در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

جز عشق نمیخاهم

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

قدیما، خیلی وقت پیشا، یادم نیس اصن کی، ولی تو یه وبلاگی یدونه از این کدای فلش بود، یه سری ماهی بودن، میرفتی روشون کلیک میکردی یه چیزی شکل غذا براشون پاچیده میشد و میومدن میخوردنش. وای من عاشقش بودم، روزی هزار ساعت میرفتم اونجا این حرکتو انجام میدادم و ماهیای بدبخت میترکیدن انقد غذا میخوردن. خیلی کار آرامش بخشی بود. در حالت عادی البته من هیچ حس خوبی نسبت به غذا دادن به ماهی و اینا ندارم. ولی حالت مجازیش خیلی باحال بود. نمیدونم الان چرا یادم اومد یهویی.

مدتیه یه تصمیم جدید و تا حد زیادی جدی گرفتم، برای بقیه ی زندگیم. نمیدونم چقد ممکنه موفق بشم، الان ولی تصویر خوبی از آیندش تو سرم دارم. فک میکنم اگه بشه، آدم خوشحال تری خاهم بود، و راستش همچین حسی برام عجیبه. چون من تقریبن هیچ وقت نتونستم تشخیص بدم چی میتونه خوشالم کنه واقعن و اگه چی بشه من آدم خوشالی میشم، الان و در این لحظه، تصور رسیدن به خونه آخر این تصمیم، برام مساوی با خوشحالیه. و راستش دلم میخاد براش تلاش کنم. و اینم عجیبه برام. اینکه برام مهمه که برای یه چیزی که فقط فعلن ازش یه تصور و یه تصویر دارم، تلاش کنم. نمیدونم چجوری بگم که بشه فهمید. چون شاید اینی که من میگم برا شما خیلی عادی باشه، شاید چون شما یا خیلیا، آدمای رویا پرداز و دی دریمر و اینایی باشین، من نیستم ولی. من بیشتر عمل گرا هستم! _جووون! :))_ ینی که نمیتونم خیلی صرفن رو فرضیه و نظریه و نتایج ذهنی حساب کنم. من از روند کار و نتایج ملموس میتونم درباره خوبی و بدی یه چیزی تصمیم بگیرم. و هیچ وقت نتونستم یه چیزی رو تصور کنم و فانتزی بسازم ازش و براش تلاش کنم. همیشه در روند طبیعی زندگیم به نتایجی رسیدم که حالا یا خوشالم کرده یا نکرده.

مثلن یادمه اون موق که دانشجو بودم نمیتونستم تصور کنم که یه روزی یه جایی به عنوان یه طراح گرافیست کار کنم. و یادمه حتا یه بار اینجا نوشتم:

" ...با دوستام با هم یه دفتر می زنیمو کار گرافیکیو اینا می کنیم! بعد با خودم فک کردم که من اعصاب مصاب ایلستریتورو فتوشاپو این دیزاینو اینا ندارم! چه دفتری بشه اون دفتر ما! احتمالا شب کار باید باشیم! چون منو دوستام دسته جمعی از وختی بیدار می شیم خوابمون میاد! بعد اگه قرار باشه هممون با هم یه جا کار کنیم احتمالا همش ضرر باید بدیم!!! البته بعضیامون وجدان کاری داریم!!! ولی خوب بیشترمون نداریم !

بعد با خودم فک کردم دیدم نه! این چیزی نیس که من واقعنی دوس داشته باشم! ینی دیدم حال نمی کنم که هر روز شالو کلا کنم برم یه جا و بازم همین دری وریا و آت و آشغالایی که تو یونی کار می کنمو انجام بدم، تازه بابتش پولم بگیرم!!!!

اگه ارشد شرکت کردم و زبان خوندم بعدش دیگه در اون حد بارم هس که برم تو یه موسسه تیچر بشم! آخی! تیچر! فک کن! خدایی من خیلی دوس دارم تیچر زبان باشم تو یه آموزشگا، اما بعد فک کردم اگه اون موقعم مث الان باشم چی؟ ینی همین جوری یه روز خوب باشم یه روز نباشم چی؟ اگه مث الان بعضی وختا اصن دلم نخواد از تختم بیام بیرون چی؟  اگه همش حالم یه جوری باشه که نتونم برم کلاس چی؟ خوب موسسه اخراجم می کنه دیگه!! بعد فک کردم که خوب یه آموزشگا می زنم، خودم تیچر نمی شم! می شم مدیر آموزشگا! بعد دیدم این دیگه خیلی بدتره! فک کن یه مدیری باشم که اعصاب سرکار اومدن نداشته باشم!

بعدش دیگه خسته شدم و به این نتیجه رسیدم من کلا جذب نکنم بهتره! والا! این دری وریا ام مال اونایی که آدم حسابین! نه مث من! که هنو خودشون نمیدونن دارن چی کار می کنن و چرا می کنن؟  بعدشم به این نتیجه رسیدم که تا می تونم تحویل این پایان نامه ی لامصبو ادامه بدم تا ببینم حالم کی خوب می شه! " 

اینو دقیقن یازده بهمن هشتادو نه نوشتم، ینی یه سال قبل از فارغ التحصیل شدنم. چقدر جوون بودم. احتمالن همون روز و در همین تصورات مالیخولیاییم این معلم شدنه جذب شده، منتها چون درست ران نمیکردم برنامه رو، به جای زبان، معلم چیزی شدم که ازش هیچ خوشم نمیاد! :)))

حالا که خیلی گذشته از اون روزا، میدونم که واقعن نمیخام گرافیست باشم، و میدونم که زبان بلدم ولی نمیتونم به کسی یاد بدمش، چون جوری که بشه یاد داد، یاد نگرفتم. حالا میدونم وجدان کاری برام مهم ترین چیزه. مهم نیست جایی که میرم با دوستام باشم یا اصن با کسی دوست باشم یا نه، مهم اینه که کار درست و خوب انجام بشه. هنوزم وقتایی هست که یه لحظه خوبم و یه لحظه جهنم، وقتایی هست که دلم میخاد تختم به آرامگاه ابدیم تبدیل شه، ولی اینا باعث نمیشه که دلم نخاد برم سر کلاس. الان میدونم دیدن بچه ها و بودن با بچه ها، بخش بزرگی از خوشحالی من تو زندگیه و هیچ چیزی باحال تر از بودن با نوجوونا و سهیم شدن تو دنیای قاطی پاتی و هنجار شکن و رویایی و خل و دیوونه شون نیس.

واون روز که یهویی این تصمیم جدیدو گرفتم، برعکس اون روز بهمن هفت سال پیش، وقتی داشتم بهش فک میکردم دیدم این چیزیه که دلم میخاد امروز و فردا و پس فردا برای رسیدن بهش از تختم بیام بیرون! دیدم این چیزیه که دوس دارم داشته باشمش و خیلی زیاد حس میکنم که رسیدن بهش باعث خوشحالیم میشه.

شاید چون دیگه الان خیلی وقته که خوشحالی برام یه تعریف دیگه داره. شاید همه ی اون چیزایی که این همه سال فک میکردم داشتنشون و رسیدن بهشون حالمو خوب میکنه، اشتبا بوده. نمیدونم... نمیخام جو گیر بازی در بیارم، از اونایی باشم که یهویی و یه شبه متحول میشن و کل عقبه ی خودشونو یادشون میره، نیست اینجوری چون واقعن، فقط حس میکنم دارم کار درستی انجام میدم و راه درستی رو انتخاب کردم.

نظرات  (۲)

می فهمم . چون منم همین طور. 
شاید به این خاطر حس ِ خوبی به تصمیم هامون داریم که حاصل کلی بشد و نشد تو زندگیمونه این تصمیم . ( چه قدر جمله بندیش بد شد |: ) .
پاسخ:
:)
 
آره واقعن. حالا امیدوارم بشه! انقد که من خوشبینم بهش، یهو ضدحال نشه :)))
آخرش کانال نزدی!!!!  بیل و کلنگش با من اصلا حفاریش هم با من! تو بیا بنویس فقط:)))

ارشد ثبت نام کردی آخرش؟
پاسخ:
پاسخ تمام سوالات شما در پی وی :))))