در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

نمیدونی این انتظار چیکار میکنه آدمو!

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۸ ب.ظ

هر روز تا ساعت 11 خابم میاد. از یازده به بعدم انقد خمیازه کشیدم و از چشمام اشک اومده که بقیه مدت روز چشمام خشک و فکم دردناکه. شبا تا 3-4 خابم نمیبره. هر چقدر که تلاش میکنم. از اونورم انقد کار دارم که اگه بخام صب زیاد بخابم به هیچی نمیرسم. البته امروز که خابیدم تا 10. ولی دیشب تا 5 و نیم خابم نبرد. ینی نه شب درست دارم نه روز درست نه خاب درست! واقعن نمیدونم چم شده.

این چارشنبه ام بیاد بره بار روانی مدرسه و کاراش از رو دوشم برداشته شه ببینم چه غلطی دارم میکنم دقیقن. یکشنبه یکی از کلاسام تموم شد و با بچه ها کلی خوشالی کردیم و عکس گرفتیم. همشونم  گوشیاشون همراشون بود و دوهزارتا عکس با فیلترای اسنپ چت گرفتن! بقیه شم مسخره بازی و ...

یک ونک گردی زودتر از موعدم داشتم با دکتر. که البته خیلی چیز خاصی نخریدم کلن تو مود نبودم اون روز. دو جفت جوراب خریدم فقط. در آخرین لحظه. دکترم کتاب جز از کل رو برام کادو آورده بود. دمش گرم.

بهمنو خوب درس خوندم، الان نه ولی. امیدم به عیده که کاری ندارم و میشینم درس میخونم. امشب حتا اگه بشه تا صب بیدار بمونم، میمونم مقاله های بچه ها رو درست میکنم و عکسا رو سامون میدم. امروزم که از دست رفت، بذار حداقل این کارا تموم شه یه روز دیگه ام نره براش. البته وقت کنم آخر شب چارتا تست میزنم. دیشب دقت کردم دیدم اونایی رو که حتا یه بار خوندم قشنگ یادمه  و درست زدم همه رو ولی یه چیزایی رو خب هنوز اصلن نخوندنم و نمیدونم چیه.

چارشنبه شاید یه سر برم مدرسه سابق. همکارام صدبار هی گفتن بیا بیا. و راستش خودمم دوس ندارم فک کنن حالا هنوز برام چیزایی که قبلن اتفاق افتاده خیلی مهمه. یه مقدار زیادیش یادم رفته واقعن. البته درکل حس خوبی ندارم اصلن هنوز به خانوم مسئول. ولی دلم نمیخاد این حس بدو وردارم با خودم بیارم تو سال جدید. واسه همین میرم، شاید حالم بهتر شه، حالا که در حالتی غیر از معلم بودن میرم خب فرق میکنه دیگه. به خانوم جذبه ام گفتم میای، گفت نه. ولی اگه بشه یه قرارم با اون میذارم. منتها فک کنم از هفت صب باید برم که به همه ی اینا برسم و بعد برم مدرسه و سر کلاس خودم. از همین الانم نصف دغدغم اینه که چی بپوشم حالا!!! اون همین که وارد مدرسه شدم مدیرشونم از اتاق اومد بیرون و من با مانتوی جلو باز و تی شرت میکی موسی رفته بودم، فقط شانس آوردم یکی دوتا از بچه ها پریدن جلوش سوال پرسیدن منم سریع رفتم تو اولین کلاسی که درش باز بود. سطح دغدغه ینی!:)))

زهره رو دیدم. حرف زدیم با هم. گفت مریم بچه سومشم به دنیا اومده!!! دختر اولش پیش دبستانیه الان. حتا از ونوسم خبر داشت. ینی داشتم میمردم از خوشالی وقتی گفت ونوسو یادته؟ گفتم یادمه؟! من هنوز منتظرم یه روز پیام ونوس جویند تلگرام بیاد برام! گفت دو سه ماه پیش ازدواج کرده ونوس. چقد خوش میگذشت اون موقعها با این دوتا دیوونه. چقد اون ونوس منو اذیت میکرد از نیمکت پشتی. حالا قرار شد حتمن تو اردیبهشت که مریم یکم سرپا شده باشه و زهره ام تو خونه جدید جاگیر بشه یه قراری بذاریم ببینیم همو. یدونه ام از کارتایی که برای بچه ها درست کرده بودم بهش دادم. از صب دوتا اضافه ورداشتم، یکیش قسمت زهره شد.

متاسفانه توی چندسال اخیر نتونستم یک دوستی با ثبات و بدردبخور با یه دختر داشته باشم. خب همکارام هستن، ولی بیشتر در حد همون همکارن. خیلی دوس ندارم وارد حیطه ی دوستی بکنمشون. دوستام همون قدیمیان. دوستای جدیدم خیلی وقته که همشون پسرن.

نمیخام وارد این بحث کلیشه ای که "وای من نمیتونم با دخترا دوس بشم چون همشون اخلاقشون فلانه!" بشم، چون نیست اینجوری. دوستی با پسرا اتفاقن خیلی سخت تره. اگه بخای صرفن یک دوستی معمولی نگهش داری. انقدی که این روزا همه چی با هم قاطی شده و تقریبن هیچکس مرز رفتارشو نمیشناسه! فرق دوستی با دخترا اینه که مرزا خیلی نرم از بین میره ولی حداقل برای من دوستی با پسرا استیج داره. طول میکشه تا یکی از یه استیج وارد استیج بعد بشه. چه خارجیم من! جوووون بابا. مرحله منظورمه. گاماس گاماس ینی.

اینم شاید بخاطر کنترل فیریک بودنمه. کلن من همیشه دوس دارم همه چی تحت کنترل خودم باشه، یا حداقل فک کنم اینجوریه! اینکه یهو به خودم بیام و ببینم وسط راهم و ندونم چجوری رسیدم اینجا خیلی عصبیم میکنه. حالا ایشالا در آینده ی نزدیک این اختلالاتمو درمان میکنم و با همتون دوس میشم!

وای مردیم از خنده نانا جون چقد بامزه ای تو!

نظرات  (۲)

واااااقعا تا 11 میخوابی؟ تا 5 هم بیداری؟ کلن زدی ارگانیسم بدنتو بهم ریختیا:))
من اگه تا اون موقع بخوابم دو روز منگ میشم
خانوم معلم با تی شرت میکی موسی پاشدی رفتی مدرسه عایا این کار کار درستیست:))
از خیلی از دخترا شنیدم که بهترین دوستاشون پسرا بودن و فکر کنم اینم بخاطر مشکلاتیه که دخترا بین هم دارن، حسادت و چشم و هم چشمی و از این چیزا
البته دوستی با پسرا هم مشکلات خاص خودشو داره چون کلا باید حد و حدود رعایت بشه که اینروزا اکثرا نمیشه
شاد باشی


پاسخ:
آره کلن برنامه زندگیم به وقت استرالیاس!!!
کار غلطی فک نکنم باشه، حالا صد در صد درست نیست ولی!

نه ببین قضیه حسادت و اینا نیست حداقل من هیچوقت با دوستای خودم اصن همچین مشکلی نداشتم، بیشتر قضیه مدل صمیمیت بین دختراس. برای من خیلی صمیمی شدن با یه نفر کار سختیه.
کاملا درکت میکنم منم دوست خیلی صمیمی دختر ندارم،یه دونه زمان دانشگاه داشتم که خب برا شهر دیگه بود و دیگه نتونستم ببینمش.
پاسخ:
منم دوستای صمیمیم مال دبیرستان و دانشگاه و کلاس زبانن.
که همشون میشن مال حداقل ده سال پیش!