در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

کسی که سنگدله شاید گذشته شو نبخشیده

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ق.ظ

دلیلش اینه که آدم یه جایی تو زندگیش دلش میخاد وا بده دیگه.  خسته میشه. من الان اگزگتلی همون جام. ینی از یکم پیشا شرو کردم وا دادن. الانم دیگه نمیتونم جلو شو بگیرم. آدم خسته میشه دیگه. شما خسته نمیشی؟ 

تا کی مگه میشه هاردلی کیپ تینگز توگدر و اینا؟ یه جایی آدم دلش میخاد بگه ماتحت بی ثبات همه چی. یه وقتی دیگه واقعن نمیشه. حتا اگه بخای. ینی انقد همه چی گندش در اومده نمیشه.

من یه مدت زیادی سعی کردم همه چیو نگه دارم. ولی خسته شدم. الان دیگه برام مهم نیس که اگه ول کنم، وا بدم، چی از دست میره. چیزی که از دست رفتنی باشه، میره. دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. 

آدم کارا رو باید به وقتش انجام بده،  از وقتش که بگذره، اولد فشن که بشه، دیگه مهم نیس چقد خوب و تمیز انجامش بدی، اکسپایر شده و بدرد نمیخوره.

من یه دلزدگی و بکش بیرون از منه خاصی حس میکنم درون مغز و قلبم. و با شدت هر چه تمام تر مشغول دور کردن آدما از خودمم. برامم واقعن مهم نیس چی میشه. 

مدرسه نمیرم، موسسه نمیرم، همکار سریش کنه ی پررومو بلاک کردم، زامبی وار به بعضیا در مورد شوافای چندش آورشون حمله کردم و موارد دیگه ای که نوشتنش اینجا یه نفع هیچکس نیس! 

احساس میکنم برای مدت زیادی در فشردگی به سر میبردم و حالا حالاها باید خودمو بکوبم به در و دیوار تا بلخره بتونم یه گوشه ای بشینم. ساکت و آروم. 

۹۶/۰۶/۲۵