در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

تو بارون پا گلی میشه ولی ما بریم، ما بریم

يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ق.ظ

حدود یه ساعتی هست که حال خوبی دارم. چون کل امروز حال خوبی نداشتم که خب تقصیر خودم بود. دیشب که داشتم میخابیدم یه درد کمی توی سرم بود که اگه همون موق یه قرص میخوردم خوب میشد ولی حال نداشتم و بعدشم پتوم خیلی محکم بغلم کرده بود نمیتونستم پاشم از جام. اینکه تا چارو نیم صب بیدار نشستم و کار اجرا کردم دلیلش این بود که کل روز جمعه رو تو تخت دراز کشیدم و هری پاتر و سُرسِرِرز اِستون میخوندم. وینگاردیوم لویوسا هم بزرگترین دستاوردم بود که ورد به پرواز در آوردن اجسام است! البته باید خیلی با دقت وینگ-گار-دیوم لیوی-و-سا تلفظ بشه تا جواب بده و خب قبلشم به یه چوب دستی احتیاج دارین و همه ی اینا منوط به ویچ یا ویزارد بودن شماست. که عمرن اگه باشید. پس بیخیال.

بعدش اینکه امروز مدرسه شورا داشتیم و من نرفتم. ینی دیشب یادم بود. بعد صب یادم رفت. ساعت سه و نیم یادم اومد که دیگه دیر بود. در کل ولی تصمیمی برای رفتن نداشتم. چون حوصله نداشتم و راه دوره و سخت و طولانی. و خب  مسئله ی چی بپوشم و مشکل اینکه سرم درد میکنه و افکار شوم خب که چی؟ و چرا من باید برم اصن؟ برم چی بگم؟ و بی انگیزگی و پاییز بودن فصل و کوتاه بودن روز و هوای آلوده ی تهران و شارژ نداشتن موبایل و لاک داشتن ناخونا و این جور چیزا.

البته بعدش همکارم زنگید بهم و پرسید که چرا نیومدم. گفتم یادم رفت. چه خبر بود حالا؟ گفت فیل یو این لیتر. حالا نه دقیقن این. گفت میگم بهت بعدن اونایی که به ما ربط داشتو. که لابد هنوز بعدن نشده. چون چیزی نگفته. این همکارم دختر خوبیه. ولی خب تصمیم گرفتم زیاد باهاش صمیمی نشم. ینی کلن من با هیچ کدوم از همکارام زیاد صمیمی نمیشم. دوس ندارم از حیطه ی همکاری اونور تر بیان. بیکاز در آر کانسیکونسزز. بعدشم همین همکارم اون روز به عنوان راهنمایی به من گفت با این چیزایی که گفتی میدونی من اگه جای تو بودم چیکار میکردم؟ گفتم نه نمیدونم! گفت گریه میکردم. که خب البته دروغم نمیگفت. من دیدم که به خاطر این چیزا گریه کنه. ولی خب من به خاطر این چیزا گریه نمیکنم. ینی بخام بگم انقد دارم که براش گریه کنم که دیگه به این مسائل مجال نمیرسه. در کل ولی از گریه کردن خوشم نمیاد.

از گریه نکردن خوشم میاد. و از اهمیت ندادن. و از فراموش کردن. و از جواب ندادن. از بدرک گفتن. از اینکه توی چشمات نگا کنم و بگم

What were u doing all this time? Rolling around with ur precious friends? Good. Have fun. But do not ever come to me agine. Not because I hate u or mad at u. well, I was.

“was”! past tense, now its like I don’t even know u. because the guy I loved, the guy I trusted more than anyone on the planet, is gone. actualy I think that he never was there. like I just made u up in my mind. I was a stupid delusional child. I was fool thinking its all about friendship and honesty and trust. Because apparently it wasn’t. sad part? I never hesitated. I chose u. and I was sure as hell that if its ever comes to pick between u and anybody else, I would gladly choose u.

doesn't matter any more. now its all about letting go and move on.

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">