در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

شماره 406

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ق.ظ

شنبه بچه ها رو بردم بازدید. البته کلن تو مودش نبودم چون این بازدید بردنا بدبختی داره واسه ما. من نمیدونم مدرسه چرا مث آدم از همونجا سرویس نمیگیره بچه ها رو بفرسته با هم! مامان بابا ها باید بچه ها رو بیارن و ببرن. منم خودم برم اونجا اونا رو تحویل بگیرم و تحویل بدم!

شب قبلشم همکارم بهم گفت یکی از چیزایی که براشون طراحی کردمو فایل پی اس دی شو بدم بهشون که بفرستن واسه فلان جا،گفتم حجمش زیاده فک کنم ایمیل نشه. کلنم نمیخاستم فایل اصلی رو بهشون بدم. گفت آخه باید باشه و فلان کس باید ببینه تائید کنه! گفتم خب عکسشو ببینه تائید کنه! فایل میخاد چیکار؟! دیگه گفت به ما اینجوری گفتن و اینا، گفتم باشه حالا صب نگا میکنم ببینم چی به چیه، برات میفرستم. همینا لوگو رو که دادن یه پسره طراحی کرده ،من بهشون گفتم فایل اصلی رو بدین که من میخام بذارم رو کارا کیفیت خوب باشه، گفتن نداریم! البته بعدن برام یه سری فایل فرستاد و دیدم پسره انقد زرنگه همه رو کِرو کرده که اگه بخای کوچیک ترین تغییری بدی، همه چی بهم میریزه، ولی خب من خودم بچه ی کفه کورلم، درستش کردم، ینی حتا اگه نمیداد هم، من بلد بودم عین همونو اجرا کنم کارمو را بندازمف حرفم اینه که هیچ گرافیستی نمیاد فایل اصلی رو بده، حتا بعد از تسویه! منکه حتا پیش پرداختم از اینا نگرفتم.

خلاصه اینکه صب پاشدم کار اونا رو یه جوری که فقط یارو بتونه تو فتوشاپ باز کنه، درست کردم و با بدبختی ایمیل کردم براش نمیدونم چرا اون روز نت مسخره بازی در میاورد و جی میل باز نمیشد.  همینجوری وسط ایمیل و اس ام اس دادن به این دختره و هماهنگی با خانوم مسئول، حاضر شدم. مامانم میخاست بره دکتر جواب آزمایشی که من خیلی بابتش نگران بودمو نشون بده، منم میخاستم حتمن باهاش برم تا یه جایی ام با هم رفتیم، ولی دیگه دیر شد و مامانم گفت نمیخاد تو برو یه موق دیر میرسی بچه های مردم میمونن تو خیابون و اینا. دیگه منم دیدم راس میگه حالا من 5 دقه دیر برسم همه صدتا صاحب پیدا میکنن. رفتم اونوری و طبق معمول تو متروی تئاتر شهر گم شدم و انقد زنگ زدم به علی دیوونه شد. بلخره راهو پیدا کردم و 45 دقه ام زود رسیدم ولی آدرسو اشتبا داده بودن و دیگه صد بار زنگیدم به خانوم مسئول وگفتم شما آدرس اشتبا دادی به بچه ها! منم شماره هیچکسو ندارم. اولش که قبول نمیکرد میگفت نه همین بوده روی پوستر! بعدش دیگه زنگیده بود به اون مسئوله و اونم گفته بود آره اون آدرس اشتباس باید بیان فلان جا.

خلاصه قرار من با بچه ها ساعت 1 بود، ولی تا اون پیدا کنن جای درستو، حدودن یکو نیم شد. دو سه تاشونم با ماماناشون اومده بودن. در کل ولی کارایی که گذاشته بودن از نظر من فوق العاده عالی بود برای بخش دانش آموزی. همون وسطا گفتم بذا یه اس به جلال بدم ببینم اگه اینجاس ببینیم همو. گفت منیریه ام. بهش گفتم اگه میتونی تا 2 بیا اینجا، گفت باشه میام. ده دقه به دو بود که گفت من تو گالری ام! گفتم باشه ولی به روی خودت نیار منو دیدی، مامانای بچه ها اینجان، داستان درس میشه واسه من! دیگه تا 2 و ده دقه کم کم جمو جور کردن و رفتن بچه ها. یذره ام با جلال دیدم عکسا رو و اون عکسای کوه رفتنشو نشونم داد و گفت بیا هفته ی دیگه بریم! نمیدونم واقعن جلال چی در من میبینه که ازم دعوت میکنه جمعه صب پاشم باهاش برم کوه!!!

از در گالری که اومدیم بیرون بهم گفت بیا بریم تا چارسو گوشی ببینیم. گفتم بریم. سر راهم رفتم دوتا دنت گرفتم و با جلال دنت به دست تا چارسو لنگ انداختیم و یاد روزای دفتر کردیم که اینا نفری یه دیس برنج میخوردن من با دنت میرفتم واسه ناهار! اونجا اون دو سه تا مدلی که دنبالش بودم دیدم، و گفتیم یه سرم بریم بازار موبایل، داشتیم از در میرفتیم بیرون من چشمم افتاد به تابلوی سانس های سینمای چارسو و گفتم جلال بیا بریم فروشنده رو ببینیم! رفتیم دیدیم یه سانس واسه ساعت 4 داره، بلیط گرفتیم و چون ساعت 3 و رب بود گفتیم جلدی میریم بازار موبایل و بر میگردیم. اونجام یه مدل دیگه گوشی دیدیم که قیافش خیلی خوب بود ولی کانفیگش خوب نبود. جلال گفت اگه اینجا نمازخونه داره من برم نماز بخونم گفتم آره داره. تو پارکینگشه. اون رفت نماز خوند و منم رفتم تو سرویس موهامو باز کردم یذره نشستم و بعدش به مامانم زنگیدم و گفت هیچی نبوده و جواب آزمایشه منفی بوده خدارو شکر و اینا. دوباره برگشتیم رفتیم چارسو و دو دقه دیر رسیدیم اول فیلم رد شده بود. در کل ولی فیلم خوبی بود. به نظرم از اینایی بود که باید ته نشین بشه تو ذهنت تا بفهمی خوب بوده یا بد. دوباره پیاده برگشتیم تا مترو تئاتر شهر و اونجا از جلال خدافظی کردم. خداییش دمش گرم خیلی پایس.

ساعت نزدیک هشت بود که رسیدم خونه و تا یکم جمو جور کردم و لباسامو شستم و حمام رفتم و اینا ساعت شدن دهو نیم. اصن نرسیدم که بخام بشینم سر طراحیا. یه سری اینفوگرافی هست که قرار بود متناشو ترجمه کنن بهم بدن، ترجمه هارو فرستاده بودن گفتم باشه درست میکنم میفرستم. آخر شب به جلال گفتم اگه از گالری عکس گرفتی دو سه تا برا من بفرست ضمیمه ی گزارشم کنم چون خودم یادم رفت! از بچه ها فقط عکس گرفتم. بعدش دیگه جمو جور کردم و خابیدم. صبم ساعت 7 بیدار شدم تهه گلوم خنج بود. با بدبختی حاضر شدم و رفتم اون مدرسه جدید. تا ساعت دو و نیم اینا اونجا بودم. که البته به نظرم بچه های بسیاااااااار خوبی داشت. و معلمای دیگه ای ام که بودن خیلی خوش برخورد و صمیمی بودن. برگشت هم تا مترو صادقیه رو همکارم لطف کرد منو رسوند و یه کمی ام تو راه با هم حرف زدیم. خیلیم ازم تشکر کرد که قبول کردم اینجا رو بیام.

از سوپر دمه مترو باز یه دنت خریدم چون از دیشب هیچی نخورده بودم. سر راهم رفتم گل خریدم برا مامانم. بعدشم اومدم خونه و تا لباسامو عوض کنم و گلا رو سامون بدم آرد و تخم مرغ و اینا گذاشتم بیرون تا کیک درست کنم. چون یه پنیر ماسکارپونه از خیلی وخت پیش خریده بودم و داشت تاریخش میگذشت تصمیم گرفتم چیز کیک درست کنم.

بعدشم هـ زنگید یذره با هم حرفیدیم و من آخر شب دیدم دیگه خیلی جدی دارم سرما میخورم، رفتم دوتا قرص سرماخورگی که مال مامانم بود خوردم، و فقط یادمه دیدم که همکارم تو گروه زده سه شنبه میخاد جلسه بذاره تو آموزشکده و پنشنبه ام باز یه مدرسه پسرونه میاد، من تو پی وی بهش گفتم ببین کاراتون خیلیش مونده من دیروز و امروز نبودم، فردام باید برم یه کارگاه برا مدرسه، سه شنبه رو من نمیام، بمونم کارا رو بکنم. گفت اوکی ولی پنشنبه رو باید بیای من روت حساب کردم و اینا. حالا تو این وضیتی که من در اغما به سر میبردم علی اومده بود یه دوربین عکاسی قدیمی رو کرده بود تو حلق من که بگو این مدلش چیه و اینا. فقط یادمه دیدم روش یه چیزی نوشته که من 8 میدیدمش! گفتم نمیدونم این از این 8 میلیمتریاس! عتیقس!!! والا! انقد سنگین بود دوربینه میشد باهاش گردو بشکنی. باز یذره خابم برده بود اومده بود گیر داده بود که یه زنیت داشتیم اونو چیکار کردی؟ گفتم به خدا نمیدونم علی. برو از بابا بپرس. باز رفت اومد گفت من یه دوربین آنالوگ میخام! گفتم باشه! مهسا یه کنون یا یه یاشیکا داشت، میخاس بفروشه، میپرسم برات! ینی الان خودم نمیدونم در اون حالت خاب آلودگی و خستگی چه جوری یهو یادم اومد مهسا دوربینش یاشیکا بود!!!

 دیگه خابم برد تا ساعت 7 که مامانم اومد گفت پاشو دیرت میشه مگه نمیخای بری؟ گفتم چرا میرم! ولی در واقع انقد سرم و استخونام درد میکرد که اصن نمیتونستم از جام بلند شم. گلومم به هم چسبیده بود. دوباره خابیدم تا هفتو نیم. باز مامانم اومد و گفت دیرت میشه و اینا! گفتم مامان ول کن. نمیرم! نمیتونم. بعدم برا خانوم مسئول اس ام اس زدم که حالم خوب نیس نمیام. پاشدم باز دوتا قرص خوردم و خابیدم تا 11! بعدشم رفتم حمام و یذره حالم بهتر بود. فقط گلوم هنوز یه جوری بود. یذره از کیک دیشب خوردم که به نظرم متوسط بود. نمیدونم شایدم من درست مزه شو نمیفهمیدم.

تلگراممو چک کردم که دیدم ماشالا تو گروهای مدرسه و آموزشکده پر از پیامه البته من همه رو میوت کردم نمیدونم چه خبره دم به دقه اینا پیام مینویسن اونجا! همکارم که این مدرسه جدیده رو را انداخته تو پی وی برام نوشه بود رزومه تو بفرست برامون و اینا. خودمم به خانم مسئول پیام دادم که ببخشید نیومدم حالم خوب نبود و اینا. که گفت خوب شد نیومدی! چون اصلن کارگاه تشکیل نشد!!!

الانم بعد از دو روز دوری از فتوشاپ همکار خوبم! و کورل دوست عزیزم! اومدم نشستم سر این اینفوگرافیا گه فک کنم تا صب طول بکشه درست کردنشون!

۹۵/۰۸/۱۱

نظرات  (۱۴)

۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۵ خانه سلامتی
خیلی طولانیه متن 
ادم خسته میشه 
پاسخ:
:)

آدم میتونه نخونه!
اجباری نیستش که!

اصن آدم یه آدم ِ پایه اینطوری داشته باشه بره باهاش بمیره . یعنی می خوام بگم ؛ مهم پایه بودن ِ آدم ِ است نه کاری که انجام می شه .

پاسخ:
دقیقن!
جلال خیلی پایس. ولی من هیچ وخت واسه جاهایی که اون میگه بریم پایه نیستم!
شرم بر من باد!
شرم (((: .

ولی کوه رو برو . البته نمی دونم الان تو این هوا کوه رفتن انتخاب خوبی هست یا نه . ولی باغ موزه گیاه شناسی هم خوبه ها ( اصلا فکر نکنی خودم دلم می خواد برم ها ...اصلا ) .
پاسخ:
هیده! عزیزم!
کوه رفتن واقعن در توان من نیس. اصن متنفرم از کوه! ینی نمیدونم چرا هیچ درکی از این ندارم که آدم صب زود پاشه، کلی لباس سفت و سنگین تنش کنه، کلی را بره، داغون شه، یخ بزنه! بعد همون راهو برگرده بیاد پایین و فک کنه تفریح کرده!!!
آخه این چه تفریحیه؟!!
 خب بذار با هم صادق باشیم :دی.
منم واقعا نمی فهمم چرا باید این قدر سختی بکشیم . اصلا ورزش نیس که |: .
ولی خوب اگه گروهی که دوسشون دارن برن کوه منم می رم . یعنی می خوام بگم مهم گروه ِ است نه جایی .البته اکثرا ؛ نه همیشه .
پاسخ:
ببین ورزش بودنش بخوره تو سرش، اگه کسی فک کنه کوه رفتن ورزشه که من کاری باهاش ندارم! من حرفم سر اوناییه که میگن تفریحی میرن کوه نوردی!  کل هفته منتظرن جمعه شه برن توچال! من اینو نمیفهمم! هفت صب پاشی بری کوه، له برگردی خونه، شنبه بری سرکار، کجای این مراحل حس خوشی و خوش گذشتن داره؟!

من حتا اگه معشوقمم بخاد بره کوه باهاش نمیرم! خودش بره. یا با بابام هماهنگ کنه!

برا من هم گروه مهمه هم جا. البته اکثرن، نه همیشه! :))
۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۰ نفس نقره ای
من حاضرم گناه تمام کائنات رو به گردن بگیرم ولی صب جمعه زیرِ پتو باقی بمونم :دی
پاسخ:
وا! گناه کائنات چه دخلی به تو داره؟

جمعه خود کائناتم همه چی به یه ورشونه و خابن!
 
:))
اره خوب...تفریحی نه . منم واقعا حاضر نیستم هر هفته جمعه ساعت 7 صبح ( که از نظر کوه نوردا دیر ِ تازه ) پاشم برم کوه . اصرار نکن ((((: .

البته در سال دو سه بار کوه هم بد نیس . یه جاهای دنجی تو کوه پیدا می شه . بکر ِ . ولی خوب بلا نسبت باید بسان ِ بز ِ کوهی از کوه بری بالا ((((: .
پاسخ:
اتفاقن از لحاظ بز بودن، ژنشو دارم کاملن!!!

+هیده خدایی از طرف جلال اومدی فک کنما! به سبک اون داری تعریف میکنی از کوه! :)))))
+ بلا نسبت .

اه ... لو رفتیم ((((: .
پاسخ:
:))))

منو نفروش به اون! چقد بهت داده؟ من دوبرابر میدم بهش بگو بگیره بخابه بذاره مام بخابیم!
:)))
(((: .


یه جوری حساب کرد مشتری شیم . حالا تو یه یه جوری حساب کن دبه کنم :دی.
پاسخ:
:)))

دارمت! حله!
حله ((((: ...


والا ... منم می گم کله سحر پاشیم خودمو اذیت چی کنیم آخه . خوابیدیم دیگه . پتوی گرم ؛ افتاب ِ یواش یواش میاد تو اتاق . کوه بریم چی کار ؟

+ شب به خیر ((:  .
پاسخ:
:*

شب بخیر دختر فهمیده و عاقل و باهوش! :))
معلم نقاشی نبودی مگر؟
معلم نقاشیای ما هرگز اردو و بازدید نمیومدن:-/ خیلی رله طور میومدن مدرسه:دی
پاسخ:
نع. معلم نقاشی نیستم.
:)
کوه رفتن نه تنها خیلی خوبه تازه بهتر از اون، دویدن رو کوهه یا خارجیش همون اسکای-رانینگ! اصن اسمشم جذابه لامصب! بعدشم کلا زندگی شامل همین مثه بز بالا رفتن به یه جایی و مثه همون بز پایین اومدن از همون جاس! حالا کوه مزیتش اینه که بالا پایین رفتنش چارتا هورمون بالا پایین میکنه، چارتا نفس بدون سرب میکشی آدم حالش جا میاد! درمورد صب پاشدنم چن بار گفتی :)) اونم خیلی خوبه به خصوص وقتی اون خورشید لعنتی رو موقع طلوع میبینی اصن دوس داری خیره بهش بمیری :) خلاصه که تو که اینهمه فعالیت از سر مجبوری تو زندگی انجام میدی، یه بارم شده به حرف جلال گوش کن سر صب ساعت 5 پاشو برو کوه ببین چی میشه!
پاسخ:
سلام جک! چطوری؟ کم پیدایی! خوبی؟!
ببین من نه با دویدن مشکل دارم، نه با طلوع خورشید، مشکلم صرفن کوهه! 
الان به من بگو بیا بریم دو کیلومتر بدوییم، بعدش میرسیم به دریا طلوع آفتابو میبینیم، من نوکرتم هستم با کمال میل میام!
این فعالیتای اجباری برا امرار معاشه، واسه تفریح فقط علاقه!
:)
سلام نازنین بابا. قربونت مرسی تو خوبی؟ 
این تریتمنت و دوباره شروع کردم به دیدن چه خوب داره ادامه پیدا میکنه! و الکسسس! بذا به هفته سوم چارم برسم بهت میگم چرا و الکسسس!
پاسخ:
تمومش نکردی هنوووووووو؟!
من میخام هانیبالو شرو کنم، البته بعد از تموم شدن این کارای لعنتی!!!
من همیشه عک میکردم معلم نقاشی ای چرا پس:|
پاسخ:
چرا آخه؟!
من چیزی درباره نقاشی ننوشتم اینجا که!!

معلم عکاسی ام.
چقدر اکتیو!! :))
پاسخ:
:)

خیلی