در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

که همین دوست داشتن زیباست

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

هفته پیش تازه از مدرسه اومده بودمو وسط هال ولو بودم که الی بهم پیام داد من شنبه میختم برم یونی، میای؟ گفتم آره. راستش خیلی وقت بود که قرار بود الی رو ببینم ولی هر بار یه چیزی پیش میومد که نمیشد. دیگه دیدم الان که میگه بریم، بذا برم، با یه تیر دوتا نشون بزنم! ینی هم الی رو ببینم هم استاد میم عزیزمو.

بعد از ده سال رفتن به جایی که چاهارسال بیشتر ساعتای زندگیمو توش گذروندم یه حس عجیبی بود. مثلن اینکه دیگه حیاط واقعن بزرگش به نظرم خیلی بزرگ نبود. نمیدونم، خیلی فرق داشت. با وجودی که الی مث همیشه پیچو واپیچ منو برد و از همه جای یونی رد شدیم، هیجا برام مث قبل نبود. هیچی نبود. اصن نمیتونستم، یا شاید نمیخاستم خودمو تو اونجاها یادم بیارم. از دمه دانشکده هنر اونور تر نرفتیم، همونجا کلی از استادا رو هم دیدیم، یه جوری که مطمئنم اگه اون روز اونجا کلاس داشتیم هم ممکن نبود همشونو ببینیم. الی رفت پیش مسئول آموزشمون. ینی در واقیت زنه رو وسط حیاط دیدیم. گفت دو سال دیگه بازنشسته میشه. و به من گفت تو برو خارج!!! ینی فقط منتظر بودم این بهم بگه که پاشم برم! خیلی خوشم نمیومد ازش راستش. از این بپیچونا بود. ولی برا الی سانتی مانتال طوری بود. سر قضیه ی باباش. بعدشم رفتیم سیب زمینی خوردیم و درباره جوونیامون حرف زدیم و باز برگشتیم دانشکده و من رفتم بهترین اپراتور سایت و بهترین استاد عکاسی دنیا رو دیدم. هر دوشونم بهم گفت هیچ عوض نشدی. هنوزم همونجوری کوچولو موندی. یه ساعتی نشستم با استاد میم عزیزم گپ زدیم و چایی مایی خوردیم و بعدش جم کردیم با الی رفتیم سمت ونک. سر راهم برا مامانم کلی گل خریدم.

بعدشم با یه حس سراسر پوچی و داغون برگشتم خونه. یه غم ناجوری تو دلم نشسته بود. به این فک کردم که من هیچ خاطره ی خیلی بدی از یونی ندارم، درسته تقریبن نصفشو عصبی بودم، ولی خیلی ناراحت نبودم، یا حتا اگه بودم، الان دیگه چیزی یادم نیس. الان میتونم بیام مث یه آدم عادی از همه جاش رد شم و اصن هیچی عین خیالم نباشه، اما الی روزای خیلی خیلی خیلی بدی رو تو این دانشگا گذروند. وقتی با هم از جلو سلف رد شدیم، یاد اون روزی افتادم که تقریبن 12 روز از فوت باباش میگذشت و با هم از همین مسیر رد میشدیم که بریم یه چیزیو کپی کنیم یه شکلات از جیبش در آورد و داد بهم و گفت فاتحه داره ها! بعدش لا به لای حرفاش گفت زندگی اینجا منو خیلی غافلگیر کرد. بعدشم یه سری چیزایی تریف کرد که تو این همه سال هیچی دربارشون نگفته بود. چیزای جدید نبودا، فقط هیچ وقت به زبون نیومده بود. نمیدونم. در کل اینکه به نظرم کار خیلی شایسته ای نبود رفتنمون! هر چند که خیلی خیلی خیلی از دیدن خانوم موسوی و استاد میم عزیزم شاد شدم.

پنشنبه ی قبل از این شنبه، رفتم موسسه ی شهرک. و همکارمو دیدم و درباره ی مدرسه ی سابق یکم تبادل نظر کرد باهام و یه چیزایی درباره ی اون یکی همکارم گفت و منم بین این دوتا شدم همون چوب دو سر فلان! نمیتونم اصن هیچی بگم. فقط اظهار شگفتی و همدردی میکنم. یه جلسه ی دوساعته در باره ی این مدرسه جدیده بود که من تازه اونجا موفق شدم همه ی معلما رو ببینم. فقط یه دختره رو میشناسم. اونم خیلی اتفاقی اولین روزی که داشتم میرفتم تو مترو ازم آدرس پرسید و هی پرسید و هی پرسید تا آخرش گفت توام داری میری مدرسه؟! گفتم آره! دیگه از همون روز با هم دوستیم. دوست که نمیدونم حالا، ولی بیشتر از بقیه میبینمش و با هم برمیگردیم و به نظرم دختر خوبی باید باشه. ولی بقیه ی کسایی که اومدن کاملن صفر کیلومتر و تدریس اولی هستند! که به نظرم فاجعه بودن. حتا در حد اداره ی کلاس و گروه بندی و اینام بلد نبودن. ینی اصن هیچ درکی از این چیزا که ما میگفتیم نداشتن.

و دیگه اینکه بچه های این مدرسه رو دوس دارم.