در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم دردشو به کی بگه؟» ثبت شده است

امروز بیرون بودم، بر خلاف اکثر جمعه های زندگیم یکی دوهفته ای هست که جمعه ها رو میرم بیرون و بهتره. انگار از بار سنگین غروبش کم میشه. هفته پیش که نه. این هفته ولی آره. از اون هفته تا این هفته زندگیم زیر رو شد. یه جوری که میتونم بگم الان سر خط 19 سالگیم وایسادم. ده سال عقب گرد! چقدر جذاب و قابل تامل واقعن. ولی خب نمیتونم کاری براش بکنم. چیزیه که اتفاق افتاده و من مجبورم باهاش کنار بیام. یا نمیدونم، هرچی! ولی به هرحال اینجوریه دیگه.

توی قلبم یه غم زیادی دارم. خیلی خیلی خیلی زیاد. و بعد از ده سال احساس میکنم نمیتونم زیر فشار این غم طاقت بیارم. و انقد انقد انقد دلم میخاد دیگه هیچوقت فردا نشه که نمیدونی. هیچکس نمیدونه. ولی فردا میشه و چون فردا میشه مجبورم که منم بگذرم. سخته ولی. خیلی سخت.

با راضیه امروز حرف زدیم کلی. نمیدونم شاید نزدیک یه ساعت. چت کردیم البته. چقد خوبه که راضیه هنوز هست. الهه هنوز هست. این آدمایی که میشه هنوز باهاشون درباره دیپ اینسایدت حرف بزنی.

امروز، که بیرون از خونه بودم برای اولین بار بعد از یه مدت خیلی خیلی خیلی طولانی گریه کردم. نمیتونم واقعن یادم بیارم کی بود آخرین باری که گریه کرده بودم. واقعن نمیدونم. شاید اون روزی که مامان آزیتا مرده بود. خیلی سال پیش ینی. چارسال. ولی امروز، ینی از دیشبش که اینهمه غمگین بودم خیلی دلم میخاست بشینم یه جایی و فقط فقط فقط گریه کنم. انقدی که غرق بشم تو اشکام. ولی خب نمیخاستم تو خونه باشه. که کسی بدونه اصن. انقد تو گلوم بغض بود که صدام گرفته بود و مامانم هی میگفت سرما خوردی! انقد لخت گشتی سرما خوردی. حالا بیا ثابت کن سرما نخوردی، که کاش سرما خورده بودی بابا. ثابت نکردم که. گفتم آره فک کنم.

امروز ولی انققققققققد گریه کردم که دیگه تا ده سال آینده اشکی ندارم. و چقد حالم بهتر شد انگار بعدش. اصن یادم رفته بود این حس بعد از گریه رو. اینایی که فرت و فرت گریه میکنن و اشکشون دم مشکشونه چه مکانیزم جالبی دارن واسه بهتر شدن حالشون. خوشبحالشون.

میدونم من خیلی به خودم سخت میگیرم ولی واقعن نمیتونم جور دیگه ای باشم. هیچ وقت نتونستم. از همون چهارده سال پیش که مجبور بودم تو تنهایی عزاداری کنم تا همین حالا، دیگه هیچ وقت نتونستم به کسی نشون بدم چقد غمگینم و چقد دارم تو این غم میمیرم به خدا. به خاطر همین کلن آدما عادت کردن منو سنگ فرض کنن. یادمه واقعن روز دفاعم که 50 و چند ساعت بود نخابیده بودم و اصن رو پا بند نبودم و مغزم نبض میزد تو شقیقه هام و هیچی درست نبود و کلی خبرای بد از دانشگاه بهم مخابره میشد و من احساس میکردم سه ماه تمام جون کندم واسه هیچی، انقد انقد انقد داغون بودم که دو سه بار جلو آینه چشمام پر اشک شد . دسمال کاغذ رو فرو کردم توشون تا فقط بتونم یه دور ریمل بزنم که شبیه آدم باشه قیافم، مامانم اومد تو اتاق و گفت من هیچ فک نمیکردم تو همچین آدم ضعیفی باشی!!! گریه میکنی؟!

سیریسلی مام؟ واقعن هیچ ایده ای نداره مامانم که درباره چی داره حرف میزنه. کاش میتونستم بهش بگم ولی. بعد همین حرف باعث شد من همون لحظه به خودم بیام و خفه شم و بپوشم برم. ینی میخام بگم استراتژی اینه. نباید من هیچ وقت ضعیف باشم. حتا اگه دهنم سرویس شه باید هیچی نگم که من در این قسمت از زندگی انقد خوب ظاهر شدم که حتا غریبه هاهم میدونن میتونن دهن منو سرویس کنن و من چیزی نمیگم. من خم به ابرو نمیارم. من گریه نمیکنم. من داد نمیزنم. من فقط نگا میکنم و رد میشم. کاری که همیشه کردم. من میذارم مردم چاقو رو تا دسته فرو کنن تو قلب من و بعد ازش رد میشم. چاقو از قلبم و از پشتم رد میشه ولی من نمیمیرم که. رد میشم. چون واقعن آیا من انقد ضعیفم که با همچین چیزی بمیرم؟!

نه من کلن آفریده شدم که شما بیاین چاقو فرو کنین تو من من ازش رد شم. یو کن کال ایت دارک مجیک.

۱۷ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۶ ۲ نظر

توی این دو قسمت اخیر گریز آناتومی، دیالوگای خوبی بین آدما رد و بدل شد. یه جورایی یه بخشیش بهم کمک کرد که یه چیزایی رو در مورد خودم بفهمم. اینکه من همیشه برام سوال بود چرا من اولای هر رابطه ای برا آدما خیلی خیلی خیلی جذابم. خیلی. ینی همیشه، واقعن و بدون اغراق همیشه، بعد از دو ساعت حرف زدن و چت کردن با مردم، بهم گفتن ببین تو واقعن خیلی باحالی! خیلی خاصی! خیلی فرق داری. خیلی پیش اومده که بهم گفت اصن یه جوری هستی که آدم میتونه زود باهات صمیمی بشه! انگار ده ساله میشناسیمت. انگار دوست صمیمی بودیم. و یه چیزایی مث این.

بعد ولی از یه جایی به بعد، وقتی مسائل جدی میشه، همیشه من تنها میرم جلو و بقیه جا میمونن. تو سختیای هر رابطه ای تو پیچیدگیاش تو روزایی که آدما باید پای هم وایسن، همه همیشه منو تنها گذاشتن.

راستش تازگیا همچین چیزی خیلی رفته بود رو مخم، و انقد داشت عذابم میداد که از چند نفر در موردش پرسیدم. آدمایی که منو میشناختن و خودشونم حداقل یه زمانی! همچین نظری در مورد داشتن، که من خوب و فلانم. حرفاشون به دردم نخورد ولی. چیزیو حل نکرد. فقط یکیشون بهم گفت تو باهوشی. نه صرفن هوش آیکیویی، اونم هستا، اونم داری، ولی یه هوش طبیعی داری، یه هوش غریزی، یه جوری که انگار یه چیزایی رو تو زندگی بیشتر و بهتر از بقیه میفهمی. واقعن میفهمی. در موردش حرف نمیزنی، از تو دهنت نیست، از تو قلبته. واقعیه. به خاطر اینه شاید. خیلیا این چیزا رو واقعن نمیفهمن.

اون موقع فقط یه بار حرفاشو خوندم و گفتم باشه بابا! مرسی انقد کردیت دادی به من و باز به مسخره بازی جم شد بحث.

ولی بعد از این قسمت، با اون دیالوگی که بین مگی و ایوری ردو بدل شد، که بهش گفت

I spent most of my life being five steps ahead of everyone else  

 فک کردم آره. شاید دلیلش همینه. منم تقریبن همیشه حداقل سه قدم از آدمای دیگه جلوتر بودم. از همه ی همه ی همه ی آدمایی که تو زندگیم بودن.

میدونی؟ آدما همشون به نوعی دردو تجربه میکنن. هرکس یه جوری اون روی بد زندگیو میبینه. یکی با مرگ. یکی با خیانت. یکی با دروغ. یکی با ترک شدن. یکی با مریضی. هرکسی یه جوری میفهمه دنیا همش خوبی و قشنگی و امید و شادی نیس. من ولی همه اینا رو تجربه کردم. هر مدلی که دنیا بتونه بهت دردو نشون بده، زشتی و سختی و تنهایی و بدی رو. همه شو. همه شو تجربه کردم و شاید واسه همینه که جور دیگه ای به زندگی نگا میکنم. شاید برای همینه که چیزایی رو میبینم که بقیه نمیبینن. شاید برای همینه که به نظر خیلیا تلخ و سردم، و شاید دلیل اینکه به نظر بعضیا باحال و بامزه و دوست داشتنی. وقتی میدونی دنیا چقد چقد چقد میتونه زشت باشه، وقتی بدونی چقد میتونی توش تنها بمونی، چقد راحت همه چیزو، به معنای واقعی کلمه همه چیزو از دست بدی، اون موقع اس که قدر تک تک لحظه هایی رو که با یه آدمای عزیز زندگیت هستی، میدونی. اون موقع اس که چیزایی برات ارزش داره که برا بقیه بی ارزشه. اون موقع اس که آدما رو بخاطر خودشون، واقعن و از ته دلت و بدون ادا، فقط به خاطر خودشون میخای. چون میدونی هیچی، هیچ وقت، جای کسی که دوست داشتی رو، جای دوست داشتن آدما رو پر نمیکنه. هیچی. هیچ وقت.

ولی آدما وقتی خیلی پیر میشن اینو میفهمن. میفهمن واقعن خیلی چیزا خیلی حرفا خیلی کار اصن ارزششو نداشته. ولی اون وقتی که باید میدونستن گذشته. من الان میدونم، واقعن میدونم که چقد حتا 6 ماه دیگه آدم میتونه ناراحت باشه و غصه ی این روزاشو بخوره. میدونم چقدر راحت میتونی آدمی که دوسش داریو از دست بدی و حسرت خیلی چیزا رو دلت بمونه. میدونم چقد میتونی دلتنگ روزایی بشی که قدرشو ندونستی. میدونم. واقعن میدونم. ولی هیچ وقت نتونستم اینو به کسایی که دوسشون داشتم بفهمونم. که اگه الان اینجوریه، اگه الان فک میکنی بازم یه روزی و یه جایی یه حسی شبیه الانتو داری، اشتبا میکنی. خیلی چیزا تو زندگی آدم دیگه تکرار نمیشه. اگه من الان پای همه چی وایمیستم، اگه میگم بیخیال، اگه میگم بابا مهم نیس اینا من دوسِت دارم واقعن. دارم راست میگم. مهم نیست چون واقعن. ولی تو یه وقتی بهش میرسی که دیگه دیره. میبینی همه اون چیزایی که اون موقع به نظرت خیلی مهم تر از دوست داشتن من بود، واقعن مهم نیس و همه چیزایی که الان داری جای خالی اون روزایی که با هم داشتیمو پر نمیکنه.

میفهمی چی میگم؟ اینکه آدما اینو نمیفهمن، اون وقتی که باید بفهمن، دلیل همه بدبختیای منه. اینکه من همیشه جلوتر از بقیه ام، جلوتر از چیزی که اونا میبیننو میبینم و نمیتونم نشونشون بدم. این همه جلوتر بودن از بقیه، باعث میشه آدما نتونن هیچ وقت بهت برسن. اون وقتی که اونا میرسن جایی که تو قبلن بودی، تو دیگه خیلی وقته رفتی و حتا اگه بخای هم نمیتونی برگردی. این راهی که من میگم، مسیر تجربه اس. نمیشه ازش برگشت عقب. فقط میشه توش بری جلو. هرچقد جلوتر باشی انگار تنهاتری...

۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۸ ۳ نظر

در خسته ترین و له ترین و روان پریش ترین دوره ی زندگیمم واقعن. ینی به قدری احساس فشار روانی و تنهایی و غم و اندوه و تنهایی و بی چاره گی دارم که نمیدونم دقیقن کی ممکنه بتونم از همشون نجات پیدا کنم. کی ممکنه من اصن یه روز خوب واقعی داشته باشم؟ یه روزی که دلم و مغزم با هم آروم و عادی باشن.

احساس میکنم مدتهاست از اون آرامشی که قبلن داشتم دور شدم. از اون مدل آرامشی که با رها کردن همه چیز و همه کس داشتم. حالا ولی یه چیزایی چسبیده به دست و بالم، که داره راه نفسمو میبنده. خسته شدم از همه چی. بیشتر از همه از خودم. از این مغز لعنتیم که حتا تو خابم یه لحظه دست از اسکرو کردم روان من ور نمیداره. از این همه حسای قاطی پاتی و داغونی که نمیدونم چرا هیچ جوره کم نمیشن. گم نمیشن. هی بیشتر و بیشتر و بیشتر میشن. از این استرس لعنتی که هر روز غروب به بعد تو دلمه. از این تپش قلب لعنتی. از این خشم زیادی که نسبت به آدما دارم.

واقعن دارم. احساس میکنم نسبت به همه دنیا یه کینه و یه خشم زیادی دارم که اگه فقط یه لحظه قلاده مو ول کنم هیچکسو زنده نمیذارم.

بیشترش به خاطر این اتفاقات اخیره، این آدمایی که میان و میرن تو زندگی آدم. با تقریب خوبی میتونم بگم از یک یک آدمایی که تو زندگیم بودن متنفرم الان. واقعن. و من اصولن آدم حمال نفرت و کینه ای نیستم، ولی اینکه یکی میاد هم قد خودت گاف و ه میزده بهت بعد یادش میره کارشو میاد میگه بیا حالا دوباره از اول تاس میریزم بازی میکنیم رو اعصابمه. اینکه میگه حالا چقد انقد عصبانی؟! حالا چرا ناراحت؟ به دلیل آفرینش آدمای احمق و پررویی چون تو، واقعیتشو بخای بدونی.

ینی یه جوری این آدما میتونن منو به جنون برسونن که هیچی نمیتونه. واقعن هیچی جز ارتباطات نزدیک با آدمای اینجوری منو به نقطه خودکشی نمیرسونه. حالا الان بیشتر تمایل به دیگر کشی دارم ولی در کل منظورم حجم خشونت و خشمه.

اون وخ میدونی باگ خلقت من در این مواقع چیه؟ اینه که یه جور دیوانه واری میتونم صب تا شب و شب تا صب چرت و پرت بگم و بنویسم. ینی میتونم انقد بهت جوابای دری وری بدم که فک کنی چه بی مغز الکی خوشی هستم. یه مکانیزم دفاعیه. یه جوری به جای دریدن بقیه سعی میکنم با شوخی و خنده بگذرم از کنارشون. و این مغزمو از چیزی که هست خسته تر میکنه. چون مغزم به صورت نان استاپ تقاضای چاقو بزن تو قلبشو به دستام ارسال میکنه. من ولی هی با سرعت بیشتری تایپ میکنم.

احساس میکنم دیگه نمیتونم خودمو نجات بدم. میدونی آخرین بار کی همچین حسی داشتم؟ پاییز بود، دانشجوی ترم 4 بودم، 21 واحد داشتم، 5 روز در هفته تا 6 بعد از ظهر دانشگاه بودم، فقط چهار دو ماه از بهم خوردن رابطه ام با پسری که اون موقع عاشقش بودم میگذشت، مامانم مایل به ازدواج من با یه پسر 25 ساله بود، من احساس میکردم گرافیک خوندن غلط ترین تصمیم زندگیم بوده و انقد عصبی بودم که تو خاب و بیداری سرم درد میکرد.  هیچ کس، مطلقن هیچ کس از هیچی خبر نداشت و من هر روز زیر این بار روانی میمردم و زنده میشدم. تنهایی. هر روز. برای یه مدت خیلی طولانی. احساس میکنم اون روزا من تموم شدم تو زندگی. واقعن تموم شدم. ینی یه جوری ذره دره از جونم کم شد که دیگه برای هیچ وقت دیگه و هیچ جنگ دیگه ای تو زندگی چیزی باقی نموند. من تو اون جنگ برنده نشدم. فقط نمردم. همین. ولی بعدش دیگه هیچ وقت صلح نشد. هیچ وقت نشد یه روزی برسه که من فک کنم اگه نمیتونم بجنگمم اشکال نداره، چون جنگی نیست. همیشه یه جنگی بود. یه چیزی بود که من بخام به خاطرش زخمی شم. دنیای من دنیای امنی نبود هیچ وقت. رابطه من با آدما رابطه امنی نبود هیچ وقت. من هیچ وقت و هیچ جا و پیش هیچ کسی، مطلقن هیچ وقت و هیچ جا و پیش هیچی کسی احساس امنیت و آرامش نداشتم. در تمام زندگیم. همیشه یه چیزی برای فرار کردن بود، همیشه یه چیزی برای رها کردن بود، همیشه یه چیزی برای ترسیدن بود. همیشه یه چیزی برا ناامید شدن بود. من هیچ وقت نتونستم جایی بمونم. نمیتونستم. میفهمی؟

میفهمی من چه حجم زیادی از ناامیدی و ترس و نفرت و خشم و بی اعتمادی رو با خودم حمل میکنم؟ میفهمی دوس داشتن آدما با همه این احساسات چقد کار سختیه؟ میدونی حتا حرف زدن با آدما با وجود این احساسات چه کار سختیه؟ من ولی هنوز با مردم حرف میزنم و بهشون اهمیت میدم، من حتا هنوز عاشقشون میشم، ولی شکل دنیای من دنیای همیشه وارونه و همیشه در نبرده.

۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۷ ۱ نظر

خیلی سال پیش، حالا نه ده سال مثلن، پنج شیش سال پیش که پسرخاله ی کوچیکم تازه نامزد کرده بودم و نامزدش یه دختر ترد و نازک و کوچیک 20 ساله ای بود، به هـ گفتم چی میشد اگه من یکی شبیه این بودم. گفت چجوری ینی؟ گفتم نمیدونم از این دخترای خوب. از اینایی که اولین پسر زندگیشون آخرین پسر زندگیشونه. گفت به نظرت ما دخترای بدیم؟! تو فک میکنی دختر بدیی؟ گفتم نه از بد منظورم گناهکار و تبهکار و بدکاره نیست که، از اینا که در مسیر سنتی و طبیعی زندگی قرار نمیگیرن محسوب میشیم ما. یادم نیس بقیه شو. یادم نیس به کجا رسید حرف. شاید یکی اومد وسطش یه چی پرسید و کلن ول شد حرفمون شایدم یه چرتی گفتیم خندیدیم نمیدونم، نمیتونم بقیه شو یادم بیارم، اما هنوزم بهش فک میکنم گاهی. به اینکه کاش من مث اون بودم. کاش میتونستم باشم یا میخاستم که باشم. چون میدونم همش نخاستن نیس. یه بخشیش نتونستنه. نخاستنش چیزیه که به آدم قدرت میده، حس اینکه خیلی در زندگیت نقش داری! تسلیم و دنباله رو نیستی. نتونستنش ولی ضعفه. نتونستنش باگه.

از اون روز که با راضیه و الی رفتیم بیرون بهش فک میکنم همش. چون حرفش شد. حرف اینکه چی شد که ما انقد گم شدیم تو خودمون و بقیه. حرف تفاوت آدما. حرف بهم خوردن نامزدی فرناز اینا. حرف اینکه چرا من به فرناز نگفتم دور پسره رو خط بکش و اون بی لیاقته و فلان. حرف این چیزا که میشه اون موق آدم میگه و میشنوه و تموم میشه، ولی بعدش که بهش فک میکنی مغزت تیر میکشه.

گفتم به بچه ها که خب حالا جلسه اول بود با هم حرف زدیم، تو جلسه اول مشاوره باید همدلی کرد! :)) نمیشه بکوبی تو صورت طرف که نه خیلی داری اشتبا میکنی. تو فک کن یکی مث من که یک سوم فرنازم حاضر نیستم جلو کسی، مطلقن هیچ کسی، کوتا بیام، دوساعت نشستم حرفاشو گوش داد و از درون شرحه شرحه شدم، ولی میدونستم نباید الان نظرات شخصیمو وارد بحث کنم. هر چقدم به نظر من اشتبا باشه این کارا و رفتارا، باید اون موقع فقط گوش بدی. الی گفت سخته بابا! من نمیتونم. گفتم آره خیلی سخته. واقعن سخته. مخصوصن وقتی طرف یکی باشه که دوسش داشته باشی. یکی باشه مث فرناز! راضیه گفت آره این فرناز بودنش سخت تر میکنه همه چیو. گفتم به هرحال من طاقت آوردم و اتود زدم برا چند سال دیگه تو کلینیک. خندیدیم بعدش.

ولی در واقیت خنده نداشت. فرناز یکی از اونایی بود که تو مسیر طبیعی زندگی بود انگار. ما که بیرونش بودیم میدیدم راهو اشتبا رفته انگار. ما اگه بودیم این جوری نمیرفتیم. به الهه گفتم من خودم زندگیم پر از آدمای اشتباه بوده. راضیه گفت منم! گفتم ولی الان دیگه برام مهم نیس. بهش به چشم شکست نگا نمیکنم. افتخار نمیکنم بهش ولی ناراحتم نیستم. میدونم فقط که اشتباه بودن. الی گفت من هیچ آدم اشتباهی رو تو زندگیم نگه نداشتم. گفتم منم فک نمیکردم اونا هیچ کدوم اشتبا باشن. فک میکردم بهترین و خوب ترینن. ولی بعدش که تموم شد دیدیم نبودن. راضیه گفت آره. منم.

بعد با خودم فک کردم اون راهی که من فک میکنم نخاستم و نتونستم ازش رد بشم شاید برا من نبوده هیچ وقت جلو پام. شاید من زندگیم، نگاهم، جایی که بودم همیشه دور بوده از اون مسیر. نمیدونم شاید خودم دور کردم راهمو. دیدم الان دیگه خیلی دلم نمیخاد که ای کاش تو اون راه بودم. چون میدونم اگر بودمم رهرو پیوسته ای نبودم! الان میدونم بیشتر از نتونستن دیگه نمیخام خیلی چیزا رو. ممکنه یه وقتی آدم تو دلش حس کنه یه چیزایی رو که میشد داشته باشه نداره، فک کنه کاش فلان، ولی واقیتش در اعماق وجودم هیچ چیزی بیشتر از "خاستن" برام مهم نیس. میدونم اگه میخاستم میتونستم. اگه نشده و نتونستم چون نمیخاستم. نه اینکه درست باشه این نخاستنم، ولی دلیل نشدنش بوده.

شاید اگه خودم، نگاهم، حسم، جهان بینیم و برداشتم از آدما چیز دیگه ای بود، میخاستم. با این چیزی که الان هستم و با اون چیزی که قبلن بودم نمیتونستم که بخام.

این جمله ی مهمیه. "نمیتونستم که بخام"

چون میدونستم واسه اینکه بخام، که بتونم، باید از یه چیزایی بگذرم. یه چیزایی رو بذارم کنار. اونایی که باید میذاشتم کنار، باید چشممو روش میبستم، باید ازش میگذشتم، خیلی مهم بودن ولی واسه من. خیلی مهمن هنوز. یه بخش بزرگی از خودمن. میدونم که ممکنه بابت نگه داشتن اینا هیچ وقت اونقد جا باز نشه واسه خاستن خیلی چیزا. ولی من دلم نمیخاد جا باز کنم برا چیزی که از خودم نیست. خودمو یادم میبره و یه روزی یه جایی یه وقتی با راضیه و الی بشینم از گم شدن خودم تو راهی که نمیخاستم و بلد نبودمش حرف بزنم.

۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۸ ۱ نظر

یه نقطه ای تو آرنج هست، میخوره یه جایی تیر میکشه، اون نقطه الان سه بار خورد به میز. ینی یه جوری انگار از یه نقطه به یه محیط! تبدیل شده.

داشتم یکم پیشا با الی چت میکردم، اون روز که داشتیم با هم حرف میزدیم حرفم یه جایی نصفه موند چون فرناز اومد و دیگه الی رفت، گفت من هنوز یادمه حرفت اون روز نصفه مونده حالا زود میبینیم همو دوباره باز حرف بزنیم و اینا. گفتم باشه. بعد گفت شماره کارتتو بده من سهم اون روزمو از پول ناهار واریز کنم برات. گفتم برو بابا. خجالت بکش! گفت نه و من ناراحتم اینجوری و تو میدونی ما نداریم از این حرفا با هم و همیشه همین جوری بوده بینمون و این چیزا، گفتم باشه پس حالا بعدن برات میفرستم. کارتم نیست دم دستم. گفت تو گوشیت نداری؟ گفتم پا لپ تاپم، دوره گوشیم. گفت حفظ نیستی شماره کارتتو؟! گفتم نه! گفت وا! گفتم نیستم خب. گیر نده الی حالا، میگم بهت، الکی نمیگم. دارم نمیپیچونمت که. گفت حرف زدنشو تو رو خدا! "دارم نمیپیچونم" گفتم دو زبانه ام چون. حال استمراریه! توجه نداری که. بعد یه سری چیزای دیگه گفت و خدافظی کردیم.

بعد فک کردم چرا من شماره کارتمو هیچ وقت حتا نگاهم نکردم!! حالا الی میگه حفظ نیستیش؟! چرا اصن باید همچین چیزیو حفظ کنم؟ چه بدردی میخوره؟ خب هر وقت لازم داشتی نگا میکنی میفرستی واسه طرف دیگه. کلن یک مقداری که عمیق تر فک کردم دیدم من خیلی وقته هیچیو حفظ نمیکنم. حوصله شو ندارم. ینی به نظرم دلیلی نداره مغزمو با این چیزا پر کنم. حالا نه که مثلن 4 تا شماره خیلی زیاد باشه و خیلی جا بگیره ها، ولی اینکه بخام یه زمانی رو صرف یاد گرفتنش بکنم برام نامقدوره. ولی فک نمیکردم هیچ وقت عجیب باشه. مثلن مامان من خدای حفظ کردن شماره کارت و شماره حسابه! من حالا انقد اسکلم رمز تمام کارتام یه چیزه. رمز دوم همشونم یه چیزه. چون امکان نداره بتونم بعدن یادم بیارم چی به چی بوده. کلن من خیلی چیزا رو نمیتونم یادم بیارم چی به چی بوده. واقعن نمیتونم. چون اصن دلم نمیخاد به خیلی چیزا فک کنم. واقعن نمیخام.

ولی همیشه اینجوری نیس که تو دلت بخاد به چیزی فک کنی، اینجوری که بعضی چیزا از یه گوشه ای میان خودشونو میکنن تو چشمت میکن به من فک کن. منو نباید یادت بره.

میدونی مث چی؟ مث اون دختر همسایه مون. فک کنم حدودن ده سال پیش. من تازه ترم یک دانشگا رو تموم کرده بودم. اون 20 سالش بود و تازه نامزد کرده بود، اومدن خونه ما، بعد وسط گردهمایی عصرونه، نامزدش بهش زنگ زد، یه جوری با یه ذوقی گوشیشو گرفت و رفت تو راهرو با گونه های صورتی و چشمای براق با پسره حرف زد که من هنوز که هنوزه اگه بشینم تو پذیرایی و به اون نقطه تو راهرو نگا کنم، میبینمش. هم میبینمش هم بهش غبطه میخورم. به اون همه ذوق و هیجان و عشقش. میدونی چی میگم؟ خیلی پیور بود. خیلی زیاد بود. خیلی قشنگ بود. یه چیزی بود که من یادم نمیاد آخرین بار کی داشتمش تو زندگیم. راستشو بخام بگم حتا اولین بارشم یادم نیس! اصن نمیدونم هیچ وقت اینجوری تو یکی غرق شدم یا نه.

نمیدونم چیز خوبیه یا نه. اینکه آدم اینجوری برا یکی اسب بدوئه تو قفسه سینه اش. هزارتا خورشید تو چشمش باشه. ولی از بیرون قشنگه. الان که فک میکنم میبینم من فک نکنم هیچ وقت آدمی رو داشتم که توش غرق شده باشم، به جز حالا همون 19 سالگیم که تا گردن تو عشق یه نفر بودم، ولی بازم غرق نشدم، اما آدمایی بودن که برا من دیدن اسمشون رو گوشیم، دیدین اس ام اسشون، دیدن نوتیفشون تو تلگرام و هنگ اوتز، مث دیدن یه آدم آشنا تو جمعیت استادیوم صد هزار نفری بوده! انگار یهویی یکی بیاد بزنه سر شونت بگه چطوری؟ که ببینی ا خدا رو شکر تنها نیستی. این حسه واسه من حس خوبیه. ولی دارم فک میکنم چقد داره دیر به دیر و کم میشه. چقد آدمای اینجوری کمتر شدن تو زندگیم. چقد گم کردیم همو تو هجوم آدما. نه که من از تنهایی و تنها بودن بترسما. ولی اون حسه خوبه...

هروقت بهش فک میکنم، ینی هروقت یادم میادش فک میکنم شاید اگه منم تو نوزده سالگیم تو اون عشقی که فک میکردم دریاس، غرق میشدم الان همه چی برام فرق داشت. دریا نبود ولی که. باتلاق بود. بازم فرق داره الان همه چی. اما اون فرقی که باید داشته باشه نداره! میفهمی؟ آدم از باتلاق بیاد بیرون فرق داره تا دریا. آدم تو دریا غرق بشه فرق داره. آدم نوزده سالش باشه فرق داره با 29 سالگی. آدم از عشق یکی اسب تو سینه اش بدوئه فرق داره تا از دیدنش با یکی دیگه...

۰۳ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۷ ۳ نظر

نیم ساعت پیش که داشتم ظرف میشستم تو سرم چنتا پست طولانی نوشتم بعد میخاستم بیام اینجام بنویسم، ولی اومدم نشستم به وبلاگ خوندن کلن یادم رفت همه چی. الان اصن یادم نیس حتا به چی داشتم فک میکردم اون موقع.

انقد امروز خسته و له بودم همش دلم میخاست بخابم. کلن این هفته از اولش همش بد بودم. نه شبا خوب خابیدم نه روزا. مغزمم مشغول بود همش. سه روز پیش که فرناز آخر شب بهم پیام داد و صداش تو ویسی که فرستاده بود پر از بغض بود، کلی اونشب بهش اصرار کردم که بگه چی شده، هر چند خودم حدس میزدم، بعد دیگه یکمی تیکه تیکه مسیج داد و بهش گفتم میخای فردا ببینیم همو؟ گفت آره از خدامه. گفتم پس عصر بهت خبر میدم بیا سمت ونک، میرداماد اینجاهام من. گفت باشه. صبش با الهه قرار داشتم و فرناز نمیخاست هنوز کسی بدونه. دیگه منم بهش نگفتم با الی ام. ولی خابم نبرد که تا 5 صب. 5 خابیدم تا 9 و بعدش پاشدم حاضر شدم و مامانم هی گفت چرا اینجوریی؟ گفتم چجوریم؟ گفت ناراحتی! گفتم بهش درباره فرناز و کلی ناراحت شد مامانم. دیگه بعدش با الهه بودم تا بعد از ظهر و یه عالمه حرف زدیم باهم و خندیدیم و از مرگ نجات دادیم همو. اون روز تو هر مغازه ای رفتیم بهمون تخفیفای با ارزش دادن و گفتن خیلی انرژی مثبتین شما. منم گفتم آره با هم که باشیم اینجوری میشه. منفی در منفی میشه مثبت. پسره انقد خندید به حرفم.

بعد دیگه تا 3 و نیم اینا با الهه بودم و داشتیم هنوز حرف میزدیم که فرناز زنگید بهم و گفت رسیده الی رو راهی کردم رفت و خودم رفتم پیش فرناز و بعدش دیگه تا ساعت 6 و نیم نشستیم حرف زدیم. کلی تعریف کرد و من هی بیشتر و بیشتر فک میکردم خب چرا واقعن؟!

اصن درک نمیکردم چرا اینجوری بوده قضیه. فرناز یکی از مهربون ترین و بهترین و نایس ترین آدماییه که من تا حال دیدم. ینی هیچ وقت ندیدم این با کسی بد باشه یا کسی رو اذیت کنه. انقدر مهربون و دلسوز و ملایم و مهربونه که واقعن نمیتونم در کلمه بیان کنم. بعد همیشه فرناز به من میگفت تو دوست صمیمی منی و واقعن همیشه همه چیزشو میومد برا من تعریف میکرد، ولی من هیچ وقت چیزای مهم و واقعی زندگیمو بهش نمگیفتم. نمیدونم شاید چون حس میکردم خیلی دنیای نرم و قشنگ و سفید و تمیزی داره و چرا باید با درک خودم از زندگی و احساستم دنیاشو خراب کنم. بعد اون روزم خیلی دلم میخاست بهش بگم ببین کلن به درک. همچین پسری اصن از اول به درد تو نمیخورد. و من واقعن کف کردم که کلن تو چی توش دیدی که اینننننهمههههه خودتو چلوندی تا تو معیارای اون جا بشی. نگفتم ولی.

 اما از اون روز هر چی فک میکنم با خودم میبینم من اگه جای فرناز بودم یک درصد نه این آدمو قبول میکردم نه حاضر بودم به خاطرش این کارا رو بکنم. اصن درک نمیکنم کسایی که میرن یکیو انتخاب میکنن بعد میگن لباس پوشیدنتو عوض کن. فلان جاتو عمل کن!! کار تو عوض کن. دوستاتو بذار کنار. ینی چی خب؟! دقیقن از چی من خوشت اومده اگه به نظرت انقد به اصلاحات نیازمندم؟! حالا به هرکی میگم اینو، میگه نه بلخره تو رابطه آدما فلان، همچین رابطه ای که آدما توش بخان بنیان های شخصیتی شونو عوض کنن کلن از اول غلط بوده و راه به جایی نمیبره. حالا اسمشو هرچی میخای بذار، بگو عشقه، دوست داشتنه، تعهده و هر کوفت دیگه ای. من نه هیچ وقت اینکارو میکنم نه هیچ وقت از کسی همچین چیزیو میخام. موقع انتخابت چشممو وا میکنم. اصن من از اینکه بخام از اول گرو کشی داشته باشم تو رابطه ام و بگم خب باشه من لباسمو جوری میپوشم که تو میگی ولی توام فقط با اون دوستات که من خوشم میاد ازشون باید رابطه داشته باشی! متنفرم. ینی متنفرما. احساس میکنم به جای زندگی قراره با هم رقابت کنیم و هی باید حواسمون باشه کی و کجا طرف خطا کرد و از قوانین من تخطی کرد که منم در یه فرصت دیگه حالشو بگیرم، یا اگه اهل حال گرفتن نیستم بریزم تو خودم و حرص بخورم که بیا فقط من دارم هزینه میدم برا این رابطه! چرا واقعن؟! اصن تو همچین شرایطی چیزی از عشق و دوس داشتن باقی میمونه؟!

بعد دیگه اون روزم تا پاسی از شب تو مغزم پر از این فکرا بود و خابم نمیبرد. فرداشم باز زود بیدار شدم و رفتم یکم خرید کردم از فروشگاه نزدیک خونمون و انقققققققد صفا طولانی بود و صندوق شلوغ بود که دقیقن یکساعت تو صف بودم. به خانومه که جلوم بود گفتم خوبه آخر ماهه همه انقد خرید کردن! گفت نه حقوقا رو دیشب ریختن. ملتفت شدم و بعد از یکساعتو نیم که رسیدم خونه تازه رفتم لباسای دیروزمو ریختم ماشین بشوره و خونه رو تمیز کردم و بساط کیک تولد پختنو آماده کردم و برای اولین بار کیک اسفنجی زرده سفیده جدا پختم که عااااااالی شد. ولی دیگه تا شب که تزئینش کنم و خامه کشی و اینا انجام بدم همش رو پا بودم آخر شب واقعن داشتم از پا درد و کمر درد میمردم. بعدشم دیگه خابم برد اصن و کیک موند تو یخچال برا فردا.

باز دیروزم صب زود از صدای علی بیدار شدم و دیگه خابم نبرد ولی پاهام و مچ دستم انقد درد میکردم که میخاستم اره کنمشون. بعد دیگه یکم استاد بهم پیام داد و یه کارایی میخاست که واسش انجام دادم و با نت داغونی که نمیدونم چه مرگش بود هی قطع میشد فرستادم براش. بعدم دیگه خودمو مامانم و بابام کیک آوردیم بریدیم خوردیم. و واقعن عالی شده بود با این که یه شب تو یخچال مونده بود تازه تازه بود.

بازم شبش دیر خابیدم و امروز ساعت 11 اینا بیدار شدم و دیدم استاد یه چیزی ایمیل کرده و فک کردم الان کاره باز ولی نگا کردم دیدم تقدیر و تشکره و گفته مرسی که فلان و بهمان. گفتم خواهش. اینا همش وظیفه اس. بعدشم یه سری کارای سطحی انجام دادم و ساعت 3 اینا داشتم از سر درد و پا درد مرحوم میشدم و رفتم خابیدم که صدبار طوطی اومد نوک زد تو صورتم و بیدارم کرد. دچار کمبود محبت شده بچه. یه مدته میذارمش بیرون، تو تراس آشپزخونه. یه دقه که میاد تو همش میخاد آدمو بوس کنه و رو سر و کله و دست و بالت بشینه. چندبارم به گوشی و هندزفیریم حمله کرد. ولی آخرش دید من خابم اونم همونجا نشست و دیگه مامانم اومد بردش گذاشت تو قفس.

الانم پاسی از شبه و من تنهام تو خونه و مث همیشه همه صداهای وحشتناکی که فکرشو بکنی از طبقه بالا میاد و من میخام بشینم یه چیزی ببینم شاید یه ذره حالم خوب شه...

۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۳ ۱۲ نظر

دیشب بعد از مدتها فک کنم ساعت یکو نیم اینا خابیدم. خیلی خسته بودم چون. حتا تک تک انگشتای دستم درد میکرد. ولی خب زود خابیدن در حیطه رفتاری من نیس، واسه همین تا صب 45 بار بیدار شدم هی. آخرشم ساعت 6 کاملن بیدار بودم ولی انقد بد خابیده بودم، از دیشبم خسته تر بودم. رفتم طوطیو آوردم که سر و صدا نکنه و باز دوباره به زور خودمو خابوندم تا ساعت هشتو نیم. بعدش خابم نبرد دیگه. گوشیمو چک کردم دیدم استاد بهم پیام داده و یکم حرف زدیم با هم بعد وسطش من رفتم و دوباره که اومدم استاد رفت، مبحث معلق مونده هنو.

رفتم حموم و با ته مونده اون شامپو کرمی داو لیف زدم. چقد بوش خوبه. الان دوس دارم هی خودمو بو کنم. تموم شد ولی. دیروزم که رفتم نداشتش دیگه. البته شایدم من خوب نگا نکردم خودم. خابم میومد چون. یه کرمی نیوآ خریدم. فک کنم اونم خوب باشه.

امسال اول تابستون، ینی دقیقن بعد از ماه رمضون با همکارم یه جلسه ای داشتیم و من بهش درباره ایده ام گفتم و اونم گفت تو پوستر درست کن دربارش و بده من برات فلان میکنم و بهمان. بعد من نکردم این کارو. چون بهش گفتم تو اول به من بگو کجا میشه همچین کاریو کرد و اینا. اونم نگفت. بعد فیلتر شکن و اینام نداشت هی حرفامون تو تلگرام نصفه کاره میومد و بعدشم من خودم سرگرم یه چیزای دیگه ای شدم و کلن حرکتی نکردم. بعد دقیقن از اون موقع هزار و دوازده بار با تیکه و کنایه به من گفته تو منو سرکار گذاشتی و تو فلان. منم چیزی بهش نگفتم. ینی گفتم آره ببخشید نشد. قصدم سرکار گذاشتن تو نبود ولی. بعد دیگه پیشو نگرفتم. ولی اون ول کن نیس که. حتا سر این عید قربان و این چیزا اومد بهم گفت با وجودی که منو سرکار گذاشتی و فلان، عیدت مبارک!!!! حالا خودش دو هفته پیش بهم پیام داد و بعد از گفتن اینکه یادته تو منو سرکار گذاشتی واسه فلان چیز، حالا اون به کنار!! من میخام شمارتو بدم به یه آقاهه واسه یه کاری و اینا، بدم ؟ گفتم بده ولی بگو یازده صب به بعد زنگ بزنه. چون قبلش شاید من خاب باشم و شاید حال نداشته باشم درباره کار حرف بزنم. گفت باشه. بعد کلی چیزای دیگه درباره آدمه گفت و اینکه بهش اینجوری نگو و اونجوری بگو و فلان جا قرار بذار باهاش اگه گفت حضوری ببینیم همو و این چیزا، منم گفتم باشه. حالا اگه به شما زنگ زده، به منم زنگ زده.

انقد دلم میخاد الان برم بهش بگم تو منو سرکار گذاشتی و فلان. ولی نمیرم. چون آی دنت گیو ا فاک واقعن، ولی مردم کارای خودشونو هیچ وقت نمیبینن، حالا من یه بار به این یه چیزی گفتم، فقط حرفشو زدم، شدم یه آدم مزاحم و سرکار گذارنده، بعد خودش 34 بار تا حالا شماره منو داده به عالم و آدم برا کار، هزاران بار قرار بوده یه مدرسه ای منو معرفی کنه، ورکشاپ بذاره و اینا، هیچ کدوم نشده، من یه بار بهش نگفتم چرا.

درکل اینکه بشریت کلن تباهه. همه تباهن.

پاشم برم موهامو خشک کنم حالا بعدن مشکلات بشری رو حل میکنم از تباهی مطلق به رو به تباهی تغییر وضیت بدیم. خیلی حلال مشکلات و سوشیانت هستم چون من.

۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۲ ۱ نظر

یه بسته نسکافه گرفتم که حتا اسمش نمیدونم چیه، ولی دیدم ایرانیه! بوی مدرسه میده. ینی وقتی درست میکنمش میذارم رو میز اتاقم و میرم بیرون، وقتی میام تو اتاقم بو مدرسه میاد. بوی اتاقمون تو مدرسه. چون خانوم مسئول چایی نمیخورد نسکافه بدون قند میخورد و مث الانِ من یه لیوان درست میکرد از صب تا عصر شاید بلخره وقت میکرد همشو بخوره. در نتیجه تقریبن همیشه این بوئه تو اتاقمون بود.

البته الان پاییزه کلن همه بو ها منو یاد مدرسه میندازه. حتا تو این روزای آخر تابستون که هنوز خورشید هست و هنوز طول میکشه تا شب بشه، پاییز شرو شده تو قلب من. چیز خویم نیس اصن.

دیشب یکی از همون شبایی بود که من با طناب پاییز رفته بودم ته چاه و باید تا صب صبر میکردم که دربیام ازش، ولی خب صب خیلی دور بود. خیلی. یه جوری که انگار قراره یه هفته دیگه صب بشه. بعد به استاد تکست دادم که یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ خیلی مهمه چون برام. گفت آره. استاد 40 سالشه. تقریبن یه ساله داریم کار میکنیم با هم. گفتم به این که بعضیا نصفشون زیر زمینه اعتقاد داری؟ گفت بله. گفتم منو تو دسته آدمایی که نصفشون زیر زمینه قرار میدی؟ گفت نه. نمیدونم! نمیشناسمت که من خیلی. به نظرم ولی تو کلن آدم مرموزی هستی. چون تقریبن همیشه ساکتی. ولی حالا اگه بخای میتونی بهم رشوه بدی من به نفعت رای بدم. گفتم جدا از بحث سواستفاده از مسند قدرت و ارزش های اخلاقیی که با این درخواستت داری واردش میشی، ضمنی تائید کردی که من نصفم زیر زمینه، نه؟ گفت نه! ولی تو دم بریده ای.

نمیدونم از قصد بود یا نه، ولی از هر طرفی که میرفت داشت تائید میکرد من بلخره در گروه آدما "زرنگا" بودم. آدمایی که یه رگه ای از برتری توشون هست! نه برتری خوب، یه چیزی که بده ولی چون باحاله آدما از کنارش رد میشن. تا وقتی که باحالیش به زندگی اونا کاری نداشته باشه. مث سیگار کشیدن تو 20 سالگی. بده ولی باحاله. آدما سیگار میکشن که باحال باشن. تو چهل سالگی ولی کسی واسه باحال بودن سیگار نمیکشه. سیگار میکشه چون احتیاج داره سیگار بکشه. حالا به غلط و درستش کاری ندارم. از یه سیگاری بیس ساله تا یه سیگاری 40 ساله، تو این بیس سال، تفاوتی تو بد بودن سیگار به وجود نیومده، آدمایی که انتخابش میکنن فرق کردن ولی. میفهمی؟ انگار منم یه بچه 20 ساله ی سیگار به دست باشم که چون اتفاقن خوب بلد بودم سیگار و ژستشو، مردم از بد بودن سیگار تو دست من چشم پوشی میکنن، مادامیکه سیگار از دست من تو دستشون نرفته باشه. انگار من و سیگار تو دستم قرار باشه همیشه مدل بیس سالگی بمونیم. حتا تو چهل سالگی. میفهمی؟

بعد بلخره استاد گفت که نیست اینجوری. گفت به نظرش من خیلی خیلی دختر خوبیم. خیلی ساده و بی شیله و پیله و روی زمین! و باحال وباهوش و ناز و ملوس و خوب. گفتم اون ناز و ملوسو گفتی که رشوه تو بگیری؟ گفت نه والا. ولی حالا اگه فک میکنی رشوه احتیاج داره میگیرم.

بعد خابید. نزدیک سه صب بود چون. من نخابیدم ولی. آدم ته چاه که گیر میکنه خابش نمیبره. هزارتا پست تو سرش مینویسه ولی چون تایپ کردن سخته فقط همون تو مغزش نوشته میشه همه چی. اینجا نمیاد. هیجا نمیاد. دلم میخاست امروز به استاد بگم مرسی به خاطر حرفای دیشب. نه که اولین بارش باشه این چیزا رو بگه ها، قبلنم یه بار بهم گفت تو خیلی دختر خوبی هستی من راحتم باهات حرف بزنم. میخاستم بهش بگم آره همه میگن. نگفتم ولی. گفتم مخ لص.

آدم بعضی وقتا دلش میخاد یکی باشه که یه چیز خوب درباره اش بگه. حالا استاد منو نمیشناسه ، ولی من دیشب واقعن احتیاج داشتم یکی که فقط یه چیزای خوبی از من دیده بیاد بگه من یه روی خوبی ام دارم. یه جایی تو زندگیم تو وجودم هست که چیزای خوبی داره که آدما میتونن منو باهاش تعریف کنن. میفهمی؟ دلم میخاست یه چیزی بشنوم که بشه اون بچه ی 20 ساله ای که سیگار دستشه.

چون من تو چهل سالگی ام ممکنه هنوز سیگار بکشم، هنوزم ژستم خوب باشه موقع سیگار کشیدن، هنوز ترکیب من و سیگار و تو دستم یه چیز باحالی باشه، ولی من دیگه واسه باحالی سیگار دستم نمیگیرم، میگیرم چون احتیاج دارم، حالا شرایط یه جوریه که همچنان این ترکیب باحاله، نه خطرناک و نگران کننده.

۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۸ ۴ نظر

حدود ده روز پیش دزد اومد خونمون. چیزی نبرد البته. فقط اومد. فقط با اومدنش و نشونه هایی که از اومدنش باقی موند مارو، منو، ترسوند.

انقد که تا چند روز از کوچکترین صدایی یه متر از جام میپریدم و تمام شب تا روشن شدن هوا خوابم نمیبرد. فکر اینکه یه نفر توی اتاقم بوده، کشوهامو کشیده بیرون و وسایلمو گشته. فک کردن به اینکه از جایی رد شده که من رد میشم، به چیزایی دس زده که من دست میزنم. حتا فک کردن به اینکه وقتی من اومدم توی خونه بود، حالمو بد میکرد. همه کشوها رو ریختم بیرون و از اول چیدم. همه جای اتاقو با اسپری و دسمال تمیز کردم. روزی هزار بار میرم جلوی در تراس وایمیستم و نگا میکنم. که چجوری اون شب ندیدمش اینجا. چجوری اونجا وایساده بوده و من ندیدمش؟ چرا چراغو روشن نکردم؟ چرا اون روز به مامانم گفتم تو پارک بشینیم؟ چرا وقتی مامانم گفت بریم من گفتم دو دقه دیگه بمونیم اذون تموم شه...

کی میدونه دو دقه زودتر یا دیرتر چه فرقی میکرد؟

اینکه آدم توی خونه ی خودش باشه و توی خونه ی خودش بترسه و توی خونه ی خودش امن نباشه، خیلی حس بدیه. اینکه آدم بدونه یکی بلده بیاد اینجا. بدونی به راهی هست، یه راهی همیشه بوده و تو اصن نمیدونستی و نفهمیدی. تو اصن هیچ وقت بهش فکردم نکرده بودی! که از اونجا میشه کسی بیاد. ولی حالا میدونی میشه. همیشه ام میشده! بعدنم میشه.

حالا ما حفاظ بزنیم، حالا ما درمونو همش قفل کنیم، حالا ما زود بریم و دیر برنگردیم، چیزی از این حسی که میگم کم نمیکنه. از این حس یه نفر توی خونه بودن. از این حس امن نبودن. از این حس لعنتیه چرا زودتر نفهمیدم؟ چرا هیچ وقت بهش فکر نکردم؟

این روزا من فقط همینو تو زندگیم کم داشتم که از همچین چیزی بترسم. از اینکه توی خونه ی واقعیم امن نباشه. ترس فیزیکی! من توی دلم، توی سرم، توی قلبم به اندازه ی کافی ترس دارم. از چیزایی میترسم که خیلیا شاید اصن بهش فکردم نکنن. آدم خیلی چیزا تا براش اتفاق نیفته اصن نمیدونه میشه از این چیزام ترسید. من ولی میدونم که از خیلی چیزا باید ترسید. خلاصه بخام بهت بگم از تنها چیزی که باید ترسید آدم دو پا است. تادا.پرابلم سلود.

ینی که بفهم من چقد و چه جوری میترسم. هر روز زندگیم. از تک تک آدما. میتونم بترسم. یه ترسی که میتونه منو فلج کنه و من هر روز هر روز هر روز دارم باهاش میجنگم و بیشتر و بیشتر تو آدما فرو میرم. چون من فک میکنم راهایی که وجود داره رو میشناسم. چون من فک میکنم حواسم هست کی از کجا ممکنه بتونه بیاد. چون من فک میکنم فقط کسایی که خودم میخام از راهیی که خودم میخام میان! ولی حالا میترسم که یه راهی باز باشه که من نفهمیده باشم. من بلد نباشم. من فک کنم نه از اینجا کسی نمیاد.

من این حس لعنتیه توی خونه ی خودم امن نبودنو میدونستم. بلد بودم. آدم زن باشه و نفهمه کسی توی خونه بوده؟ آدم زن باشه و نفهمه یکی از اینجا رد شده، از اینجا رد میشه، یکی به اینا دست زده! آدم زن باشه و نبینه پنجره بازه؟ آدم فقط گاهی اون زنیه که نمیخاد برقو روشن کنه و ببینه کسی اونجا وایساده. آدم گاهی اون زنیه که میخاد فک کنه دیر رسیدم. اگه زود میرسیدم میدیدمش. آدم ولی بعد از دیر رسیدن، بعد از چراغو روشن نکردن، دیگه هیچ وقت اون زن قبل از دیر رسیدن، اون زن توی تاریکی همه چیزو دیدن، نیست.

من توی این تاریکی بودم. من توی روشنایی هم بودم. من توی تاریکی و روشنی دیدم آدما اومدن توی زندگی من. توی اتاق من. من توی روشنایی پشت در خونه ی خودم موندم. من زنی ام که توی روشنایی بخش بزرگی از خودمو توی خونه ای که دیگه مال من نبود جا گذاشتم. من توی تاریکی دیدم که یکی بود. میدونستم یکی هست. میدونستم که از جایی که من رد میشم رد میشه. من میدونستم کسی توی زندگیی که من فک میکردم مال منه میاد و میره.

من توی زندگیم توی قلبم توی خودم، خیلی خیلی خیلی ترسیدم. خیلی. توی امن ترین جایی که فک میردم امن نبودم. توی صمیمی ترین جایی که باور داشتم، غریبه بودم. خونه ی من توی احساساتم، توی روابطم، هیچ وقت امن نبود. هیچ وقت.

حالا حقم نبود که خونه ی واقعیم خراب بشه! حقم نبود واقعن.

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰ ۴ نظر

دیشب دنبال یه چیزی میگشتم یادم اومد قبلن دربارش تو وبلاگم نوشتم، اومدم اینجا و وقتی داشتم لا به لای پستام دنبالش میگشتم دیدم چقد از یه جایی به بعد کم نوشتم. قبلنا، حداقل هر دو روز یه بار یه چیزی مینوشتم. نمیدونم ولی چرا هی اینجا کمتر و کمتر نوشتم.

حالا تقریبن هر روز تو کانالم مینویسم، چیزای مفید! نه از این چیزا که اینجا مینوشتم. اینجا تنها جایی بود که درباره چیزای واقعی مینوشتم. واقعی تر از اینجا وبلاگ پرشینم بود. اونجا خوده خوده خودم بودم. همون موقعی که اونجا مینوشتم دو سه نفر از آدمایی که دوسشون داشتمم اونجا رو میخوندن. ولی مهم نبود برام که بدونن من کی چه حالی دارم. اینجا ولی هیچ وقت نشد اون شکلی بنویسم. توی کانالمم که بدتر.

راستش این چند وقت، این خیلی وقت! احساس میکنم خودمو، اونی که قبلن میشناختمو گم کردم. از یادم نیست شاید ولی حدود سه سال پیش بود که یه نفری که دوسش داشتم، و واقعن الان نمیدونم چرا، ینی دلیل دوس داشتم ربطی به اون نداشت، یه جور رقابت احمقانه بود واسه اینکه بگی کی با کیه الان، شاید یه جور انتقام حتا، من برنده شدم، چون بلد بودم باید چه جوری برنده شم. بعد شد یه چیزی که دوسش داشتم. بعد خراب شد. آخرین بار توی ساختمون پلاسکو با هم خداحافظی کردیم. من چتری داشتم و هنوز اونجا تبدیل نشده بود به یکی از غمگین ترین نقطه های جغرافیاییه این شهر. بعدش خیلی چیزا عوض شد.

بعد میدونی؟ آدم به یکی کمک میکنه چون آدم باید به یکی کمک کنه! وقتی میتونه. وقتی از دستش برمیاد. ولی آدما فک میکنن تو بهشون کمک میکنی چون اونا لایق اینن که بهشون کمک بشه! بعد تو با یکی میخندی و یکی فک میکنه تو فقط با اون میخندی. به یکی میگی اوکی باشه من یادت میدم چجوری فهرست بسازی تو ورد و پانویس و ریفرنس و کپشن بذاری. بعد فک میکنن چون تو رفتی خونشون و ماکارونی شفته خوردی و تو اتاقی که بوی موندگی میداده و پر از موی سگ بوده، تو یه لپ تاپ یازده اینچی 300 صفحه رو چک کردی و درست کردی، آخرشم سگش پاچه تو گرفته، اینا به خاطر عشق بوده! بعد اینو برا یکی تعریف میکنی، یکی که قبلن دقیقن همین اندازه، دقیقن همین اندازه، بهش کمک کرده بودی، بهش چیزایی گفته بودی که هیچ کس به تو نگفته بود، هیچ کس به تو یاد نداده بود، ولی تو به اون گفتی. تو به اون یاد دادی، چون آدم باید یه چیزی که خوبه و درسته به بقیه یاد بده که دنیا جای بهتری باشه، اونوخ همین آدمی که دنیای بهترشو با کمکای تو ساخته بوده، بگه تو خیلی دختر فلانی هستی پس.

حالا فلان بودن میتونه خیلی چیزا باشه. شاید مثلن بعضیا فک کنن من خری چیزیم، نیستم ولی. من اگه بخام البته خیلی خوب میتونم خر باشم. چون این ویژگی آدمایی مث منه، میتونن تشخیص بدن کی وقتشه که خر باشن. ولی به صورت کلی نه، نیستم. من آدمای زیادی دور ورم دارم. همیشه داشتم. ولی هیچ کس بیشتر از اونقدی که من بخام نمیتونه و نباید نزدیکم بشه. هیچ وقت. فرقی نمیکنه کی باشه و چجوری بخاد اینکارو بکنه. میخای بیشتر از چیزی که من لازم میدونم نزدیک بشی؟ شرمنده واقعن، دیگه تمومه. اینکه یکی بخاد بیاد وسط زندگی من برا خودش زندگی جدید درست کنه رو درک نمیکنم. چون این زندگی منه. برو زندگی خودتو بساز. یه جایی که ربطی به من نداشته باشه.

آدمایی که میان یه چیزایی به آدم میگن که واقعن نمیدونم چه دردی ازشون دوا میکنه، بعد دو روز دیگه یادشون میره و میان میگن من تورو خیلی دوس دارم و خیلی برای پاپیولار شدنت تلاش کردم. تنکس واقعن. من احتیاجی به پاپیولار شدن توسط کسی ندارم. من اگه هرچیزی هر جایی گفتم یا نوشتم، برای پاپیولار شدن نبوده. من اصن اهمیت نمیدم که کسی بگه وای اینا رو کی نوشته؟ چقد خوب نوشته! بریم فالو کنیمش فیض ببریم. این چیزا واسه آدم نون و آب نمیشه که من بخام بخاطرش احساس دین کنم به کسی.

 من اگه مینویسم، واسه خودمه. اگه چیزی میخونم واسه خودمه. اگه به کسی کمک میکنم واسه خودمه. اگه به کسی میخندم واسه خودمه. اگه کسیو دوس دارم واسه خودمه. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت این کارا رو واسه کسی نکردم. ولی همه فک میکنن تو بخاطر اونا این کارا رو کردی. بیشین بینیم بابا. واقعن چه فکری در مورد خودتون میکنین؟ چه چشم اندازی دارین نسبت به شخصیت خودتون؟ چه دستاوردی داشتین، چه نقطه طلایی تو وجودتون بوده که فک میکنین اگه هر چیزی اتفاق افتاده شما لایقش بودین و باید اتفاق میفتاده؟!

۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۷ ۱ نظر

امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کی ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه این روزا. اینم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیزی نیس که دوس داشته باشم. نه که قبلنا دوسش داشته باشما. یادم نمیاد هیچ وقت. ولی بدمم نمیومد. الان ولی نه دیگه.

نمیدونم چرا این چند روزه همش یاد ماه رمضونای خیلی وقت پیش میفتم. اون وقتا که مدرسه میرفتم مثلن. مدرسه مون هرسال افطاری داشت. بعضی وقتا تو خود مدرسه. چندسال بعدش تو یکی از این سالنای مراسمات خانوادگی. سالن عروسی؟ نمیدونم همین چیزا. فک کنم سال آخری که دبیرستان بودم اونجا بود. شایدم هر سه سالش. خیلی نمیتونم یادم بیارم اون روزا رو. شایدم نمیخام. نمیدونم.

بعدشم اون سالی یادمه که میرفتم دفتر. چقد اون ماه رمضون به من سخت گذشت. له شدم واقعن. واقعن. ولی راستش تنها ماه رمضونی که دلم براش تنگ میشه همونه! :)))

خلم چون. دلم برای ماه رمضونش تنگ نمیشه واقیت، دلم برای اتفاقاش تنگ میشه. برای حسم. برای روزای خوبی که داشتم. یا فک میکردم دارم. نمیدونم. الان هنوزم به اون روزا حس خوبی دارم. جدا از دفتر منظورمه. خودم، تو زندگیم اون موقع خوب بودم. خوش بودم. یا حداقل اینجوری یادم میاد.

ولی نمیدونم چندسال بعد اگه این روزای الانم یاد بیاد چه حسی بهشون دارم.

الان پارسالو یادمه، مثلن یادمه که این گوشیمو تازه خریده بودم، یه شب رو میز آشپزخونه نشسته بودم داشتم باهاش وبلاگ مینوشتم بعد وسطش "س" بهم پیام داد و یذره با هم حرف زدیم.

خوشال نبودم ولی. یادمه الان. حتا تک تک جمله هایی که اون شب تو وبلاگم نوشتم یادمه: "مدتی توی خودم بودم. عمیق و تنها. سربزیر و سخت. مثل لاکپشتی چیزی. شیوه ی زندگی منحصر به فرد آنها وی اس شیوه ی چشم تو که فریب جنگ داشت و ما صلح انگاشتیم. ولی غلط کردیم. اما پشیمونم نیستیم. چون غرور و پافشاری بر انتخاب از ویژگی های بارز شخصیت ماست".

الانم خوشال نیستم. خسته ام. ناراحتم حتا. احساس میکنم واقعن و از ته دلم ناراحتم.

بعد از کنکورم فک کردم اینهمه عن بودن و خسته بودن و حال بد داشتنم واسه اینه که با آدما معاشرت ندارم. رفتم معاشرت کردم. با فک و فامیل. با همکارم. با دوستم. با یه آدم جدید حتا. خوب نشد حالم ولی. بدترم شد. انقد که دیگه حالا حالا ها دلم نمیخاد تو یه جمع بزرگ باشم. اصن من از تعداد زیاد آدما دور وبرم کلافه میشم. بعد از مهمونیا همیشه تا چند روز مغزم خسته اس. خسته تر البته! چون کلن با معاشرت و بی معاشرت دیفالت مغرم خسته اس. نمیدونم البته مغزمه یا روحم. جفتش. تمامیت ارضیم خسته اس.

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۹ ۱ نظر