار بار با وقفه ای بیشتر از یه ماه تو وبلاگم ننوشتم. نمیدونم هیچ وقت روزی میرسه که دیگه دلم نخاد اینجا یا هر جای دیگه چیزی بنویسم یا نه. تا امروز که نشده. خیلی چیزا بوده که شروعشون کردم و نصفه ولشون کردم. هیچ چیزه دیگه ای نیست که بگم از همون هیجده سالگیم تا الان، مث وبلاگ نوشتن ادامش دادم، حتا زبان خوندن که اینهمه برام مهمه. آدمیم که میتونم واسه مدت خیلی طولانی با کسی حرف نزنم. تو مغزم، مدام دارم با خودم دیالوگ برقرار میکنم ولی میتونم 24 ساعت تمام در سکوت بشینم و با کسی که در فاصله ی نیم متریم نشسته هیچ حرفی نزنم. از حرف زدن خوشم نمیاد. لزومن منظورم صدا دار بودنه ارتباطاته. وگرنه تو بگو تا صب، باهات چت میکنم. اس ام اس میدم، انقد که انگشتام له شه، ولی حوصله حرف زدن ندارم.

درباره ی خیلی چیزا، هیچ وخ با هیچکس، حتا با خودم، حرف نزدم و نمیزنم. انگار بیرون اومدن بعضی چیزا از دهنم، تبدیل شدنشون از حس، از فکر، به کلمه، به صدا، تلفظشون و شنیدنشون، با صدای خودم از دهن خودم، در توانم نیس. نوشتن ولی، واسه من مث نفس کشیدنه. مث روی آب اومدن و هوا گرفتن. مث پرواز. مث آزادی. رایتینگ، ایز فیری دم.

نوشتن واسه من یه جوری پیدا کردن خودمه. وقتایی که گم میشم تو اتفاقای زندگیم دوس دارم بنویسم تا پیدا کنم خودمو. میدونم این اواخر کمتر و بیشتر چرت نوشتم. چون راستش گم شدم. نمیدونم از کجای راه باید برگردم. اصن نمیدونم باید برگردم یا نه. ولی میدونم راهی که دارم میرم اون راه صاف و مشخصی که چند سال پیش بود، نیس. یا اگرم هست یه راه صاف مه گرفته اس. که من نمیدونم چی ممکنه تو قدم بعدی پیش بیاد.

گم شدم، وسط یه سری چیزایی که همشون ناتمومن. گیر افتادم. تو خودم. تو زندگیم. شاید تو آدما. نمیدونم. خیلی چیزا بود که میخاستم و میتونستم اینجا بنویسم. اما ننوشتم. حالام دیگه نمیتونم بهشون فک کنم. از وقتی اومدم اینجا، اون وبلاگ عزیز و صمیمی پرشینمو گذاشتم و اومدم، خیلی چیزا عوض شد. وقتی ترسیدم شاگردم پیدام کنه اینجا. وقتی تو کامنتای همین وبلاگ گه ترین رابطه ی زندگیمو به چالش کشیدم. خاطرات چندش آور و زشتی از بیان دارم حقیقتش. تو پرشین ولی همه چی خوب بود. حالا مث این خرافاتیا و متحجرا به نظر نیام، جدن ولی این جوری فک میکنم. اینکه بد وقتی اومدم اینجا. و هیچ وقت خوب نشد. یه جوری نشد که برام مث خونم باشه. دلم بخاد زیاد و طولانی توش بمونم. اینجا بیشتر از همه جا خودمو سانسور کردم. نمیدونم چرا. حتا نمیدونم چرا الان این چیزا یادم اومد. ولی گفتم بذا بنویسم. شاید درست شه. نمیدونم دیگه ...

2- از همه ی 53 نفری که وبلاگمو دنبال میکنن ممنونم. ممنون از اونایی که هنوز از وبلاگ گولو میان اینجا. اونایی که از کامنتدونی وبلاگایی که من کامنت میذارم میان و از بقیه ی اون آدمایی که خاموش میان و خاموش میرن،

مرسی از اونی که هر دفعه سرچ میکنه"مثلن فرق سیمل پرزنت و سیمپل کانتیوعس" و میاد اینجا، اون دوست عزیزی که میخاسته بدونه سقفی که چیکه میکنه رو چیکار کنه جز ایزوگام_کاسه فک کنم باید بذاری زیرش_

اونی که دنبال معنی افیشنت بوده_ افیشنت ینی کار آمد عزیزم_. حتا اونی که سرچ کرده درگلوی من ابر بسیار کوچیست! :))) ایشالا که گلوش آفتابی بشه.

دوستی که میخاسته بدونه چرا بعضیا فک میکنن همیشه حق با اوناس؟_نمیدونم!_ و عزیزی که سرچ کرده کیس پروف چیست_کیس پروف ینی (رژ لبی) که با بوس پاک نمیشه!_

و اونی که سرچ کرده" اگه یه پسر پات وایمیسته" خداوکیلی و واق عن نمیدونم اینود دیگه چرا گوگل فرستادش اینجا، چون اینجا هیچ پسری پای کسی وای نستاده! :)))))))))

3-وبلاگ من، خونه ی منه. حداقل اینکه دوس دارم و دلم میخاد که باشه. من تو خونه ی مجازیم راحتم. همونجوریم که تو خونه ی خودمونم. واقعیه واقعی. اینجا درباره ی خودم و از خودم مینویسم. اما نه همه ی خودمو.

4-از بین وبلاگ نویسا، دوستای خوبی دارم، دوستایی که سالهاست همو میشناسیم بدون اینکه از این صفه ی مجازی عبور کرده باشیم و دوستایی که از پشت صفحه هاشون اومدن بیرون. واقعی شدن. غمگینه اگه بگم خیلیاشون با اونی که اینجا مینویسن، واقعن فرق دارن، اما خب واقعن فرق دارن. شایدم با برداشتی که من ازشون داشتم، فرق داشتن. نمیدونم از نظر اونا من چقد شبیه چیزیم که اینجا مینویسم. شاید منم فرق داشته باشم. اگه کسی هست که منو از اینجا شناخته و بیرون از اینجا دیده، یا برعکسش! میتونه بیاد جواب بده و منو روشن کنه.

۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۷ ۳ نظر

یه تگی تو وبلاگ قبلیم داشتم، آدم دردشو به کی بگه؟!، خیلی مناسب احوال این روزامه. یه جورایی دلم میخاد یکی باشه باهاش حرف بزنم، یه جوراییم دلم نمیخاد اصن درباره ی هیچی با هیچ کس حرف بزنم. یه دو ساعتی هست لب تابو روشن کردم و تلگرامم بازه روش. تو هنگ اوتزم چنبار چراغ بچه ها روشن شد ولی حال نداشتم بخام به هیشکی سلام کنم حتا. مسیجای همکارمم سین نکردم اصن. کلن حوصلم زیر خط فقره. مغزم قاطی پاتیه. کارای این مدرسه ام خر تو خر شده. میخام بشینم دفتر کلاسمو درست کنم، 20 تا فرم مسابقه و اینا دارم که باید بشینم بخونم درستشون کنم، ولی حالشو ندارم. ینی تمرکز ندارم. نمیدونم دقیقن چه مرگمه. تازه به بچه ها گفتم کانالم میزنم تو تلگرام براتون، ولی هنوز هیچ حرکتی نکردم. دوتا ایمیل دارم تو این باکسم که فک نمیکنم بهشون جواب بدم.

تقریبن یه هفته خونه نبودم، به خاطر مراسمات مادربزرگم خونه خالم اینا بودیم بیشتر. البته من دوبار اومدم خونه و برگشتم چون هم برای روز سوم، هم هفتم کلاس داشتم و باید میومدم خونه و دوباره برمیگشتم. ولی خب بعدش اونجا بودم دیگه. یک مقداری حجم آدما و صدا ها زیاد بود. رو دل کردم فک کنم. در کل هربار بعد از این مدل جم شدنای فامیلی فک میکنم همون دوری و دوستی بهتره و به نفع همس.

چار پله ام که در رنکینگ را پله خالم اینا سقوط کردم الان دارم مراحل رنگ به رنگ شدن کبودیا رو طی میکنم، بنفش به آبی و سبز و زرد و اینا.

به اون پسره فامیل مامانم که گرافیست و اینای خفنیه، پیغام پسغام دادم که میخام بیام پیشت کار یاد بگیرم، گفت بیا! فردا بیا!! گفتم نه حالا فردا نمیتونم. یه روز میام ولی. الانم حس میکنم چرت گفتم. حال ندارم برم.

ممرضا رو دیدم راستی. جوجه چه بزرگ شده واسه خودش. گفت بش حیف سن و سالت جور نیس وگرنه خودم میومدم خاسگاریت. گفت بیا بابا! سن فقط یه عدده. قراره حالا اون سربازیش تموم شه، منم کار ثابت پیدا کنم ببینیم خدا چی میخاد.

مامانم اگه بفهمه من با پسرای فک و فامیلش انقد صمیمی ام از ارث محرومم میکنه. :))

کلن خیلی چیزا هس که اگه مامانم بفهمه نه تنها از ارث بلکه از عضویت در خانواده ام محرومم میکنه. تا حالا که نفهمیده، از این به بعدشم خدا بزرگه.

۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۵ نظر