در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

شماره 435

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۱ ب.ظ

چارشنبه ای که گذشت مدرسه کلاس داشتم.ینی وسط تعطیلات کریسمس! برامون کلاس جبرانی گذاشته بودن، حالا تا اینجاش اِن پی. از اینجا به بعدش پی که 6 ساعت کلاس همزمان داشتیم! با تمام پایه ها!!! ینی من باید به دو قسمت تقسیم میشدم و نصفم میموند تو سایت و نصفم میرفت تو کلاس! ما تو مدرسه مون آمیب ها و جلبک ها و تک سلولی ها برنامه ریزی میکنن برامون. ینی مغز داشتن از شرایط استخدام مسئولان و مدیران بلند پایه نیست!

بچه های کوچیکترم، خیلییییی حرف گوش کن و خوبن. به جز یکی دوتاشون. شایدم چون من اصولن با اینا زیاد صمیمی نمیشم، ازم حساب میبرن! ولی بچه ها بزرگتر، به شدت در مقابل فهمیدن و کار انجام دادن و منظم بودن مقاومت میکنن. و به جز یکی دوتاشون بقیه کلن ولن و باید هی بکشیونیشون تو جاده! ینی اونقدی که من سر کلاس با اینا حرف میزنم، واقعن در طی یه هفته دیالوگ برقرار نمیکنم با کسی. خیلی باید بهشون توضیح بدم. خیلی. یه وختای میخام بالا بیارم رو کیبرد و موس و مانیتور انقد که صد بار یه چیزیو توضیح میدم و باز اونجوری که باید انجامش نمیدن! نمیگم خنگن و یاد نمیگیرن، بی دقت و هول هولی میخان کار کنن، که میشه دوباره کاری! آهان الان یادم اومد مثکه اینام از من حساب میبرن! اون هفته ای تو شورا اسم یکی دوتا از بچه ها رو داده بودم گفتم اینا هیچ کاری نکردن تا حالا و من واقعن هیچ نمره ای بهشون نمیدم و این چیزا، بعد بهشون تذکر خیلی جدی داده بودن، اون روز دختره کار نیاورده بود، باباش از صب 50 بار زنگیده بود مدرسه که با من صبت کنه و بگه تقصیر اون بوده که فلان شده و دخترش نرسیده کار کنه! :)) پارسالم یادمه بابای یکی از بچه ها ورداشته بود با یه خط فوق العاده واسم نامه نوشته بود که خیلی عذر خاهی میکنه بابت نقص تکلیف دخترش! و عمرن اگه تکرار بشه و این چیزا! چه هیولاییم من خداوکیلی! :))

بعدشم یکشنبه تو اون یکی مدرسه چون بچه ها دیروزش امتحاناشون تموم شده بود، هیچی بهشون نگفتم که مثلن چرا کار نداری و اینا. فک کنم یکم شوک شدن. چون همشون هی میپرسیدن ا؟ واقعن؟ جدن؟ اشکال نداره؟ منفی نمیدین؟ نمره کم نمیکنین؟ امیدوارم از هفته دیگه پشمک محسوب نشم. در کل اینا خیلی بچه های خوبین. میدونی؟ بهترین قسمت تیچر بودن، اونجاس که وختی شاگردات تو حیاط و تو راهرو و تو دفتر معلما میبیننت بهت میخندن و سلام میکنن. واقعن هیچی برا من با ارزش تر از این نیس. نمیدونم شایدم چون من خیلی معلم مهربونی نیستم و اصولن تو کار کردن خیلی سخت میگیرم، بیشتر منتظرم که بچه ها بهم اخم کنن!

دیروزم که باز مدرسه بودم . صب که بچه ها عکاسی داشتن و عکساشون به نسبت خوب بود. یکی از بچه ها به عکس گرفته بود از یه عروسک اسب، که تو یه شیشه بود با یه سری مروارید و اینا. بهش گفتم این ترشی اسبه؟! تا آخر کلاس هی میگفتن فلانی اینا ترشی اسب دارن تو خونشون! و میخندیدن!!

ساعت بعدیم به بچه ها گفتم بشینن تنهایی عکس بسازن تا یه رب مونده به زنگ. خودمم نشستم دفتراشونو چک کردم و نمره هاشونم جم زدم. البته 650 باز صدام کردن هی رفتم پای سیستمشون براشون توضیح دادم چیکار کنن. وسط حرفام عسل بهم گفت ا خانوم لپتون چال داره!! گفتم نه نداره! گفت چرا داره! حرف میزنین چال داره! مائده ام گفت آره خانوم عضلات لپتون فلج شده! گفتم بیا از دست شما! دارم کم کم فلج میشم! یکم مراعات منو بکنین آخه!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">