در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

به جز خام خام خوردنشون البته!

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

دچار یه جور خستگی و دلزدگی خاصی نسبت به همه چی شدم. ینی کلن حال و حوصله ی هیچی ندارم. نه حال کتاب خوندن، نه نقاشی، نه زبان، نه فیلم نه هیچی. همش دلم میخاد ولو باشم یه گوشه هیچ کاری نکنم. که خب بهتر میدونی خودت، نمیشه! چون تو سن و سال من آدم باید شکوفا و این چیزا باشه! ولی جدن من خسته ام خیلی. این دو هفته ی بعد از نمایشگاه مدرسه، که فک میکردم خیلی خوشال میشم بعد از تموم شدنش، اونقدام خوشال کننده نبود. ینی به هرحال بهتر از دوهفته پیشش بود ولی بهترین دوهفته ی زندگیمم نبود. آخه واقعن توقع داشتم که باشه. چون نه ماه قبلش واقعن بدترین نه ماه زندگیم بود. به هرحال تو این دوهفته فقط دوتا کار مهم انجام دادم که یکیشو نمیگم اون یکیشم این بود که رفتم موهامو کوتا کردم. البته نه خیلی. یه هف هش سانت. بعدشم اون دوست موسسه ایم ازم دعوت کرد برم واسه عکاسی مراسم مدرسه شون و چون تهه پیامش تاکید کرد مانتوی درست حسابی بپوش جون بچت! نرفتم. چون بچه نداشتم خب. که مانتمو به خاطر جون اون بخام درست کنم. کلن این همکارم دیفالت رو مانتوی من حساسه. نمیدونم چرا فک میکنه خودش مانتوی بلند و خوب میپوشه! بعدشم یه بار دیگه بهم گفت برم سوری معلم یه سری از بچه های خاهرش بشم، که نشدم. نرفتم ینی. کلن من از خاهر این هیچ دل خوشی ندارم و از اون مدلاس که نمیتونم جوابشو ندم. چون پرروئه. بعد برام جالبه که با این همه زبون درازی که داره، همیشه ام آخرش کارش به من گیر میکنه!

بعدش اینکه خانوم مسئول یه جلسه گذاشت واسه اینکه ما حرفامونو به مدیر مدرسه و اینا! بزنیم. اونوخ اول جلسه یه جوری که "بیا اینم جلسه! هی میگفتی، ببینم چی میخاد تهش گیرت بیاد" به من گفت میخای شما اول شرو کن! بعد از قبلش 234580900 بار تو گروه نوشت سرفصل های مورد بحثو برا من بفرستید! در pv! منم نفرستادم اصن. چون اون دو روز خونه خالم بودم و داشتم با گولو و خاهرش و هـ و گردنبد مروارید دار و گردالی پشمالوی سرخابی و اینا حال میکردم. که البته اگه نبودم هم، نمیفرستادم. آی دنت کر هاو کنترل فیریک شی کود بی. بعدش دیگه کلی همه حرف زدن و اینا. مدیرم از یوژوال خیلی کول برخورد کرد و گفت خیلی ممنونم که چیزایی رو به من گفتید که نمیدونستم!!! جدن فک نمیکرد انقد مشکل وجود داشته باشه و بعدش گفت خودم یه جلسه دیگه میذارم که راهکارهای مدیریت و اینا رو! برا این مسائل با شما به اشتراک بذارم. بعد همه همکارا به من گفتن میخای بیای باز؟ گفتم خب ملومه که نه! خلم مگه؟ بعد گفتن چرا پس اومدی جلسه رو؟ گفتم چون گاو به دمش رسیده! که البته از گاو منظورم خانم مسئول نبود، منظورم رسالت من در مالیدن پوز این آدم به خاک بود. ینی واقعن متنفرم از اینایی که با داعیه ی "کار برای خدا" و مخصوصن جو منتظر و ما سرباز امام زمان! و فلانیم میان تر میزنن به همه چی. میخام بدونم امام زمان نباشه، خدا نباشه، تو خودت حس نمیکنی یه مسئولیتی داری که باید انجامش بدی و باید درست انجامش بدی؟ اینکه تو شوعرت دوس نداره زیاد سرکار باشی، وجدانت ناراحته واسه دوتا پسرت، دلیل میشه که هی بیای از انجام چیزایی که کارو برا بقیه راحت میکنه ولی مسئولیت تو رو زیاد تر میکنه، جلوگیری کنی؟ ینی در این حد که چون نمیتونه خودش تلگرام چک کنه، توقع داره همه هنوز اس ام اس بزنن! البته که اونم در ساعت و روزای اداری فقط!!!آدم باید یه جایی قبول کنه که نمیتونه! وختشه کنار بکشه! چه لزومی داره چارچنگولی بچسبیم به صندلیمون و فک کنیم الان از مقربینیم؟ خداوکیلیش حالم بیشتر وختی به هم خورد که بازمم نتونست دهن خودشو نگه داره و یه جایی که خیلی گله شکایتا زیاد شد، گفت من توقع دارم اگه مشکلی هست اول به من گفته بشه بعد در جمع مطرح شه! منم گفتم اتفاقن از شما توقع میره با این سابقه ی کار زیاد، انقد سعه ی صدر داشته باشین که فقط به این فکر کنید که آیا این مشکلی که مطرح شده اصن وجود داره یا نه! اگه داره، چه در جمع گفته بشه، چه در خفا! چیزی رو عوض نمیکنه! اگرم وجود نداره، اتفاقن بهتر که تو جمع مطرح بشه که همه بفهمن اینی که مطرح شده مشکل نیس! یه ویژگیه! طبیعیه که وجود داشته باشه! کسی نباید دنبال راه حل باشه براش! بعد کلن دیگه لال شد.

این روزام همش خونه ام، یکی دور روز با مامانم رفتم بیرون، بعدش دیگه نرفتم. مامانم منو با خودش برد گلخونه. که من کلن همش تو دلم دعا میگردم زودتر بیایم بیرون.ولی به مامانم نگفتم نریم و اینا، چون لابد مامانم با خودش فک میکردد چه آدم مزخرفیم من. همیشه که نیستم و سرم تو کارخودمه،حالا یه بارم اومدم بیرون فقط به قصد خرید توت فرنگی _روحی فداک_ اومدم و هی میخام بریم بریم را بندازم! واقعن نمیدونم من چرا انقد با نباتات بدم. اصن دیوونه میشم منو در مقابل گل و گیاه قرار میدن. ینی یه بار تو دفتر رئیسم گلدون گذاشته بود رو میزم من تا آخر روز حس میکردم مثلن یه دستگاه شنود گذاشتن اونجا! تا این حد معذب بودم. بعدشم در اومد بهم گفت تو باید به این گلا رسیدگی کنی، گفتم نمیتونم! من بیمه شون میکنم خراب شدن برین غرامت بگیرین! واقعن آدم با چارتا برگ سبز چه ارتباطی میتونه داشته باشه آخه؟

نظرات  (۳)

منم درباره گل و گیاه اینطوری فکر میکردم!که خب یعنی چی مثلا!!گلِ دیگه!!
ولی یه روز یه گل یاس کاشتم توی باغچه,این رشد کرد.هی بزرگتر شد(مثلا 7/8متر)بعدم گل داد!اون وقت هر موقع میبینمش دیوانه میشم مثلا!!

پاسخ:
ببین من خیلی تلاش کردم از این منظر وارد شم، ولی نمیتونم! اصن تحمل اینکه بخام برا گل و گیاه وخت بذارمو ندارم واقعن! حس میکنم اونجوری که من میخام ریسپانسیو نیستن! خیلی باید مغز و قلب مهربونی داشته باشی که بتونی با گیاه رابطه برقرار کنی. من ندارم.

+الان لابد شبا یه بوی یاس خیلیییییی خوبی میاد تو خونتون. من عاشق شبای اردیبهشتم که بوی رازقی و امین الدوله میاد تو کوچه ها.
ببین یه نهال بی جون درخت عرعر میارزه به صدتا آدم! تازه این عرعرشونه! 
پاسخ:
البته با این نظریه موافقم!
:)

حتا یه گنجشک!
پخته خوردنشون؟ :-"
پاسخ:
یک خام گیاه خار هستم چون من آخه!

:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">