در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

شاید باید بری تا بشم رها من...

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

یه نقطه ای تو آرنج هست، میخوره یه جایی تیر میکشه، اون نقطه الان سه بار خورد به میز. ینی یه جوری انگار از یه نقطه به یه محیط! تبدیل شده.

داشتم یکم پیشا با الی چت میکردم، اون روز که داشتیم با هم حرف میزدیم حرفم یه جایی نصفه موند چون فرناز اومد و دیگه الی رفت، گفت من هنوز یادمه حرفت اون روز نصفه مونده حالا زود میبینیم همو دوباره باز حرف بزنیم و اینا. گفتم باشه. بعد گفت شماره کارتتو بده من سهم اون روزمو از پول ناهار واریز کنم برات. گفتم برو بابا. خجالت بکش! گفت نه و من ناراحتم اینجوری و تو میدونی ما نداریم از این حرفا با هم و همیشه همین جوری بوده بینمون و این چیزا، گفتم باشه پس حالا بعدن برات میفرستم. کارتم نیست دم دستم. گفت تو گوشیت نداری؟ گفتم پا لپ تاپم، دوره گوشیم. گفت حفظ نیستی شماره کارتتو؟! گفتم نه! گفت وا! گفتم نیستم خب. گیر نده الی حالا، میگم بهت، الکی نمیگم. دارم نمیپیچونمت که. گفت حرف زدنشو تو رو خدا! "دارم نمیپیچونم" گفتم دو زبانه ام چون. حال استمراریه! توجه نداری که. بعد یه سری چیزای دیگه گفت و خدافظی کردیم.

بعد فک کردم چرا من شماره کارتمو هیچ وقت حتا نگاهم نکردم!! حالا الی میگه حفظ نیستیش؟! چرا اصن باید همچین چیزیو حفظ کنم؟ چه بدردی میخوره؟ خب هر وقت لازم داشتی نگا میکنی میفرستی واسه طرف دیگه. کلن یک مقداری که عمیق تر فک کردم دیدم من خیلی وقته هیچیو حفظ نمیکنم. حوصله شو ندارم. ینی به نظرم دلیلی نداره مغزمو با این چیزا پر کنم. حالا نه که مثلن 4 تا شماره خیلی زیاد باشه و خیلی جا بگیره ها، ولی اینکه بخام یه زمانی رو صرف یاد گرفتنش بکنم برام نامقدوره. ولی فک نمیکردم هیچ وقت عجیب باشه. مثلن مامان من خدای حفظ کردن شماره کارت و شماره حسابه! من حالا انقد اسکلم رمز تمام کارتام یه چیزه. رمز دوم همشونم یه چیزه. چون امکان نداره بتونم بعدن یادم بیارم چی به چی بوده. کلن من خیلی چیزا رو نمیتونم یادم بیارم چی به چی بوده. واقعن نمیتونم. چون اصن دلم نمیخاد به خیلی چیزا فک کنم. واقعن نمیخام.

ولی همیشه اینجوری نیس که تو دلت بخاد به چیزی فک کنی، اینجوری که بعضی چیزا از یه گوشه ای میان خودشونو میکنن تو چشمت میکن به من فک کن. منو نباید یادت بره.

میدونی مث چی؟ مث اون دختر همسایه مون. فک کنم حدودن ده سال پیش. من تازه ترم یک دانشگا رو تموم کرده بودم. اون 20 سالش بود و تازه نامزد کرده بود، اومدن خونه ما، بعد وسط گردهمایی عصرونه، نامزدش بهش زنگ زد، یه جوری با یه ذوقی گوشیشو گرفت و رفت تو راهرو با گونه های صورتی و چشمای براق با پسره حرف زد که من هنوز که هنوزه اگه بشینم تو پذیرایی و به اون نقطه تو راهرو نگا کنم، میبینمش. هم میبینمش هم بهش غبطه میخورم. به اون همه ذوق و هیجان و عشقش. میدونی چی میگم؟ خیلی پیور بود. خیلی زیاد بود. خیلی قشنگ بود. یه چیزی بود که من یادم نمیاد آخرین بار کی داشتمش تو زندگیم. راستشو بخام بگم حتا اولین بارشم یادم نیس! اصن نمیدونم هیچ وقت اینجوری تو یکی غرق شدم یا نه.

نمیدونم چیز خوبیه یا نه. اینکه آدم اینجوری برا یکی اسب بدوئه تو قفسه سینه اش. هزارتا خورشید تو چشمش باشه. ولی از بیرون قشنگه. الان که فک میکنم میبینم من فک نکنم هیچ وقت آدمی رو داشتم که توش غرق شده باشم، به جز حالا همون 19 سالگیم که تا گردن تو عشق یه نفر بودم، ولی بازم غرق نشدم، اما آدمایی بودن که برا من دیدن اسمشون رو گوشیم، دیدین اس ام اسشون، دیدن نوتیفشون تو تلگرام و هنگ اوتز، مث دیدن یه آدم آشنا تو جمعیت استادیوم صد هزار نفری بوده! انگار یهویی یکی بیاد بزنه سر شونت بگه چطوری؟ که ببینی ا خدا رو شکر تنها نیستی. این حسه واسه من حس خوبیه. ولی دارم فک میکنم چقد داره دیر به دیر و کم میشه. چقد آدمای اینجوری کمتر شدن تو زندگیم. چقد گم کردیم همو تو هجوم آدما. نه که من از تنهایی و تنها بودن بترسما. ولی اون حسه خوبه...

هروقت بهش فک میکنم، ینی هروقت یادم میادش فک میکنم شاید اگه منم تو نوزده سالگیم تو اون عشقی که فک میکردم دریاس، غرق میشدم الان همه چی برام فرق داشت. دریا نبود ولی که. باتلاق بود. بازم فرق داره الان همه چی. اما اون فرقی که باید داشته باشه نداره! میفهمی؟ آدم از باتلاق بیاد بیرون فرق داره تا دریا. آدم تو دریا غرق بشه فرق داره. آدم نوزده سالش باشه فرق داره با 29 سالگی. آدم از عشق یکی اسب تو سینه اش بدوئه فرق داره تا از دیدنش با یکی دیگه...

نظرات  (۳)

۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۸:۰۲ حامد سپهر
از خوندن پستت اونقدر حرف اومد تو ذهنم که الان نمیدونم کدومشو اول بگم:))
_ انگار که برق بگیردت حس جالبی نیست
_کلا تکنولوژی ذهن ها رو تنبل کرده قبلنا هزارتا شماره تلفن حفظ بودیم اون روز دوستم بهم میگه شماره من چی بود؟ منم از اون بدتر لیست مخاطبین رو گشتم:))
البته اینو بگم اینکه با دیدن یکی اسب بدوئه تو سینت و چشات قلب بشه این نشون از حقیقی بودن یه عشقه چون ضمیر نا خوآگاه آدما کمتر تو این موارد اشتباه میکنه یه انرژی مثبتی از طرف متصاعد میشه که قلب ما اونو دریافت میکنه ولی در مورد عشقهای فیک اینجوری نیست بیشتر شبیه همون باتلاق هستن تا دریایی که شما رو توش غرق کنه
نمیدونم چرا چیزی که تو ذهنم بود رو نتونستم کامل بنویسم

پاسخ:
آره ولی به نظرم اونقدم چیز بدی نیس. خب واقعن چرا انقد شماره آدم باید یاد بگیره؟!
بله، احتمالن همینیه که شما میگی. 
ولی من راستش در مورد اون دختره فک میکنم که خوشبحالش که اولین و آخرین بار عشق و هیجان و اینا رو با نامزدش تجربه کرد.
یه جوری به این تجربه اش غبطه میخورم. چون اونا خانواده خیلی مومن و مذهبیی بودن و اون دختره اولین پسری که بیرون از حلقه خانواده داشت باهاش حرف میزد، نامزدش بود. میدونی چی میگم؟ هیچ تجربه دیگه ای نبوده قبلش. ا
منم انگار نتونستم چیزی که تو ذهنمه بگم درست 😅
۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۰ یاسی ترین
سلاااااام ^______^ 
خیلی وقت بود وبلاگ نخونده بودم!
حالت خوبه؟ روبراهی؟ دانشگاه رفتی؟

اون حال، واقعا غبطه خوردنیه :) چی از عشق خالص دلنشین‌تر؟ :)
پاسخ:
سلام یاسی ترینممممم
خوبی؟؟؟
بابا تو نیومده بودی به کنار، نمینویسی مام بیایم سمتت آخه!  خوبی؟ دختر برگ گلت چطوره؟ 

نه بابا! دانشگا رفتن به این راحتی بود که من تا الان پرفسور شده بودم :))

واقعن هیچی. تنها چیزی که من واقعن تا آخر عمر ممکنه بهش غبطه بخورم همینه. آدمایی که به عشقی که داشتن رسیدن...
هعی...
۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۴ یاسی ترین
خوبم قربونت برم 
آره بابا خشکیده شدم :))  حالا شاید دوباره نوشتم ینی کلا از نوشتن ناامید نیستم هنوز 😁 
ایشونم خوبن آذر سه ساله میشه به همین سرعت!!
انقدر حرف میزنه :)))  حالا چون تیچری اینم بهت بگم کلی انگلیسی یادش دادم کارتون انگلیسی میزارم براش شعر یاد گرفته رنگا و اعضای بدن ^___^

من فکر کردم قبول شدی !

امیدوارم بهش برسی و دیگه غبطشو نخوری :)
پاسخ:
بنویس بابا، من واقعن دلم تنگ میشه برا نوشته های تو
شوخی میکنی!! ۳ سال!؟! 
ایشالا تولد ۱۳۰ سالگیش

بسییییاااااار کار پسندیده ای کردی، زبان از بچگی یاد بگیره خیلی خوبه! 

نه دیگه پارسال نشد، امسال ایشالا. خیز برداشتم برا شهید بهشتی و تهران آخه. سخته.

امیدوارم! ولی واقعن چشمم آب نمیخوره :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">