در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

من شبیه یوسفم، راه سقوطم چاه نیست!

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۱ ب.ظ

پنشنبه ی مزخرفی بود. راستش اینکه مدت زیادیه که کیفیت زندگیم بین آشغال و مزخرف در نوسانه! یه جوری که نمیتونم تشخیص بدم قبلن که مزخرف نبود، چه جوری بود! احساس میکنم آخرین ذره های انرژی مو تو این روزای لعنتی تعمیرات خونه خرج کردم. قرار بود سر یکی دو هفته تموم شه، الان فک نمیکنم حتا تا آخر دی تموم شه! خسته شدم. دیگه واقعن انرژیی واسه هیچی ندارم. ینی حوصله ی هیچی و هیچ کسو ندارم. دیروز خانوم مسئول بهم گفت بعد از کلاست بیشتر میتونی بمونی باهم حرف بزنیم؟ گفتم نه! فایلایی که میخاست دربارشون توضیح بده بهش فلش دادم بریزه روش. بعدشم همکارم گفت پیاده بریم تا چاررا. گفتم نه. امروزم بعد از کلاس هاشمی گیر داد بریم یه دوری بزنیم و یه چیزی بخوریم. گفتم نه. میدون پیاده میشم اصن.

دلم میخاست یه جایی برم که هیچ کس نباشه. هیچ کاری نباشه. هیچ کس منتطر نباشه من چیزی براش بفرستم، من چیزی براش توضیح بدم، من کاری براش انجام بدم. احساس میکنم یه جایی تو راه، اشتبا رفتم. نباید به اینجا میرسیدم. یا شایدم درست رفتمو راه همینه! میبینی؟ حتا نمیتونم پردازش کنم که چی درسته چی غلط! من غلط رفتم یا راه غلطه!! اصن چرا باید اینجایی باشم که ندونم و نفهمم چی به چیه! نتونم بین اینکه مجبورم یا وظیفمه، دوس دارم یا اجباره، بایده یا درستش همینه! تصمیم بگیرم و تشخیص بدم!

امروز عصر مامان اینا میخاستن برن سرامیک بخرن و هی به من گفت بیا. با این که اصولن ترجیح میدم برم و اونجا غر بزنم تا برن و بخرن و بعدن من غر بزنم، دیدم هیچ رقمه نمیکشم. و نرفتم البته به لطف تکنولوژی به صورت آنلاین در جریان انتخابشون قرار گرفتم و موافقت خودمو اعلام کردم.

فقط دلم میخاست یه ساعتی تو خونه تنها باشمو یه سیگار دود کنم. دیشب از علی یه نخ کمل گرفتم که خیلی بوی گهی میده. ولی همونو داشتم فقط. رفتم تو تراس پشت آشپزخونه و رو یه تیکه موکت نشستم و دودش کردم. کلن من هیچ وخت تو این تراس نمیرم. ینی نه اینجا میرم نه تو پاسیو . یه چندش خاصی دارم نسبت به این دوتا قسمت! شاید چون همیشه میترسم از یه جایی یه سوسکی چیزی حمله کنه، ولی امروز دیدم بهترین جا همون پشته. هوام مث چی سرد بود. حتا حال نداشتم سوئیشرت وردارم. ینی حال داشتم، ولی شسته بودمش دلم نمیخاست بو سیگار بگیره و خاک و خلی شه! نمیدونم این دوماه لعنتی زمستون چرا تموم نمیشه راحت شیم از این سرمای گدا کش و این هوای کثافت. بعدشم همونجا یه لیوان چایی خوردم. ولی خب حالم فرقی نکرد. یه جور غمگینی خاصی ته نشین شده تو وجودم. که نمیدونم اصن از ناراحتیه یا از خستگی!

اینکه تو این مدت، ینی از اردیبهشت به این ور، خیلی اتفاقا افتاد که من دیدم مث سابق ظرفیت تحمل و صبوری کردنو ندارم. بیشتر دلم میخاد بکوبم تو دهن همه و همه چی تموم شه. نمیدونم. نمیفهمم چه حکایتیه که خاور میانه ترین زندگی دنیا رو دارم. مث کشورم، مث مردمم پرم از تحریم. پرم از اجبار. پرم از عدم ثبات! تو زندگی منم نرخ همه چی روزانه تعیین میشه! هیچی نیس که بدونم اگه امروز دارمش، فردام هست، با همین کیفیت! هیچی نیست که بتونم روش حساب کنم. هیچی. همیشه تو یه خوف و رجای خاصی دارم جلو میرم. رو ژله را میرم. این چیزا خسته ام کرده. اینکه اینهمه بیخیال بودم همیشه، بازم به عالم و آدم بدهکارم. والا من تا یادمه تا ته، تا ته اعماقم تا شدم، کش اومدم، کوتا اومدم، که روان خودم و بقیه سالم بمونه! باز همه زبونشون سرم درازه! از مسئول امور مالی مدرسه بگیر تا خاهر کوچیکه ی همکارم! همین خانوم مسئول دوسالو نیم رید تو بیمه ی من، یه کلمه حرف نزدم بهش! حالا برا من شاخ شده که تو باید اینجوری کنی و اونجوری. خاهر همکارم که خداوکیلی قد هویج سرش نمیشه هیچی، بهم پیام داده که فایل لایه باز فلان کارتو بده بیاد! گفتم فایل لایه بازو من به چاپ خونه ام نمیدم عزیزم. میگه مگه دست توعه!!! گفتم جسارتن دقت کنی میبینی که آره! دست منه! هم فایل و هم اختیار فایل! یارو دیوارو کج کشیده، از همه طرف کجه! ینی تو فک کن یه تیغه ده سانتی چقد کار داره مگه؟! یه صب تا ظهر مارو علاف کرده آخرش از همه طرف کجه!!! اصن یه تیغه چند طرف داره که این اینجوری تر زده با کار کردنش؟! من نمیفهمم واقعن!!! میگه من کارگر فنی نداشتم!! شما که دیدی کجه میخاستی بیای بگی! ینی عمله ای که میاد تو خونه ی آدم کار میکنه ام باز میگه تقصیر توعه اگه من کارمو بلد نیستم!!! بهش گفتم باشه، شما که نمیتونی یه دیوار صاف بکشی، دیگه از فردا نمیخاد بیای. بسلامت.

ینی کل مدتی که تو اون سرما نشسته بودم سیگار میکشیدم و چایی میخورم به این فک میکردم که من چرا هیچ وخت مث این آدما از بقیه طلب کار نبودم؟ چرا من همش فک میکنم ولش کن، بدرک، ارزششو نداره، میگذره، حالا مگه چی هست و کون لقش و فلان! یارو یکو دویست به من بدهکاره همین الان، یه کلمه بهش نگفتم ببین پول من چی شد تو صد ماهه کارتو تحویل گرفتی همه چی تموم شده رفته، اگه دوس داری پولشو بده! بعد واسه خاطر یه لوگوی دوزاری آدمو دنبال میکنن که فایلشو بده! ما فایل لوگو رو باید بریزیم رو سی دی بدیم به رئیس مرکز!!!!! ینی واقعن این آدما فک میکنن من هنوز بعد ده سال، بلد نیستم بخام بپیچونمشون یه چیز چرتکی تحویل بدم که نه خودشون نه رئیس اون مرکز خراب شده بفهمه که این چی هست و چی نیست؟! ینی نمیتونم بفهمم چه جوری این حجم از دیوونگی این حجم از اذیت و آزار این حجم از نفهمی تو وجود آدما جا میشه! چرا همه انقد رو اعصاب همن؟ چرا نمیتونیم مث آدم با هم تعامل کنیم؟ چرا باید حتمن گند همه چیو در بیاریم؟ واقعن چرا آخه؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">