در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

جوری نگام کن که دلم بلرزه وقتی نیستی

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ق.ظ

الان دیگه داره سه سال میشه که اینجا مینویسم. اینو خودم نفهمیده بودم. فک میکردم یکسالو نیمه. ولی دیروز پریروز که به عادت این چن وقت اخیر رفتم وبلاگ پرشینمو چک کنم و دیدم بسلامتی نابود شده، فهمیدم. حالا گفتن بر میگرده همه چی، ولی تا الان که فقط پستای پابلیک برگشته، همه ی درفت ها و کامنت ها و نوشته های رمزدار، غیبشون زده. نمیدونم چرا از همون لحظه ای که دیدم اینجوری شد، یه جوری غمگین شدم. حالا همه ی همه ی همه ی اون ده سالی که نوشتم برام مهم نبود واقعن، یکی دو سه باری ام بک آپ گرفته بودم، که  نمیدونم چقد بدرد میخوره اصن الان دیگه، ولی آدم یه جوری میشه دیگه. میبینه یهویی یه بخشی از خصوصی ترین احساست و حرفاش برا همیشه از دست رفتن. بیشتر از اینا من دلم واسه کامنتای اون وبلاگ خیلی تنگ میشه، چون یک عالمه کامنتای خصوصی خیلی مهم داشتم.

همین چند هفته پیش که وهم زلزله همه رو گرفته بود، همون شبی که نصف مردم تو خیابون بودن، من نه قصدشو داشتم برم نه انگیزه شو. کلن اصن مهم نبود خیلی برام که چی میشه. فقط وقتی میخاستم چیزای مهممو وردارم، هارد و لب تاب و فلش و گوشیمو ورداشتم و فک کردم اکثر چیزای خیلی مهمم همین توئه. حالا ولی به همین راحتی یه بخش زیادی از چیزایی که برام مهم بودو از دست دادم.

اینم باید به تیکه های از دست رفته ی دیگم اضافه کنم. نمیخام فاز چس ناله وردارم، کلی دارم میگم. همینجوری آدم هی خودشو گم میکنه دیگه کم کم. من الان خیلی گم شدم. خیلی تیکه تیکه شدم. نمیدونمم بابتش چه حسی باید داشته باشم. امروز جایی خوندم آدم همیشه تهه دلش به یکی فک میکنه، وقتی هیچکسو نداری که حتا بهش فک کنی، اون موق واقعن تنهایی. الان من در این استیج از تنهایی به سر میبرم. ینی فک میکنم اکثر آدما یه روزی تو زندگیشون به اینجا میرسن دیگه. آدم همیشه که نمیتونه یکیو داشته باشه. هیچکس واسه همیشه تنهای تنها نمیمونه، ولی وقتایی هست که اگه دقت کنی میبینی به معنای واقعی کلمه تنهایی. معنای واقعیشم همینه که اونجا نوشته بود. ینی حتا تو فکرت کسیو نداری. و نکته شم اینجاست که فکر آدم، خیلی طول میکشه تا تنها شه. خیلی وقتا آدما رو که از دست میدی، دور میشن ازت به هر دلیلی حالا، تا یه مدت زیادی تو فکرت هستن. ولی وقتی از فکرتم میرن، ینی دیگه خیلی وقته تنها شدی.

یکی از شکنجه های این استیج از تنهایی، وقتیه که یهویی یکی پاپ آپ طوری وسط مغزت ظاهر میشه، و تو همون لحظه ای که دلت میخاد بهش فک کنی، انقد چیزای بل شت و گه ازش یادت میاد، تصمیم میگیری بیخیال شی. و هی هربار این اتفاق تکرار میشه تا جایی که دیگه حتا دلت نمیخاد یادش بیفتی اصن. مث همون وقتی که من بعد از پنج- شیش سال فک کردم ای کاش اون اصن هیچ وقت یادش نیاد همچون منی تو زندگیش بوده. مث منکه دیگه حالا خیلی وقتا اصن یادم میره. یادم میره خودمو تو اون روزا. خیلی چیزا رو یادم رفته. خیلی چیزایی که یه روزی خیلی برام مهم بودن. چیزای بدی نبودن هیچ کدومشون. من بودم. خودم بودم. تو تک تک اون لحظه ها، خوب یا بد، خودم بودم. همینجوری که الان هستم. دلم نمیخاد یادم بمونن ولی. نمیدونم چرا.

بعضی وقتا فک میکنم خدایی این حجم از آدمای کاف سین شین ر حق من نبود. ولی تا چشم کار میکنه همینا بودن. یاد پارسال این موق ها میفتم که تو یه مدت کوتاه دو سه نفر آدم جدید وارد زندگیم شده بودن، دو سه تا پسری که با واسطه های مختلف باهاشون یه مدت محدودی روابط کاری اجتماعی داشتم و یادمه که همشون بعد از یه مدتی معاشرت بهم گفتن که تو چقد دختر خوب و باحال و فلانی هستی. ولی بعد از یکم معاشرت بیشتر دلم نخاست آدم باحاله ی دنیای اینا باشم.

حالام باز با واسطه و بی واسطه آدمایی هستن دور و برم که از این حرفا میزنن. و من دلم نمیخاد تو دنیای اینام بمونم. دلم نمیخاد هیچ جا بمونم اصن. چون واقیتش اینه که هیچ کدوم از این آدما هیچی درباره من نمیدونن. یذره لای در باز بوده، یه چیزی دیدن فک میکنن همش همینه! بیشترش همینه. نیست اینجوری ولی. خیلی فرق داره با چیزی که فک میکنن. من خودم هنوز نمیدونم چند چندم با خودم، اینکه یکی بعد از چار روز بیاد به آدم بگه تو پررویی ولی خوبی همینجوری که هستی، دیگه آدمو خوشال نمیکنه. حتا بگه تو مهربونی. تو عقل داری. تو فهم داری. تو هرچی. اینا دیگه مهم نیست واسه آدم. واسه من ینی. اون آدمه منم. شما رو منظورم نیس. شما اگه براتون مهمه خوشبحالتون. من دیگه هیچی مهم نی واسم.

نظرات  (۵)

۲۲ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۵ حامد سپهر

خاطرات همان سرباز مفقودالاثری ست که تا مردنش را باور میکنی
زنگ در را میفشارد…


همیشه همینه تو بخوای هم نمیتونی کسی رو از ذهنت خارج کنی

پاسخ:
چرا، میتونی. 
اگه دست به دست زمان بدی.
تا وقتی تو وایسی پشت در، منتظر صدای زنگ و زمان بره، نه، نمیشه. 
باید خونتو عوض کنی.
۲۲ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۶ حامد سپهر
کردیم نشد
پاسخ:
استعینوا بالصبر و الصلاة پس
۲۲ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۹ حامد سپهر
در شعله نرقصیدی و پروانه چه میدانی!
پاسخ:

پروانه به یک سوختن آزاد شد   از  شمع          

 بیچاره دل ما است که در سوز و گداز است


دقیقا .. یه وقتایی فقط دلت نمی خواد تو دنیای اونو بمونی . یه وقتایی حتی نمی خوای وارد دنیای اونا بشی . یعنی بحث ِ خوب و بد بودن دنیای من و تو ؛ و اونا نیست . صرفا بحث ِ نخواستن ِ ماست .
پاسخ:
آره دقیقن.
:(
بحث خواستن و نخواستن نیست. بحث مهم بودن یا نبودن هم نیست. فقط این که همگی بی حوصله ایم. مردیم انگار. گم شدیم یا جا موندیم شاید.
پاسخ:
گم شدیم...