در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

Güvendiğim ne varsa yıkıld

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ب.ظ

دلیل اینکه در آپ کردن وبلاگم کاهلی میکنم اینه که این روزا تفریبن همش پای لب تابم و توئیترم به راهه.چون اونجا میشه هی نق نق کنی. ولی اینجا نمیشه. ینی نه که نشه، ولی شورت بلاگ ندارم که، لانگ بلاگ دارم. در کل اینکه حرف دارم واسه نوشتن، ولی حال ندارم.

همچنان هم در وضیت معلق از خدمت! به سر میبرم و قطعن برای سال دیگه مدرسه ی سابق نمیرم، اما هنوز مدرسه ی دیگه ای هم نرفتم، و احتمالن کلن امسال مدرسه نرم. فعلن یه سری کارای پروژه ای و ترجمه و اینا دارم تو دست و بالم. و مقدار زیادی وقت آزاد که متاسفانه هییییچ استفاده ی بهینه ای ازش نمیکنم. اکثرن تو وب و تلگرام و توئیتر و فایند ا وی ولو ام. واقعن یکی باید این مودم همیشه چشمک زنو از برق در بیاره! بلکه من به کارام برسم. ینی هنوز بعد از یه ماهو اندی که گوشیمو عوض کردم، نرفتم سیم کارتمو نانو کنم و راش بندازم. ولی بلخره بعد از فک کنم 4 سال، فردا میرم اون دندون عقل کجه لعنتی رو میکشم. فقط امیدوارم دچار حفره ی خشک و این مسائل نشم. حالا این اصن یه چیزیه که من هیچی دربارش نمیدونستم ولی دقیقن از وختی تصمیم گرفتم برم دندونمو بکشم عالم و آدم گفتن ما دندونمو کشیدم از درد زمینو گاز گرفتیم و بعدن ملوم شد دلیلش حفره ی خشک بوده! حتا فردا ممکنه به دکتره بگم ببین دکتر من از عوارض بعد از جراحی مطلعم، پس یه کاری نکن حفره ی خشک ایجاد شه ها! بر نمیتابم چون!

بعدش اینکه یکی دوبار دیگه اون پسره هاشمی بهم پیام داد و منم بش گفتم ببین لطف کن بیخیال من شو. هیچ علاقه ای ندارم رابطه ای فراتر از همکار بودن با هم داشته باشیم. واقعن ینی نمیدونم چرا نمیتونه اینو بفهمه که رفتارش و اخلاقش خیلی رو اعصابه. خیلیا. اصن یادم میاد که چققققد این آدم خاله زنک و دو به هم زن و چیپ بود کاراش، جدن آرزو میکنم دکمه ی آن دو وجود داشته باشه تو زندگی. اونوخ اون روز که بهم پیام داد انقد عصبی شدم که زدم کانورسیشنو پاک کردم بعدش فک کردم چه کاره احمقانه ای بود کاش حداقل قبلش بلاک کرده بودمش! حالا همه ی اینا به کنار، اینکه ور میداره همه چیو میره به اون همکارم میگه رو کجای دلم بذارم؟! ینی چرا واقعن؟! همیشه میگن دخترا هرچی بهشون بگی رو به عالم و آدم میگن و این جکا و چرت پتایی که هست، ولی من تا حالا هرچی دیدم برعکسش بوده! ینی دقیقن پسرا هرچی که میشه رو میرن تو محافل دوستانه مطرح میکنن و فکرم میکنن خیلی شاخن. نکنین بابا از این کارا! ما میفهمیم!

دیگه اینکه این مدت با چندتا آدم جدید آشنا شدم، ولی راستش بعد از چند روز فهمیدم هیچ کدو واقعن اونی که به نظر میاد نیستن. اینکه آدم انقد زود اکسپایر شه، خیلی بده واقعن. ولی الان یه جوری شده که همهههههه چی شو آفه! بابا یذره به خودتون بیاین چرا انقد ادا؟ چرا انقد از خود بریدگی؟! واقعن انقد خودمون بودن سخته؟ که همه الان به هم دروغ میگن و همه انقد دروغ شنیدن دیگه هیچ کس به اون یکی اعتماد نداره! از خودمون شرو کنیم. با خودمون صادق باشیم. تا بعدش بتونیم، جراتشو داشته باشیم با بقیه ام صادق باشیم. واقعن حال به هم زن شده بعضی از رفتارا. انقد که آدم میبینه هر کسی با هر سن و سالی داره یه رفتار غلط و چیپ و واقعن نکوهیده رو تکرار میکنه دلش میخاد سرشو بکوبه به گوشه ی میز! ینی برام عجیبه که میتونید مادام العمر ادای چیزی که نیستینو در بیارین و نقش بازی کنین و فک کنین خیلی خفنین. خسته نباشی هنرمند.

شاگردای این مدرسه ی جدیدم، هنوز چند روز یه بار بهم پیام میدن و با چنتا از بچه های نهم قراره بریم بیرون البته هنوز اوکی نکردیم ولی احتمالن برم. چون از اینا خوشم میاد. ینی نه که از اون یکی شاگردام خوشم نیادا، اونا رم دوس دارم ولی با اینا خیلی خیلی راحت ترم. چون یکم سنشون بیشتره و اونقدی هراس اینو ندارم که

Im gona say or do the wrong thing, and it gonna get worse and its gonna be my fault.

اینم به افتخار سیامک که در پست قبلی از نحوه ی نگارش من ابراز ناخرسندی کرده بود. خیلی مخاطب مدارم چون من.

نظرات  (۲)

اصلا بعضیا این قدر خودشون نیستن که حالمون رو بهم زدن ها |: .
و از اون ور هم  بعضیا این قدر خودشون هستن حالمون رو بهم زدن |: .
پاسخ:
منم حال بهم زنم ینی؟! 
قطعا منظورم تو نبودی .
چرا اینطوری فکر کردی ؟|: .
پاسخ:
:))

نمیدونم! به خودم گرفتم دیگه!