در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

I Want You To Be Quiet

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ق.ظ

از صب میخام بشینم جزوه بنویسم برا امتحان بچه ها، ننوشتم هنو. حوصلم نیومده. تو مغزم شلوغه. دیروز کلن روز خیلی انرژی بری بود واسم. از صبش که بیدار شدم و یه سری تو خونه بابام مخمو کار گرفت و یه چیزایی که اصن به من خیلی ربطی نداشت گفت. بعدش رفتم مدرسه و تو مترو همکارمو دیدم در نتیجه تا مدرسه با هم رفتیم و حرف زدیم. بعدش یه خانومی تو مدرسه اومد یه چیزایی درباره یه مسابقه بهم گفت و گفت به بچه هات بگو و سر کلاس سه ساعت بچه ها مخمو خوردن بسکه چرت و پرت گفتن و سوال پرسیدن، کلاس که تموم شد دوتاشون اومدن جدا جدا یه چیزایی که قبلن گفته بودمو دوباره پرسیدن و براشون توضیح دادم و نوشتم. بعدش که رفتم تو دفتر که فرم گزارش کلاسو بنویسم و حضور غیابو امضا کنم دیدم سه چارتا از معلما جم شدن  چه داد و بیداد و دوایی. ینی من فک کردم با مسئول پژوهش دواشون شده، خیلی دیوونه و رو اعصابه آخه این زنه. بعد دیدم نه سر پول و ایناس. و یکی از همکارا که از همه بی تجربه تره وایساده و داره خط و نشون میکشه و بقیه رو دعوت میکنه که بیاین هفته ی دیگه همه با هم نیایم و فلان. منم منتظر بودم این زنه برگه رو بده من بنویسم برم، نمیداد که، پوشه رو گرفته بود دستش داشت دوا میکرد! خلاصه یه نیم ساعتی فک کنم وایسادیم اونجا تا بلخره من اصن فهمیدم چی شده! در کل ولی این دختره خیلی پرروئه و من تازه بعد از اون نیم ساعت و تو مسیر که باز همکارم داشت قضیه رو از اول تعریف میکرد فهمیدم که چقدم زیاد داره بهش حقوق میده موسسه! نمیدونم چش بود دقیقن که داشت این حرفا رو میزد. حالا منو این همکارم وسط دوا فهمیدیم چقد ما اسکل تر و بدبخت تر از بقیه بودیم و از مهر تا دی حقوق نگرفته بودیم، ولی اینا از ماه اول حقوق گرفتن فقط چند جلسه براشون کارورزی حساب شده انگار، داشتن میکشتن خودشونو سر این. بعد اون دختره کلن یه بار در هفته میاد و یه کلاس داره، این پولی که بهش داده خدایی زیاده برا این مقدار و این سابقه! در این حد بگم که این حتا بلد نبود گروه بندی کنه بچه هاشو جلسه اول و چه جوری کلاسو اداره کنه که بچه ها گوش بدن بهش. کلن هیچی از روش کار بلد نیست و روز اول تو جلسه که بودیم گفت من هیچی سابقه کار ندارم، حالا دیروز میگفت نه من سابقه کار دارم! بیخود کرده به من گفته کار آموز. گفتم بهش خب چقد سابقه کار داری؟ میگه دو ماه!!! :)))) بعدش البته منو به صورت نامتقارن پاره کرد که تو خودت چی؟ مگه تو خودت سابقه کار داری که از من میپرسی؟ گفتم نه منم تازه اومدم. یه روزه. والا! روانی. اون یکی مسئوله که از همه بدتر. خودش از همه بیشتر گند میزنه و واقعن هنوز کار ورز باید بمونه، به جای اینکه اینا رو آروم کنه هیزم میریخت تو آتیششون که آره به منم خیلی کم داره حقوق میده و من هفته پیش نیومدم که اعتراض کنم و این چیزا. بعدم برگشت به من گفت این اگه پول ما رو نده چی؟ گفتم بابا این چه حرفیه میزنین شما دزد نیست که بنده خدا. بعدم شما که همتون تا الان حقوق گرفتین. منو و خانم فلانی والا یه بار تا الان پول دادن بهمون، اونم مال مهر تا دی بوده. دیگه همشون یهو ساکت شدن و گفتن اااااا از مهر شما پول نگرفتین؟؟؟ گفتم نه والا. ولی خب ما میشناسیم ایشونو، و اینجام مدرسه دولتیه و یکم حساب کتابا و واریز و پرداخت فرق داره و توضیح دادم که بابا این مسئول موسسه ده دوازده ساله کارش اینه و این موسسه ای که الان داره اداره میکنه، جدیده، اما خودش خیلی وقته کارش اینه و منم چار ساله میشناسمش و اینا که یهو اون دختره دوباره پرید به من که تو از کجا چار ساله میشناسی اینا رو؟ گفتم من قبلن تو مدرسه های دیگه و جاهای دیگه کار کردم باهاشون. اصن نمیدونم چش بود همش حمله میکرد به من. ینی میگم حمله قشنگ حمله ها! یهو میپرید تو صورتم که نــــــــــه تو بگووووو! تو چقد خودت کار کردی مگـــــــــه!!! گفتم بابا هیچی اصن. من هیچی کار نکردم. الان کار کردن من چه ربطی به این مسئله داره؟ گفت نه من میخام بدونم تو ام کارورزی حساب شده برات یا نه! گفتم نه نشده. من کار ورزیامو کردم. من شیش ساله دارم کار میکنم. ول نمیکرد که. آخرش منو همکارم اومدیم دیوونه ها رو گذاشتیم به حال خودشون. دیگه کل راه تا مترو و تا ایسگاهی که من پیاده شدم بحث همینا بود، قشنگ مغزم سالاد الویه شده بود.

وقتیم اومدم خونه مامانم یک سری ماجراهای جذاب داشت برا تعریف کردن!:| یه ساعتی دور خودم چرخیدم و یذره نودل و چایی و اینا خوردم بعدش رفتم تا دفتر فنی دم خونمون که یه چیزایی رو پرینت بگیرم، مغازه ام طبق معمول پرررررر بود. منم جلو در وایساده بودم و داشتم استیکرا شو نگا میکردم که یهو یکی زد سر شونم و دیدم ا دختر همسایمونه! خیلی وقت بود ندیده بودمش. اینجوری که اون تعریف کرد، مثلن سه سال پیش دیده بودیم همو!!! هیچی دیگه عیشم کامل شد. کلیییییییییییییییییییییی ام اون حرف زد باهام. ینی منم حرف زدم دیگه. بعدش که رسیدم خونه دیگه فقط رفتم تو اتاق نشستم نیومدم بیرون تا ساعت 2!

کلن من واقعن نمیتونم انقد با مردم ارتباط داشتم و انقد حرف بزنم و انقد حرف بشنوم. نمیتونم! مغزم درد میگیره اینجوری. :))

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">