در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

من از آن روز که در بند توام، آزادم

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۷ ق.ظ

هنوز یه ماهم نشده از آخرین باری که اینجا نوشتم، ولی وقتی صفحه رو باز کردم فک کردم سه ساله نیومدم! :))

 یهویی دلم خاست بیام اینجا بنویسم. دلم براش تنگ شد. برا قالب سفید خاکستریم.

خب پنشنبه ای که گذشت کنکور دادم رفت! البته اگه پیگیر کانالم باشین قطعن در جریان هستین دیگه. بسکه اون چند روز آخر چس ناله کردم اونجا! ولی واقعن بار بزرگی از رو دوشم برداشته شد. خیلی زیاد به نتیجه خوشبین نیستم، ولی بدبینم نیستم. به قد تلاشی که کرده بودم تونستم. فقط از آسون بودن زبانش خیلی ناراحتم. چون تازه الان میفهم چقد کنکور هنر همیشه سخت تر از همه کنکوراس. حتا بقیه ی درسای دیگه رو هم مطمئنم اگه میرسیدم همه مباحثو بخونم، حتمن خیلی بهتر جواب میدادم، کلن هیچی نیس که بگی نمدونم کجا نوشته بوده و چیو باید میخوندم، تازه من فقط 2 تا کتاب داشتم!!! ولی تو همینا 70 درصد نکته ها رو نوشته بود.

ولی کنکور هنر اینجوریه که هیچیو نمیدونی از کجا میارن. همون سالی که من با هیچی نخوندن رتبه ی خیلی خوبی آورده بودم تو ارشد هنر، فقط زبان زده بودم! 35 درصد. ولی ببین چقد سخت بود زبانش که من با این درصد و بقیه درصدای تک رقمی و دو رقمی ناچیز! رتبم شد 900!!! ینی اگه انتخاب رشته کرده بودم و آزمون عملی رفته بودم ممکن بود حتا قبول شم. تازه اینم باید بگم که من مث خجسته ها همه پسیجا و کلوز تست و همه چیو خوندم و همه رو زدم، درصدم شد این! ینی کلی هم غلط داشتم!

حالا نمیدونم چرا انقد برام مهمه، ولی خب واقعن مهمه دیگه! چرا یه رشته هایی باید انقد سخت باشه همه چیزشون؟! یه رشته هایی انقد راحت؟ خیلی ناراحت شدم وقتی با سختیای کنکور خودمون مقایسه کردمش. منابع نا مشخص، کنکور سخت، دو مرحله ای بودن اکثر رشته ها، ظرفیت های به شدت محدود و این چیزا...

حالا بگذریم دیگه.

دیشب پریشبا داشتم چتای تلگراممو پاک سازی میکردم، همیشه من یه عالمه دیلیت اکانت دارم تو لیست چتام که اصن نمیدونم کی دیلیت شدن! اونا رو پاک کردم و تک و توک پروفایل چک کردم و این وسط رسیدم به یه پروفایلی که برام مهم بود و دیدم خیلی وقته با هم حرف نزدیم و بعدشم دیدم لست سینش ریسنتلی شده. و خب یهویی یه سیگنال نازک غمگینی رفت زیر پوستم و با خودم فک کردم شاید وقتشه که وا بدم منم. ول کنم. شاید یه روزی یه وقتی یه چیزی بوده، حالا دیگه نه.

نمیدونم...

یاد خیلی سال پیش افتادم که اول یه دفترچه یادداشت نوشتم :

why am I so afraid to loos you, when you are not even mine?

حالام نمیدونم چرا. نمیدونم چرا باید غمگین شم یا اصن مهم باشه برام. ولی هست دیگه. نمیدونم مهم بودنشه که ناراحتم میکنه یا اینکه نمیدونم دقیقن چرا باید برام مهم باشه!

خب نه اینکه دقیقن ندونم! میدونم. کم میدونم. یه چیز دندون گیر و محکمه پسندی نیس. که بگم به این دلایل مهمه! دلم میخاد چون مثلن!

نمیدونم...

اینجوریه دیگه. آدم بعضی وقتای تو یه چیزایی گیر میفته که نمیتونه خیلی کار خاصی بکنه براشون. شایدم نباید اصن کاری بکنه. شاید افتاده باشه تو تله ی درست. شاید به نظر تور باشه ولی یه جایی از دریا بکشنت بیرون که اگه پروازم میکردی هیچ وقت به اون ساحل نمیرسیدی.

شاید خوب باشه آدم بعضی وقتا گرفتار یه چیزی بمونه...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">