در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

دارم یه آهنگ عربیی گوش میدم، میگه نسینی الدنیا، نسینی العالم، ذوبنی حبیبی و سبنی اقو لک احل کلام.

ینی که بذار دنیا و مردمشو فراموش کنم، منو تو عشقت حل کن و بذار شیرین ترین حرفای دنیا رو با هم بزنیم. کلن آهنگ باحالیه. 

حالا نه که من خیلی بیکار باشم فقط عربی گوش کردنم مونده باشه ها، اینو قاطی آهنگای دانش گا پیدا کردم. فرناز گوش میدادش فک کنم. کنجکاو شدم لیریکشو سرچ کردم.دیدیم بسیار مضمون عاشقانه ای داره البته اون مدلی که میخونش خیلی با شکل کلمه هایی که میبینی فرق داره.

از راهروی مدرسه متنفرم. مث راهروی بیمارستان شده. هر آن ممکنه یکی از یه سوراخی بیاد بیرون یه خبر ناگوار بهت بده. یه هفته میان میگن کامپیوتر سوخته، یه هفته میگن سیم قطه. یه هفته کلاس کنسله، این هفته ام که گفتن تا آخر اسفند فقط کلاس داریم. البته خبر خوبی بود برای شرایط من به شخصه، ولی خب الان که نمیان بگن! ما تا اردیبهشتو برنامه ریزی کردیم! نمیدونم چی پیش میاد واقعن. اونم با این تعداد بچه ها! جدن دلم نمیخاد انقد روی تعدادشون مانور بدم، ولی باور کنید خیلی زیادن. خیلی. دو هفته اس بهشون میگم دوربین بیارین، انقد زیادن که من این دوهفته اصن نمیفهمم کلاس چجوری میگذره. ینی دوتا دو ساعت مث برق میگذره. اون سری اصن نفهمیدم زنگ خورده و هنوز داشتم درس میدادم بچه های یه کلاس دیگه اومدن وسط کلاس دنبال دوستاشون منم هاج و واج که یهو یکیشون گفت زنگ خورده خانوم!

با این وجود خیلی خوب همکاری کردن باهام و تو این چند روزه چیزایی که قرار بوده تایپ کنن و بفرستنو اکثرشون فرستادن. دوتا گروه داشتم تو دوتا کلاسام، که خیلی شبیه به هم بود رفتارشون. بعد از امتحانا و بعد از چیزایی که تو برگه ارزیابی برام نوشتن و منم بهشون صادقانه جواب دادم، کلن عوض شدن. یکیشون اون روز حتا بهم گفت ما خیلی شرمنده شدیم بابت رفتارامون! جبران میکنیم و یه مقاله ی خیلی عالی مینویسیم. و البته این کارم کردن. یکیشونم بهم شکلات قیفی داد :)) در کل ولی توقع نداشتم یه چارخط توضیح واضح و صادقانه همچین بازخوردی داشته باشه.

اون روز باز از هسته گزینش بهم زنگ زدن و گفتن چرا نیومدی اون کتابا رو امتحان بدی؟ منم گفتم چون نیستم دیگه تو اون مدسه ای که اسممو داده بود به شما. زنه ام گفت با هیچ مدرسه ی دیگه ای ام قرار داد نداری؟ منم گفتم نه! گفت باشه موید و پیروز باشی! فک کنم خیلی ام دروغ نگفتم بهش. واقعن من هیچ قرار دادی ندارم با این مدرسه. هیچ کاغذ و امضایی نیست. ینی اصن گفته باشمم، یدونه دروغ بهتر از صدتاس. هنوز از اینکه اوندفه اون سوالای مسخره رو ازم پرسیدن و مجبور شدم چیزایی بگم که فقط بلد بودم ولی کوچکترین اعتقادی بهش نداشتم حالم بده.

واقعن متنفرم از این مسخره بازیا. نمیدونم چه اصراریه که از معلم و دکتر و وکیل و پلیس و این آدما قدیس و قدیسه بسازیم! بابا معلمم آدمه دیگه! شغلش معلمیه. یه چند ساعت در روز. بقیش آدمه مث بقیه زندگی میکنه. همش که در حال ارشاد و راهنمایی و تدریس به بچه های مردم نیس. چیکار دارین مسجد میره یا کجا میره! واقعن نمیفهمم اینو.

یه چیزای دیگه ای میخاستم بنویسم، ولی الان یهویی دیدم حوصله ندارم. خیلی این روزا سر در گم و پر از تردید و دوراهی ام! نمیدونمم چرا. و واقعن دلم نمیخاد امسال تموم شه. به خاطر اینکه احساس میکنم اصلن اصلن اصلن درست ازش استفاده نکردم و کلی از روزامو الکی هدر دادم، و خیلی خیلی خیلی حس بدیه. الانم همون حس بد دوباره اومد سراغم و باعث شد که تصمیم بگیرم به حرفام ادامه ندم.

نظرات  (۲)

لام
خب آهنگشم میذاشتید اینجا ماهم بشنویم
پاسخ:
سلام، ببخشید دیگه به فکرم نرسید
سرچ کنید نسینی الدنیا_ راغب علامه
سلام
خیلی بده که آدم نمیتونه واسه پست های قبلیت کامنت بذاره

واسه پست قبل میخواستم بنویسم، دست خط نوشتن منم توی بلاگم از همین مدل روی اعصاب "هستش" ؟؟ :))))))

پاسخ:
سلام :)
کسی کامنت نمیذاره آخه .
نه وبلاگ تو و نوشتنت اینجوری نیستش:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">