در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

تو نیستی خونه غمگینه...

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

نیم ساعت پیش که داشتم ظرف میشستم تو سرم چنتا پست طولانی نوشتم بعد میخاستم بیام اینجام بنویسم، ولی اومدم نشستم به وبلاگ خوندن کلن یادم رفت همه چی. الان اصن یادم نیس حتا به چی داشتم فک میکردم اون موقع.

انقد امروز خسته و له بودم همش دلم میخاست بخابم. کلن این هفته از اولش همش بد بودم. نه شبا خوب خابیدم نه روزا. مغزمم مشغول بود همش. سه روز پیش که فرناز آخر شب بهم پیام داد و صداش تو ویسی که فرستاده بود پر از بغض بود، کلی اونشب بهش اصرار کردم که بگه چی شده، هر چند خودم حدس میزدم، بعد دیگه یکمی تیکه تیکه مسیج داد و بهش گفتم میخای فردا ببینیم همو؟ گفت آره از خدامه. گفتم پس عصر بهت خبر میدم بیا سمت ونک، میرداماد اینجاهام من. گفت باشه. صبش با الهه قرار داشتم و فرناز نمیخاست هنوز کسی بدونه. دیگه منم بهش نگفتم با الی ام. ولی خابم نبرد که تا 5 صب. 5 خابیدم تا 9 و بعدش پاشدم حاضر شدم و مامانم هی گفت چرا اینجوریی؟ گفتم چجوریم؟ گفت ناراحتی! گفتم بهش درباره فرناز و کلی ناراحت شد مامانم. دیگه بعدش با الهه بودم تا بعد از ظهر و یه عالمه حرف زدیم باهم و خندیدیم و از مرگ نجات دادیم همو. اون روز تو هر مغازه ای رفتیم بهمون تخفیفای با ارزش دادن و گفتن خیلی انرژی مثبتین شما. منم گفتم آره با هم که باشیم اینجوری میشه. منفی در منفی میشه مثبت. پسره انقد خندید به حرفم.

بعد دیگه تا 3 و نیم اینا با الهه بودم و داشتیم هنوز حرف میزدیم که فرناز زنگید بهم و گفت رسیده الی رو راهی کردم رفت و خودم رفتم پیش فرناز و بعدش دیگه تا ساعت 6 و نیم نشستیم حرف زدیم. کلی تعریف کرد و من هی بیشتر و بیشتر فک میکردم خب چرا واقعن؟!

اصن درک نمیکردم چرا اینجوری بوده قضیه. فرناز یکی از مهربون ترین و بهترین و نایس ترین آدماییه که من تا حال دیدم. ینی هیچ وقت ندیدم این با کسی بد باشه یا کسی رو اذیت کنه. انقدر مهربون و دلسوز و ملایم و مهربونه که واقعن نمیتونم در کلمه بیان کنم. بعد همیشه فرناز به من میگفت تو دوست صمیمی منی و واقعن همیشه همه چیزشو میومد برا من تعریف میکرد، ولی من هیچ وقت چیزای مهم و واقعی زندگیمو بهش نمگیفتم. نمیدونم شاید چون حس میکردم خیلی دنیای نرم و قشنگ و سفید و تمیزی داره و چرا باید با درک خودم از زندگی و احساستم دنیاشو خراب کنم. بعد اون روزم خیلی دلم میخاست بهش بگم ببین کلن به درک. همچین پسری اصن از اول به درد تو نمیخورد. و من واقعن کف کردم که کلن تو چی توش دیدی که اینننننهمههههه خودتو چلوندی تا تو معیارای اون جا بشی. نگفتم ولی.

 اما از اون روز هر چی فک میکنم با خودم میبینم من اگه جای فرناز بودم یک درصد نه این آدمو قبول میکردم نه حاضر بودم به خاطرش این کارا رو بکنم. اصن درک نمیکنم کسایی که میرن یکیو انتخاب میکنن بعد میگن لباس پوشیدنتو عوض کن. فلان جاتو عمل کن!! کار تو عوض کن. دوستاتو بذار کنار. ینی چی خب؟! دقیقن از چی من خوشت اومده اگه به نظرت انقد به اصلاحات نیازمندم؟! حالا به هرکی میگم اینو، میگه نه بلخره تو رابطه آدما فلان، همچین رابطه ای که آدما توش بخان بنیان های شخصیتی شونو عوض کنن کلن از اول غلط بوده و راه به جایی نمیبره. حالا اسمشو هرچی میخای بذار، بگو عشقه، دوست داشتنه، تعهده و هر کوفت دیگه ای. من نه هیچ وقت اینکارو میکنم نه هیچ وقت از کسی همچین چیزیو میخام. موقع انتخابت چشممو وا میکنم. اصن من از اینکه بخام از اول گرو کشی داشته باشم تو رابطه ام و بگم خب باشه من لباسمو جوری میپوشم که تو میگی ولی توام فقط با اون دوستات که من خوشم میاد ازشون باید رابطه داشته باشی! متنفرم. ینی متنفرما. احساس میکنم به جای زندگی قراره با هم رقابت کنیم و هی باید حواسمون باشه کی و کجا طرف خطا کرد و از قوانین من تخطی کرد که منم در یه فرصت دیگه حالشو بگیرم، یا اگه اهل حال گرفتن نیستم بریزم تو خودم و حرص بخورم که بیا فقط من دارم هزینه میدم برا این رابطه! چرا واقعن؟! اصن تو همچین شرایطی چیزی از عشق و دوس داشتن باقی میمونه؟!

بعد دیگه اون روزم تا پاسی از شب تو مغزم پر از این فکرا بود و خابم نمیبرد. فرداشم باز زود بیدار شدم و رفتم یکم خرید کردم از فروشگاه نزدیک خونمون و انقققققققد صفا طولانی بود و صندوق شلوغ بود که دقیقن یکساعت تو صف بودم. به خانومه که جلوم بود گفتم خوبه آخر ماهه همه انقد خرید کردن! گفت نه حقوقا رو دیشب ریختن. ملتفت شدم و بعد از یکساعتو نیم که رسیدم خونه تازه رفتم لباسای دیروزمو ریختم ماشین بشوره و خونه رو تمیز کردم و بساط کیک تولد پختنو آماده کردم و برای اولین بار کیک اسفنجی زرده سفیده جدا پختم که عااااااالی شد. ولی دیگه تا شب که تزئینش کنم و خامه کشی و اینا انجام بدم همش رو پا بودم آخر شب واقعن داشتم از پا درد و کمر درد میمردم. بعدشم دیگه خابم برد اصن و کیک موند تو یخچال برا فردا.

باز دیروزم صب زود از صدای علی بیدار شدم و دیگه خابم نبرد ولی پاهام و مچ دستم انقد درد میکردم که میخاستم اره کنمشون. بعد دیگه یکم استاد بهم پیام داد و یه کارایی میخاست که واسش انجام دادم و با نت داغونی که نمیدونم چه مرگش بود هی قطع میشد فرستادم براش. بعدم دیگه خودمو مامانم و بابام کیک آوردیم بریدیم خوردیم. و واقعن عالی شده بود با این که یه شب تو یخچال مونده بود تازه تازه بود.

بازم شبش دیر خابیدم و امروز ساعت 11 اینا بیدار شدم و دیدم استاد یه چیزی ایمیل کرده و فک کردم الان کاره باز ولی نگا کردم دیدم تقدیر و تشکره و گفته مرسی که فلان و بهمان. گفتم خواهش. اینا همش وظیفه اس. بعدشم یه سری کارای سطحی انجام دادم و ساعت 3 اینا داشتم از سر درد و پا درد مرحوم میشدم و رفتم خابیدم که صدبار طوطی اومد نوک زد تو صورتم و بیدارم کرد. دچار کمبود محبت شده بچه. یه مدته میذارمش بیرون، تو تراس آشپزخونه. یه دقه که میاد تو همش میخاد آدمو بوس کنه و رو سر و کله و دست و بالت بشینه. چندبارم به گوشی و هندزفیریم حمله کرد. ولی آخرش دید من خابم اونم همونجا نشست و دیگه مامانم اومد بردش گذاشت تو قفس.

الانم پاسی از شبه و من تنهام تو خونه و مث همیشه همه صداهای وحشتناکی که فکرشو بکنی از طبقه بالا میاد و من میخام بشینم یه چیزی ببینم شاید یه ذره حالم خوب شه...

نظرات  (۱۲)

منم یه چیزی از بعضی روابط می شنوم که یه بار اومدم یه پست براش بنویسم نشد ؛ اصلا خیلی مبهم و پیچیده اس روابط |: .

منم می خوام فیلم ببینم :دی.


پاسخ:
ببین خیلی.
من اصن منکر پیچیدگی روابط نیستم، ولی واقعن یه جاهایی خود آدما همه چیو پیچیده میکننن. به دلایلی که لانگ لستینگ نیستن و نمیتونن باشن! آدمایی که از بنیان با هم مشکل دارن چرا باید فک کنن صرف قرار گرفتن تو یه رابطه ازدواجی قراره همه چی عالی و ایده آل بشه؟!

چی میبینی؟
اوهوم ... یه وقتایی هم فکر نمی کنی واقعا این قدر بد تموم شه !


عز یوژال ؛ اناتومی گریز :دی.
پاسخ:
:)))
ا
فصل چندمی؟ قسمت چندم؟
فصل 14 ؛ قسمت 13 ((: .
پاسخ:
:)

اه دلم خاست برم ببینمش باز
سه تا قسمت آخرشو رو گوشیم دارم، میبینم الان :)))
پس تو هم می دونی چه قدر دیوانه کننده است (((: .

جا داره بگم فصل 15 هم در راه است .
پاسخ:
آره
من خیلی وقته منتظرشم
چون مدتهاست تموم شده دیدنش واسه من، دوستم گفت 27 سپتامبر میاد انگار

من وقت نمی کردم بشینم دانلود کنم ببینم . دوباره شروع کردم .

نمی دونم . تو پیج اینستاشون دیدم دِموش رو دیدم .
پاسخ:
بسیار کار پسندیده ای کردی
شخصیت مورد علاقه ات کیه؟

خیلی سوال سختیه  (((: .

هر کدومشون یه جوری خوبن .
پاسخ:
:)))
ولی خوب مردیث گری ؛ درک شپرد ؛ الکس کرو اینا قطعا تو صدر جدول هستن ((:  .
پاسخ:
زولا چی پس؟ :)))

مرحوم شپرد
:(((((((((
نه . زولا رو دوست ندارم .

نگو )))): .
پاسخ:
اوا
چرا؟!
خیلی خوب و کیوته که! من آرزومه یه بچه شبیه زولا داشته باشم.

البته خواهر شپردم خوبه، اسمش یادم رفته!!!!!

آره . ولی خوب اون محبوب من نیست ((: .

املیا . آره . اونم بامزه است و دیدی چه توموری داشت که چی کار می کرد باهاش !!!!
پاسخ:
کدر و دلگیر شدم ازت

من گاهی فک مکینم شاید منم تومور دارم :)))
بابت بعضی رفتارام
ببخشید ... ولی کاری ِ که شده !

نگو بابا ((: .
پاسخ:
:))
:**

(: .
:* .
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۱۹ هولدن کالفیلد
رکورد بیشترین کامنت پیاپی از یک کاربر در سال 97 اینجا شکسته شد!
پاسخ:
:)))))))
درسته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">