در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

I'm tired of feeling so numb

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۴۴ ق.ظ

دیروز خسته بودم. خابم میومد. تا جایی که میتونستم و میشد خابیدم. ینی تا آخرین دقیقه ای که میدونستم وقتی را بیفتم سی ثانیه قبل از کلاسم تو مدرسه ام. خاب که میگم نه خاب واقعی. همین لولیدن زیر پتو و چرت زدنای یه دقه ای. بعدشم پاشدم و اولین چیزایی که تو کمد دیدم پوشیدم. که یک مانتوی تریکوی خاکستری و کوتاه بود. از این مدلایی که میتونسته یه دکمه ی دیگه برای حفظ بیشتر عفاف داشته باشه ولی نداره. ینی دستو ببری بالا دکمه ی کمر شلوار جینت ملوم میشه. مال من دوتا دکمه ی طلایی بوده، که الان شده دوتا دکمه ی طلایی کمرنگ! مقنعه مو اتو کردم و همه چیو ریختم تو کوله ام و زدم بیرون. از آخرین ایستگاه خط آبی مترو تا مدرسه تقریبن 20 دقه راهه. بیس دقه راه به اضافه ی 100 تا پله. چون پله برقی در دست تعمیر بود. سر راه یه آب معدنی ام خریدم و به آتش نشانای تو ماشین که پشت چراغ قرمز مونده بودن لبخند زدم.

بعدشم کلاس شلوغ و دخترای پرحرف. نیمکتای قدیمی که به زور سه ردیف تو یه کلاس چیدن. هی باز شدن در کلاس و سرک کشیدن آدمای اشتبایی. نمیدونم هیچ وقت این اتفاق تموم میشه یا نه. اصن نمیدونم واقعن این همه سرک کشیدن تو کلاسم همش اشتباهی و سهویه یا اینجوری جلوه داده میشه! چون هنوز منو لا به لای بچه ها گم میکنن. هنوز سرایدار مدرسه جلو در دفتر دبیران میگه نه! اونجا نمیتونی بری. به هر حال ولی سرک کشیدن آدمایی که نمیدونم کین، بهتر از تو اومدن دست پسرای 15-16 ساله از پنجره اس. توی جای قبلی کلاسم. اولین جلسه. پسره دستشو آورد تو و از دختره کرانچی گرفت. دو هفته بعدم اومد دمه پنجره و گفت پرده رو میزنین کنار من معلمتونو ببینم؟ پرده رو زدم کنار و گفتم دیدی؟ گفت معلمشون شمایی؟ گفتم بله. گفت خسته نباشی و رفت. این هفته رفتیم توی این کلاس که به حیاط مدرسه پنجره داره.

مدرسه ی عجیبیه. همه چیزش. کوچکترین نظارتی روی معلما نیست. معلمایی که اکثرشون تازه فارغ التحصیل شدن و هیچ ایده ای از کار تو مدرسه ندارن. یه دفتر کلاسی نداریم حتا. فقط یه لیست حضور و غیابه که میشه جلو اسم بچه ها تیک زد. مسئولی که گذاشتن هنوز مث روز اول، همون روزی که من از دیدن اینهمه دانش آموز واسه یه پایه ترسیده بودم، هراسون و شوکه شده اس. حداقل قیافه اش که اینجوریه. مدیریت زمانش و برخوردای شتاب زدش و چشمای همیشه گرد شده اش. تا هفته پیش هر جلسه یه لیست جدید میداد بهمون و اسم بچه ها  رو کمو زیاد میکرد.  با یکی دوتا از همکارا که حرف زدم توی مسیر رفت و برگشت و کاملن اتفاقی البته، چون من هیچ کدومشونو نمیشناسم، بیشتر و بیشتر ناراحت شدم از این همه بی برنامگی همکارم. ولی چیزی بهش نگفتم. چون آدم انتقاد پذیری نیست. مدلشه کلن اینجوری خر تو خر و بی برنامه کار کنه. من فقط میتونم کار خودمو درست انجام بدم. هزارتا چیز از من و بچه ها میخان، در حالی که نصف کلاس حتا بلد نیستن پاور پوینت بسازن. چنتایی ام هستن که گفتن کامپیوتر ندارن، یا اینکه تو خونه به نت دسترسی ندارن.

بچه ها اگه بخان! میتونن از مدرسه برن بیرون. خودم چن بار چنتاشونو دیدم که بعد از من از در مدرسه اومدن تو. تو دفتر ناظم دوتا برگه ی آ چاهار رو میز بود که اسم بچه ها با ذکر مواردی مث ناخون، ابرو، رنگ مو، نوشته شده بود. یکی دوبار سر کلاس دیدم که گوشی موبایل دستشونه.

به غیر از مسیر مدرسه، بقیه چیزا رو هنوز خوب یاد نگرفتم. مث اسم بچه ها. یا جای سایت و اینا. فقط میدونم تو کلاس چارشنبه ها یه شاگرد خیلی قد بلند دارم که دستش به دکمه ی پروژکتور میرسه.

اینکه مث مدرسه های قبلی، زمان زیادی ندارم که با همکارا بگذره، یا یه یکی مث خانوم مسئول!! نیس که هی صد بار همه چیو از آدم بپرسه و چک کنه، هم خوبه هم بد. خوبه چون حاشیه اش کمه. بده چون یه جورایی معلقی.

کلن با همه جاهایی که رفتم فرق داره. یه همکارم داریم پسره. حلقه دستش میکنه میره سر کلاس. :)))