در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

مگه دل دادن آسونه؟

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ب.ظ

توی این دو قسمت اخیر گریز آناتومی، دیالوگای خوبی بین آدما رد و بدل شد. یه جورایی یه بخشیش بهم کمک کرد که یه چیزایی رو در مورد خودم بفهمم. اینکه من همیشه برام سوال بود چرا من اولای هر رابطه ای برا آدما خیلی خیلی خیلی جذابم. خیلی. ینی همیشه، واقعن و بدون اغراق همیشه، بعد از دو ساعت حرف زدن و چت کردن با مردم، بهم گفتن ببین تو واقعن خیلی باحالی! خیلی خاصی! خیلی فرق داری. خیلی پیش اومده که بهم گفت اصن یه جوری هستی که آدم میتونه زود باهات صمیمی بشه! انگار ده ساله میشناسیمت. انگار دوست صمیمی بودیم. و یه چیزایی مث این.

بعد ولی از یه جایی به بعد، وقتی مسائل جدی میشه، همیشه من تنها میرم جلو و بقیه جا میمونن. تو سختیای هر رابطه ای تو پیچیدگیاش تو روزایی که آدما باید پای هم وایسن، همه همیشه منو تنها گذاشتن.

راستش تازگیا همچین چیزی خیلی رفته بود رو مخم، و انقد داشت عذابم میداد که از چند نفر در موردش پرسیدم. آدمایی که منو میشناختن و خودشونم حداقل یه زمانی! همچین نظری در مورد داشتن، که من خوب و فلانم. حرفاشون به دردم نخورد ولی. چیزیو حل نکرد. فقط یکیشون بهم گفت تو باهوشی. نه صرفن هوش آیکیویی، اونم هستا، اونم داری، ولی یه هوش طبیعی داری، یه هوش غریزی، یه جوری که انگار یه چیزایی رو تو زندگی بیشتر و بهتر از بقیه میفهمی. واقعن میفهمی. در موردش حرف نمیزنی، از تو دهنت نیست، از تو قلبته. واقعیه. به خاطر اینه شاید. خیلیا این چیزا رو واقعن نمیفهمن.

اون موقع فقط یه بار حرفاشو خوندم و گفتم باشه بابا! مرسی انقد کردیت دادی به من و باز به مسخره بازی جم شد بحث.

ولی بعد از این قسمت، با اون دیالوگی که بین مگی و ایوری ردو بدل شد، که بهش گفت

I spent most of my life being five steps ahead of everyone else  

 فک کردم آره. شاید دلیلش همینه. منم تقریبن همیشه حداقل سه قدم از آدمای دیگه جلوتر بودم. از همه ی همه ی همه ی آدمایی که تو زندگیم بودن.

میدونی؟ آدما همشون به نوعی دردو تجربه میکنن. هرکس یه جوری اون روی بد زندگیو میبینه. یکی با مرگ. یکی با خیانت. یکی با دروغ. یکی با ترک شدن. یکی با مریضی. هرکسی یه جوری میفهمه دنیا همش خوبی و قشنگی و امید و شادی نیس. من ولی همه اینا رو تجربه کردم. هر مدلی که دنیا بتونه بهت دردو نشون بده، زشتی و سختی و تنهایی و بدی رو. همه شو. همه شو تجربه کردم و شاید واسه همینه که جور دیگه ای به زندگی نگا میکنم. شاید برای همینه که چیزایی رو میبینم که بقیه نمیبینن. شاید برای همینه که به نظر خیلیا تلخ و سردم، و شاید دلیل اینکه به نظر بعضیا باحال و بامزه و دوست داشتنی. وقتی میدونی دنیا چقد چقد چقد میتونه زشت باشه، وقتی بدونی چقد میتونی توش تنها بمونی، چقد راحت همه چیزو، به معنای واقعی کلمه همه چیزو از دست بدی، اون موقع اس که قدر تک تک لحظه هایی رو که با یه آدمای عزیز زندگیت هستی، میدونی. اون موقع اس که چیزایی برات ارزش داره که برا بقیه بی ارزشه. اون موقع اس که آدما رو بخاطر خودشون، واقعن و از ته دلت و بدون ادا، فقط به خاطر خودشون میخای. چون میدونی هیچی، هیچ وقت، جای کسی که دوست داشتی رو، جای دوست داشتن آدما رو پر نمیکنه. هیچی. هیچ وقت.

ولی آدما وقتی خیلی پیر میشن اینو میفهمن. میفهمن واقعن خیلی چیزا خیلی حرفا خیلی کار اصن ارزششو نداشته. ولی اون وقتی که باید میدونستن گذشته. من الان میدونم، واقعن میدونم که چقد حتا 6 ماه دیگه آدم میتونه ناراحت باشه و غصه ی این روزاشو بخوره. میدونم چقدر راحت میتونی آدمی که دوسش داریو از دست بدی و حسرت خیلی چیزا رو دلت بمونه. میدونم چقد میتونی دلتنگ روزایی بشی که قدرشو ندونستی. میدونم. واقعن میدونم. ولی هیچ وقت نتونستم اینو به کسایی که دوسشون داشتم بفهمونم. که اگه الان اینجوریه، اگه الان فک میکنی بازم یه روزی و یه جایی یه حسی شبیه الانتو داری، اشتبا میکنی. خیلی چیزا تو زندگی آدم دیگه تکرار نمیشه. اگه من الان پای همه چی وایمیستم، اگه میگم بیخیال، اگه میگم بابا مهم نیس اینا من دوسِت دارم واقعن. دارم راست میگم. مهم نیست چون واقعن. ولی تو یه وقتی بهش میرسی که دیگه دیره. میبینی همه اون چیزایی که اون موقع به نظرت خیلی مهم تر از دوست داشتن من بود، واقعن مهم نیس و همه چیزایی که الان داری جای خالی اون روزایی که با هم داشتیمو پر نمیکنه.

میفهمی چی میگم؟ اینکه آدما اینو نمیفهمن، اون وقتی که باید بفهمن، دلیل همه بدبختیای منه. اینکه من همیشه جلوتر از بقیه ام، جلوتر از چیزی که اونا میبیننو میبینم و نمیتونم نشونشون بدم. این همه جلوتر بودن از بقیه، باعث میشه آدما نتونن هیچ وقت بهت برسن. اون وقتی که اونا میرسن جایی که تو قبلن بودی، تو دیگه خیلی وقته رفتی و حتا اگه بخای هم نمیتونی برگردی. این راهی که من میگم، مسیر تجربه اس. نمیشه ازش برگشت عقب. فقط میشه توش بری جلو. هرچقد جلوتر باشی انگار تنهاتری...

نظرات  (۳)

جا داره بگم دقیقا همین الان دو قسمت اخیر رو دانلود کردم و حالا با این حرفت جفتش رو باید امشب ببینم :دی.


اما درباره پستت :
آره . من می فهمم .همین که می گیم بعضیا از سنشون بزرگ ترن شاید به خاطر همین باشه که چیزای بیشتری رو تجربه کردن.
پاسخ:
جا داره بگم زیارتت قبول و بشین زودتر ببینشون. عالین :)

آره دقیقن به خاطر همینه. بزرگتر بودنه در واقع اون بینیشیه که آدما نسبت به زندگی پیدا میکنن.

:**
(: .
مرسی.


دقیقا ...
پاسخ:
:)
شاید همین احساس سه قدم جلوتر بودنه ست که باعث میشه در نظرشون یه آدم مغرور جلوه کنی که همیشه فکر میکنه بیشر از بقیه میدونه
وهمین باعث اون تنها موندنه
پاسخ:
کسی تا حالا به من نگفته مغروری.
و کسی که مغروره قبل از شروع هر چیزی هم مغروره، از وسط راه مغرور نمیشه که بخاد یهویی تنها بمونه.
"احساس" سه قدم جلو بودن نیست. واقعن سه قدم جلوترم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">