در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

زما فقط رهیست، که مانده پشت سر

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

این هفته قرار بود آخرین جلسه این ترمم با بچه ها باشه. که تعطیل شد. ینی مدرسه خودش تعطیل کرد. خیلیم کار اشتباهی کرد. ولی خب دیگه.

واسه همین دیشب نشستم لاک زدم. یه لاک سرخابی، جیگری نمیدونم همین رنگا. با این که ناخونام دوباره فرو رفته و داغون شده و اصن نمیدونم چرا، اما زدم دیگه.  

اونوخ همین الان یهویی که به پوچی رسیده بودم سرمو گذاشتم رو میز. و در کسری از ثانیه یه تصویری اومد تو سرم. از حداقل 6 سال پیش. که رو یه مبل دو نفره تو خونه ی میثم اینا، سرمو گذاشته بودم رو پاش و ولو بودم و داشتم تو گوشیم با راضیه اس ام اس بازی میکردم واسه کلاس طوفانی. بعد دوستش چایی آورد واسمون و میثم چایی داغو ورداشته بود گرفته بود بالا سر من. بهش گفتم حالا بریز رو سر و صورتم بسوزم از اینکه هستم داغون تر شم. گفت نه عزیزم. بریزه بسوزی من باهات ازدواج میکنم و خودمو میزنم به کوری تا آخر عمر. :)))))

اون موق اون فیلمه، ارمغان تاریکی، تازه تموم شده بود، این از تاثیراتش در جامعه بود. یه روز سرد و بارونی بود. خیلی بارونی. اونقدی که وقتی منو تا سر کوچه پشتی خونمون رسوند و من مسیر 4 دقه ای رو تند تند رفتم، خیس آب شدم. هم خودم هم کوله پشتیم هم کیف لب تابم.

بگذریم.

امروز، ینی دیشب که برا بچه ها تو کانال یه آی دی گذاشتم که عکساشونو بفرستن، داشتم به این فک میکردم که چه خوبه بعضی وقتا یه چیزایی برا آدم تکراری نمیشه. خیلی چیزا هست تو دنیا که از یه جایی به بعد برا آدم تکراری و خب که چی میشه. اما یه چیزی تو این بچه ها هست، که هیچ وقت واسه آدم تکراری نمیشه. همشون یه سری خل بازیا و اذیتا و اخلاقای شبیه هم دارنا، ولی هیچ وقت تکراری نمیشه. این صمیمیتی که دارن. نمیدونم این مهربونیی که هست. این ذوق کردنشون از یاد گرفتن. هیچ وقت واسه من عادی نمیشه. همیشه تعجب میکنم که از من خوششون میاد. یا دوس دارن حرف بزنن باهام. از اینکه وقتی بهشون میگم فلان عکست عالیه چشماشون برق میزنه و میخندن. نه که خودم ذوق نکنما، ولی دیدن خوشالی اونا حالش بیشتره.

پارسال، که خیلی مستهلک شده بودم تو مدرسه، خیلی چیزا برام سخت شده بود. عذاب آور به معنای واقعی کلمه. تو مدرسه همیشه یه کارای خیلی سختی هست. یه ساعتای خیلی عذاب آور. یه لحظه هایی که دلت میخاد دوتا از جوناتو بدی تا زودتر تموم شه فقط، ولی هیچ وقت برا من اینجوری نبود که دلم نخاد دیگه پامو بذارم تو کلاسم. ولی پارسال بعضی روزا حس میکردم دلم نمیخاد شاگردامو ببینم. حتا حوصله حرف زدن با بچه ها رو ندارم. خیلی سختم بود. که بخام با این حس برم مدرسه. و خیلی سعی میکردم که گه نباشم و آدم باشم. و خیلی اذیت شدم راستش. واسه همین وقتی تموم شد خیلی جدی تصمیم گرفتم که تدریسو بذارم کنار. حداقل برای یه سال. چون دیگه اون چیزی که باید باشه، اون عشق، اون علاقه، اون صبر اون اشتیاق نمیدونم اون چیزی که لازمه و من نمیدونم اسمش دقیقن چیه، شاید مخلوطی از همه ی اینا، دیگه نبود. و من دلم نمیخاست اینجوری برم سر کلاس.

نمیدونم ولی برا من اینجوری بود، اینجوریه که بیشتر از هر چیزی به اون انرژی و جوونی و نشاطی که تو بچه ها هست احتیاج داشتم. ینی حاضر بودم، حاضرم همه ی سختیای این کارو تحمل کنم، ولی اون انرژیو داشته باشم. پارسال از یه جایی به بعد دیگه نمیتونستم حسش کنم. خیلی برام تلخ بود. که دلم میخاست فقط کلاسا بگذره. دیگه نمیتونستم بچه های اون مدرسه رو دوس داشته باشم انگار.

اما حالا باز سر کلاسم خوشالم. با اینکه بچه ها زیادن، شیطونن، چرت میگن، کار نمیکنن، ولی من خوشالم و دوسشون دارم و دلم میخاد ببینمشون و دلم میخاد هرچی که بلدم و هرچی که لازمه یادشون بدم.

در کل اینکه خوبه آدم تو زندگیش، همیشه یه چیزایی داشته باشه که تکراری نشن. که بشه تا ابد براشون ذوق کرد.

نظرات  (۱)

۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۴ حامد سپهر
خوشبختانه اینکه بعد هر سختی آسانی وجود داره باعث میشه یه امیدی تو زندگی بوجود بیاد و همین سینوسها و بالا و پایین شدناست که روزامون رو میسازه و باعث میشه قدر روزای خوبمون رو بدونیم
امیدوارم همیشه شاد باشی
پاسخ:
بله
مرسی
شما هم شاد و تندرست باشید همیشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">