در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

چه دیوانه در دامت افتادم من

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۳۷ ب.ظ

چشم روی هم گذاشتیم رسیدیم به اسفند. چقدر زود. هیچ باورم نمیشه فردا اول اسفنده و دو روز دیگه اش اول فروردین. شاید این خاصیت بالا رفتن سن آدماس. که زمان خیلی خیلی خیلی زودتر از چیزی که انتظار داری میگذره. وقتی آدم جوونه همه چی واسش سخت و کش دار و طولانیه. همه چی. درس خوندن. کار کردن. یاد گرفتن. عاشق شدن. از یاد بردن. شکست خوردن و دوباره از نو ساختن. سنت که میره بالا ولی همه چی کوتاه میشه. شاید حتا کم عمق. خیلی چیزایی که وقتی جوونی برات مهمه، از یه جایی به بعد بی اهمیت و درجه چندم محسوب میشه. دیگه اولویت نیس. بعضی وقتا اصن دیگه یادت نمیاد که چه چیزایی بودن که برات مهم بودن قبلنا.

نمیدونم خوبه یا بد، اصن نمیدونم همه همچین حسی دارن یا فقط من! ولی برا خودم جالبه. دیشب داشتم زودتر از موعد کمد تکونی میکردم، یه سر رسید خیلی قدیمی پیدا کردم. پارسال پیارسال بقیه ی سررسیدامو ریختم دور. اونایی که مال روزای دبیرستان و راهنمایی و تین ایجری بودن. این ولی تهه کمدم وایساده بود هنوز. بازش کردم و چند صفحه ای شو خوندم. یکیش بود مال نمیدونم چندم تیر سال 86. که نوشته بودم دیروز کنکور بود. تموم شد. راحت شدم. حالا دیگه هیچی تو دنیا نیس که مهم باشه. چند صفه قبلش نوشته بودم امروز بلخره تعطیل شدیم و دیگه از اون مدرسه ی کوفتی و اون مسیر طولانی و اون آدمای لعنتی خلاص شدم. رفتم عقب تر، نوشته بودم نمیدونم بلخره میخام برم سینما یا طراحی صنعتی. البته فرقیم نداره واسم. قبل ترش نوشته بودم امروز جلسه اول ترم جدید کلاس زبانمون بود. با تبریزی. وقتی از در اومد و مث همیشه تند تند شرو کرد حرف زدن و اول از همه از من از ریدینگ و استوری سوال پرسید قلبم پونصد تا در دقیقه میزد و مطمئنم رنگم پریده بود، ولی جواب سوالشو درست دادم و یه تنکس، یور برلینت خوبی بهم گفت. ورق زدم تا رسیدم به آخرین یادداشتم. نوشته بودم حالا خیلی گذشته از آخرین باری که اینجا نوشتم، الان 21 سال و شیش ماهمه دقیقن. خیلی فرق کرده همه چی.

لا به لای تمیز کاریام، کتابی که اردیبهشت امسال خانوم مسئول به مناسبت روز معلم کادو داده بود بهم و من حتا بازشم نکرده بودم، پیدا کردم. بازش کردم. جلد دوم همون کتابی بود که سال پیشش بهمون داده بودم از این کتابای شخصیت شناسی و آناگرام و اینا. همینا رو خونده بود و باهاش منو جاج میکرد که تو شخصیتت در دسته ی تیپ فلانه. خیلی دلم میخاست وقتی بازش میکنم و یادداشت اولشو میبینم دلم براش تنگ شه. ولی نشد. یه عالمه سی دی و تحقیق و این چیزام از بچه های مدرسه های پارسال پیدا کردم و برام عجیب بود که چرا اینا رو تو خونه تکونی پارسال نریختم دور، که یادم اومد بعد از عید داده بودن اینا رو. اولش خاستم بریزمشون دور ولی چنتاشو که خوندم دلم خاست نگهشون دارم. آدم سنش میره بالا یکمی آشغال جم کن و نوستالژی پسند میشه چون.

مشکلات مدرسه فعلی و مدیریت گ.ه همکار عزیزم و خواهرش واقعن شایسته ی تمشک زرینه. کلاسای یکشنبه ام رسمن دیوونه خونه اس. و انقد بچه هاش بی ادب و شلوغن که اگه بخام یه رب از کلاسمو براتون بنویسم میشه چار صفه. دیروز برگه های امتحانشونو دادم و یذره توضیح دادم بهشون در مورد چیزایی که نوشته بودن تو برگه هاشون. خصوصن همون چند نفری که بی اندازه شلوغ و بی نظم و سیاهی لشگرن. تقریبن 8 نفرن. و همشون تو ارزیابی پایین ترین نمره ها رو بهم داده بودن و نوشته بودن هیچی یاد نگرفتیم ازت و خیلی بدمون میاد از کلاست و خیلی بی ادبی یه بار ما رو از کلاس بیرون کردی خوشمون نیومد از کارت! :)) منم براشون نوشتم منم راستش از کار خودم خوشم نیومد. ولی چاره ای نداشتم. شاید بعد انقد صبور شدم تو زندگیم که راه دیگه ای پیدا کردم برای کنار اومدن با رفتارای این شکلی دانش آموزانم.

تا جایی که من دیدم تو تقویم اجرایی تا 19 اسفند کلاس داریم، ولی با وجود این چار جلسه ای که این وسطا تعطیل شده نمیدونم هنوز قراره همین جوری پیش بره یا نه. نپرسیدم هنوز از این دختره. جالبش میدونی چیه؟ اینکه کلن هییییچ کاری ندارن چی داره میگذره تو کلاسا. من واقعن دیگه نباید با اینا کار کنم. چقد آدم میتونه بی مسئولیت و بی وجدان باشه؟ حالا کلاس من که خیلی ابزار خاصی نمیخاد، ولی بیچاره همکارم که پروژه شیمی داره، دهنش سرویس شده. آزمایشگاه مدرسه حتا چراغ الکلی ام نداره!!! بعد اینا میخان پروژه خوارزمی انجام بدن!!

هاهاها یه چیز بگم بخندیم. یکی از شاگرداش یه پروژه تعریف کرده بود با این عنوان: ساخت پوشک نانو، با ویژگی عدم جذب مایعات! کلن ماهیت کاربردی پوشکو زیر سوال برده بود.

نظرات  (۳)

دقیقا همینه بچه تر که بودیم گذشت زمان خیلی به چشم نمیومد ولی الان تا چشم بهم میزنی سال تموم میشه 
انگار همین چند روز پیش بود فروردین ماه توی شرکت جلسه گذاشتیم واسه پروژه های امسال الان آخرین ماهشه و کلی پروژه ی نیمه تموم مونده انگار زندگی رفته رو دور تند:)
اونوقت اون پوشک دقیقا کارش چیه:)))؟؟؟؟
پاسخ:
واقعن همینه. منم همش فک میکنم همین دیروز بود که من وسط کارای مسابقه بچه ها و تعمیرات خونه بودم، و فقط میخاستم مدرسه تموم شه که واسه همیشه از این کار کناره گیری کنم.
:)))))
نمیدونم واقعن، ورشکستگی کارخونه تولید کننده احتمالن!  
سلام
برای من برعکس شده،کم سن و سال که بودم یه سری چیزا رو نگه میداشتم به عنوان خاطره اما چندساله همه چیو میریزم دور،اصلا دلم خاطره نمیخواد نمیدونم چرا حالم خراب میشه.
اون تیکه پوشک خیلی باحال بود کلی خندیدم.
من دو روز قبل برای اولین بار کامنت گذاشتم ولی نیست اون پست هم نیست،شایدم من توهم زدم.
پاسخ:
منم الان تقریبن همه چیو میریزم دور، ولی این وسایل مربوط به مدرسه و شاگردامو دوس دارم نگه دارم. نمیدونم چرا.

وای خیلی. ینی نمیدونم این همه خلاقیت از کجاشون میارن. کلن خیلی ایده های باحالی داده بودن، همکارم مینویسه تو دفترش میاد میگه به من. یادم بیاد بقیه شم میام میگم. همشون باحالو خنده دار بودن.

اون پستو پیش نویس کردم، شما توهم نزدی، ولی کامنتی ازت نداشتم برا اون پست. شاید ثبت نشده.
پوشک و‌ بارونی فیت دادن،شده این پروژه
پاسخ:
ببخشید متوجه کامنتت نشدم:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">