در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

حوصله کن، خواهیم رفت

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ق.ظ

سه شنبه ی دو سه هفته پیش قبل از اون بازی لعنتی پرسپولیس، همکار سابقم تو مدرسه ی سابق بهم پیشنهاد یه مدرسه رو داد و گفت بیا برو امسال اینجا. اون موق هنوز چارتا گل نخورده بود تیم محبوبم، گفتم خب باشه حالا میرم. بعد که چارتا گل خوردیم و یه سوسک گنده تو روشویی مون دیدم و آدرس مدرسه رو چک کردم، عصبانیت و ترس و اوووو کی میره این همه راهو، دست به دست هم دادن و براش نوشتم حالا شایدم نیام. که گفت گاف و ه خوردی. پا میشی میری. فرداش با اسنپ رفتم چون اصن در خودم نمیدیدم که بتونم اولین روز و اون ساعت پاشم با حمل و نقل عمومی برم و تو اون کوچه پس کوچه ها دنبال مدرسه بگردم. البته آقای راننده ام وظیفه ی خودشو به خوبی انجام داد و با لحنی سراسر تقبیح و تمسخر هی گفت از اونجا میخای بیای اینجا بری مدرسه؟؟؟ حالا نمیدونم تونست تشخیص بده که من دانش آموز نیستم یا نه! چون جلو در نتونستن و با گفتن چرا انقد دیر اومدی؟ برو اینوری کلاس پیش دانشگاهیا اینجاس مقدممو گرامی داشتن. بعدش خاهر همکارم وساطت کرد و منو فرستاد دفتر دبیران و باز اونجا هشت جفت چشم خیره شدن به من و شلوار جینم و مانتوی کوتاهم و من لبخند زدم و گفتم من معلمم. بعد باز توی سالن آمفی تئاتر خانومه گفت ردیف جلو رو خالی بذارین واسه معلما! و هی تو چشم من نگا کرد. آخرش اومد گفت معلمی شما؟؟؟؟ گفتم با اجازه تون.

روی سن که رفتم سالن تا خر خره پر بود. به اندازه ی کل جمعیت مدرسه ی سابق! همون حرفای تکراری. بعد دبیرای دیگه اومدن. که همه پسر بودن و همکارم ذکر کرده بود باید با پسرا رقابت کنی. چون مدرسه دخترونه اس و جنسیت دبیر هم جذابیت داره. حسین خانی که حرفاش تموم شد، بچه ها همه با هم هجوم بردن سمت در. یه سلام علیکی بین من و حسین خانی پیش اومد و بعدش دیگه با هم رفتیم تا جلو در و نمیدونم چنتا از بچه ها دیدن که من به پیشنهادش جواب مثبت دادم و خودمو پرت کردم رو صندلی ماشینش. حسین خانی رو قبلن تو موسسه دیده بودم. یه مقداری کانورسیشن ایجاد کردیم و دور خودمون چرخیدیم تا متروی نزدیک مدرسه رو پیدا کنیم. بهش گفتم خیلی زیاد بودن اینا. گفت آره. گفتم من فک کنم نیام و ببخشید که همینجوری بی تارف قبول کردم بیام باهات نمیدونم چرا میخاستم فرار کنم از اونجا. گفت نه بابا و فلان. همسن علی باید باشه.

واقعن میخاستم فرار کنم و وقتیم اومدم خونه اصن دیگه بهش فک نکردم. تا شنبه ی هفته ی پیش که همکارم زنگ زد و گفت دو روز در هفته کلاس داری اونجا.

کلاسم توی مدرسه ی جدید عجیب ترین کلاسیه که تاحالا رفتم. کلاسای کم نوری که سه ردیف طولانی نیمکت داره. میز و نیمکتای قدیمی. خیلی قدیمی. اونقد تعداد بچه ها زیاده که تو هر نیمکتی سه نفر میشینن. و من به وضوح از دیدن این همه شاگرد سر کلاسم ترسیدم. فک کنم همون جلسه ی اول 30 بار گفتم خیلی زیادیم. خیلی. 41 نفر. سال اول تدریسم توی سه تا پایه 50 تا شاگرد داشتم. حالا دوتا کلاسم روی هم بعد از حذف اضافه شده 71 نفر.

هفتادتا دختر 16-17 ساله. که صادقانه بخام بگم گستاخی و طلبکاری بچه های منطقه ی 1 آموزش و پرورشو ندارن، اما بی پروایی خاص خودشونو دارن. که توی این چند جلسه به صورت جمله های خبرکوتاهی مث مانتوش کوتاهه، بند کتونیشو دور پاش بسته، موهاش بلنده، گوشیش سونیه، ناخوناش کاشته؟ بین پچ پچا و هیس هیسا و خنده های زیر زیرکی به نمایش گذاشتنش. البته جوابشم گرفتن مثلن اینکه نه ناخونام کاشت نیست ولی خیلی خوشالم کردی که گفتی مث کاشت به نظر میاد.

بعد از جلسه ی دومی که اومدم خونه و فک کردن به اینکه 9 ماه باید با این تعداد آدم سر و کار داشته باشم، دلم خاست که بگم نه. نمیام. نمیتونم. دوره. زیادن. امکانات لازمو ندارن. ولی بعد فک کردم چه خودخاهم من. چه رفاه طلب شدم. به این فک کردم که یه یکی از کلاسام اصن منو ندیدن و فقط برای عکاسی و علاقه شون این کلاسو انتخاب کردن. حالا من چه خودخاهم که به خاطر راحتی خودم میخام فرصت یاد گرفتن یه نفرو ازش بگیرم. فک کردم تا کی میتونم اینو گارانتی کنم؟ تا چن سال دیگه ممکنه حوصله و وقت و توانایی شو داشته باشم؟ یه روزی میرسه که برای این روزا دلتنگ میشم. میدونم که میشم.برای همه ی این سختیاش. برای همه ی این استرسا. زحمتا. برای همین هفتاد نفری که منو برای 9 ماه انتخاب کردن. همونقدی که من نمیشناسمشون، اونام منو نمیشناسن، حداقل من میدونم میخام چیکار کنم. اونا حتا همینم نمیدونن ولی انتخاب کردن که باشن و با آب نبات قرمز چوبی گوشه ی لپشون از جلو در ورودی تا در کلاس اسکورتم میکنن...

نظرات  (۲)

خدایی خیلی زیادن :| 
پاسخ:
خدایی آره.  خیلی :/
Good Luck
پاسخ:
تنکس :)