در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

بریدن که اسمش سازش نیس

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

یه آفتاب خوبیه. نور خوبی داره. ولی سرده. من انقد آفتاب پرستم، رو زمین نیم متر برف باشه، ببینم خورشید هست، باورم نمیشه که بخاد سرد باشه، دوس دارم با تی شرت برم بیرون. الانم گول نور زرد قشنگشو خوردم پنجره رو تا ته وا کردم نشستم تو باریکه ی نوری که از پنجره افتاده رو تختم، ولی باد منو برد فی الواقع. و مور مور شدم. پاشدم سویشرت پوشیدم. ینی یذره ام فک کردم اگه سرما بخورم ارزششو نداره. مخصوصن که دیروز همکارمم خیلی مریض بود و با این که خودش خیلی رعایت کرد و دست نداد و نزدیکم ننشست، وقتی رسیدم خونه سر درد و گلو درد ملویی داشتم. خود درمانی کردم، خوب شدم.ولی بلخره دیگه. بدی مدرسه همینه. هر بار که میری یکی سرما خورده و یه ورژن جدید با خودت میاری خونه. اینم از شاگردای اون مدرسه اش گرفته بود.

دیروز قبل از مدرسه رفتم دفتر خانوم همکارم. آدرسو که برام فرستاد دیدم آدرس دفتر همون پسره ی نفهم پارسالیه(1-2). خیلی دوس داشتم که نرم. ولی گفت نه باید بیای و فلان. پاشدم رفتم و دیدم بله اونجاس پسره. اولش که من داشتم با همکارم حرف میزدم هی را رفت و با گوشیش ور ور کرد. بعدشم اومد نشست سر میز و یه جوری که مطمئن باشه من میبینم کلی کاتالوگ و برشورو گذاشت جلو من و با دست چپش ورق زد که اون رینگ طلایی زشتش قشنگ دیده شه. انگیزه اش چی بود حالا، نفهمیدم. انگار من دوس دخترش بودم، الان دق میکنم بفهمم زن گرفته. پسره ی اسکل زیقی. بازم مث پارسال اومد افاضات کنه یه بروشور کشید بیرون از اون وسط گفت مثلن مث این دم دستی و بیخود نباشه. گفتم اینو مگه من طراحی کردم؟ فک کنم کار همون دوستتونه که دفتر فنی داشت پایین میدون. گفت نه کار شما نبوده، ولی کلی میگم . مثلن تو اون کاتالوگه شما عکس خارجی گذاشته بودی! گفتم خب؟ گفت ایرانی باید میذاشتی. گفتم اصن مگه واسه شما بود اون؟ تا جایی که یادمه اون موق شما بازی نبودی. کسایی که صاحب نظر بودن مشکلی نداشتن و تائید کردن. دیگه دهنشو بست پاشد رفت. هی من میخام نایس باشم هی نمیذارن. بچه پررو.

بعدشم رو گوگل مپ سرچ کردم ببینم اینجا که هستم چقد تا مدرسه راهه گفته بود یه ساعتو شیش دقه، پیاده. هندز فیری رو فرو کردم تو گوشم و حدود 40 دقه را رفتم بعدش دیدم دیگه بخام ادامه بدم ممکنه با تاخییر برسم یه اسنپ گرفتم که انققققققد ترافیک بود به نزدیکای مقصد که رسیدم پیاده شدم و از کوچه ی فرعی اون دست خیابون رفتم و سر راهم یه دنت خریدم که نمیدونم چی بود شکلات و نارگیل فک کنم. گس بود یه ذره. سوپریای نزدیک مدرسه رو خیلی دوس دارم. همشون انقد مهربون و خوش اخلاقن. البته دریانی جون خودمم خیلی خوبه. دیروزم بهم هزار تومن تخفیف داد! :))) بعد خودش هر هر میخنده میگه چقد زیاد تخفیف دادم، گفتم آره هزار تومن رو پنجا تومن خیلیه واقعن. سرشکن کن تا شب بین مشتریا، جبران شه.

مدرسه ام که مث همیشه شلوغ بود و پر از صدای جیغ. نمیدونم این دخترا چرا انقد جیغ میزنن. از سر کوچه صدای جیغ جیغشون میاد. حالا سر کلاس بهشون بگو اسمت چیه، باید لب خانی کنی. داشتم از لا به لای بچه ها رد میشدم دو سه نفر بهم سلام کردن که من نفهمیدم شاگرد کدوم کلاسمن. مسئول این مدرسه خیلی داغونه. خیلیا. ینی اصن هیچ درکی از وظایفش نداره و همه چیو باید بهش بری توضیح بدی تازه اگه بفهمه!!! دیروز ورداشته بود کلاس منو برده بودن طبقه سوم، بعد همین جوری که داشتم با دنتم خوشالی میکردم و از پله ها میرفتم بالا یه دختره اومد بهم گفت خانوم اینجا که بردن کلاسو پرژکتور نداره. گفتم تو کلاس منی تو؟ گفت آره خانوووووم! گفتم خب چرا رفتین پس؟ گفت بیرونمون کردن. گفتم باشه بریم حالا ببینم چیکار باید بکنم. رفتم بالا دیدم بچه ها همین جوری نشستن کف راهرو و رو پله. میگم خب پاشین برین تو کلاس حالا، من میرم پایین کلاسو درست میکنم. همین تو کلاس رفتنشون انققققد سر و صدا داشت که معلم اون کلاسشو اومد گفت چیکار میکنی تو با اینا. دوباره خودم رفتم پایین به زنه گفتم چرا کلاسو عوض کردین پس؟ میگه نهههههه! کو؟ کی؟ کجا؟؟؟ گفتم بچه ها رو فرستادن بالا. به منم یه خانومه گفت برو سوم تجربی، کلاست اونجاس. میگه نه من نمیدونم!!! نباید میرفتی. گفتم میدونم، ولی الان تو کلاس من یه کلاس دیگه تشکیل شده میشه برین بگین شما که کلاس ماست اونجا؟؟؟ همینجوری وایساده منو نگا میکنه میگه نه شما نباید میرفتین. :|

خودم رفتم به یکی که اصن نمیدونستم کیه گفتم قضیه اینه، گف ا ببخشید و اینا برو بچه ها تو بیار من الان اینا رو میبرم یه کلاس دیگه. رفتم بالا به بچه ها گفتم در سکوت کامل وسایلتونو جم کنین بریم پایین. باز همه غر غر که ما آرتروز مفصلی گرفتیم انقد پله رفتیم بالا!! حالام که میخایم بریم تو کلاس اینا سر و صدا و شکایت اونا سر و صدا و غر غر، راهروی مدرسه رو، رو سرشون گذاشته بودن. این وسطم یه دختره اومد منو هل داد عقب و با عصبانیت گفت خب شما نباید میومدین یهویی ... اواااااا، شما معلمین؟؟؟ ببخشییییییید! بعدم رفت. دوتا شاگردامم این صحنه رو دیدن و غش کرده بودن از خنده.

بچه های خیلی خوبین اینا. دوسشون دارم. یه جور صمیمت و مهربونیه خوبی دارن. تو مدرسه قبلی، قبل از سرکلاس رفتن، کلی برنامه داشتیم. از چند ماه قبل. کلی کارگاه و آزمون و خطا و بکن نکن که کارا رو خیلی سخت میکرد. اینجا ولی همه چی طبیعیه. شایدم چون بچه ها بزرگ ترن و من دیگه به اون شدت سالای پیش نمیترسم که مضر باشم براشون و لازم نیس خیلی سانسور شم. هرچی که هست حس خوبی بهش دارم.  

نظرات  (۲)

ببینم مدرسه شما هم از ایناست که آسانسور داره ولی نمیذارن بچه ها سوارش شن؟ ما راهنماییمون اینطوری بود. انقد حرص داشت. :|
پاسخ:
سلام جولیک جانم :*

این مدرسه ی جدیدم نه، نداره.
ولی مدرسه ی قبلی آره! داشت و فقط مخصوص معلما بود.

اونجا، اوایل تو دبیرستان فک میکردن منم از دانش آموزای پیش دانشگاهی ام(چون اونا میتونستن بدون فرم مدرسه بیان) و معمولن با چشم غره ی همکاران در آسانسور مواجه بودم! :)))))))
سلام خانم معلم :-* :دی

هیچ کدومشونم نمی کرده بره بپرسه این کیه هی با ما سوار میشه :))
پاسخ:
:*
 یه بار یکیشون گفت برگه داری؟ گفتم برگه ی چی؟ گفت فلانی بهت برگه نداده واسه استفاده از آسانسور؟ گفتم نه! مگه برگه میخاد؟ گفت واسه دانش آموزا میخاد دیگه! جدیدی تو این مدرسه؟
گفتم نه من معلمم!
تا برسیم بالا داشت معذرت خواهی میکرد.

خیلی خاطرات دارم من از آسانسور اون مدرسه :))))