در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

خونمون رو دوشمونه،ما یه آه دوره گردیم...

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

خیلی سال پیش، حالا نه ده سال مثلن، پنج شیش سال پیش که پسرخاله ی کوچیکم تازه نامزد کرده بودم و نامزدش یه دختر ترد و نازک و کوچیک 20 ساله ای بود، به هـ گفتم چی میشد اگه من یکی شبیه این بودم. گفت چجوری ینی؟ گفتم نمیدونم از این دخترای خوب. از اینایی که اولین پسر زندگیشون آخرین پسر زندگیشونه. گفت به نظرت ما دخترای بدیم؟! تو فک میکنی دختر بدیی؟ گفتم نه از بد منظورم گناهکار و تبهکار و بدکاره نیست که، از اینا که در مسیر سنتی و طبیعی زندگی قرار نمیگیرن محسوب میشیم ما. یادم نیس بقیه شو. یادم نیس به کجا رسید حرف. شاید یکی اومد وسطش یه چی پرسید و کلن ول شد حرفمون شایدم یه چرتی گفتیم خندیدیم نمیدونم، نمیتونم بقیه شو یادم بیارم، اما هنوزم بهش فک میکنم گاهی. به اینکه کاش من مث اون بودم. کاش میتونستم باشم یا میخاستم که باشم. چون میدونم همش نخاستن نیس. یه بخشیش نتونستنه. نخاستنش چیزیه که به آدم قدرت میده، حس اینکه خیلی در زندگیت نقش داری! تسلیم و دنباله رو نیستی. نتونستنش ولی ضعفه. نتونستنش باگه.

از اون روز که با راضیه و الی رفتیم بیرون بهش فک میکنم همش. چون حرفش شد. حرف اینکه چی شد که ما انقد گم شدیم تو خودمون و بقیه. حرف تفاوت آدما. حرف بهم خوردن نامزدی فرناز اینا. حرف اینکه چرا من به فرناز نگفتم دور پسره رو خط بکش و اون بی لیاقته و فلان. حرف این چیزا که میشه اون موق آدم میگه و میشنوه و تموم میشه، ولی بعدش که بهش فک میکنی مغزت تیر میکشه.

گفتم به بچه ها که خب حالا جلسه اول بود با هم حرف زدیم، تو جلسه اول مشاوره باید همدلی کرد! :)) نمیشه بکوبی تو صورت طرف که نه خیلی داری اشتبا میکنی. تو فک کن یکی مث من که یک سوم فرنازم حاضر نیستم جلو کسی، مطلقن هیچ کسی، کوتا بیام، دوساعت نشستم حرفاشو گوش داد و از درون شرحه شرحه شدم، ولی میدونستم نباید الان نظرات شخصیمو وارد بحث کنم. هر چقدم به نظر من اشتبا باشه این کارا و رفتارا، باید اون موقع فقط گوش بدی. الی گفت سخته بابا! من نمیتونم. گفتم آره خیلی سخته. واقعن سخته. مخصوصن وقتی طرف یکی باشه که دوسش داشته باشی. یکی باشه مث فرناز! راضیه گفت آره این فرناز بودنش سخت تر میکنه همه چیو. گفتم به هرحال من طاقت آوردم و اتود زدم برا چند سال دیگه تو کلینیک. خندیدیم بعدش.

ولی در واقیت خنده نداشت. فرناز یکی از اونایی بود که تو مسیر طبیعی زندگی بود انگار. ما که بیرونش بودیم میدیدم راهو اشتبا رفته انگار. ما اگه بودیم این جوری نمیرفتیم. به الهه گفتم من خودم زندگیم پر از آدمای اشتباه بوده. راضیه گفت منم! گفتم ولی الان دیگه برام مهم نیس. بهش به چشم شکست نگا نمیکنم. افتخار نمیکنم بهش ولی ناراحتم نیستم. میدونم فقط که اشتباه بودن. الی گفت من هیچ آدم اشتباهی رو تو زندگیم نگه نداشتم. گفتم منم فک نمیکردم اونا هیچ کدوم اشتبا باشن. فک میکردم بهترین و خوب ترینن. ولی بعدش که تموم شد دیدیم نبودن. راضیه گفت آره. منم.

بعد با خودم فک کردم اون راهی که من فک میکنم نخاستم و نتونستم ازش رد بشم شاید برا من نبوده هیچ وقت جلو پام. شاید من زندگیم، نگاهم، جایی که بودم همیشه دور بوده از اون مسیر. نمیدونم شاید خودم دور کردم راهمو. دیدم الان دیگه خیلی دلم نمیخاد که ای کاش تو اون راه بودم. چون میدونم اگر بودمم رهرو پیوسته ای نبودم! الان میدونم بیشتر از نتونستن دیگه نمیخام خیلی چیزا رو. ممکنه یه وقتی آدم تو دلش حس کنه یه چیزایی رو که میشد داشته باشه نداره، فک کنه کاش فلان، ولی واقیتش در اعماق وجودم هیچ چیزی بیشتر از "خاستن" برام مهم نیس. میدونم اگه میخاستم میتونستم. اگه نشده و نتونستم چون نمیخاستم. نه اینکه درست باشه این نخاستنم، ولی دلیل نشدنش بوده.

شاید اگه خودم، نگاهم، حسم، جهان بینیم و برداشتم از آدما چیز دیگه ای بود، میخاستم. با این چیزی که الان هستم و با اون چیزی که قبلن بودم نمیتونستم که بخام.

این جمله ی مهمیه. "نمیتونستم که بخام"

چون میدونستم واسه اینکه بخام، که بتونم، باید از یه چیزایی بگذرم. یه چیزایی رو بذارم کنار. اونایی که باید میذاشتم کنار، باید چشممو روش میبستم، باید ازش میگذشتم، خیلی مهم بودن ولی واسه من. خیلی مهمن هنوز. یه بخش بزرگی از خودمن. میدونم که ممکنه بابت نگه داشتن اینا هیچ وقت اونقد جا باز نشه واسه خاستن خیلی چیزا. ولی من دلم نمیخاد جا باز کنم برا چیزی که از خودم نیست. خودمو یادم میبره و یه روزی یه جایی یه وقتی با راضیه و الی بشینم از گم شدن خودم تو راهی که نمیخاستم و بلد نبودمش حرف بزنم.

نظرات  (۱)

سلام

الهی که بخواهید و بشه :)
پاسخ:
:)
ممنونم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">