در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

تو عزیزترین ستاره از یه کهکشون دوری

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

تو تاریکی اتاق نشستم و پنجره بازه، یه نسیم خیلی خنک و ملایمی هم میاد. دیروز تو یه سایتی یه آهنگ خیلی قدیمی پیدا کردم و دانلودش کردم. حالا خیلی قدیمی منظورم واسه زمان شاه نیس. واسه  وختی من دبیرستان بودم، فک کنم چهل باری ریپیت شده، هی بر میگردونم اول آهنگ اونجاش که میگه "واسه ما فرقی نداره، که چقد فاصله داریم، هرجای دنیا که باشیم، واسه هم پر در میاریم..."

اون موق که دبیرستان بودم یه دختره بود اسمش مهدیه بود، فامیلیشم مهدوی بود، با این مهدی مهدوی تیم والیبال مو نمیزد قیافش، بعد یادمه اون موق یه بار اون اینو برام تو دفترم نوشت. هنوز دقیقن اون صحنه ای که دفتر فیزیکمو گرفت و با اون خط شکسته نستعلیق خوبش کل این شعره رو برام نوشت، یادمه. خیلی با هم صمیمی نبودیم، ولی اینو خوب یادمه ازش.

بعد نمیدونم چرا این قسمت پر در آوردن واسه یکی، واسه من خیلی مهم شد تو زندگی. دلم خاست یکی باشه که من انقد دوسش داشته باشم انقد دوسش داشته باشم که هر وخت بهش فک کنم یا ببینمش یا داشته باشمش، پر دربیارم! ولی خب تقریبن هیچ وخت این اتفاق نیفتاد. ینی افتاد ولی پر و بالم چیده شد! :))

بخای بدونی همین الان دو نفر تو دنیا هستن که من هروقت باهاشون حرف بزنم تو دلم پر در میارم. ولی همون تو دلم میمونه. هیچ کدومشون آدمایی نیستن که بشه من بهشون بگم ببین انقد دوست دارم که پر در میارم واست. البته الان دقت میکنم میبینم خیلی اتفاق شیکی نیست آدم پر در بیاره! در بهترین حالت پروانه ای چیزی تداعی میشه! اگه مرغ و خروس نیاد تو ذهن آدم.

نمیدونم به خاطر این آهنگه و اون نوستالژیی که داره غمگین شدم، یا ادامه ی هجوم و فتوحات غمیه که قبلن ازش گفتم.

میدونی؟ تو اون سریال این تریتمنت، پائول بعضی وختا به کسایی که میومدن پیشش میگفت دو یو فیل کانکتِد تو دم/تو دت؟ یه سوال مهمی بود. از آدما میپرسید که به چی وصلن. اون چیز میتونست هر چیزی باشه. ولی دوس داشت بدونه آدمه به چی وصله.

من خیلی وختا اینو از خودم میپرسم. تقریبن هیچ وختم هیچ جوابی براش ندارم. نمیدونم برا چی اصن باید به چیزی کانکت شد. نمیتونم یادم بیارم آخرین بار کی حس کردم یه قسمت از یه چیزیم، به یه چیزی وصلم. واقعن یادم نمیاد. اصن اون احساس بخشی از چیزی بودن خیلی وخته تو زندگی من نیس. یا اگر هست خیلی کمرنگ و بی اهمیته. یه چیزیه که من تو هزار باری که این سوالو از خودم پرسیدم به ذهنم نیومده!

نمیدونم اصن دلم میخاد که دیگه هیچ وخت به چیزی یا کسی کانکت باشم یا نه. نمیدونم دقیقن از کی اینجوری شد که من تو صمیمی ترین لحظه های زندگیمم اون پرده ی جنینی رو دور خودم نگه داشتم. دلم نخاست با هیچکس قاطی شم. یه جوری قاطی شم که یادم بره چی مال من بود و چی مال اون. دلم میخاد سهم خودم از هر چیزی همیشه ملوم باشه، دلم میخاد بدونم سهم بقیه چیه و چقدره. نمیدونم،نمیتونم حسی که اینروزا دارمو بنویسم. حتا تو نوشتنم کم آوردم. تو همه چی کم آوردم.

چقدر از ندونستنم نوشتم. قبلنا وختی مینوشتم از خودم مطمئن بودم. تند تند مینوشتم میدونم که اینجوریه، حس میکنم که اون جوریه و ... الان ولی واسه یه پارگراف نوشتن دو ساعت فک میکنم.چون از هیچ مطمئن نیستم. نمیدونم چی درسته. اونی که فک میکنم یا اونی که حس میکنم. وختی خیلی فرق دارن با هم. وختی من نمیدونم دلم میخاد کدومش درست باشه. وختی فکرام انقد زیاد میشن که مث طناب میپیچن دور گلوم. میپیچن به دستو پام.

این روزا صبا تو آینه زیاد نگا میکنم به خودم.  یه سری چروک رو پیشونیم هس، یه خط اخم کنار ابروم. تعداد موهای سفید به سطح اومده هم زیاد شده. چاله چوله های کنار لبمم بیشتر شده. خلاصش اینکه آره! به اکسیر جوانی فک میکنم. یا کرم حلزون! نمیدونم. ولی اینکه آدم یه روزی پاشه و ببینه دیگه به اون جوونی که فک میکرده نیس و واسه پر در آوردن و پرواز به هر جای دنیا، به خاطر یکی که دوسش داری دیر شده، هیچ حس خوبی نیس. کاش آدما با هم مهربون تر بودن و اون موقعی که وختش بود قدر همو میدونستن...

نظرات  (۲)

سلام، روز معلم مبارک. :-)


پاسخ:
سلام
مرسی امیر
ممنونم که به یادم بودی
:)

فک کنم باید بگم به تو هم مبارک و اینا! :)

:دی
تقریبا !!!
پاسخ:
:)