در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

وسط عشق تو گم شدم

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۵۳ ب.ظ

ریق این آهنگ آقای صادقلو رو در آوردم بسکه گوش دادمش. قبلن یه بار دانلودش کرده بودم و به نظرم خیلی مسخره و خب که چی بود. الانم نظرم همونه ولی دوس دارم گوش کنم هی.

دارم از گشنگی میمیرم و بیشتر از ده تا چایی خوردم از صب. شیش صفه گزارش با جدول و نمودار نوشتم فرستادم واسه مسئول موسسه، کانال کلاسو آپدیت کردم، عکس پیدا کردم واسه فردا، دو سه تا کلید واژه واسه خودم سرچیدم 101 صفحه جزوه در اومد!!!

یدونه از این کش موهای پشمالویی خریدم، نزدیکه بمیرم از خوشیِ داشتنش. واقعن نمیدونم چرا. ولی بعد از دو هفته هنوز هر بار میبینمش ذوق میکنم و تو قلبم به خودم افتخار میکنم بابت انتخابم!!! :)))) حالا جالبش اینجاس که فقط خریدمش، ینی موهامو نمیبندم باهاش. فقط همینجوری تو دست و بالمه خوشی میکنم باهاش.

اون چارشنبه ای که رفته بودم مدرسه، یکی از بچه ها گفت شما تو کانال چقد مهربونین. مارو خیلی خیلی خیلی دوس دارین، شب بخیر میگین بهمون، استیکر میفرستین و اینا. گفتم دوس داری کلاس مجازی باشه؟

چون من تو مجازی فرشته ی مهربونم، تو واقعی جادوگر شهر اُز!

این روزا که دارم واسه اون تصمیم جدیدم تلاش میکنم، یاد قبلنا و تلاشای قبلیم میفتم. حقیقتش خیلی یادم نمیاد هیچ وقت همچین حالی داشته بوده باشم. یادمه همون ده-دوازده سال پیش که تصمیم گرفتم برم هنر بخونم، از اینکه همچین فکر بکری به ذهنم رسیده بود خوشال بودم. ولی خوشالیم بابت تصمیمم و انتخابم نبود. فقط خوشال بودم که یه راه در رویی پیدا کردم که تو این مرحله از زندگی نمونم. فقط همین. چون اون موق خیلی خیلی خیلی برام مهم بود که حتمن کنکور قبول بشم و میدونستم به جز این فکر بکر کار دیگه ای نمیشه کرد. و یادمه چقدر سخت بود. خیلی سخت بود. تمام روزای اون یکسالی که برای تغییر رشته و بعد پیش دانشگاهی میرفتم اون مدرسه ی جهنمی رو یادمه. و یادمه چقدر غمگین بودم. چقدر عصبی بودم. چقدر تنها بودم. هر وقت ک اون روزا یادم میاد فقط یه تصویر خاکستری و دلگیر و سرد از اون خیابون شلوغ یادم میاد و خودمو که با چه اکراهی میرفتم سمت در سبز رنگ مدرسه و پرده ی برزنتی کلفتی که چسبیده به در آویزون کرده بودن. هنوز یادمه چقدر همه چی برام سخت و بیخود بود. چقد حالم از همه ی آدمایی که اونجا بودن به هم میخورد. ینی یکسال تو اون مدرسه بودم و با هیچکس دوست نشدم!!! با هیچکس. و میتونم بهتون بگم تقریبن همه متنفر بودن ازم. و منم برام مهم نبود. وقتی میگم همه شما بخون حتا دفتر دار مدرسه. کلن آدمای درگیری بودن.

یادمه که هر روزی که میگذشت و هر باری که من سعی میکردم یه سبک هنری و یه دوره ی تاریخی و یه جنبش مدرنو حفظ کنم و اسما و عکسا و سالها یادم بمونه، تهِ دلم چه غصه ای بود واسه هیچ وقت مهندس عمران نشدن! خیلی خیلی خیلی سخت بود برام. چون تو همه ی اون سالا یه تصویر و یه تصور دیگه ای از آینده داشتم، حالا وسط راهی بودم که میدونستم تهش کجاست ولی تهش مقصد من نبود. نمیتونستم خودمو ببینم اونجا. ندیدم هیچ وقت. حتا وقتی رسیدم. واسه همین هیچ وقت از هیچی خوشحال نشدم اون موق. اون روزی که رتبه ها اعلام شد، ساعت دوازده ظهر بود و من هنوز نرفته بودم ببینم چی شده. وقتی جوابای نهایی اومد هم خوشالی خاصی در وجودم نبود. یه خوشالی معمولی بود از اینکه خب امتیاز این مرحله رم گرفتیم. بعدشم چاهارسال لولیدن وسط کلاسا و آدمایی که کمترین علاقه و شباهتو داشتم بهشون. همون وقتایی که اینجا مینوشتم حاضرم دوساعت تو ترافیک چمران و پارک وی بمونم، حتا پشت چراغ قرمز فرمانیه، ولی سر کلاس انیمیشن اون زنیکه  نشینم.

بله، من جای یه نفری رو که میتونست با همه ی اینا خوشال بشه رو گرفته بودم، و بله بابتش متاسفم. اما فکر میکنم اگه یه بار دیگه ام برگردم به اون روزا و اون شرایط بازم همین کارو میکنم. چیزیو انتخاب میکنم که میدونم میتونم بدست بیارمش، حتا اگه بعدش افتخار خاصی نتونم بهش بکنم و خوشالی خاصی نداشته باشه برام!

چون وقتی بین رغبت و شرایط ناهماهنگی وجود داره، هوش و استعداد مسیرو تعیین میکنه.

نظرات  (۳)

منم از بعضی از خرید هام اون قدر لذت می برم که اصلا یه وضی !
پاسخ:
هیده ینی انقد خوشالم که خریدمش که نمیدونی!!!
دلم میخاد به همه دنیا بگم اینو دیدی؟ :))))
می فهمم .
اینا همون خوش بختی های ریز ریز اند .
به قول ِ تو حتی اگه ازش استفاده هم نکنه (((: .
پاسخ:
:))
آره همونه
منم یدونه کلاه ازینا ک پاپیون داره بغلش،لب ساحل میپوشن،ازونا
ترم اخر دانشگام ک بودم روز آخرین امتحان دانشگام خریدم
دقیقن همین حسو داشتم
سرجمع پنج بار به مدت هربار پنج ثانیه گذاشتمش سرم اونم برا عکس انداختن بوده فقط
ولی هی باش ذوق میکردم تا مدتها
پاسخ:
)))
خدایی همین ذوق داشتنش به همه چی می ارزه، انگار نوبل صلح دادن بهم، اینجور عمیقه خوشالیِ داشتنش!