در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

a defender, a decider, a broker and a mender

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ق.ظ

امروز بعد از 10 روز یا بیشتر از خونه رفتم بیرون. الان میدونم شما چون همتون هر روز بیرونین خیلی تعجب میکنین، که من چه جوری ده روز تو خونه میمونم. ولی تعجب نکنید من از جمله انسانهای اهلی و خانگی هستم که ارتباط بسیار محدود با گزیده ای از انسانها و مقدار زیادی سکوت و یه اتاق مستقل با تعدادی ماگ و چایی و نسکافه و آدامس و چیپس و لب تاب و اینترنت برای من کافیه. هروقتم دلم بهار و هوای بهاری بخاد میرم تو تراس پشت آشپزخونه یخ میزنم و برمیگردم تو. خلاصه اینکه امروز بعد از ده روز شلوار جین و مانتو و مقنعه و کانورس کردم! و رفتم مدرسه.

جلو در همکارمو دیدم. چون خیلی با هم صمیمی نیستیم در حد یه سلام چطوری و شیک هندِ شلو ول با هم ارتباط برقرار کردیم. کلن این همکارم اصلن با هیچکس کاری نداره، خیلی خیلی خیلی خاصه اخلاقش. نمیدونم البته اولش خوب بود، بعد یه بار ما دور هم نشسته بودیم حرف سن و سال و سابقه کار شد، بعد این از خودش خاص! بازی در آورد و هی گفت به من میاد چن سالم باشه و حدس بزنینو اینا! خدایی بهش میاد سنش خیلی زیاد باشه! من در نهایت ملایمت گفتم خب 65-66. ینی دیگه دست پایین ترین چیزی که میتونستم بگم. بعد بقیه گفتن 63 و اینا. آخرش ملوم شد 69 هه بیچاره. :| بعد اون یکی همکارم اومد درستش کنه، گفت نه تو چون درشتی سنت بیشتر میزنه. یکی گفت چون ازدواج کردی!! من بهش گفتم چون دیدم خیلی تجربه ی داوری مسابقات و اینا رو داری اینجوری گفتم! چون خیلی بد شد! خیلی جا خورد بیچاره! بعد نمیدونم از اون روز یهویی این دیگه هیچ وخت نیومد تو جمع ما. البته بعد از تموم شدن کلاسش، چارتا کوچه اونورتر یه مدرسه دیگه باید بره، ولی حتا وختایی که نمیخاد زود بره اونجا، بازم تو کارگاه میمونه و نمیاد پیش ما. انی وی، رفتیم تو اتاقمون و با همکاران عزیز خوش و بشی کردیمو اون همکارم، خانم جذبه، خیلی خیلی مریض بود و یکم بهم عکسای اردوی جهادی رو نشون داد، خیلی دختر پرهیزکار و درستکار و رستگاریه، هر سال عید میره این مناطق محروم به بچه ها کارای هنری یاد میده. امسالم رفته بود کهکیلویه. منم میخاستم باهاش برم ولی دیگه وختی اسم منو داد، لیستشون برای بیمه و اینا رفته بود نشد که برم. دیگه یکم بعدشم زنگ خورد و خانم مسئول میخاست با بچه ها حرف بزنه گفت ماهم بریم درون جلسه حضور سبز داشته باشیم. کلاس اولم که نصفه وختش بابت این حرفا رفت، عکسای بچه ها رو دیدیم و بعدش رفتیم سر کلاس و درباره ی روز نمایشگاه و اینا حرف زدم باهاشون. این شاگردام خیلی سرخوشن واسه خودشون. در انتهای حرفام گفتن خانوم کانورس نو مبارک!!! بعد یکیشون جهید از پشت میزش اومد پیشمو گفت خانوم منم رفتم یه جفت خریدم. عین همه کتونیامون نه؟گفتم نه. مال من خوشگل تر و اوریجینال تره. ولی بعدن از دمه کلاس تا اتاق ما با هم قدم زدیم، خیلیم ست بودیم با هم! :))

یه همکارم دارم، خیلی دختر خوبیه، خانومِ ش، بعد این همیشه وختی میاد تو اتاق یه اتفاقی میفته که سورپرایز میشه_جون! چه من خارجیم!_ سورپریز بابا جان. واقعن نمیدونم چرا. خیلیم دختر منضبط و با دقتیه. ولی مثلن یه بار میاد میبینه ما شورا رو به جای ظهر ساعت دوم داریم برگزار میکنیم. یه بار میاد میبینه کلاسا 10 دقه پیش شرو شده. یه بار میبینه 10 دقه بعد تازه میخایم بریم سر کلاس! امروزم اومد دید جلسه ی خانوم مسئوله و همون لحظه ام آنونسمنت دادیم که ببین نمایشگا یه هفته افتاده عقب! بیچاره دیگه نشست یکم تمدد اعصاب کرد و بعد رفت تو جلسه. بقیه مونم نشستیم یکم چت کردیم و همکار دیگرم_تا الان شد 3 تا همکار_ اعلام کرد ویزاش اومده و دو هفته دیگه میره، و یهویی چشماش پر از اشک شد. این همکارمم دختر فوق العاده ایه. عین خودم مث وروره جادو تنـــد حرف میزنه! ینی تو 10 دقه ما میتونیم اندازه یه ماه با هم اطلاعات رد و بدل کنیم. موهاشم فرفریه.کلن خیلی چارمینگه! بعدش دوباره رفتیم سر کلاس و باز بچه ها سال نو و کانورسای نو رو تبریک گفتن و شرو کرد به شمردن تعداد کتونی های احتمالی من. برای اطلاعات بیشتر شما من معلم عکاسی هستم و بیشترین تاثیرم روی شاگردام کتونی هام و روان نویسای استدلر و دست خطمه. بعد این کلاسمم به نسبت زود تموم شد ولی یکم کار بچه ها پیش رفت خدا رو شکر.

بعدش خانوم مسئول تو اتاق داشت با تلفن حرف میزد خیلیم عصبانی. منم بعد از حدود 8 سال و اندی شیر خوردم!! چون داشتم از شدت خشکی گلو خفه میشدم و تنها مایع در دسترس شیر پاکتی پگاه بود. اونوخ همکار شماره چهارم مریض بود و نیومده بود، بعد ما وایساده بودیم دمه شوفاز با اون همکار چارمینگم و داشتیم درباره ی خوندن دندون پزشکی تو دورقوز آباد حرف میزدیم که همکار شماره پنجم وارد شد_این دختره از این خانواده های خیلی طاغوتیِ اصفهانیه، بعد چند هفته قبل از عید اعلام کرد که داره نامزد میکنه و هی از مراسما و رسم رسومات بسیار لاکچری شون شامل خریدن سه تا حلقه برای داماد و نمیدونم آینه شمدون نقره و فلان میزان طلا و پارچه و این چیزا تعریف کرد_ بعد قرار بود تو عید برن عقد کنن اونوخ همه منتظر بودن این با شیرینی بیاد یهویی اومد گفت بهم خورده . بعد هی ازش پرسیدن، مقداری اشکی شد.البته خیلی کم.

بعدشم رفتیم جلسه شورا و یکم تصمیمات مهم درباره نمایشگاه اتخاذ کردیم! و قرار شد باز یه شورای دیگه هم داشته باشیم.بعدشم اومدیم تو اتاقمون و همکار جذبه ام خیلی خیلی خیلی ناراحت بود و داشت از شاگرداش شکایت میکرد و اشک تو چشماش جم شده بود. کلن من نمیدونم همکارام این همه اشک کجاشون دارن! دیگه من ارشادش کردم و گفتم هیچ لزومی نداره انقد به خودش فشار بیاره. ولی گوش نمیده که. کلن این دختره یکی از دلایلیه که مدرسه از ما بیگاری میکشه، بسکه این سواری میده، همه توقع دارن ما مث این جونمون در بیاد ولی هیچی نگیم. بعد دیگه وسط حرفای ما اون یکی خانوم مسئول اومد و بیچاره نشست یکم با دهن باز به حرفای ما گوش داد و هی به من میگفت بله حق با شماست!! :)) منم گفتم میدونم!

بعد ترش باز یه سری بحثایی با خانوم مسئول پیش اومد که خیلی خیلی خیلی استهلاک داشت. میدونم شاید من الان خیلی نامردم که دارم این حرفا رو بهش میزنم. ولی اونم خیلی نامرده که با وجود همه ی سختیایی که خودش بیشتر و بهتر از همه ی مدرسه در جریانشه، هیچ آبجکتی برا رفتارای بچه ها ارائه نمیده. ینی هر بار به این هرچی بگی سه تا جواب پیشفرض داره: "میفهمم! متاسفانه ما نمیتونیم! شما اجازه بدید من پیگیری میکنم!" همین! ینی غیر از اینا هیچی نمیگه. بعد اون روز آخر اسفند که با هم حرف زدیم، چون دو سه هفته بود برا من رفته بود تو قیافه و با یه سیستم به در میگم دیوار بشنوه هی تیکه کنایه میومد. و واقعن این یه رفتاریه که من اصلن درکش نمیکنم و خیلی خیلی خیلی برام زننده و رواعصابه.  من همیشه با همه اینجوریم که گیر نمیدم به هیچی. ینی حوصله اش نمونده واسم. دیگه یه چیزی خیلی واسم مهم باشه دوبار میگم بعد ببینم یارو یا نمیخاد یا نمیتونه _عمومن از این دوحالت خارج نیست چون_ دیگه اصن بیخیال میشم. ولی یکی بهم گیر بده، ببینم هی داره کنترل فیریک بازی در میاره و پا رو دمم میذاره، منم بد اس بازی براش در میارم، یه جوری که واسه همیشه یادش بمونه.

اون روزم خیلی چیزا رو رک بهش گفتم، خیلی از کوتاهی و برخوردایی که وختی بهش گفتم واقعن هیچ جوابی براشون نداشت. کلن نصف این رفتارش و ناراحتیش فقط به خاطر این بود که چرا امسال من بچه ها رو تو فلان مسابقه ی خاص! شرکت ندادم! یه خط در میون میگفت میفهمم! ولی شما بچه ها رو علیرغم اصرار ما! نفرستادی فلان جا. بعد من هی گفتم بله. باز هی گفت آخرش بهش گفتم خب چون کار بچه ها در حدی نبود که برن. گفت نه! اینجوری نیس! شما کلن همیشه بچه ها رو خیلی سخت میفرستی مسابقه و من دوس ندارم اینو! انگیزه ی بچه ها کم میشه، منم گفتم شاید اینکه شما میگی از نظر خودتون درست باشه، ولی به نظر من بی انصافیه. آره من بچه ها رو "هر" مسابقه ای که برگزار شده نفرستادم ولی "همه" ی مسابقه هایی که فرستادم رتبه ی یک تا سه آوردن. کمه کمش اینکه تقدیر شدن. هیچ وخت دست خالی و هیچی به هیچی نبوده. به غیر از همون پارسال که بازم با اصرار خودتون بچه ها رو فرستادین همین جای خاص! و نتیجه ای نداشت!

من نمیدونم چه اصراریه واقعن! این مسابقهه کلن همه ی رشته هاش هرسال همین جوری بی برنامه و هرکی هرکی برگزار میشه، بعد اینا هی اصرار دارن بچه ها حتمن اینجا باشن! ینی اون روز انقد رک باهاش حرف زدم که آخرش گفت من خیلی از این مواردی که شما گفتینو اصن متوجه نشده بودم! و کلی عذر خواهی کرد، ولی میدونی! ارزشی نداره این حرفا واقعن . چرا باید آدم انقد به یه چیز کوچیک گیر بده تا کار بخاد به اینجا برسه؟ واقعن ارزششو داره که من بخام بشینم دونه دونه براش مثال بزنم و یادش بیارم تو همه ی این سالا و همه این کلاسا خودش و مدرسه چه رفتارایی کردن، چه حرفایی زدن و چه برنامه هایی برا ما چیدن؟ به خدا نه! حالا من طلب ندارم ازش، ولی وختی یکی برا آدم شاخ میشه و فک میکنه خیلی کارش درسته خوبه براش بولد کنی خیلی جاها خودش پر از ایراد بوده ولی تو باهاش کنار اومدی. ینی واقعن این مسابقه فرستادن بچه ها، به نظر همه خیلی کار راحتیه! ولی جون آدم در میاد تا به اینا یاد بدی باید چیکار کنن و چی بگن. کارای جانبی مث مقاله ها، تحقیقا، فرمای شونصد بندی و سایتای داغون ثبت نام، همه ی اینا کنار، اون وختی که بچه میره و میاد و هیچی به هیچی میشه، واقعن صد برابر باید انرژی بذاری تا دوباره برگرده تو جاده و خودش و خانوداش! باورشون بشه واقعن یه مسابقه و نظر یه داور انقدا هم مهم نیس. خب همه ی اینا رو کی باید انجام بده؟ من یا خانوم مسئول؟ نمیدونم ولی حسم اینه که دوس نداشته و خوشش نیومده که من جلو اصرارش وایسادم، یا به سیاست های چرت و نظریه هایی که از دکتر فلانی برای توجیه رفتار و کم کاری بچه ها میگفت، اعتراض کردم. که خب فدا سرم. والا!