در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

a walker, a talker a cutter and a sticker

چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۵ ق.ظ

فردا آخرین روزیه که من میرم مدرسه. آخرین باریه که میرم تو ساختمونی که 5 سال از عمرمو توش گذروندم. حالا که فک میکنم 5 سال خیلیه. تو این مدت اتفاقای خوب و بد زیادی برام افتاد. خیلی چیزا. میتونم بگم ولی من همیشه همه ی تلاشمو کردم که کارم، کلاسم و شاگردام از خودم و زندگیم جدا باشن. حتا از بقیه ی اتفاقاتی که تو مدرسه برام میفتاد. همیشه تا قبل از چارشنبه ی پیش. چارشنبه ی پیش، همون روزی که طبق برنامه ی هر روزه ی امسال، با خانوم مسئول جر و بحثمون شد. به قدری رو روانم را رفته بود که اصن وختی اومد تو سایت از جام بلند نشدم. اومد و با بدترین لحن ممکن بهم گفت بچه هامو از نمایش‌گا حذف میکنه. منم بهش گفتم خب حذف کن. بعدم سرمو برگردوندم طرف مانیتور. وختی بچه های دورم جم شدن و گفتن خانوم نزدیک بود بزنه شما رو! لبخند زدم بهشون. بعد بیتا نشست رو صندلی کناریم و گفت الکی میگن! مگه میتونن همه رو حذف کنن؟ گفتم بذا ببینیم میتونن یا نه! و خندیدم. ولی واقیتش اینکه دلم میخاست برم بدترین و زننده ترین رفتار ممکنو باهاش بکنم. یه جوری قهوه ایش کنم که مث همون سه سال پیش یادش بیاد اون روی من، هنوز هست و هنوز خوب بلده بقیه رو بشونه سرجاشون. نرفتم ولی. بعد هلیا و حانیه رو از کلاس بیرون کردم. چهل و پنج دقه ی دومو تو راهرو وایسادن و من حتا نگاشونم نکردم. به مائده ام که نشسته بود بهشون ایما و اشاره میداد گفتم یا کار خودتو بکن یا تو ام برو بیرون پیششون وایسا.

واسه اولین بار تو همه ی پنج سال، یه چیزی تونست از سپر محافظم رد شه و بیاد وسط کلاسم. Rage.anger.hatred

تو اون یکی مدرسه، وختی صب رسیدم و تاپ تاپ پله ها رو رفتم بالا تا برسم با سالن اصلی، وختی به محض رسیدنم بچه ها دستمو کشیدن سمت میزاشون. من هنوز نفسم از کوه پیمایی و پله نوردی جا نیومده بود و یکی فلش میخاست ازم و یکی عکساش هنوز رو میز ولو بود، اون یکی طبق معمول با همگروهیش دواش شده بود و با لب و لوچه ی آویزون اومده بود گله گذاری،یهو یکیشون یه کیسه ی فانتزی صورتی رو گرفت سمتم و گفت خانوم قابل شما رو نداره!

بعد وختی داشتم رو میزاشونو مرتب میکردم پارمیدا از پشت بغلم کرد و گفت چقد خوب شد زود اومدین شما. بعدش تا آخر روز هزار و سیصد بار فرناز و نسترن و پارمیدا و غزل و فاطیما و هدیه و ملینا رو که هی میچسبیدن به من فرستادم سر غرفه هاشون. پارمیدا اومد یواشکی زیر گوشم گفت وای خانوم اون باباهه چقد جذابه! خب خندیده بودم. چون راست میگفت. واقعن بابای جذابی بود. بعد نسترن هی به من یاد آوری کرده بود که خانوم کراشتون چی پس؟؟

وختی نمایشگا تموم شد و بچه ها جم شدن تا از معلما تقدیر کنن، وختی اسممو خوندن و هدیه از اون سوتای کر کننده میزد و همشون بالا پایین میپریدن، با خودم فک کردم من واقعن این بچه ها رو خیلی دوس دارم. خیلی.

همین دیروز که مث بقیه ی این 5 سال واسه درست کردن غرفه ها رفته بودم مدرسه و از سوپر سر چارا چیپس و چی پلت و دلستر خریده بودم، که چل دقه نشستیم با همکارا چرت و پرت گفتیم و من با وجود همه ی دلخوری و تنفری که از مسئولمون دارم، بهش لبخند زدم، وختی رفتم پیش بچه ها، وختی همشون بلخره به آرزوی دیدن موهای من رسیدن!_خدایی نمیدونم چه قضیه ایه بچه مدرسه ایا همیشه دوس دارن موهای معلماشونو ببینن! _وختی زهرا با اون چشمای براق و اون دهن همیشه خندونش اومد پیشمو گفت خانوم کانورسو حال کردین؟ و شلوارشو داد بالا تا لوگوی کتونیشو ببینم گفتم  چه خوشگله مبارک باشه! گفت دیگه انقد پوشیدین منم رفتم خریدم! _بله مایه شرمساریه حتمن، ولی بزرگترین میراث و دستاورد من کانورساییه که شاگردام هر سال سر کلاس من میخرن، امسال ده نفر بودن_ سه ساعت مث برق و باد گذشت. وختی دونه دونه اومدن ازم خدافظی کردن و خسته نباشید گفتن، فک کردم من این بچه ها رو هم واقعن خیلی دوس دارم. خیلی.

 

نظرات  (۲)

سلام
دیگه تیچر نمیشی ینی؟

این خانم مسئول چشه؟ 
پاسخ:
حداقلش اینکه تو مدرسه سابق نه، نمیشم.
نمیدونم واقعن بهزاد.
هیچ درکی از رفتارش ندارم.

البته الان دیگه گذشت
+ تو جیمیلتو چک کن راستی
ایشالا که یه مدرسه ی همچین آروم و دنج و بی دغدغه پیدا میکنی

+ چک کردم...من دو تا جیمیل دارم هر دوتاشم اینجا توی وبلاگ استفاده کردم...
فایلی فرستادی؟
پاسخ:
مرسی، امیدوارم
:)

نه دعوت نامه فرستادم واست :)))