در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

وختی که شروع دلتنگی بود...

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۴۷ ق.ظ

حقیقتش اینکه الان و در این لحظه دلم خیلی گرفته. خیلی خیلی خیلی زیاد. بدترین پنشنبه ای که فکرشو میکردم داشتم. کلن که فاک این دو هفته ی اردیبهشتو. خسته ام. احساس میکنم رشته های اعصابم به نازکی موهای سر مامانم شده -چون الان دقت کردم دیدم موهای سر خودم خیلی نازک نیس، حق مطلب ادا نمیشه- ینی واقعن انقد این مدت من فایل فرستادم واسه بچه ها، انقد پی دی اف درست کردم، انقد عکس بریدم، انقد کارت و پوستر و بنر درست کردم داغون شدم. حالا همه ی اینا کنار، خانوم مسئولم داره دیگه از آخرین تیرای تفنگ زیقیش استفاده میکنه که مثلن منو به زانو در بیاره ولی کور خونده. چون منم حسابی تو هدف گیری و پاشوندن مخ به دیوار تجربه دارم. ینی یه جوری داریم همو ضرب و جرح میکنیم که واقعن نمیتونم توصیف کنم. کلن اهمیتیم برام نداره. یکی میزنه یکی میخوره. دیگه منصفانه تر از این نمیتونم پیش برم.

این همکارم تو موسسه رسمن منو داره ابیوز میکنه واسه این نمایشگاه کوفتیه هفته ی دیگه اش. من خودم بچه هامو امسال نبردم که گیر این کارا نباشم_هنوز ار پارسال جاش درد میکنه_ حالا باید واسه اینا جون بکنم.بدترین قسمتش اینه که مجبور شدم امروز از 8 صب تا 2 بعد از ظهرمو با شنیدن چرت پرتای اون پسره هاشمی بگذرونم. واقعن من نمیدونم چه جوری یه آدم میتونه تا این حد رو اعصاب و چرت باشه. ینی یه تمایل عجیبی پیدا کردم واسه اینکه به فجیع ترین حالت ممکن حالشو بگیرم. اصن حرف میزنه دلم میخاد همون لحظه آفتابه بگیرم بهش! واقعن چرا یکی باید فک کنه اظهار نظر درباره ی هر چیزی و هر هر خندیدن به بقیه و گاف و ه بازیای اینجوری باعث میشه کول و جالب به نظر بیاد؟ مثلن فک میکنه چون دستشو میکنه تو آکواریوم لابستر در میاره هیرو محسوب میشه. کی باشه من سرشو بکنم تو همون آکواریوم به این زندگیه ننگینش پایان بدم. از بس که این همکار من تو موسسه رو میده به این. انقد که ترسو بازی و من بلد نیستم وای آقای هاشمیییی بیا! بازی در میاره از خودش. انگار کوسه داریم حالا! ماهیه دیگه! دستو بکن اون تو درش بیار.مرده بدبخت! اون سری اومده بود میگفت این ماهیه جفتشو خورده!! گفتم نه عزیزم اون جفتش مرد! میگه کو؟ گفتم من درش آوردم. نمیدونم اصن رو چه حسابی میاد تز میده که ماهیی که گوشتخار نیست و 20 سانته، در عرض یه شب جفتشو خورده!!!

واقعن ینی رنج از این بیشتر که آدم نصف هفته شو با آدمایی بگذرونه که به نسبت های کم و زیاد ازشون متنفری، و نصف دیگه ی هفته در حال ترمیم ساییدگی های روحی روانیه حاصل از این روابط باشی؟ اونوخ اردیبهشت باشه، اعصابت نازک شده باشه، پنشنبه بعد از ظهر بشینی تو خونه ، ساعت پنج تنهایی پیتزا بخوری و دوتا لیوان بزرگ دلستر. هی تلگرامتو چک کنی واسه مسیجی که نمیاد و به جاش از در و دیوار سلام خانوم، سلام خانم فلانی، سلام همکارم و... بیاد.

میدونی امروز که اومدم خونه و هیچکس نبود و همه چی همونجوری بود که صب ول کرده بودم رفته بود. فقط مانتو و مقنعه مو در آوردم و تند تند شرو کردم مرتب کردن خونه. حتا جارو برقی هم کشیدم، چون طوطی نمیدونم از کجا تخمه پیدا کرده بود و کل زمین و زمانو با خرده تخمه فرش کرده بود. بعدش که همه جا تمیز شد و ولو رو مبل تو گوشیم میچرخیدم و پیامای مهمو جواب میدادم، یه سکوت خاصی تو خونه بود، خیلی خیلی خیلی ساکت. بعدش که نشستم رو زمین رو میز کوتاه جلو مبلا پیتزا خوردم، وختی طوطی سرش تو جعبه بود و تند تند پنیر میخورد واسه خودش، وختی بازم با گوشیم رفتم تو تختم و خابم برد، وختی بیدار شدم و خونه تاریک و سرد بود، و طوطی کنارم رو بالش واسه خودش چرت میزد، وختی هنوز همه جور پیامی تو گوشیم بود جز اونی که من دوس داشتم باشه، با خودم فک کردم اگه زندگیم همینجوری بشه چی؟ همیشه همینجوری تنها بمونم. که وختی بیام ساکت باشه. وختی برم ساکت باشه. وختی بخابم ساکت باشه، وختی بیدار شم ساکت باشه. واقیتش اینکه ناراحت نشدم، یه جور ریلیف خاصی توش بود. اصن تازگیا همه چی برام شده ریلیف. شده رهایی. شده ا! خب بسلامتی اینم که مث همیشه گند خورد توش. هر هر!

زندگیی غمگینیه درکل. آدم فک میکنه امروز و فردا و پس فردا که بگذره بلخره اون روز خوب میاد. فک میکنی 18 سالگی و 19 سالگی و 25 سالگی که بگذره، بلخره یه روزی یه جایی زندگیت میفته رو غلتک. اون جوری میشه که خوشالی. ولی نمیشه. واسه منکه نشده. کلن من خیلی وخته هیچی نیستم. بی حسم.ات د مومنت ترجیحم اینه که به هیچ چیز و هیچکس حسی نداشته باشم. میدونی یه خلاء خوبیه. بخای بدونی مث اینه که تو کیسه ی جنینی باشی. یه فضایی برا خودت تعریف میکنی که کسی نمیتونه واردش شه. میتونی بشنوی و چون واقعنی جنین نیستی، ببینی، ولی لازم نیس ری اکشن خاصی نشون بدی. کلن فازه خوبیه. من چن سال یه بار میرم توش واسه خودم زندگی میکنم. ینی بخای اصل داستانو بدونی چن سال یه بار یه اتفاقی میفته که من دلم میخاد برم یه گوشه ای واسه خودم تو یه خلائی فارغ از هرچی که بوده و هست روزامو بگذورنم. الانم داره اون روزا میاد. هرچند که من فک میکردم اردیبهشت ایز گوئینگ تو بی ا کیک اس که ینی اردیبهشت قراره خیلی باحال باشه و اینا، الان حس میکنم که نو وی این هل.

خلاصش این که غمگینم. کلن. از سر تا پا. مغز و قلب و معده و روده ام غمگینن. یه جور غمی که داره کم کم جای خودشو وا میکنه و منم هیچ مقامتی ندارم در برابرش. قبلنا فک میکردم آدم خوبه وایسه بجنگه، نذاره غمگین شه و غمگین بمونه، ولی الان بیشتر ترجیح میدم کاری نکنم. ینی بنیه اش نمونده واسم. مهم نیس عالمو آدم ببینن قیافم آویزونه و هی بگن چی شده چی نشده. چون قرار نیس به کسی جوابی بدم. فقط قراره همینجوری غمگین بمونم.

نظرات  (۱)

یه تحقیقی بود، می گفت تنهایی از همه ی مواد مخدری که تا حالا درست شده اعتیاد آور تره !!! بعد یه مدت طولانی تنهایی، حتی حوصله ی اونی که براش می مردی هم نداری !!! دوست داری تنها باشی !!!

نمی دونم ها تحقیقه می گه.  نظرت ؟؟
پاسخ:
سلام امیر، خوبی؟
موافقم با تحقیقه.
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">