در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

معلم بازی(20)

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

خیلی وخته که برای قسمت معلم بازی وبلاگ چیزی ننوشتم راستش این مدت خیلی حال و حوصله ی خوندن و گشتن نداشتم. آرشیویم که دارم انقد قاتی پاتی شده که خودم توش گم میشم و اصن دلم نمیخاد سراغش برم واسه نوشتن. خسته ام ینی. خسته! میفهمی؟ به هر حال با همه ی این خستگی دیشب وختی داشتم از بی خابی میمردم، یه سرچی کردم درباره چنتا عکاس ایرانی که پارسال تو این پست دربارشون نوشته بودم، الان نمیتونم یادم بیارم پارسال که اینا رو نوشتم زیاد گشتم یا کم، ولی به هرحال دیشب چیزای خوبی پیدا کردم که برای خودم جدید بود، حالا که 3 خرداد و سالروز آزادسازی خرمشهره، بد نیس بازم بیشتر بدونیم دربارش.

متاسفانه همونجوری که بارها گفتم تو ایران عکس و عکاسی اونقد که باید اهمیت نداره انگار. ینی شاید اتفاقایی که ما از سر گذروندیم انقد زیاد و انقد وسیع بوده که به نظرمون یونیک و آیکونیک نیست. وگرنه تو آمریکا یه 11 سپتامبر اتفاق افتاده با مجموعن 2973 تا کشته، تو سالروزش 101 کتاب عکس ازش چاپ کردن. و یه موزه ی دائمی داره. ما فقط واسه آزاد سازی خرمشر 6000 تا شهید داشتیم اونوخ کلن 5 تا کتاب عکس از جنگ هست. که دیگه تجدید چاپ هم نمیشن.

تو این پست درباره ی آقای سعید صادقی نوشتم. که یکی از معروف ترین عکاسای جنگ ایران و عراق بودن و مثل همه ی عکاسای دیگه تقریبن فراموش شدن. _ایشالا در آینده درباره ی بقیه ی عکاسای خوبی که بهترین و با شکوه ترین لحظه های تاریخ این مملکتو ثبت کردن و تو گمنامی از بین ما رفتن مینویسم_ تو مصاحبه ای که ازشون خوندم یه نکته ی جالبی بود که گفته بودن تو سالای جنگ با 30 هزار تومن میشد خونه خرید، من 12 هزار تومن برای یه نگاتیو سیاه و سفید میدادم.

چن سالی هست که آقای صادقی، مث خیلی از عکاسای دیگه، به صرافت این افتادن که بگردن و صاحبان عکسایی که سالها پیش گرفتنو، پیدا کنن. که خب قاعدتن کار سختیه، چون خیلیاشون ممکنه شهید شده باشن. به هر حال، تا جایی که من دیدم این چنتا عکس رو تونستن شناسایی کنن:

"کودکی را در آغوش داشت و با خنده از من خواست یک عکس یادگاری بگیرم. خواهرش یک ساله بود و با حیرت به آنچه در اطرافش می‌گذشت، نگاه می‌کرد. حضور آن نوزاد در جمع بدرقه کنندگان  نوجوانی که عازم جبهه بودند، فضایی شاد را پدید آورده بود.این تصویر را سال 1363 در میدان جمهوری تهران ثبت کردم؛ روزی که گروهی از رزمندگان پایگاه مقداد در حال اعزام به جبهه بودند."

این توضیحیه که آقای صادقی قبل از پیدا کردن صاحب عکس نوشتن، بعد از جستجو مشخص شد نوجوانی که تو عکس میبینم شهید مرتضی کارور به همراه خواهرزادشه.

مرتضی، حسن و محمدرضا ست تا پسر از خانواده ی کارور بودن که در جریان انقلاب و جنگ شهید شدن. مرتضی تو این عکس احتمالن 12 سالشه، چون وقتی تو سال 65 شهید شده، هنوز 15 سالش نشده بوده. اون دختر کوچولو هم الان سی ساله شده.

           

                                                                           ***

این دو پسر خاله که دوران کودکی و نوجوانی هم بازی و هم کلاسی هم بوده‌اند، پاییز 1365 در سن 13 سالگی، داوطلب خدمت در یگان‌های دریایی می‌شوند و در اوج جنگ نفت کش‌ها سوار بر قایق‌های عاشورا، به نبرد ناوهای آمریکایی می‌روند.

(این عکس مورد علاقه ی منه! چون به هر حال همه آل استار پوشا و اینا! :)) )

حسین مرادی و مجید دمادم دوتا پسر خاله ی جدا نشدنی بودن که وختی سیزده سالشون بوده داوطلبانه به جبهه میرن،

حسین مرادی با یادآوری آن روزها می‌گوید: «کلاس اول راهنمایی بودم که برای نخستین بار به جنگ رفتم. این عکس مربوط به همان اعزام می‌شود و بعد هم دو بار دیگر داوطلب شدم. جمعاً هشت ماه در جزایر ابوموسی، لارک و آبادان خدمت کردم که یک مدت در واحد ادوات، خدمه موشک‌های مینی کاتیوشا بودم، چند وقتی هم سکان داری قایق‌های عاشورا را بر عهده داشتم و بعدش به واحد های پدافند هوایی منتقل شدم.»

«سال 1365 هر که را نگاه می‌کردی، عشق جبهه داشت و من هم که کلاس اول راهنمایی بودم، همراه پسر خاله‌ام داوطلب جنگیدن شدیم. من و حسین (مرادی) مثل خیلی‌های دیگر با دست بردن در فتوکپی شناسنامه، خودمان را بزرگ‌تر معرفی کردیم و با این که تنها 13 سال داشتیم، راهی آب‌های خلیج فارس شدیم که آن دوره شاهد جنگ نفت کش‌ها بود.»

او ادامه داد: «چون جثه کوچکی داشتم، خیلی وقت‌ها دچار دردسر می‌شدم. برای مثال یک بار قرار شد روحانی گردان 422 تیپ ذوالفقار را از بندر به جزیره لارک ببرم که وقتی او مرا دید گفت می‌ترسد با من هم‌سفر شود. هر چه هم فرمانده مان می‌گفت که من در کارم وارد هستم، آن حاج آقا تاکید می‌کرد جرئت نمی‌کند سوار قایق شود. حتی تاکید آن فرمانده که شب‌های تاریک با سکان داری من به دل دریا زده است، نتوانست روحانی گردان 422 یا زهرا (س) را راضی به آمدن با من کند.»



دمادم با یاد آوری روزهای اوج جنگ نفت کش‌ها در سال‌های 1365 و 1366 گفت: «من و پسر خاله‌ام چند نوبت در منطقه جنگی خلیج فارس خدمت کردیم. ما سکان دار قایق‌های عاشورا بودیم و بیشتر مأموریت های ما اسکورت شناورها و کشتی‌های خودی بود. با این حال چند بار هم با دشمن درگیر شدیم که یک بار آن رویارویی با ناوهای آمریکایی بود. در آن درگیری، وقتی آرپی‌جی را شلیک کردم، چون کمک من کمرم را نگرفته بود، به دریا پرت شدم که البته به خیر گذشت و سالم از آب بیرون کشیده شدم.».

                                                                 ***

این تویوتا را از استانداری خوزستان گرفته و بیشتر وقت‌ها روی سقفش مسلسل می‌گذاشتیم و با گشت زدن در خیابان‌های خرمشهر، از پیشروی عراقی‌ها جلوگیری می‌کردیم. آن مسلسل و نارنجک‌های من سنگین‌ترین سلاح‌های ما در برابر تانک‌های دشمن بود که امروز خودم هم از این که با چنین امکاناتی بیش از یک ماه تاب آوردیم، تعجب می‌کنم.»

مصطفی جزایری (در عکس نفر دوم از سمت راست که کوله پشتی کوچکی دارد)

این عکس  پنجم مهر 59 در خیابان کهنمویی خرمشهر گرفته شده است.(بابت کیفیت بد عکسا متاسفم واقعن، خبر آنلاین به اون لوگوی گنده بسنده نکرده و تا تونسته کیفیت و سایز عکسا رو آورده پایین!)

                                                                     ****

در یکی از همان روزها که خط بین ما و عراقی‌ها خیلی مشخص نبود، ساعتی را با دو رزمنده به گشت زنی در خیابان‌های خرمشهر پرداختم. در بازگشت به مرکز شهر، خبر رسید که چند عراقی به اسارت نیروهای ما در آمده و به خانه ای منتقل شده‌اند. با شنیدن این خبر من خیلی زود از دو رزمنده همراهم جدا شدم تا قبل از انتقال اسیران به پشت جبهه، بتوانم از آنان عکس بگیرم. این تصویر مربوط به لحظه خدا حافظی من با آن دو رزمنده است که مثل من از شنیدن خبر گرفتن اسیر از عراقی‌ها، خوشحال شده بودند.

وقتی سعید صادقی عکس قاب شده را به دست او داد، مدتی طول کشید تا از بهت و حیرت بیرون بیاید. ابتدا پرسید: «این واقعاً من هستم، این عکس کی و کجا گرفته شده، چطور من متوجه نشدم؟»


توضیحات عکاس از محل و روزی که عکس را گرفته بود، خاطرات دفاع از خرمشهر در مقابل ارتش عراق را در ذهن عنایت صحتی شکوه زنده ساخت. با این حال باز هم تاکید کرد: «فکر نمی‌کردم چنین عکسی از من گرفته شده باشد، اصلاً یادم نمی‌آید. عجب جوان بوده‌ام، یادش به خیر.»

وقتی جنگ شروع شد، 22 سال داشتم و ساکن کوت شیخ خرمشهر بودم. چون دوره کوتاه آموزش نظامی دیده بودم، به نیروهای مردمی پیوستم که از شهر دفاع می‌کردند. تا سقوط خرمشهر، بیش از یک ماه تنها با سلاح سبک مقابل لشکرهای زرهی عراق مقاومت کردیم.تمام هشت سال دفاع مقدس را در جبهه های جنگ بودم. خوش‌ترین خاطره‌ام هم مربوط به عملیات بیت‌المقدس است که بعد از 20 ماه دوباره به شهر خودم برگشتم. بعد از آن با خانمم که او نیز رزمنده مدافع خرمشهر بود، در همین شهر ساکن شدیم.

                                                                    ***

روز دوم عملیات رمضان، 23 تیر 1361، هوا آن چنان گرم بود که انگار آتش از آسمان می‌بارید.

از صبح با اینکه می‌خواستم هر چه زود‌تر خودم را به خط مقدم برسانم، اما برای ساعت‌ها در محل تخلیه مجروحان و شهیدان ماندم و عکاسی کردم. تعداد زخمی‌ها آن قدر زیاد بود که برای لحظاتی برای انتقال آنان حتی برانکارد هم نبود. این عکس را زمانی گرفتم که یکی از امداد گر‌ها، پیکر نوجوان مجروحی را در آغوش گرفته و او را به واحد بهداری منتقل می‌کرد.

شهید عباس دهباشی «22 فروردین 62، روزی بود که این شهید به آرزویش رسید و در منطقه شرهانی مورد اصابت دشمن بعثی قرار گرفت و به دیدار معبود شتافت و پیکرش در روستای سدکی زابل در منطقه سیستان به خاک سپرده شد.»

                                                                    ***

اینا بخشی از عکسای آقای صادقی بود که تا الان صاحبانش مشخص شده. یه تعداد دیگه عکس هست که به نظرم بد نیست اونا رو هم با یه توضیح مختصر ببینیم. به هر حال اینا تاریخ مملکته!

 یکی از روزهای اسفند 65، در ادامه عملیات بزرگ کربلای پنج، در حالی که به صورت خمیده و با سرعت در کانال‌ها در حال حرکت بودم، سر یک دو راهی با رزمنده نوجوانی روبرو شدم که سر به دیوار تکیه داده و از فرط خستگی به خواب رفته بود.

با اینکه گلوله‌ها زوزه کشان هوای بالای سر ما را می‌شکافتند، او هیچ حرکتی نمی‌کرد. صدای شا‌تر دوربین عکاسی من هم خواب سنگین او را بر هم نزد. بیشتر به کسی می‌مانست که بیهوش شده و ارتباطش با جهان پیرامون قطع است. تنها صدای نفس‌های تندش، نشانه زنده بودنش بود و برای همین آرام از کنارش گذشتم و به راه خود ادامه دادم. فکر می‌کنم او یکی از اندک شمار رزمندگانی است که هیچ‌گاه نفهمید عکسش را گرفته‌ام. امیدوارم زنده و سالم باشد و امروز تصویر جوانی خود را ببیند.

این عکس را پاییز 65 مقابل پایگاه مالک تهران گرفتم؛ از کاروان اعزامی به جبهه های نبرد در خوزستان که چند ماه بعد شاهد عملیات بزرگ کربلای پنج شد. این عملیات مهم، گسترده، دشوار و طولانی از نظر تعداد رزمندگانی که در آن به شهادت رسیدند، در تاریخ جنگ ایران و عراق در رتبه اول قرار دارد. در واقع بخش عمده ای از نیروهای داوطلب که پاییز و زمستان 65 به جبهه‌ها اعزام شدند، هیچ گاه به خانه خود بازنگشتند.

آن روز صبح با آتش سنگین دشمن که یک باره روی مواضع ما باریدن گرفت، بیدار شدیم. لحظاتی بعد هم جت‌های عراقی روی سر ما پیدا شدند و با بمب‌هایشان جزیره جنوبی مجنون را به جهنم تبدیل کردند.  ساعتی بعد خبردار شدیم کماندوهای دشمن با بالگرد پشت مواضع ما هلی برن شده و جزیره را در محاصره گرفته‌اند. این گونه بود که فهمیدیم آن روز اسفند 62 برایمان حکم مرگ و زندگی را دارد.

بعد از موفقیت نیروهای ایرانی در مراحل اولیه عملیات خیبر، این سنگین‌ترین پاتک عراقی‌ها برای باز پس گیری جزیره مجنون بود. تمام روز زیر آتش توپ، موشک، خمپاره و بمب‌های عراقی قرار داشتیم و در نیزارهای منطقه نیز ار چهار طرف درگیر نبرد تن به تن با نیروهای پیاده دشمن بودیم.

ساعت‌های اول حمله، چون غافلگیر شده بودیم، عراقی‌ها با پشتیبانی آتش سنگین توانستند در مواضع ما نفوذ کنند. اما خیلی زود ورق برگشت و رزمنده های ایرانی ابتکار عمل را به دست گرفتند و بدون آن که از حمایت توپخانه یا نیروی هوایی بهره‌مند باشند، جلوی دشمن را سد کردند.

بعد از چند ساعت جنگ بی امان، بعد از ظهر توانستیم نیروهای هوابرد عراقی را که پشت سر ما پیاده شده بودند تار و مار کنیم و خط محاصره را بشکنیم. با این موفقیت، دیگر یگان‌های دشمن نیز که از روبرو هجوم آورده بودند، دست به عقب نشینی زدند و در نزدیکی غروب از حجم آتش توپخانه و بمباران عراقی هم کاسته شد.

در غروب روزی که نبردی سخت و سنگین را پشت سر گذاشته بودیم، در چهره تمام رزمندگانی که جان سالم به در برده بودند، بهت و گیجی خاصی دیده می‌شد. در حالی که نیروهای امدادی شهدا و مجروحان را از منطقه تخلیه می‌کردند، دیگر رزمندگان از سنگرها بیرون آمده بودند تا دمی بیاسایند و خستگی از تن بیرون کنند.

من هم که به دلیل شرایط ویژه آن روز، به جای دوربین اسلحه به دست گرفته بودم، با فروکش کردن شعله های نبرد، در پرتو آخرین اشعه های آفتاب، شروع به عکاسی کردم. از جمله چهره‌هایی که نظرم را جلب کرد، این جوان بود که با خاموش شدن خورشید در حال روشن کردن سیگار خود بود. بعد از 30 سال، بازتاب جنگ سخت آن روز را می‌توان در سیمای این رزمنده همچنان دید.

نظرات  (۴)

چه خوب بود
ممنون، دلم تنگ شده بود برای معلم بازی هات
میتونم لینکش رو شِیر کنم،جایی؟
پاسخ:
خواهش میکنم.

جایی منظورت اینستاگرامه؟
لایک :-)
پاسخ:
لایک بک! :))
خیلی خوب بود
پاسخ:
جدی؟
مرسی
:)
بلی کلی مفیده فایده بود:)
میدونم هـــ کسره رو رعایت نکردم:))) چون کسره ندارم توی کیبوردم:)))
پاسخ:
خداروشکر

نو وریز، منم که دارم استفاده نمیکنم!
:))