در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

Viva for ever, ever lasting, like the sun

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ق.ظ

1-امروز دقیقن ده سال از روزی که من به دنیای وبلاگ نویسا پیوستم میگذره. اون روزا تازه 18 سالم شده بود، حالا کمی از 28 ساله شدنم میگذره. ده سال از مهمترین سالای زندگیمو اینجا نوشتم. خوب و بدشو. تلخ و شیرینشو. بالا و پایینشو. تو این ده سال شاید فقط سه چار بار با وقفه ای بیشتر از یه ماه تو وبلاگم ننوشتم. نمیدونم هیچ وقت روزی میرسه که دیگه دلم نخاد اینجا یا هر جای دیگه چیزی بنویسم یا نه. تا امروز که نشده. خیلی چیزا بوده که شروعشون کردم و نصفه ولشون کردم. هیچ چیزه دیگه ای نیست که بگم از همون هیجده سالگیم تا الان، مث وبلاگ نوشتن ادامش دادم، حتا زبان خوندن که اینهمه برام مهمه. آدمیم که میتونم واسه مدت خیلی طولانی با کسی حرف نزنم. تو مغزم، مدام دارم با خودم دیالوگ برقرار میکنم ولی میتونم 24 ساعت تمام در سکوت بشینم و با کسی که در فاصله ی نیم متریم نشسته هیچ حرفی نزنم. از حرف زدن خوشم نمیاد. لزومن منظورم صدا دار بودنه ارتباطاته. وگرنه تو بگو تا صب، باهات چت میکنم. اس ام اس میدم، انقد که انگشتام له شه، ولی حوصله حرف زدن ندارم.

درباره ی خیلی چیزا، هیچ وخ با هیچکس، حتا با خودم، حرف نزدم و نمیزنم. انگار بیرون اومدن بعضی چیزا از دهنم، تبدیل شدنشون از حس، از فکر، به کلمه، به صدا، تلفظشون و شنیدنشون، با صدای خودم از دهن خودم، در توانم نیس. نوشتن ولی، واسه من مث نفس کشیدنه. مث روی آب اومدن و هوا گرفتن. مث پرواز. مث آزادی. رایتینگ، ایز فیری دم.

نوشتن واسه من یه جوری پیدا کردن خودمه. وقتایی که گم میشم تو اتفاقای زندگیم دوس دارم بنویسم تا پیدا کنم خودمو. میدونم این اواخر کمتر و بیشتر چرت نوشتم. چون راستش گم شدم. نمیدونم از کجای راه باید برگردم. اصن نمیدونم باید برگردم یا نه. ولی میدونم راهی که دارم میرم اون راه صاف و مشخصی که چند سال پیش بود، نیس. یا اگرم هست یه راه صاف مه گرفته اس. که من نمیدونم چی ممکنه تو قدم بعدی پیش بیاد.

گم شدم، وسط یه سری چیزایی که همشون ناتمومن. گیر افتادم. تو خودم. تو زندگیم. شاید تو آدما. نمیدونم. خیلی چیزا بود که میخاستم و میتونستم اینجا بنویسم. اما ننوشتم. حالام دیگه نمیتونم بهشون فک کنم. از وقتی اومدم اینجا، اون وبلاگ عزیز و صمیمی پرشینمو گذاشتم و اومدم، خیلی چیزا عوض شد. وقتی ترسیدم شاگردم پیدام کنه اینجا. وقتی تو کامنتای همین وبلاگ گه ترین رابطه ی زندگیمو به چالش کشیدم. خاطرات چندش آور و زشتی از بیان دارم حقیقتش. تو پرشین ولی همه چی خوب بود. حالا مث این خرافاتیا و متحجرا به نظر نیام، جدن ولی این جوری فک میکنم. اینکه بد وقتی اومدم اینجا. و هیچ وقت خوب نشد. یه جوری نشد که برام مث خونم باشه. دلم بخاد زیاد و طولانی توش بمونم. اینجا بیشتر از همه جا خودمو سانسور کردم. نمیدونم چرا. حتا نمیدونم چرا الان این چیزا یادم اومد. ولی گفتم بذا بنویسم. شاید درست شه. نمیدونم دیگه ...

2- از همه ی 53 نفری که وبلاگمو دنبال میکنن ممنونم. ممنون از اونایی که هنوز از وبلاگ گولو میان اینجا. اونایی که از کامنتدونی وبلاگایی که من کامنت میذارم میان و از بقیه ی اون آدمایی که خاموش میان و خاموش میرن،

مرسی از اونی که هر دفعه سرچ میکنه"مثلن فرق سیمل پرزنت و سیمپل کانتیوعس" و میاد اینجا، اون دوست عزیزی که میخاسته بدونه سقفی که چیکه میکنه رو چیکار کنه جز ایزوگام_کاسه فک کنم باید بذاری زیرش_

اونی که دنبال معنی افیشنت بوده_ افیشنت ینی کار آمد عزیزم_. حتا اونی که سرچ کرده درگلوی من ابر بسیار کوچیست! :))) ایشالا که گلوش آفتابی بشه.

دوستی که میخاسته بدونه چرا بعضیا فک میکنن همیشه حق با اوناس؟_نمیدونم!_ و عزیزی که سرچ کرده کیس پروف چیست_کیس پروف ینی (رژ لبی) که با بوس پاک نمیشه!_

و اونی که سرچ کرده" اگه یه پسر پات وایمیسته" خداوکیلی و واق عن نمیدونم اینود دیگه چرا گوگل فرستادش اینجا، چون اینجا هیچ پسری پای کسی وای نستاده! :)))))))))

3-وبلاگ من، خونه ی منه. حداقل اینکه دوس دارم و دلم میخاد که باشه. من تو خونه ی مجازیم راحتم. همونجوریم که تو خونه ی خودمونم. واقعیه واقعی. اینجا درباره ی خودم و از خودم مینویسم. اما نه همه ی خودمو.

4-از بین وبلاگ نویسا، دوستای خوبی دارم، دوستایی که سالهاست همو میشناسیم بدون اینکه از این صفه ی مجازی عبور کرده باشیم و دوستایی که از پشت صفحه هاشون اومدن بیرون. واقعی شدن. غمگینه اگه بگم خیلیاشون با اونی که اینجا مینویسن، واقعن فرق دارن، اما خب واقعن فرق دارن. شایدم با برداشتی که من ازشون داشتم، فرق داشتن. نمیدونم از نظر اونا من چقد شبیه چیزیم که اینجا مینویسم. شاید منم فرق داشته باشم. اگه کسی هست که منو از اینجا شناخته و بیرون از اینجا دیده، یا برعکسش! میتونه بیاد جواب بده و منو روشن کنه.

نظرات  (۳)

back where I belong now
was it just a dream
feelings unfold, they will never be sold
and the secret's safe with me
پاسخ:
Do you still remember
How we used to be
Feeling together
Believe in whatever
My love has said to me

Both of us were dreamers
Young love in the sun
Felt like my saviour
My spirit I gave ya
We'd only just begun

:)
ایشالا سالیان سال هم اینجا باشی و از خوشیها بنویسی
شما قلم زیبایی داری
پاسخ:
خیلی ممنونم آقای سپهر، لطف دارین. 
:)
می دونی . همه ی اینایی که گفتی چیزایی اند که شاید من و امثال من ؛ می خواستیم بگیم اما به قول تو نمی شه یا نمی شد بگیم و دیگه کلا نگفتیم . حالا اگه همه اش هم نه ؛ حداقل یه بخشیش .
حسی که به اینجا و آدمایی که از اینجا پیدا می کنیم .
پاسخ:
هوووم....
:**

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">