در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

چی مگه تو دنیا مث این آرامش چشماته؟

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

ساعت یه رب به یکه تازه، و همه تو خونمون خابیدن. منم پوکیدم نشستم پای لب تاب آهنگ بی کلام بوی پیراهن یوسف گوش میکنم!!!! ینی واقعن نمیدونم انگیزم چیه. ولی خب میطلبه! چون من الان کلی کار دارم و هیچ حوصله ندارم هیچکدومشونو انجام بدم. یه جور سوگواری این مدلیی در درونم برپاست و سردمه خیلی. در حالی سردمه که شلوار جین پامه و جوراب . ولی کلن یخ زدم. رفتم کیف آبجوش آوردم واسه خودم. باهاش طواف میکنم! نمیدونم الان مهره اینقد سرده، دی بیاد چی میشه!

اون کاتالوگه یه چیزی حدود دو صفه اصلاحات براش فرستادن و الان فایلش زیر دستم بازه و هی میرم لایه ها رو خاموش روشن میکنم ولی زوووووووووووووووووووووووووووورم میاد بشینم اونجا تایپ کنم!!!! قبلنم نوشتم که حاضرم 72 ساعت بین فایلام بگردم و متنی که میخامو پیدا کنم ببرم تو فتوشاپ پیست کنم، ولی 3 دقه وخت نذارم همونو همونجا تایپ کنم. الانم هی عکسی که از اصلاحات مورد نظر برام فرستادنو نگا میکنم و باز هیچی به هیچی.

بعدش اون دختره یه چیزی میخاست سه روز منو دنبال کرده بود تو تلگرام و اس ام اس و زنگ و فلان، براش فرستادم دیگه خبری نبود ازش تا امروز. ینی همه خلن به خدا. بعد امروز پیش پرداختو ریخت عکس کارو براش فرستادم گفتم ببین دارم میبرم چاپ بشه ها! همین اوکیه؟! میگه آره دیگه همین باشه فقط عرضش بشه 90!!!! ینی دکتر مملکته بعد طول و عرضو از هم تشخیص نمیده. هیچ دیگه نشستم دوباره از اول درستش کردم.

صبم که خانوم مسئول زنگید و باز تز داد واسه کلاس بچه های ساعت آخر که من فقط گفتم باشه باشه. ینی هیچی دیگه نمیتونستم بگم. کلن اون موق که زنگ زد من تو حال خودم بودم و نمیتونستم اصن یادم بیارم اینی که الان داره میگه عوضش کن در حال حاضر چی هست!!! در این حد ینی.

بعدش الان فرداس و ساعت دهو نیمه و امروز بردم کارای دختره رو پلات بگیرم، مغازهه جاش عوض شده بود من پیداش نمیکردم، یه پسره اومد گفت چی میخای؟ گفتم پلات! گفت بده من برات میگیرم! گفتم چند و اینا. دیگه یه دو دقه ای حرف زدیم و فایلمو نگا کرد، بعد گفتم نه حالا بذا ببرم همون جای همیشگی اگه نشد میام اینجا! بعدش که اومدم بیرون از مغازه اومد گفت ببینم چجوری گرفته برات و چقد شد و اینا!

فلشم تو مغازهه جاموند. اومدم فوم برد بخرم دیدم نیس. زنگیدم چاپخونه تا گفتم الو پسره گفت فلشتو جا گذاشتی! گفتم ا! باشه میام میبرمش فردا. بعد رفتم یدونه فلش دیگه خریدم. چون میدونی؟ فلشی که یه شب بیرون از خونه بمونه، دیگه اون فلش سابق نمیشه!

قرار بود 16 گیگ باشه ولی پسره اشتبایی یه 8 گیگ داده. اومدم خونه دیدم. ینی اون موق تو مغازه دستم پر بود و داشتم ابعاد کارو حساب میکردم تو سرم ببینم دوتا فوم بسته یا نه، نگا نکردم ببینم چی به چی شد. چون اول یه هشت گیگ گرفتم بعد عوضش کردم. به جون خودم الان این فروشنده هه دختر بود این سوتی رو داده بود فردا جوکش در میومد. اما چون پسره و پسر خوبیم هست و من قبلنم ازش خرید کردم نمیام براش جک بسازم. در کل ولی حواسشو باید جم میکرد دیگه!

بازم ازم پرسیدن این کارا رو پلات کردی؟ سایزش چنده؟ چقد ازت گرفت؟ بعد همشونم میگفتن خوب گرفته!!! قیمتش همینه!! :|||

نفهمیدم چرا واقعن. حالا اون یکی پسره رو کمی حق میدم بهش، چون میرم مغازش بعضی وختا، مثلن شاید فک کرده چرا پلاتمو نبردم پیش این! ولی اونیکی رو اصن یه مدادم ازش نخریدم تا حالا، همینجوری اومد بیرون از مغازه گفت اینا پلاته و چند و کجا و فلان. خب البته بعدش مجبور شدم برم ازش چسب فوم بخرم وی در ادامه افزود دسگاه من شیش رنگه! دسگاه اونا چار رنگه. گفتم ا! :)

چی بگم خب؟!

هنوزم اون کاتالوگه رو درست نکردم و بازم سرده خونه، و چارشنبه ام خیلی نزدیکه. همکارمم بهم تو تلگرام گفت فردا دهه ی اول محرمه با روسری صورتی نیای! :)))) حالا باید بگردم دنبال مقنعه مشکی. چون قرار بود بخرم و امروز که رفتم بیرون انقد حواسم به خریدن فوم بود اصن یادم رفت. بعدشم کلن عجله داشتم برم بالا سر کارم وایسم که این پسره گند نزنه وخت جم کردنش دیگه به مقنعه فک نکردم.

اینم بگمو برم، خانوم مسئول بهم اس ام اس داده بود که فیلتر شکن داری شما واسه فیس بوک رفتن و فلان؟ گفتم نه! ینی با خودم فک کردم شاید تریک کوئشنی، گشت اخلاقی نامحسوسی چیزی باشه! :)))

والا به خدا! امنیت شغلی نداریم که! حالا بگم دارم میگه تو قوانین مدرسه نیس که معلما برن فیس بوک!