در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

خیلی غم انگیزم

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ

یه تگی تو وبلاگ قبلیم داشتم، آدم دردشو به کی بگه؟!، خیلی مناسب احوال این روزامه. یه جورایی دلم میخاد یکی باشه باهاش حرف بزنم، یه جوراییم دلم نمیخاد اصن درباره ی هیچی با هیچ کس حرف بزنم. یه دو ساعتی هست لب تابو روشن کردم و تلگرامم بازه روش. تو هنگ اوتزم چنبار چراغ بچه ها روشن شد ولی حال نداشتم بخام به هیشکی سلام کنم حتا. مسیجای همکارمم سین نکردم اصن. کلن حوصلم زیر خط فقره. مغزم قاطی پاتیه. کارای این مدرسه ام خر تو خر شده. میخام بشینم دفتر کلاسمو درست کنم، 20 تا فرم مسابقه و اینا دارم که باید بشینم بخونم درستشون کنم، ولی حالشو ندارم. ینی تمرکز ندارم. نمیدونم دقیقن چه مرگمه. تازه به بچه ها گفتم کانالم میزنم تو تلگرام براتون، ولی هنوز هیچ حرکتی نکردم. دوتا ایمیل دارم تو این باکسم که فک نمیکنم بهشون جواب بدم.

تقریبن یه هفته خونه نبودم، به خاطر مراسمات مادربزرگم خونه خالم اینا بودیم بیشتر. البته من دوبار اومدم خونه و برگشتم چون هم برای روز سوم، هم هفتم کلاس داشتم و باید میومدم خونه و دوباره برمیگشتم. ولی خب بعدش اونجا بودم دیگه. یک مقداری حجم آدما و صدا ها زیاد بود. رو دل کردم فک کنم. در کل هربار بعد از این مدل جم شدنای فامیلی فک میکنم همون دوری و دوستی بهتره و به نفع همس.

چار پله ام که در رنکینگ را پله خالم اینا سقوط کردم الان دارم مراحل رنگ به رنگ شدن کبودیا رو طی میکنم، بنفش به آبی و سبز و زرد و اینا.

به اون پسره فامیل مامانم که گرافیست و اینای خفنیه، پیغام پسغام دادم که میخام بیام پیشت کار یاد بگیرم، گفت بیا! فردا بیا!! گفتم نه حالا فردا نمیتونم. یه روز میام ولی. الانم حس میکنم چرت گفتم. حال ندارم برم.

ممرضا رو دیدم راستی. جوجه چه بزرگ شده واسه خودش. گفت بش حیف سن و سالت جور نیس وگرنه خودم میومدم خاسگاریت. گفت بیا بابا! سن فقط یه عدده. قراره حالا اون سربازیش تموم شه، منم کار ثابت پیدا کنم ببینیم خدا چی میخاد.

مامانم اگه بفهمه من با پسرای فک و فامیلش انقد صمیمی ام از ارث محرومم میکنه. :))

کلن خیلی چیزا هس که اگه مامانم بفهمه نه تنها از ارث بلکه از عضویت در خانواده ام محرومم میکنه. تا حالا که نفهمیده، از این به بعدشم خدا بزرگه.

نظرات  (۵)

۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۰ محمدباقر قنبری نصرآبادی
جمع‌شدن فامیل را موافقم؛ اما ان‌شاءالله برای رخ‌دادهای شادی‌آور...

اون قسمت اطلاعات عمومیِ نداشتهٔ مادرتون...
چقدر خوب بود! محرومیت از عضویت
 و این‌ها...
:-)
پاسخ:
:)

۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۱ محمدباقر قنبری نصرآبادی
جمع‌شدن فامیل را موافقم؛ اما ان‌شاءالله برای رخ‌دادهای شادی‌آور...

اون قسمت اطلاعات عمومیِ نداشتهٔ مادرتون...
چقدر خوب بود! محرومیت از عضویت
 و این‌ها...
:-)

اما خودت که مراعات می‌کنی؟ مگه نه!

پاسخ:
چیو؟
۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۸ محمدباقر قنبری نصرآبادی
اشتباهی اومد!
پاسخ:
:))
به کبر سن نیست. من با صغر سن هم همینطور شدم.

علی برکت الله
پاسخ:
:)
 

زمان خودش حال آدمو خوب میکنه نیاز به کار دیگه ایی نیست

ایشالا این دورهمی ها همیشه بشادی باشه معمولا در مورد فامیلا همون دوری و دوستی بهتره
پاسخ:
اونکه بله، ولی نمیدونم اصن خوب چه جوریهف ینی چی بشه من میتونم بگم الان خوبم.

ممنونم. ایشالا برا همه شادی و سلامتی باشه.
آره فک کنم دوری و دوستی در روابط یه چیزیه که همه باهاش موافقن :)))