در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

دارم یخ میزنم نمیدوم چرا. دمای انگشتای دست و پام دفنتلی زیر صفره. انقد سرد که پاشدم شوفاژو روشن کردم. کلن نمیدونم چرا من گرمم نمیشه هیچ وخت! دیروز ظهر هوا گرم بود در حد پختن. ولی من باز سرد بود دستام. کلن دیروز روز کریزیی بود. پریشب فک کنم ساعت 5 بود که خابیدم و صبم ساعت هفو رب بیدار شدم. ینی داشتم میمرم واسه خاب. بعدشم تو فسقل جا وایسادم با علی مسواک زدم و آرنج اون میخورد تو سر من آرنج من تو بازوی اون. ولی هیچکدوم کوتا نیومدیم. سر صبی جفتی گرامپ بودیم و هینجوری در سکوت و اسلیپی هد و اینا حاضر شدیم رفتیم. کل دوتا زنگمو تو سایت موندم و فقط کارای بچه ها رو ادیت و آماده کردم. ساعت یک بود که رفتم تو اتاقمون بلخره وسایلمو گذاشتم و بعدش رفتم پایین واسه خودم و همکارا چایی ریختمو نشستم چایی و پیراشکی و آلوچه خوردم! میدونم ترکیب داغونیه ولی همینا بود رو میزمون منم جارو برقی رو روشن کردمو وووووووو هووووووف همه رو جارو کردم! بعدش یکم چتیدیم با همکارم. دختر بدی نیس به نظرم ولی من زیاد با هیچکدومشون حرف نمیزنم. کلن حرفم نمیاد. بعدش این همکارم گفتش میخاد ازدواج کنه و دیگه از درس خوندن و کار کردن خسته شده. منم گفتم خب خوشبخت باشی ایشالا و اینا. البته من همش همچین حسی بهش داشتم! خیلی سیستم دخترایی که قراره ازدواج کنن بود. :)) میدونی؟ خیلی زنونه اس این بحثه، ولی واقعن بعضیا خیلی تابلوئه که دوس دارن ازدواج کنن و همه انرژی شون به اون سمته. اینم دقیقن از همونا بود.

اونوخ خانوم مسئول اومد و یه سری بحثای فرسایشیی باهم داشتیم. و هرچی دلش خاست به من گفت. البته منم تقریبن هرچی دلم خاست بهش گفتم. ینی هفته قبلی که وایسادیم به تک تیر زدن، من یدونه زدم تو زانوی چپش. و البته که از قصد زدم، میتونستم بزنم وسط پیشونیش. خب نزدم چون آی وانت تو میک شور دت وان سافر! اونم زد وسط قفسه سینه من. که خب من ضد گلوله پوشیده بودم. پس یک هیچ بودیم. بعدش یه حرفایی تو گروه زد، از قول خانوم مدیر، درباره کلاسای ما، منم تو همون گروه نظرمو گفتم. حالا بهش برخورده که من چرا تو گروه گفتم!!! منم بش گفتم نمیدونم چرا بهتون بر میخوره و من هرچی میگم شما برداشت شخصی میکنین ازش! شما تو گروه نوشتین منم تو گروه جواب دادم. شما کلی نظر مدرسه رو گفتین منم کلی نظرمو درباره مدرسه گفتم. پیام خصوصی برای من نفرستادید که منم بخام خصوصی به شما جواب بدم. کلن متنننننننننفرم از این اخلاق مصالحه کار بودن و رودروایسی دارش. واقعن اگه بیاد با آدم رک حرف یزنه، خیلی بهتره. من نمیتونم مث خودش باشم و همیشه رک جوابشو میدم، حالا ناراحته که من چرا گفتم. اصن انقد چرت گفت تو جلسه که یکی از همکارام که نصف بیشتر مشکلات فعلی مدرسه با کلاسای اینه، بلند شد رفت! من و اون همکارمم دیدیم فایده نداره! هرچی میگیم این هی یه چی بی ربطی دربارش میگه. ینی من بهش میگفتم به نظر من راه حل اینه! میگفت تو برنامه ی مدرسه نیس آخه!!! منم گفتم خب بذارید! شما یا میخای مشکل حل شه یا نمیخای! اگه میخای حل شه راه حل اینه! خلاصه که متاسفانه بعد از دوساعت حرفای تکراری که به ما گفت، منو همکارم رو کاغذ برا هم نوشتیم بسه! هیچ کس نمیتونه راه حل اینکه بشه با این آدم به یه جمع بندی درست رسیدو  پیدا کنه! ینی دیروز انقد بدم اومد که یه جاهایی برگشت گفت من اگه فلان جا باشم انقد بهم میدن و زحمتمم کمتره و کلاس کاریمم بالاتره! بهش گفتم ا چه جالب! اتفاقن منم همین الانم جاهای دیگه ای هستم و کارای دیگه ای میکنم که دوساعتش اندازه حقوق یه ماهه اینجاس! کلاس کاریشم خیلی بالاس کاملنم تو فیلد درسیه که خوندم، چیزیم هست که بعدن خیلی بیشتر از سابقه کار اینجا تو رزومه ام به کارم میاد، ولی میام اینجا و این حرفا رو میزنم چون برام مهمه و بهش علاقه دارم و منتی سر هیچکس ندارم! انگار فقط اونه که زحمت میکشه و فقط اونه که براش کاری دیگه و جاهای بهتر هست. وسط بحث درباره اینکه بچه ها از لحاظ نگارشی ضعیفن و مقاله نویسی واسه سن اینا نیس، برگشته میگه من رتبه ی فلان فلان دانشگاه و شاگرد اول ورودیمون بودم!!!!شوهرم استاد بهمان دانشگاهه! :| چه ربطی داره اینا! بعد سیصد و هفتاد بار به من گفت شما داری فرافکنی میکنی! مشکلات کلاستو میخای بندازی گردن بقیه عوامل! گفتم اصن مشکل کلاس من چیه از نظر شما؟ من اصن کی در مورد کلاسم حرف زدم؟ من گفتم کلاس اضافه میخام؟ من کارم ناقصه؟ بچه های من مشکلی تو ارائه داشتن؟ کلن تاحالا کمی کاستیی چیزی بوده تو کار من و کلاسم؟! گفت نه کلن میگم!!!! گفتم کلن نگین لطفن! چون من دارم درباره ی جزئیات حرف میزنم و جواب جزئی میخام. کلیاتو که همیشه داریم میگیم! ینی خودش بدون فکر هرچیزی که به دهنش میاد میگه بعد جوابشو میگی برمیخوره بهش! نمیدونم واقعن این چه مدلشه دیگه!

اومدم خونه یذره با مامانم حرف زدمو بعدش مامانم رفت بیرون منم یذره دور خودم چرخیدم و دیدم هیچ حوصله ندارم بشینم سر کارام به همکارمم برا سفارشی که داده بود پیام دادم گفت هنوز وقت داری و اینا.  رفتم دراز کشیدم تو تختم و یه بسته چی پلت و پتومو بغل کردم و کتاب خوندم تا ساعت ده دهو نیم اینا که مردم! صبم بیدار شدم دیدم بسلامتی کف اتاق توسط جناب سرهنگ با بقیه ی چیپلت تزئین شده!

نظرات  (۲)

۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۴ پیمان محسنی کیاسری
«دور خودم چرخیدم و دیم هیچ حوصله ندارم»

*دیدم
فکر کنم اشتباه تایپی داره
پاسخ:
بسیار ممنونم آقای پیمان محسنی کیاسری، بله حق با شماست اشتباه تایپی داره.
:)
باشه بابا ۱۹.
پاسخ:
نه یه غلط دیگه ام دارم.
18 میشم