در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

بسیار بجویی و نیابی بازم

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

امروز غروب که رفتم تو آشپزخونه تا شیشمین چاییه امروزمو بریزم، بوی اسفند میومد. بوی اسفند یه بوییه که من خیلی دوسش دارم. خیلی. یه حس خوبی با خودش میاره. ما تو خونمون خیلی کم اسفند دود میکنیم. ولی قبلنا یه همسایه داشتیم که همیشه از خونشون و لباسای بچه هاش بوی اسفند میومد. شاید منو یاد اونا میندازه. یاد اون روزایی که خیلی ازش گذشته الان. همه ی اون بچه ها الان خودشون بزرگ شدن ازدواج کردن و بچه دارن!

اصن تازگیا به هرچی دقت میکنم میبینم خیلی ازش گذشته. اون روز شاگردم بهم پیام داد که کنکور داده و براش دعا کنم رتبه اش خوب بشه و طراحی لباس قبول شه. با خودم فک کردم این دختره کی انقد بزرگ شد؟ که کنکور بده!! همین پارسال بود انگار که دوم راهنمایی بود. واقعن این همه سال گذشته؟

گفتم شاگردم باز یاد مدرسه افتادم. واقیتش اینکه تو دلم خوشال نیستم از اینکه نمیرم مدرسه. ولی تو بیرون از دلم و تو مغزم خوشالم. چون این توانایی رو در خودم نمیدیدم دیگه. حداقل برای امسال. هنوزم هیچ کاری پیدا نکردم. خیلیم اصن راستش دنبالش نیستم دیگه. شاید اصن این شیش ماه باقی مونده ی سالو هیچ کار خاصی نکرد و یکم به خودم پرداختم. الان که فک میکنم میبینم از همون وختی که درسم تموم شده، کار کردم. نه اینکه بگم سخخخخخخخت کار کردم، نه، ولی کاری رو شروع کردم که دوسش نداشتم و ایده آلم نبود، اما خوب شروعش کردم و خوب تمومش کردم. حالا به هیجایی بر نمیخوره اگه بخام یه مدت بیکار باشم. منظورم از بیکار بودن هم، بیکاریه مطلق نیست.

الانم مدتیه که دچار افسردگی فصلی زودرس شدم و ارتباطم با آدما به نزدیک صفر رسیده. و حوصله ی هیچ کاره خاصی ندارم. حتا کتاب و فیلم. ینی اون روز به فیلم گذاشتم ببینم، چارتا جمله حرف زدن دیدم اصن هیچیشو نمیفهمم. بیخیال شدم. کلن اینجوریم الان که ترجیح میدم بیخیال همه چی باشم. قدرت تصمیم گیری و فک کردن و تمرکز ندارم. فقط میتونم یه سری کارای خیلی عادی و روزمره انجام بدم. یه مدت شرو کردم ادونس گرامر بخونم. انققققققققققققققققققققد به نظرم همه چی سخت و پیچیده بود دیدم همینی ام که بلدم قاطی کردم. کلن مغزم در یه حالت خستگی و خاب آلودگی خاصی مونده. و من نمیتونم نجاتش بدم. ینی به نظرم ارزش نداره برا نجاتش تلاش کنم. برا هیچی دیگه حوصله ندارم تلاش کنم. تلاشام تموم شده. همه چیم تموم شده. وختی میگم همه چی ینی همه چی. ینی حتا افسوسم نمیخورم.

خلاصه که آخرامه. و خیلی دارم تلاش میکنم از کنار همه نرم و نازک رد شم و پاره نکنم کسی رو، ولی واقیت اینه که میل به پاچه گرفتن و پاره کردن لحظه ای دست از سرم ور نمیداره.

۹۶/۰۶/۱۷

نظرات  (۲)

احساس همزاد پنداری دارم باهات !
تلاشم تموم شده رو خوب گفتی . یعنی دنبال ِ یه چیزی بودم این حس رو توصیف کنه ؛ پیداش نمی کردم !
پاسخ:
:(
همه ی اینایی که گفتی رو من در شش ماهه ی اول سال دارم!

سخت میگیری سخت میگذره.....
پاسخ:
بهزاد شاید باورت نشه، ولی من واقعن این دفه اصن نگرفتم! که حالا شخت باشه یا آسون.
:(