در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

دیشب دنبال یه چیزی میگشتم یادم اومد قبلن دربارش تو وبلاگم نوشتم، اومدم اینجا و وقتی داشتم لا به لای پستام دنبالش میگشتم دیدم چقد از یه جایی به بعد کم نوشتم. قبلنا، حداقل هر دو روز یه بار یه چیزی مینوشتم. نمیدونم ولی چرا هی اینجا کمتر و کمتر نوشتم.

حالا تقریبن هر روز تو کانالم مینویسم، چیزای مفید! نه از این چیزا که اینجا مینوشتم. اینجا تنها جایی بود که درباره چیزای واقعی مینوشتم. واقعی تر از اینجا وبلاگ پرشینم بود. اونجا خوده خوده خودم بودم. همون موقعی که اونجا مینوشتم دو سه نفر از آدمایی که دوسشون داشتمم اونجا رو میخوندن. ولی مهم نبود برام که بدونن من کی چه حالی دارم. اینجا ولی هیچ وقت نشد اون شکلی بنویسم. توی کانالمم که بدتر.

راستش این چند وقت، این خیلی وقت! احساس میکنم خودمو، اونی که قبلن میشناختمو گم کردم. از یادم نیست شاید ولی حدود سه سال پیش بود که یه نفری که دوسش داشتم، و واقعن الان نمیدونم چرا، ینی دلیل دوس داشتم ربطی به اون نداشت، یه جور رقابت احمقانه بود واسه اینکه بگی کی با کیه الان، شاید یه جور انتقام حتا، من برنده شدم، چون بلد بودم باید چه جوری برنده شم. بعد شد یه چیزی که دوسش داشتم. بعد خراب شد. آخرین بار توی ساختمون پلاسکو با هم خداحافظی کردیم. من چتری داشتم و هنوز اونجا تبدیل نشده بود به یکی از غمگین ترین نقطه های جغرافیاییه این شهر. بعدش خیلی چیزا عوض شد.

بعد میدونی؟ آدم به یکی کمک میکنه چون آدم باید به یکی کمک کنه! وقتی میتونه. وقتی از دستش برمیاد. ولی آدما فک میکنن تو بهشون کمک میکنی چون اونا لایق اینن که بهشون کمک بشه! بعد تو با یکی میخندی و یکی فک میکنه تو فقط با اون میخندی. به یکی میگی اوکی باشه من یادت میدم چجوری فهرست بسازی تو ورد و پانویس و ریفرنس و کپشن بذاری. بعد فک میکنن چون تو رفتی خونشون و ماکارونی شفته خوردی و تو اتاقی که بوی موندگی میداده و پر از موی سگ بوده، تو یه لپ تاپ یازده اینچی 300 صفحه رو چک کردی و درست کردی، آخرشم سگش پاچه تو گرفته، اینا به خاطر عشق بوده! بعد اینو برا یکی تعریف میکنی، یکی که قبلن دقیقن همین اندازه، دقیقن همین اندازه، بهش کمک کرده بودی، بهش چیزایی گفته بودی که هیچ کس به تو نگفته بود، هیچ کس به تو یاد نداده بود، ولی تو به اون گفتی. تو به اون یاد دادی، چون آدم باید یه چیزی که خوبه و درسته به بقیه یاد بده که دنیا جای بهتری باشه، اونوخ همین آدمی که دنیای بهترشو با کمکای تو ساخته بوده، بگه تو خیلی دختر فلانی هستی پس.

حالا فلان بودن میتونه خیلی چیزا باشه. شاید مثلن بعضیا فک کنن من خری چیزیم، نیستم ولی. من اگه بخام البته خیلی خوب میتونم خر باشم. چون این ویژگی آدمایی مث منه، میتونن تشخیص بدن کی وقتشه که خر باشن. ولی به صورت کلی نه، نیستم. من آدمای زیادی دور ورم دارم. همیشه داشتم. ولی هیچ کس بیشتر از اونقدی که من بخام نمیتونه و نباید نزدیکم بشه. هیچ وقت. فرقی نمیکنه کی باشه و چجوری بخاد اینکارو بکنه. میخای بیشتر از چیزی که من لازم میدونم نزدیک بشی؟ شرمنده واقعن، دیگه تمومه. اینکه یکی بخاد بیاد وسط زندگی من برا خودش زندگی جدید درست کنه رو درک نمیکنم. چون این زندگی منه. برو زندگی خودتو بساز. یه جایی که ربطی به من نداشته باشه.

آدمایی که میان یه چیزایی به آدم میگن که واقعن نمیدونم چه دردی ازشون دوا میکنه، بعد دو روز دیگه یادشون میره و میان میگن من تورو خیلی دوس دارم و خیلی برای پاپیولار شدنت تلاش کردم. تنکس واقعن. من احتیاجی به پاپیولار شدن توسط کسی ندارم. من اگه هرچیزی هر جایی گفتم یا نوشتم، برای پاپیولار شدن نبوده. من اصن اهمیت نمیدم که کسی بگه وای اینا رو کی نوشته؟ چقد خوب نوشته! بریم فالو کنیمش فیض ببریم. این چیزا واسه آدم نون و آب نمیشه که من بخام بخاطرش احساس دین کنم به کسی.

 من اگه مینویسم، واسه خودمه. اگه چیزی میخونم واسه خودمه. اگه به کسی کمک میکنم واسه خودمه. اگه به کسی میخندم واسه خودمه. اگه کسیو دوس دارم واسه خودمه. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت این کارا رو واسه کسی نکردم. ولی همه فک میکنن تو بخاطر اونا این کارا رو کردی. بیشین بینیم بابا. واقعن چه فکری در مورد خودتون میکنین؟ چه چشم اندازی دارین نسبت به شخصیت خودتون؟ چه دستاوردی داشتین، چه نقطه طلایی تو وجودتون بوده که فک میکنین اگه هر چیزی اتفاق افتاده شما لایقش بودین و باید اتفاق میفتاده؟!

نظرات  (۱)

اصلا بعضیا ؛ اصلا یه وضی |: .

پاسخ:
:|
هعییی