در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

یه جوری عاشقت هستم که تو شاید نمیدونی

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

فردا چارشنبه اس. آخرین جلسه ی این ترمه. شورا ام داریم. خانم مسئول بهم اس ام اس داده که تو فردا زودتر بیا. شورای خصوصی میخام داشته باشم باهات. چون هفته ی پیشی دوامون شد باهم. حالا دوا که نه. متارکه ای چیزی. رفتارشونو بر نمیتابم و راستش ظرفیتم پره پره پره! از هفته پیش تا همین دیشب همش با خودش یا یکی از همکارا حرف این بوده که ما همه به تو حق میدیم! ولی تو کوتا بیا!!! من نمیدونم این چه حق دادنیه! و راستش اینکه بد جوری اون روی سگم اومده بالا و به هیچ صراطی مستقیم نیستم. گفتم نه و اصلن و ابدن. و راستش من انقد آدمیم که هیچ وخت هیچی نمیگم، این یه باری که اینجوری گفتم به گوش همه رسیده. انقد رفته تا رسیده به گوش خانوم مدیر. که خودش زنگ زد و گفت بیام. گفتم بهش نمیدونم هنوز. باید فکرامو بکنم. گفت شما هرچی بگی حق با شما. ولی بیا.

میدونی؟ من گوش دارم آخه. دم دارم. سم دارم. خرم من چون. فاک در کل.

توی مدرسه ی جدیدم بچه ها از کنار دفتر که رد میشن کله میکشن اون تو و برام دست تکون میدن. دوس دارم این برق تو نگاهشونو این همه جوون بودن و تازه بودنشونو. این بیخیالی و سرخوشی مدرسه ای رو آدم انگار هیچ وخت دیگه نداره، جز پشت همون نیمکتا. من آدم گهی نیستم، ولی از این معلمای مهربون گل و قلبم نیستم. با این وجود خیلی دلم میخاست اون روز برم نسترنو بغل کنم. بخاطر ویروسی شدن فلشش، پاورپوینت کنفرانس دینی! اش نابود شده بود. ینی اینکه دیدم آدم وختی 14 سالشه به خاطر پاورپوینت دینی تو یه ثانیه چشماش پر اشک میشه، خیلی دلمو یه جوری کرد. حالا آدم وختی 14 سالشه همین دینی و علوم و این بل شتا براش مهمه قطعن. خودش نمیفهمه چقد چرته ولی. یکی مث من که کل زنگیش هی هی هی به گا رفته میفهمه که به خدا این شعرا گریه نداره. کلن زندگی انقد مستهجنه که هیچ وخت نمیتونی بفهمی بدترین اتفاقی که باید براش گریه کنی چیه!

حالا نرفتم بغلش کنم ولی بش گفتم فلش منم هفته پیشی ترکید بیا بهت یاد بدم چه جوری فایلاتو نجات بدی. ده دقه از وخت کلاسمو گذاشتم تا یادشون بدم یه راهایی هست واسه اینکه آدم یه چیزای از دست رفته ای رو دوباره برگردونه. که هرچیزی انقد تهه دنیا نیس که بخای واسش گریه کنی. آدم برا درس و مشق گریه میکنه آخه؟! خداوکیلی واسه دینی آخه؟ باز فیزکی شیمیی چیزی بود در حد بغض و فلان آره! دینی خودش چیه که کنفرانس و پاور پوینتش غصه داشته باشه؟! بعدش دختره تا آخر کلاس ادای سلام چطوری گفتنه منو در آورد و هی گفت آخه خیلیییی باحال میگی سلام چطوری. عاشقت شدم.

امروز تو موسسه با بچه ها حرف دوربینو اینا شد من یذره برای همکارم توضیح دادم یکی از پسرا برگشت گفت اصن بهت نمیاد انقد حالیت باشه! آدم همینجوری میبینت فک نمیکنه انقد حالیت باشه! بعد هی صدبار دیگه اینو گفت. آخرش گفتم اتفاقن آدم تو رو میبینه فک میکنه خیلی حالیته، بعدن خلافش ثابت میشه!

نمیفهمم واقعن منظورشو. ینی یه جور گستاخی خاصی داره. حالا من خیلی به خاطر همکارم ملاحظه شو میکنم از صدتا حرفش یکیشو جواب میدم. ولی دیگه امروز فک کنم جواب درخوری بهش دادم. بعدن اومد گفت من شوخی کردم. گفتم ولی من جدی گفتم.کلن اینجوریه. هرچی دلش میخاد به همه میگه، بعد میاد میگه شوخی کردم. من مگه همسن توام که بات شوخی داشته باشم آخه بچه؟

اون روز شاگرد 4 سال پیشم بهم زنگ زد. همون نازنینه. انقد حال کردم با مرام و معرفتش که خدا میدونه. خیلی دختر باحالی بود. بهم گفت وای هنوزم همونجوری تند تند حرف میزنی! من دوتا چیز از شما یادمه همیشه! یکی این تند تند حرف زدنت یکی دس خطتت. گفتم بهش نازنین خیلی عاشقتم که انقد معرفت داری. گفت شماره تو گم کرده بودم. به همه ی بچه های اون مدرسه پی ام دادم. همه ی دفترامو گشتم. همه ی ایمیلامو چک کردم تا بلخره نگین شماره تو برام فرستاده. خیلی مهربونانه بود حرکتش. بوس بهش. یادمه اون روزی که اومد تو کلاسم، همه ی عالم و آدم گفتن اوه اوه! دهنت سرویسه! این دختره از اوناس! پدرتو در میاره! ولی هیچ وخت اینجوری نبود و نشد. انقد خوب بود، انقد باحال بود که هنوز بعد از چاهار سال واقعن از تهه دلم خوشحال میشم که اسمشو و پیاماشو میبینم. عکسای پروفایلشو. چقد زود بزرگ میشن این بچه ها. منم الان به اندازه ای که این بزرگ شده، پیر شدم حتمن! باز هم فاک!

چون راستش این روزا خیلی به این پیر شدنه فک میکنم. حالا من آدمیم که معمولن کوچیک تر از سنم به نظر میام، واقعنم هیچ وخت این برام مهم نبوده، ینی خوشالی چیزی نبودم بابتش، اما الانا وختی یکی بهم میگه بهت میاد مثلن هفتادی باشی و فلان، 20 امتیاز میدم بهش!

نظرات  (۴)

بغض آلودم کردی نازنین!
پاسخ:
Why?!
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۲ نفس نقره ای
آره واقعا هی که یه اتفاقی میوفته من قبلیا یادم میاد میگم عجب خری بودم برا فلان چی حرص خوردم :| بعد حالا جالبه که دیگه از یه جایی به بعد پوست آدم کلفت میشه یعنی دیگه گریه ش نمیاد! انگاری گریه کردنه فقط واسه همون نمره ها و عشقای دبیرستانی بوده
پاسخ:
بله...
درد وختی کوچیکه آدم آه و ناله میکنه!
میفرماد از درد های بزرگ است که لال میشویم و این چیزا!

واقعا بهت نمی یاد اینقد حالیت باشه !!!
پاسخ:
:))
حالا چقد حالیمه مگه؟
جالب بود متنت دیگه :))
پاسخ:
:)
خوبی تو؟
کم پیدایی! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">