در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

ordibehesht is going to be a kick ass

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

امروز دنبال یه چیزی میگشتم، واسه پیدا کردنش مجبور شدم برم کامنتای وبلاگ پرشینمو بگردم. که خیلی کار سختی بود. مدیریت پرشین به نظرم یکی از ضعیف ترین سیستمای مدیریتی وبلاگای فارسیه. میدونستم جوابش همینجا تو یکی از این کامنتا بود ولی نمیتونستم یادم بیارم مثلن چند وقت پیش من این سوالو پرسیدم و جوابشو اینجا نگه داشتم. مجبور شدم کلی کامنت بخونم! بعد فک کردم چقد بده که من دیگه شبیه آدمی که تو پرشین مینوشت نیستم! نمیدونم چرا! ولی همچین حسی داشتم به خودم. همین چن وخت پیش یه چیزایی رو دلم مونده بود که نمیتونستم اینجا بنویسم، رفتم اونجا نوشتمش.

پرشین با همه ی داغونی و آنالوگ بودنش خیلی صمیمی تر از بلاگه واسه من. اینکه میگم صمیمی رو شاید اونایی که وبلاگ نمینویسن درک نکنن. ولی واقع مهمه آدم با وبلاگش صمیمی باشه! مثلن من اصن با این بلاگ صمیمی نیستم. ولی پرشین مث یه شلوار جین قدیمی و رنگ و رو رفته اس که هنوزم تو خوب تو تن آدم میشینه!

کلن میدونی صمیمیت تو زندگی چیز خیلی مهمیه. حالا واسه همه رو نمیدونم، واسه من مهمه. البته اصولن من مشکل ایجاد صمیمت دارم. ینی صمیمت یه مرزی داره واسم که به راحتی نمیذارم هرکسی رد بشه ازش. بخای بسنجی رابطه ی آدما با هم دوتا سر داره، یا خیلی ممولیه یا خیلی پشن طوری و ایناس. بعد من در هرکدوم از این دوحالت که باشه با اون آدم مربوطه نمیتونم صمیمی باشم. خیلی باید رابطم با اون آدم به یه تعادل خاصی رسیده باشه که باهاش صمیمی بشم. وگرنه هزار سالم بگذره میتونم فقط عاشق یکی باشم یا با یکی فقط در حد سلام چطوری نوروزت پیروز و اینا رابطه داشته باشم.

امروز که لیلا زنگ زد و با هم حرفیدیم وختی قط کردم دیدم 58 دقه حرف زدیم!!! باورم نمیشد واقعن که این همه مدت پای تلفن بودم. نمیتونم بهت بگم چند وقت بود که با تلفن با هیچکس حرف نزده بودم! ینی به جز تماسای کوتاه یه دقه ای و زیر یه دقه ای با مدرسه و مامانم و اینا منظورمه. یا وختی الی بهم پیام داد و چنتا عکس برام فرستاد و گفت نظرتو بهم بگو، نظر تو برام خیلی مهمه! بهش گفتم واقعن؟ گفت آره. بعد یادم اومد یه زمانی من چققققققد با الی صمیمی بودم. خیلی وختا با هم از یونی تا ونک پیاده میرفتیم درباره همه چی حرف میزدیم. درباره یه چیزایی که من الانا دیگه به هیچکس نمیگمشون. الهه بر عکس من خیلی خیلی خیلی برون گراس. از اینا که درباره ی همه چی با شدت و حدت اظهار نظر میکنن و احساسات خیلی قوی و مشخصی دارن. حالا من همیشه همه چیزم تو هزار تا لایه پیچیده و خودمم نمیتونم تهشو در بیارم که بلخره چی به چیه!

۹۶/۰۲/۰۳