در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

DON'T MESS WITH ME BECAUSE IT GETS BLOODY, I'M NOT HOLDEN

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ب.ظ

وسط سیو کردنا و ایمیل کردنا و چت کردنا و بلوتوث کردنا یه فرصتی پیدا کردم که بیام اینجا و بنویسم. چون خیلی فرصت ساز هستم من. همچنین خیلی درگیر. و خیلی بی اعصاب. و معمولی و بدون ویژگی خاص. که غمگینه. چون الان همه برا خودشون و برا بقیه خاص و چیزین. ولی من نه برای خودم نه برای هیچکس خاص و چیزی نیستم. من اکسترا اوردینری ام. که ینی خیلی معمولی. و خیلی معمولی بودن توی دنیای امروز چیز کار رابندازی نیس. الان اکسترا اگزاتیک بودن و اکستریم چارم داشتنه که کار بندازه. در کنارش مقدار زیادی پول و مقدار کمی اخلاق، شما رو لایف تایم گارانتی میکنه.

من ولی بی گارانتی ام. بیمه ی دعای مادر. یا اشک خاهر. که البته ندارم. و بهتر که ندارم. چون حال نمیکنم با سیسی بازی. با مسخره بازی حال میکنم. که متسفانه اینم فاکتور کار رابندازی نیس. چون جهان به سمت جدی شدن در حرکته. من قافله ی پَسم. البته نِوِر مایند. شما آوانگاردا برین ببینم کجا رو میگیرین. واسه ما معمولیا که البته رو به انقراضیم و با رنگ قرمز توی نقشه مشخص شدیم، دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداره. تقریبن بیشتر همسانانم مردن و بقیه توی فیلم های راه نیافته به جشنواره فجر و کتاب های قدیمی وجود دارند. من یه قبیله ی یه نفری ام. یه تک سر نشین. با پلاک زوج و شماره موبایل فرد. و شما ملتی هستید کیف و کوله و چمدون به دست، با صورت های سنگی و بی احساس تو صف ایساده، به سمت جدی شدن و اخم کردن و کمپین "نه به مسخره بازی" را انداختن. چون فک میکنین کار جالب و جدییه. در حالی که بزرگترین مسخره بازی، همین کمپین نه گفتن به زمین و زمانه، البته اینو هنوز کسی را ننداخته، خودم میخام را بندازم! چون من "مسخره باز" بزرگ قرنم. البته با بچه باز یا این چیزای غیر اخلاقی قاطی نشه. این فقط یه شغله. یه استعداد. یه ممر درآمد. آب باریکه. برای روزگار پیری و کوری. که خیلی هم دور نیست. کوری البته. چون پیری رو که رد کردم. فسیلی چیزی شدم. از من توی کتابها و آزمایش گا ها و مدرسه ها استفاده میشه. عبرت آیندگانم. و مایه افتخار گذشتگان. در عین حال دلتنگ دوستانم که در جنوبی ترین و گرم ترین و مرزی ترین نقطه ی ایران 20 هزار فرسنگ زیر دریا، در حال تبدیل شدن به طلای سیاه هستند.

نظرات  (۱)

۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۷ هولدن کالفیلد
تیتر عالی :))
پاسخ:
والا!

رو دادی بهشون.