در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

کسی لاتاری برنده نشده راستی؟

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

دیروز نمایش‌گا که تموم شد با همکارا و خانومای مسئول و اینا رفتیم یه فست فود همون نزدیکای مدرسه. تا دوسال پیش، فقط من و خانم جذبه و اون دوتا همکارای دیگه ام که الان از مدرسه رفتن، با هم میرفتیم. اینجام نمیرفتیم. میرفتیم یه پلو چلویی و کباب و جوجه و اینا میخوردیم. ینی کلن اینجوری شد که یه بار من خیلی بعد از نمایش‌گا گشنم بود و به همکارم گفتم من دارم میمیرم از گشنگی گفت آره منم. گفتم من غذا میخام! غذای واقعنی! پلو چلو! گفتش منم! گفتم پاشو بریم پس. دیگه خانوم جذبه رو هم همراه کردیم با خودمون و رفتیم دوساعتی نشستیم طبقه بالای اون رستورانه و حسابی خوش گذروندیم. سال بعدشم دوتا همکار دیگه رو اضافه کردیم به جممون، و سال بعدش خبر رسید به خانوم مسئول که ما اینکارو میکنیم، و پیشنهاد داد همه با هم بریم، مام قبول کردیم و به پیشنهاد یکی از همکارا رفتیم فست فود. امسالم رفتیم همونجا. بعدش سر میز همه اصرار داشتن خانوم جذبه پیش من بشینه، ولی من دیدم حالا چه فرقی داره! دوتا لقمه غذا میخام بخوریم دیگه پیش هم نشستن چیه؟ اینکارا واسه نامزداس! _هاهاها! اینو یه بار چند سال پیش یه پسره به دوتا سربازه گفت، من غش کرده بودم از خنده، ینی اینجوری بود که نشسته بودیم تو یه ون و منتظر بودیم پر شه، بعد دوتا سربازه اومدن به این پسره گفتن تو پامیشی اینجا بشینی ما پیش هم بشینیم؟ با اخم پاشد گفت بیاین بشینین، نامزدن انگار!_

بعدش خیلی برام جالب بود که همکارام کلن همشون خنثا بودن، همش منتظر نظر جم بودن، ینی یه سفارش غذا دادن سیصد ساعت طول کشید فقط من و یکی از همکارا سریع با هم یه پیتزا انتخاب کردیم. بقیه شص بار این برگه ی منو رو زیر رو کردن آخر همشون برگر سفارش دادن!! کلن برام جالبه، مثلن این خانوم مسئول یه اخلاق کنترل فیریک طوریی داره که همش میخاد همه رو ارشاد کنه، اون یکی خانوم مسئول که با هم تو مدرسه ی جدید بودیم، خیلی گوگولی و راحته، من باهاش خیلی صمیمی ترم، بعد ما با هم نوشابه مشکی_حالا همون سیاه که شما میگی_ خواستیم و خانوم مسئول در اومد که وای نه خیلی ضررداره! فک کن آدم داره پیتزا میخوره حالا نوشابه نخوره دوغ بخوره که مضر نباشه! منم گفتم ایشالا از شنبه مشکی نمیخوریم سون آپ میخوریم. یا مثلن پیاز سوخاری و اینا نخورد و گفت دهنمون بو میگیره! و یه جوری گفت که ینی شما چه بی کلاسین. البته من و اون همکارم که یه خانومه 40 ساله ایناس کلن دایورت کرده بودیم اینو و همه ی پیازا رو خوردیم! خیلی خوشمزه بود. بعدشم که ناهار اومد همه 350 بار به من گفتن تو انقد میخوری چرا چاق نمیشی؟؟؟ حالا والا من انقدی نخوردم، کلن یه پیتزا با همکارم گرفتیم که سه تیکه شو من خودم، یه تیکه ی کوچیکم از پیتزای اون یک همکارم، با مقداری سیب زمینی، نصف بیشتر نوشابمم موند، بعد اونا برگر و چیز برگر و سالاد و سیب زمینی و نوشابه هاشونو تا آخرش خوردن، آیا الان من باید چاق بشم؟؟؟

دیگه بعدشم اومدم خونه و همینجوری جفتک مینداختم واسه خودم از خوشالی. واقعن یه حسه خیلی خیلی خیلی خوبی داشتم از تموم شدن مدرسه. ینی کلن دونقطه دی بودم و دهنم بسته نمیشد. اینکه امسال با همــــــــــــــــــــــــــه ی این سختیاش بلخره تموم شد، اینکه دیگه هیچ وخت قرار نیست پامو بذارم تو اون مدرسه ی دلگیر، دیگه هر روزی که اونجام منتظر نیستم یکی به قد مانتوم یا آستینم یا رو میز نشستنم یا تخته ی کلاسم یا خندیدن با شاگردام یا چایی خوردنم گیر بده! واقعن من چقد اعصاب داشتم 5-6 سال تو اون مدرسه موندم. بعدش اون روز رفتم دبیرستان و با شاگردای قبلیم خدافظی کردم و یکی دوتاشون اشکی شدن و گفتن چه حیف که دیگه نمیاین اینجا! بقیه شونم اعتراف کردن که شماره منو از ثنا گرفتن و چون یواشکی بوده پیام ندادن ولی میان عکس پروفایلمو چک میکنن. :)) فقط دلم برا اون خانوم روابط عمومی سابقمون خیلی تنگ میشه. خیلی دوسش داشتم. مدرسه رو رو انگشتش میچرخوند. امسال که رفت کلن منهدمه همه چی. خدا حفظش کنه هرجا که هست. خانوم بسیـــــــــــــــــــــــــــــــار کار درست و مدیر و مدبری بود.

دوس داشتم که با یه خاطره ی خوب و یه حس مثلن وای چه حیف که دیگه نمیام اینجا، کارم تموم میشد، ولی انقد گند همه چی در اومد که من حتا کمدمو چک نکردم و امیدوارم چیزی توش جا نذاشته باشم. جالبش خانوم مسئوله که هم روز قبل از نمایشگا و هم روز نمایشگا بعد از ناهار موق خدافظی بهم گفت حلال کن از تهه دل. نمیدونم واقعن چرا مذهب به جای اینکه از آدما چیز بهتری بسازه، یه چیز قاتی پاتیه درگیر تحویل میده بیشتر. از این کلمه ی حلال کن از همه چی بیشتر تو دنیا متنفرم. آدمو سرویس میکنن بعد توقع دارن در یه لحظه ی عرفانی و ملکوتی تو بگی باشه حلال تندرستی! ینی این خانوم مسئول واقعن امسال دهن منو سرویس کرد. واقعن اینکارو کرد. درسته که من کم نمیارم، درسته که من مث همکارم خانوم جذبه، نمیشینم گریه کنم جلوش یا با اشک برم بیرون، مث همکارای دیگه صد جلسه صد جلسه غیبت نمیکنم از کلاسام، درسته که برام فرقی نداره تو اتاقمون یا تو گروه تلگرام و تو پی وی چه حرفایی بینمون رد و بدل میشه، من همون کاری رو میکنم که باید بکنم و میدونم درسته، ولی این دلیل نمیشه که یادم بره همه ی همه ی همه ی روزایی که تو این نه ماه تو مدرسه بودم ذره ذره از این آدم و کاراش و حرفاش زخمی شدم. خیلی بیشتر از بقیه. یادم نمیره که چه جوری واسه یه کلاسه چار ساعته دو هفته منو دیوونه کرد. همون روزی که برگشت گفت خوب شد اومدم یه بار سر کلاست، دیدم واقعن به بچه ها یه چیزی یاد میدی. این حرف تلخ ترین و نامردی ترین حرفی بود که یه نفر میتونست بهم بزنه. هنوز که هنوزه وختی یادم میاد با خودم فک میکنم انگیزش چی بود واقعن؟؟؟

نظرات  (۴)

کل چیزی که من و اجدادم برنده شدیم یه ساعت دیواری با آرم بانک مسکن بوده در حدود بیست سال پیش.

یه سوالی دارم در مورد این تدریس در مدارس....اینو از طریق آموزش پرورش باید اقدام کرد یا چه جوریه؟
یکی پارسال به من گفت بیا دبیرستان ریاضی درس بده من جدی نگرفتمش! روند اداری خاصی نداره؟
پاسخ:
باز خوبه تو همونو برنده شدی، البته من یه برنده ی بلقوه ام! فقط هر روز باید یه 1 بفرستم به سی هزار نمیدونم چند چند تا برنده بلفعل شم، ولی انقد تنبلم نمیفرستم! لعنت به من واقعن!

نه من که رسمی نیستم. من حق التدریسی و قرار دادی ام. رسمیا یا با آزمون آموزش پرورش وارد سازمان میشن یا تربیت دبیر و اینا درس خوندن، من تا این حد اطلاع دارم، البته همکارم میگفت اگه تو گزینش قبول بشی و شماره پرونده ی گزینشی داشته باشی میتونی بری خودت درخاست بدی به مدارس واسه کار.
البته نمیدونم خیلی نفهمیدم من این قضیه ی گزینشو، جدی شم نگرفتم، رد شدم در کل! :)))

ولی غیر انتفاعیا کاری ندارن زیاد به این چیزا، نیرو بخان میگیرن، لیسانس و فوق لیسانس و اینا، الان اکثر معلمای مدرسه هایی که من میرم جوونن و همین مدلی قرار دادی و اینا اومدن. منم خودم همینجوری رفتم. البته من پارتی داشتم! :)))
میدونستم تهش میگی پارتی داشتم:(((
پاسخ:
:))
البته خوبی از خودم بوده ها!
ولی جدی به پارتی ربطی نداره، واسه کار من که کار پروژه ای و پژوهشی و ایناس، بیشتر رزومه براشون مهمه، ینی من سال دوم و اینا که رفتم دوتا مدرسه ی دیگه، اونجا معرف نداشتم.

واسه درسای معمولی و معلم معمولی شدن پارتی و اینا فک نکنم بخاد.
منم پارتی داشتم واسه همین انقد راحت میگفت بیا!
گمش کردم دیگه!  


پاسخ:
حالا آش دهن سوزیم نیس والا!
ای خدا مام تعطیل شیم سور بدیم خلاص شیم از این حیات دون:))
پاسخ:
:))

منم دعوتم تو سورت؟