در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

تو که از دور میبینی، تو حل کن این معما را...

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۲۰ ق.ظ

تو این روزای کوتاه که تا چشم به هم میزنی شبه، فرق شب واقعی و شب الکی واسه من از ساعت 9 به بعد ملوم میشه. شب الکی چیزیه که آدمو واسه انجام خیلی از کارا ناامید میکنه، مثلن ساعت 5 دیگه دیره بخای بری تا ونک تا 8 برگردی. چون 8 نصفِ شب به نظر میاد. شب الکی یه جور توهمه. دیر نیست، نصفِ شب نیس، اما چون دیر و نصفِ شب به نظر میاد آدم میمونه تو خونه میگه خب فردا. ولی شب واقعی، مث ساعت 9. مث ساعت 10، اون وقتیه که میشه خیلی کارا رو شرو کرد. تازه وقت کتاب خوندن و فیلم دیدن و بافتنی بافتن و میوه پوست کندنه. وقت صفر کردن پیامای تلگرام و آپدیت کردن کانالا. از 11 و 12 که میگذره، اون وقتیه که اگه نخابیده باشی تسخیر میشی. از نوک انگشتای پات. تا زیر گلوت. تا پلک چشمات. دیشب واسه من یکی از همین شبای فرو رفتن و غرق شدن تو شب بود. یه جوری که تک تک سلولای بدنت پر از حس غم و بدبختی و غصه و دلتنگی و ترس و ناامیدی و درد میشه. که قفسه سینت سنگین میشه و قلبت میاد تو گودی وسط گردنت و گوم گوم میکوبه. که فکرت هزارجا میره. هزارتا چیز بد با هم یادت میاد. هزارتا حرف نگفته. هزارتا درد قدیمی. هزارتا زخم کوچیک. هزارتا بغض اشک نشده. یه جوری که من بش میگم کریزی.

اینجور وقتا، از همه جا صدا میاد. حتا هزار بار صدای دسته کلید و را رفتن یکی تو پاگرد. بعد من حس میکنم وسط یه خونه هزار متری ویلایی با دیوارای کوتاه در یک منطقه ی جرم خیز، تنها موندم و اگه پامو از در اتاق بذارم بیرون یکی با چاقو خفتم میکنه، اما پا میشم هزار بار میرم تا آشپزخونه و دسشویی. یه چیزی شبیه لگد زدن به ماشین قبل از روشن کردنش. مثلن دزدی زورگیری متجاوزی چیزی اگه قایم شده بیاد بیرون خودش.

دیشب خیلی دلم میخاست یکی که نمیشناسمش، یه آدم همینجوری بود، با هم حرف میزدیم. دلم میخاست اون لحظه میتونستم چشممو ببندم و وقتی وا میکنم یه غروب طلایی تابستون رو بام تهران یا وسط چمنای سبز و خشک یه پارک بودم. دلم میخاست یکی بود بهش میگفتم نمیدونی دیگه. نمیدونی. نمیشناسی منو. همینا رو میبینی فک میکنی خیلی خوبه همه چی. خوب نیس هیچی ولی. خوب نیستم من.

حرف زدی تا حالا اینجوری با کسی؟ یکیو یه بار ببینی همین جوری یهویی باهاش درباره خودت حرف بزنی. بعد دیگه هیچ وقت نبینیش. من یه بار دانشجو بودم اینکارو کردم. یه مرده برام بوق زد، چون دم خونه ما زمستونا تاکسی کمه مردم زیاد واسه هم بوق میزنن که مثلن تا دم تاکسیای اصلی تر برسوننت. اینم گفت من تا ایسگا میرم، اگه میای. بعد که رسیدیم به تاکسیا، هیچ تاکسیی نبود. گفت من میرم ونک. اگه مسیرت میخوره بیا با من. گفتم باشه. بعد برگشت به من گفت چرا انقد ناراحتی حالا. خیلی من برام ناامید کننده بود که یکی که دو دقه اس منو دیده برگرده بگه تو چه غمگینی. گفتم نیستم. چرا غمگین به نظرت اومدم؟ گفت صدای نفسات اینجوریه. یه آهِ عمیقه. گفت تو خیلی جوونی. چرا فلان و فسار. یادم نیس خیلی محتوای حرفامونو. ولی یادمه بهش گفتم کی بهت چقد داده بیای اینا رو به من بگی؟ خندید. بلند و طولانی. جوونیام بود دیگه. یادمه ولی دقیقن وسط کوچه دانشگا پیادم کرد. گفت شرکت من تهه اون کوچه اس. شاید دیدیم همو باز. ندیدیم همو ولی دیگه هیچ وقت.

دلم یه همچین چیزی میخاست دیشب. یکی که بشینم یه مشت بل شت بهش بگم و دیگه نبینیم همو. یه تخلیه روانی خوبیه. اون قسمتی که یارو رو نبینی دیگه خیلی مد نظر نیس، بیشتر اون قسمت تا حالا ندیده باشی بودنش! و ناشناس بودنش و هیچی درباره تو ندونستنش خوبه. میشه خیلی واقعی باشی پیشش. این چیزیه که من الان میخام. میخام خیلی خود واقعیم باشم. میخام هیچکس منو از رو چیزایی که دیده و میبینه، میدونه و میدونسته قضاوت نکنه. از اینکه بگن بابا تو که فلان و بهمان، چرا اینجوری میگی بدم میاد. منزجرم. بابا تو از کجا میدونی؟ شاید من یه جوری بهت نشون دادم که فک میکنی اوه آره. نیست اینجوری واقعن.

اصن گیریم که باشه. من خیلیم فلان و فسار. خیلیم تاپ ناچ! با همه اینا بیا بپذیر که به گا رفتم من. همچین نمه نمه. در کل الان از هم گسیخته و پاره ام. دیگه برلی کیپ تینگز توگدر هم نمیتونم باشم. ینی هرچی نگا میکنم چیزی نیس اصن که بخام نگهش دارم. همه چی به نظرم بی ارزش شده. نمیفهمید دیگه. بیا حالا یه سیگار بکشیم با هم من بت بگم بفهمی. بفهمی وقتی میگم من ذره ذره از دست رفتم، نمه نمه، نگی چجوری. همینجوری که الان میبینی. میبینی من الان چجوری زورم میاد بیام چارتا کلمه اینجا بنویسم؟ همینجوری واسه همه کارای دیگه ام زورم میاد. زورم میاد الان که آزیتا بعد دو سال برگشته بهم پیام داده و فرت فرت میگه بیا قرار بذاریم با هم برم ببینمش. زورم میاد این پسره تدوینیه بهم پیام میده بیا بیا برم. زورم میاد پاشم برم زندگی شخصی مو بهبود ببخشم. زورم میاد برم این دندون عقل احمقمو در بیارم بگیرم کف دستم. زورم میاد برم به موهام رسیدگی کنم. حتا زورم میاد پاشم این تیشرتا و شلوار جینامو از رو تخت و شوفاژ و میز و صندلی جم کنم. اینا نیستش که ولی. اینام هست ینی. اینا خامه ی رو کیکه. اون توش یه چیزای دیگه اس.

یه چیزایی که من اصن میترسم برم سراغشون. یه چیزیای مث یه دلتنگیای عمیق و شدید. مث یه سری دل گرفتگیای قدیمی. یه چیزایی که هیچ وقت برام ارزش نداشتن بهشون فک کنم. ولی از بین نرفتن. الانم دردم این نیس که بیام بهشون فک کنم یا چرا فک نکردم و این چیزا. فقط از اینکه یه وقتایی مث همین دیشب یادم میان کلافه میشم. آدم نمیتونه که گذشته شو پاک کنه.

آدم یه مقداری که از سنش میگذره و دوره ارتباطاتش با آدما کامل میشه میفهمه خیلی وقت کمه واسه خیلی چیزا. دیگه خیلی دلش نمیخاد گیر و بند خیلی چیزا بمونه. دیگه براش رد شدن از خیلی چیزا راحتر میشه. بعد که چند سال میگذره و بر میگردی پشت سرتو نگا میکنی و تعداد درایی که پشت سرت بستیو نگا میکنی یه حس عجیبی داره. که یادت بیاری تو هر کدوم از اون اتاقا که بودی چه شکلی بودی.وقتی واردشون شدی و وقتی ازشون اومدی بیرون. وقتی بشینی فک کنی و یادت بیاد یه حس گهیه. آدم میبینه چقد الکی الکی تیکه تیکه شده. هی یه لایه ازش یه جایی رفته. هی پوست انداخته. مار نیستیم که. آدمه خب.

حالا شده حکایت من. فک میکنم انقد هی پوست انداختم نازک شدم دیگه. زود خراش برمیدارم. جاشم میمونه. نمیره. ینی اینجوریه کلن. الان واقعنیم خراش بیفتم نمیره که. صدسال میمونه جاش. حالا اونا رو میشه لباس آستین بلند پوشید و کرم پودر زد و قایمشون کرد. ردپای آدما ولی نمیره از رو روان آدم. خراشی که میندازی. هر آدمی که میاد تو مسیر آدم، یه چراغی روشن میکنه، یه چراغی رو خاموش میکنه. من الان نیمه ی تاریک وجودم بزرگتر از نیمه ی روشنه. ینی اونقدی که چراغام خاموش شده، چراغ روشن برام نمونده. اینه که راحت تر گم میشم تو شبا. اینه که شبا سختمه نفس کشیدن. تسخیر میشم. هلاک میشم. هر شب تا صب هزار بار غرق میشم و نفس کم میارم و صب دوباره وسط ساحل نشستم. گفتم دیگه. شاید نفهمی. کریزیه چون. دیوونه ینی. مث من.

نظرات  (۱)

منم بعضی وقتا می گم خوبه آدم بره تو مترو ؛ اتوبوس یا هر جای عمومی دیگه ای بشینه ؛ یه خرده با بغل دستیش حرف بزنه و برگرده خونه .
ولی خوب خودم هیچ وقت این کار رو نکردم !
پاسخ:
منم تو اتوبوس و مترو نکردم اینکارو.

:)
:**