در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

آخرین باری که من تو اون ساختمون نشستم، روز خوبی نبود. بعد از اون روز، دوبار دیگه ام از جلوش رد شدم.  و  حالا خبر رسیده بود پلاسکوی بلند مرتبه ی دوس داشتنیه نوستالژی! ریخته. من اصن نمیدونم چن نفر از آدمایی که پلاسکو پلاسکو از دهنشون نمی افته، بخش زیادی از خاطراتشون تو پاساژ پوشاک مردونه ای که فقط یکی دو طبقه اش تک فروشی داره و بقیه اش عمده فروشی و کارگاهه شکل گرفته که حالا اینجوری از نوستالژی فروریخته ی تهران مینویسن و توییت میکنن. نمیدونم چنتا از آدمایی که الان عکسای پروفایلشون شده آتش نشان فداکار، شهید مدافع مردم و این چیزا، همونایین که سه سال پیش سر اون اتفاق خیابون جمهوری هرچی از دهنشون در اومد حواله ی آتش نشانا کردن، همون روزایی که سایتای خبری پر بود از کامنتای مردم نجیب و قهرمان پرور ایران که معتقد بودن آتش نشانا یه مشت تن پرورِ مفت خورن که حقوق میگیرن و تو حیاط والیبال بازی میکنن، سر همه ی حادثه هایی که بهشون اعلام میشه دیر میرسن،هیچ وختم ماشیناشون آب نداره و تجهیزاتشون داغونه.

حالا همه یادشون افتاده آتش نشان آدمه! خانواده داره! جون داره! میمیره! حالا یادشون افتاده پول مفتی که میدن بهشون، پول خونشونه، پول جونشونه. حقیقتش اینکه این نوشته هارو این حرفا رو، من دیگه باور نمیکنم. اینکه یه روزی با آبروی مردم، با شرافتشون کارای کثیفی میکنیم و بعد یادمون میره، میریم تو جلد همدردِ دلسوخته.  میدونم واسه خیلیا، یه بازیه! یه ژست. یه جو. هر جوی میشه میپریم توش. تا جو بعدی.

آدم یه وختی به یه جایی میرسه که میفهمه وضیتش از اونی که حدس میزده، خیلی بدتره. مثلن من فک میکردم هنوز خیلی قویم. هنوز خیلی میتونم. ولی وختی نتونستم بیشتر از 24 ساعت صبر کنم و بلخره تسلیم استرسی شدم که مغزمو فلج کرده بود،. فهمیدم دیگه واسه خیلی کارا ضعیفم.

از پنشنبه ظهر که هـ خبر پلاسکو رو داد، تا جمعه شب، ذره ذره تموم شدم. 

اینجا نوشتم که دومین 24 ساعت سخت زندگیمو گذرندوم، اولیش، 11 سال پیش بود. من هنوز اونقد پیر نیستم که یازده سال پیش بشه وختی 20 سالم بود! میشه وختی 16 سالم بود. همون روزی که هواپیمایc_131 ارتش خورد به یه ساختمون تو شهرک توحید. سخت ترین روز و شب زندگیم اون روز بود. هنوز یادم نرفته، نه اون روزو نه همه ی اتفاقای بعدشو. اینکه چه جوری تو یه لحظه، همه چی تموم شد. من موندم و همه ی سالای بعد از اون روز. من موندم و همه ی برنامه ها و خبرا و گزارشا و پیگیریای بعد از اون روز. من موندم و یه دقه صدای ضبط شده. حالا یازده سال از اون روزا گذشته من دیگه یه دختر دبیرستانی نیستم که هر روز و هر شب به این فک کنه آدما تو هواپیما قبل از سقوط سکته میکنن؟ سکته درد داره؟ سکته ترس داره؟ سقوط ترس داره؟ آدما زنده زنده سوختن؟ زنده سوختن چقد درد داره؟ اینکه بدونی همین الان میمیری چقد ترس داره؟

حالا بعد از یازده سال، بعد از همه ی این سالایی که سخت و آسون، تلخ و شیرین گذشته، که فقط یه عدد ازش مونده. مونده یازده! مونده 27. دیدم که نمیتونم، حتا اگه بخامم دیگه نمیتونم قوی باشم. تمام مدتی که دنبال یه خبر صفه های این سایت و اون سایتو ریفرش میکردم نمیدونستم دنبال چه خبری ام! نمیدونستم اصن چرا دست از گشتن ور نمیدارم. قسمت احمق وجودم میگفت هیچی نشده، که اگرم شده باشه تو تنها نیستی که! تو این درد تنها نیستی، تنها نمیمونی!

ولی واقعیت اون قسمت دیگه بود. اون قسمتی که وختی تو تنهایی حموم مطمئن شد کسی نمیبینه و نمیشنوه، زد زیر گریه. تو تنهایی پیش خودم، دیدم خیلی ترسیدم. خیلی میترسم. خیلی خسته ام. خیلی ناتوانم. حتا نمیتونستم دست از گریه کردن بردارم. دیدم بعد از همه ی این سالا، هنوز چقد میترسم از اینکه یه بار دیگه یکیو اینجوری از دست بدم. با اینکه همه ی فرایند بعدشو بلدم. میدونم چه جوری روزای اول ماهای اول همه همه جا دربارش حرف میزنن، درباره ی همه چی حرف میزنن. همه حرف میزنن. کارشناس و غیر کارشناس. دنبال مقصرن. دنبال توضیح. دنبال توجیه. ولی یه روزی یه جایی، یه وختی، این نوشتنا این تیتر زدنا این عکس دست به دست کردنا، تموم میشه، همه یادشون میره، کمتر از سه ماه، تو میمونی و جای خالی یه نفری که دیگه هیچ وخت بر نمیگرده. تو میمونی و دلتنگی تموم نشدنی. تو میمونی و سالایی که میگذره، عدد میشه، فاصله میشه، دورت میکنه از اون لحظه ی اول، از اون تاریخ، ولی تموم نمیشه، مث یه خط موازی بقیه زندگی باهات میاد. دیدم هنوز چقد میترسم. دیدم انقد ترسوام، انقد ترسیدم که بعد از بیشتر از 24 ساعت حتا جرات نمیکنم یه پیام براش بنویسم! چقد میترسم یه چیزی بنویسم و برای همیشه بی جواب بمونه!

دو دقه بعدش که حوله پیچ تو تنها فضای 40 در 40 خالی اتاقم وایساده بودم و واسه 241 امین بار پروفایلشو چک کردم. یه ثانیه طول کشید تا اون لست سین 3 ویکز اگو، بشه 21 مینتز ا گو. یه ثانیه ای که میتونست واسه یه عمر ادامه پیدا کنه، ولی فقط 24 ساعت و کمی بیشتر طول کشیده بود.

+22 جولای 1975 یه پله فرار اضطراری تو شهر بوستون، پایتخت ایالت آریزونا در آمریکا سقوط میکنه، در 24 ساعت بعد از این اتفاق استحکام همه ی پله های اضطراری در سراسر بوستون چک میشه.

نظرات  (۴)

این روزهای کشدار انگار تموم نمیشه

درست مثل 8 سال پیش که زمستونش قد 10 سال طول کشید

این روزهایی که تو تمام ایستگاهها گل و شمع میبینیم تموم میشه و مثل همیشه این تب تند زود عرق میکنه و از شهدای آتش نشانی فقط اسم و عکس میمونه داخل ایستگاهها و نه جای دیگری

این جماعتی که جلوی ایستگاهها جمع شدن شاید همونایی بودن که 3 سال قبل به آتش نشانها تو خیابون سنگ میزدن

این ایستگاههایی که الان درش به روی مردم بازه 3 سال قبل مورد هجوم واقع میشد

این نیز بگذرد

پاسخ:
:(

+باورم نمیشه سه سال پیش بود؟ من چرا فک میکردم همین پارسال بوده!!!
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۴ الهام از همدان
من واستون کامنت گذاشتم ولی انگار خصوصی اومد براتون 
پاسخ:
سلام

بله خصوصی اومد.

خوندمش و متاسفم که تو میدونی و میفهمی اینایی که من نوشتم ینی چی.
در حالی که من حقیقتن دلم میخاد هیچ کس ندونه.

امیدوارم روح عزیزان شما هم در آرامش ابدی باشه.
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۱۲ نفس نقره ای
میدونی من نتونستم راجع بهش چیزی بنویسم چون به شدت منِ سال هشتاد و دو رو یادم میندازه، وقتیه یه کوچولو لرزیدیم و دو ساعت بعد فهمیدیم بم با خاک یکسان شده و.. ولی میدونی دقیقا همینه که میگی یه روزی یهو همه اعتراضا و همه وایِ من ها تموم میشه و تو میمونی و هیچی!
پاسخ:
:(
هعی
همچنانم که از خیلیا خبری نیست. چرا انقدر طول می کشه. اه
پاسخ:
:(