در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

make lemonad

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ب.ظ

1-میدونی من هروخت میرم مدرسه و میام، بعدش دلم میخاد حداقل یه روز تمام هیچکس باهام حرف نزنه! ینی به قدری تو روزایی که میرم سر کلاس، بچه ها حرف میزنن و تو مخ آدمن که واقعن من بعدش دلم نمیخاد حتا یه جمله هم با کسی حرف بزنم. کلن حرف زدن با بقیه خیلی ازم انرژی میگیره و مغزمو خسته میکنه. چون دقت کنی واقعن نصف حرفای آدما چرت و پرت و الکیه! حرفایی که هیچ سودی برای هیچ کس نداره. حالا فک کن من تو این مدرسه که هستم از همه ی همکارام کوچیک ترم، ینی همشون خانمای بچه دار و اینان. فقط دوتا دیگه شونم مجردن که اونام سی و خورده ای باید باشن، بعد اینا جمیعن خیلی علاقه دارن به این که از زندگی هم سر دربیارن. مثلن قبل از عید خیلی این بحث داغ بود که خونه تکونی هرکسی در چه مرحله ایه و کی کارگر میگیره کی نمیگیره و اینا. حالا الان دونستن اینکه ما کابینت سومی آشپزخونه و کمد اتاق خاب و حمام دسشویی مون هنوز تمیز نشده، واقعن چه کمکی بهشون میکنه من نمیدونم. شاید یه رقابت ذهنیه! که آدم بگه آخ جون من یه کابینت از همکارم جلوترم! نمیدونم واقعن. یا مثلن الان که عید تموم شده همش حرف اینه که تو عید چیکار کردین! خب چیکار باید بکنیم؟ مثلن من 6 تا مقاله آی اس آی نوشتم، 2 تا مسافرت خارج از قاره رفتم و سه تا مهمونی 100 نفره برگزار کردم! الان دادن این اطلاعات چه کمکی کرد به بقیه؟؟ بعد من کلن تو این بحثا شرکت نمیکنم و همیشه اینجوریه که مستقیم مورد سوال واقع میشم که خــــــب! خانوم فلانی! شما چیکار کردی تعطیلاتو؟ واقعن دوس دارم یه بار بگم حالا هرکار! گذشته ها گذشته!

2-بعدش اینکه بچه ها به نمره هاشون اعتراض کردن. چون من به هیچکس 20 نداده بودم. حالا اون به درک. اینکه به بعضیا داده بودم 15 مثلن خیلی بد بود. و همه ناراحت بودن چرا 15؟؟ چرا 20 نه! بعدش من هروخت بچه ها بیان بهم بگم چرا دفتر کلاسو باز میکنم جلوش و دونه دونه جلساتی که گفته عکس ندارم، رایت نشده، رو دوربینه، دوربین خونه عموم موند، فلشم ویروسیه، صب خاب موندم سی دیم یادم رفت و اینا رو نشونش میدم، بعد یه سکوتی حکم فرما میشه تو کلاس و همه مشغول کیسه کردن ماستا میشن. ینی بیچاره همیشه اون نفر اولی که بگه چرا! چون  چرا نداره!

3-مجموعن تو دوتا مدرسه 6 تا کلاس دارم، هر کلاسی میانگین 10 نفر، بعد از بین این تعداد، حدود 45 نفر در کلاس های دو هفته ی اخیر بهم توصیه کردن "اینجا های کتونیام" که میشه اونجاهای سفید جلو و کناره ها، رو با مسواک بیخودی و خمیر دندون تمیز کنم. خیلی برام عجیب بود شنیدن این توضیح تکراری از زبون شاگردام، تا اینکه دیروز بچه ها گفتن تو اینستاگرام به عنوان یه ایده مطرح شده این حرکت و جواب میده و اینا. البته منکه همیشه کتونیام تمیزه! _اینم شاگردام گفتن البته!_:)

4-من نظرم اینه که هر اتفاقی باید سر وختش بیفته تو زندگی آدم. بعضی چیزا وختی دیر اتفاق میفته دیگه گند میزنه به همه چی. مثلن اینایی که تو سی سالگی شکست عشقی میخورن، به نظر من بیشتر از اینایی که تو 20 سالگی شکست عشقی میخوردن میپوکن! چون دیگه سی سالگی خودش اول یه راهه، بحران سی سالگی داریم حتا، بعد حالا فک کن شکست عشقیم بخوری! ولی آدم وختی تو 20 سالگی این اتفاقا براش میفته، همون موق میفهمه هر اندازه خوبه عشق، همون اندازه بی رحمه! شایدم بعضیا فک میکنن تو سن بالاتر عاشق بشن بهتره! ولی اونجوری که من فهمیدم اون مدل عشقایی که آدم میپوکه بعد از تموم شدنش، همونیه که باید تو بیس سالگی بیاد سراغت، چون راستش مراحل بعد از شکست عشقیِ واقعی، تو هر سنی باشی یه جوره! یه جور بلوغ احساسی خاصی میاره با خودش. انگار آدم تازه میتونه احساست واقعیشو از هم تفکیک کنه و به عمقشون پی ببره. یه جوری انگار احساسات راهشونو از قلب به مغز تازه پیدا میکنن. درسته فرایند دردناکیه، ولی من نظرم اینه که تو سن پایین تر فرصت برای ترمیم روان آدم بیشتره. ولی وختی سنت میره بالا، آسیبا عمیق تر میشن و ترمیم ها جزئی تر. یکی که تو 20 سالگی میتونه بین فرق بین عشق و عادت و دوس داشتن و شیفتگی و اینا رو تشخیص بده، جلوتر از آدمیه که تو سی سالگی به این نتیجه میرسه. در کلن من امیدوارم هیچکس هیچ وخت شکست عشقی نخوره، چون حتا 50 سالتم باشه بازم دردت میاد، بازم دلت میسوزه، ولی خب! لایف گیوز یو لمنز.

نظرات  (۴)

آخ آخ اون مورد اول از قبل عید موجش تو باشگا اومد و هنوزم هست و نمی دونم چرا نمی ره. بعد کاری م به کسی نداریا، واسه خودت داری ورزش می کنی یهو میبینی حلقشونو کشوندن نزدیکت و میگن خععععب فلانی جون عید کجاها رفتی :| قبرستون خب -_-

+بنظرم عموما خیلی وحشتناکه وقتی یه چیزی تو اینستاگرام ترند میشه. دیگه ول نمیکنن. هرجا که میشینی تا مرز تهوع راجبش صحبت می کنن و عکس نشون می دن و اینچیزا. البته من ندارم و نمی دونم قضیه ی این خمیردندونه چیه. ممکنه چیز بدرد بخوری باشه. بهرحال.

+می دونی، فک می کنم ادما تو سن های مختلف از یه قضیه ی ثابت برداشتهای مختلف دارن. مثلا یه کتابی رو ممکنه تو 15، 25 و 35 سالگی بخونن و هربار با یه نگاه جدید. اما این قضیه ی عشقوعاشقی همیشه یجوره. حتی وقتی آدم عاقل میشه بازم آخرش درد داره. وهربار این سوال که اون ادم ارزششو داشت؟ شاید مولفه های دیگه ای قاطیش شن اما انگار ذات ش یه جوره 
پاسخ:
بدم میاد از سوال جواب! :|

+آره! قبلن ترش یه چیزی مد شده بود یه خمیر مانند شل و ولی که همممممممممممممممممه ی شاگردای من داشتن و هی درباره اش حرف میزدن! بعضیا خودشون درست کرده بودن، بعضیا خریده بودن. چند وخت پیشم من انواع مدلاشو تو یه لوازم تحریری دیدم! هنوزم نمیدونم اسمش چیه و کاربردش!
حالا این یه راه حل بود، ولی اینکه همشون اینو تو سرشون نگه داشه بودن که به من بگن جالب بود! :))

++هوم. آره به نظر منم همینجوریه. اون عشقایی که خیلی با هیجان و شیفتگی و اینا همراهه، به نظر من ورژن تین ایجریه عشقه. که خیلی خیلی خیلی حال آدم خوبه توش، و وختی تموم میشه غمش زیاده، واسه همین میگم تو سن پایین تر اتفاق بیفته بهتره، چون آدم زودتر به احساساتش مسلط میشه! وگرنه من آدم دیدم تو 34 سالگی مث 15 ساله ها عاشق شده و حالا داغونه و حتا داره کارشو از دست میده! :(
بعد اگه نشد چی؟ فورسش کنیم تو همون بیس بیست و خورده ای بشه یا بذاریم  هرموقع شد بشه؟ فورس البته نه؛ بیشتر منظورم لت ایت هپنه ینی گاردا رو انداختن و شل گرفتن!
پاسخ:
نه ببین هیچکس نمیتونه تعیین کنه و برنامه ریزی کنه که خب من تو بیس سالگی حتمن یه بار عاشق میشم و شکست عشقی میخورم بعدش با قدرت بقیه ی زندگی مو میسازم!
ولی من فک میکنم آدمایی که حالا به بهانه هایی مث درس خوندن یا کار کردن، تو اوایل جوونی خودشون از این مسائل دور نگه میدارن و هیچ تجربه ی جدیی از عشق و دوس داشتن ندارن، بعد تو 30 سالگی میان وارد بازی میشن، بیشتر از بقیه، اگه ببازن، آسیب میبینن.

من نظرم اینه که آدم تو هر سنی که هست حداقل های اون سنو تجربه کنه تا بعدن تو سن بالاتر غافلگیر نشه ، ندونه چیکار باید بکنه و همه چی براش بحران شه!
حداقلا چین خب؟! میدونی آخه من از زیر صفرش تا بالای صدشو دور و اطرافم دیدم خودمم تلاش جدی برای این قضیه نکردم و دنبالشم نرفتم به قول تو شاید به بهانه ی درس و اینا. اما همون دیدن بقیه به علاوه ی تجارب نصفه و نیمه که البته به داشتن رابطه منتج نشده باعث شده که فعلا حتی سمت حداقلشم نرم چون فک میکنم واقعا حداقل این چیزی که من از بقیه میبینم آسیب زننده ست بیشترش.
البته همیشه هم درگیر این بودم که واقعا درستش چیه!
پاسخ:
چه سوالای سختی میپرسی از من جک! :))
ببین به نظر من آدم وختی تو هر دوره ای از زندگی قرار میگیره، یه سری رفتارایی داره که مختص اون سنه، مثلن علاقه ی شدید و تاثیر پذیری زیاد از دوستان، مربوط به اوایل دوره ی نوجوانیه، همه هم کم و بیش تجربه شو دارن، اکیپ های دوستیی که همه یه مدل خاص حرف میزنن، به یه سری چیزای خاص علاقه دارن و این چیزا، که با بزرگ تر شدن  فروکش میکنه، یا مثلن تو دوره ی دانشجویی یه سری رفتارایی هست مختص دانشجوهاست، دیگه خودت بهتر میدونی! به نظرم تو این سن و سالا، 20 تا 25 سالگی یه دوره ایه که اکثر آدما یه ارتباط جدی احساسی و عاطفی دارن تو زندگی شون. که حالا یا انتخاب درستیه یا غلط، ولی فرق داره، با دوستیای مسخره ی دوره ی نوجوونی و کراش های فانتزی، با عشقای بعد از 26 سالگی هم، مزه ی خاص خودشو داره، و به نظرم جاش همون سن 20 -25 سالگی، وختی از این سن میگذره و تو یه سن بالاتر اتفاق میفته اما با همون مشخصات 20 سالگی! آینده ی خوبی در انتظارش نیست.
حالا البته اینا همه اش نظر منه، طبق چیزایی که دارم میبینم دور و برم! شاید درست نباشه و نشه به همه ربط دادش.
خمیر شل و ول؟
منظورت اسلایمه؟😀
باش بازی میکنن واسه تمدد اعصاب، به نظرم بت میاد ساعتها باهاشون ور بری
پاسخ:
آره!! همون اسلایم!
:))

ندارم که! اگه داشتم الان به کارم میومد!