در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

?have u ever got this feeling

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ق.ظ

سوال اینه:

when did you lose your innocence?

"لحظه یی که هر انسانی در هر سنی فکر کند در این دنیا کسی نیست که مواظبش باشد، که اعتمادش به کسی یا چیزی که به آن اعتماد و تکیه داشته از بین رفته، که دنیا دیگر جای امن قابل پیش بینی نیست، که هر لحظه ممکن است باز ضربه ی دیگری بخورد باز تنها بماند، لحظه ی از دست رفتن معصومیت است."

یه وبلاگ معرکه ای پیدا کردم و کل آرشیوشو خوندم، این سوال و این توضیح تو یکی از پستاش مطرح شده بود، از اون روز خیلی بهش فک کردم. ولی راستش نه عمیق. الان نمیتونم و نمیخام عمیق فک کنم که اولین باری که این حسو داشتم کی بود، آخریشو خوب یادمه، اگه نخام عمیق به بچگیم فک کنم، میشه همون باری که اولین بار بوده. ینی من تو حافظه ی در دسترس و اخیرم! میتونم یادم بیارم که وختی دوستی من و میثم تموم شد من دقیقن همچین حسی داشتم.

نمیدونم چرا. ولی حسی که من با میثم و پیشش داشتم هیچ وخت و با هیچ کس دیگه برام تکرار نشد. برا من میثم همه کس بود انگار. یه چیزی بود که میدونستم همیشه دارمش. هر چیزی رو میتونم بهش بگم. هر چیزی رو. اصن امنیت و آرامشی که باهاش بودو هیچ وخت هیچ جای دیگه و با هیچ کس دیگه تجربه نکرده بودم و نکردم دوباره.

میدونی یه چیزی هست به اسم اتچمنت. که ینی رابطه ی احساسی سالم آدم با اطرافیانش. من فک میکنم با تنها کسی که تو دنیا واقعن اتچمنت داشتم میثم بود. و فک میکنم به خاطر همین اون موق ها با این که اتفاقای بد و ناراحت کننده تو زندگیم زیادتر بود، آدم شاد تری بودم. چون همیشه یه کسی بود که باهاش حرف بزنم و همممممممممه چیو بهش بگم. نگران نباشم که الان اگه من از غصه هام باهاش حرف بزنم اون میخاد غصه بخوره! یا اگه بهش بگم واسه فلان چیز بی ارزش و الکی خیلی عصبانی شدم بهم میخنده یا گوش نمیده. میتونم بهش بگم واسه امتحانم درس نخوندم و تقلب کردم یا چون خابم میومد کلاسمو نرفتم و واسه کلاس عکاسیم انقد عکس نبردم احتمالن میفتم و این چیزا. به نظر همشون چیزای سطحی و روزمره و الکین. یه چیزیه که حالا آدم به کسی نگه ام نمیمیره! ولی واسه من همین حرف زدن از چیزای کوچیکه که مهمه.

نمیدونم چرا بعد از اون، دیگه هیچ وخت نتونستم با هیچ کس اونقد صمیمی بشم. همیشه با بقیه، با همه، یه مرزی رو نگه داشتم. نخاستم به هیچ کس دیگه اتچ بشم. با اینکه تهه دلم همیشه و هنوز دنبال همون حس امنیت بودم و هستم، ولی بعد از اون دیگه هیچ وخت نتونستم به هیچ کس انقد نزدیک بشم. نتونستم پیششون خوده خوده خودم باشم.

حالا میدونم دلیلش این بود که بعد از اینکه دیگه میثم نبود، من خیلی تنها شدم و دیگه دلم نخاست هیچ وخت اینجوری تنها بشم.راه حلشم به نظرم این بود که تنهایی باقی مونده رو حفظ کنم و با کس دیگه ای به اشتراک نذارمش.

یه چیزه دیگه ای که تو این وبلاگه نوشته بود این بود که آدم باید یکیو داشته باشه که وختی احساساتشو میبره پیشش، هر حسی  شرم، گناه، خجالت، خوشحالی، ترس، غم، تنهایی، عدم اعتماد به نفس، حس کافی نبودن، خشم حس ماجراجویی. بعدش حالش خوب شه "حس بد رو بردن پیش فرد قوی و مهربون طوری که وقتی دایره ی کوچک با حس منفی می ره تو بغل دایره ی بزرگ اون حس بد توی مهربونی و درایت و قدرت دایره ی بزرگ حل و نابود شه و دایره ی کوچک امن و مطمئن و خوشحال بیاد بیرون". 

وختی میگم همه چی پیش میثم امن بود، منظورم همچین حسیه.

نظرات  (۶)

۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۷ نفس نقره ای
ببین من مدتیه که در حال از دست دادن یه میثم هستم :||| داغون شدم الان اینو خوندم راستش
میدونی مشکل اینه که رابطه احساسی سالم انگار همیشه باید یه جایی تموم شه :|
پاسخ:
هوم
چه بد
ببین میدونی راستش من یه قسمتی از این متنو در راستای اهداف خودم سانسور کردم، حقیقتش این اتچمنت و اون قضیه ی دایره ی کوچیک و دایره ی بزرگ در اصل برای رابطه ی کودک و والدین تعریف شده. ینی اولین مدل اتچمنت با والدین و اولین دایره ی بزرگ باید مادر باشه. 
ولی خب من تو این تعریف نمیگنجید روابطم.
حالا تو ببین میتونی با یکی مث پدر یا مادرت این رابطه رو.داشته باشی یا نه.
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۲ نفس نقره ای
اوهوم فهمیدم چی میگی و تجربش کردم ولی بازم همون که گفتم دیگه، این آدمه اگه خود مامان یا بابا نباشه قطعا یکی از سمت یکیمون مانع ادامش میشه
پاسخ:
نمیدونم...
من با میثم دیگه دوست نیستم چون ازدواج کرد
بعدش من دیگه نمیتونستم و نمیخاستم اینقد نزدیک بمونم بهش
ولی تو همه ی اون 4 سال و خرده ای که با هم دوست بودیم، هیچ وخت حس نکردم خودم یا اون دلش میخاد این رابطهه تموم شه و این چیزا.
:)
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۳ نفس نقره ای
من باید تو این پاراگرافه به جای میثم یه اسم دیگه بذارم فقط :| میشه همین!
پاسخ:
:)
میدونی چرا این چیزا فقط یه بار اتفاق میفته؟
چون ما همون بار اول هرچی داریم رو رو میکنیم...همه ی انرژی مون رو صرفش میکنیم...کاملادار و ندارمون رو خرج میکنیم و بعدها دیگه هیچی نداریم که ببریم یه جای دیگه و پیش کس دیگه ای....البته این مشکل رو همه ندارن! مخصوصا نسل جدید که خیلی راحت شرایط رو کنترل میکنن و خودشون رو نمیبازن.
ولی یه نسل قبلتر که بشیم ما کلا خیلی روی یه چیز خاص فوکوس میکردیم و همه ی دار و ندارمون رو خرجش میکردیم و فک میکردیم ابدی هست(که نبود!)
واسه همینه که الان سالهاااا میگذره و ما همچنان رو هوا موندیم! دیگه هیچ وقت با کس دیگه ای اون حس آرامش سمت ما نیومد...هیچ وقت از ته دل نخندیدیم هیچ وقت حس نکردیم دنیا چقدر جای قشنگی هست....هیچ وقت راحت نخوابیدیم...ینی بعد سالها که رفته و دیگه نیست ولی تو خواب دست از سرمون برنمیداره:)
همینه که همیشه میگم وقتی کسی رو داری که باهاش خوشبختی یا نذار تحت هیچ شرایطی رابطه تون خراب بشه و تموم بشه یابه محض اینکه دیدی داره همه ی دنیات میشه سریع جلوش رو بگیر وگرنه تهش میشی مثه من.
پاسخ:
نه بهزاد بحث انرژی صرف کردن نیس. اصن بحث من دوس داشتنی که بن مایه ی عشقی داشته باشه و اینا نیس.
یه دوستیه خالص بود.
همین.

این برام ارزش داشت.
هیچ وقت باور نکردم که دو جنس مخالف فقط دوست باشن!
دوست معمولی.
دوست اجتماعی.
دوستی خالص.

به نظرت این انکار عشق نیست؟ یا اینکه میترسیم از کلمه ی"عشق" استفاده کنیم؟

پاسخ:
وا! نه چه انکاری؟
تو مگه با هر دختری دوست باشی عاشقشی؟
من الان شیش نفر اول لیست کانورسیشن تلگرامم پسرن!
فقط عاشق یکیشونم!
:)
بقیه دوستن. رفیق.
معمولی.

نه منظورم تلگرام و فضای مجاری نیست.
خب من نصف بیشتر همکارام دختر هستن و چندساله که تو یه آموزشگاه کار میکنیم ولی ارتباط در حد همون سلام و خوبی و اینا هست...ساده ترین نوع دوستی و یا بهتر بگم "همکار"
با همچین کسایی نمیریم تئاتر و سینما و رستوران و نمایشگاه و کوه و ....
که اکه بریم خب یه چیزی این وسط درست نیست به نظر من! ولی اگه رفتی و رفتی و رفتی و بعد دیدی دیگه بدون اون هیچی حال نمیده خب این عشق نیست؟:)

کامنت اولیم  هم در مورد همین نوع بود وگرنه رابطه ی همکاری و همکلاسی و غیره خب نمیشه روشون هیچ حسابی کرد. چون بود و نبودشون خیلی مهم نیست تو زندگی.

پاسخ:
نه من دوستایی که گفتم هیچ کدومشون همکارم نیستن، حداقل الان!
همینجوری دوستیم!!
من با همکارای دخترم در حد همین سلام چطوری ام
ولی با اینا دوستم، و دوستیم واقعن فقط. ینی اینایی که میگم خودشون دوس دختر و اینا دارن!

دیگه جایی واسه عشق و اون چیزایی که تو میگی نیس. حتا اگر نداشتنن به نظر من خیلی راحت میشه مرزشو مشخص کرد.