در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

I live in a reverie in the back of my mind

دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ
خب اگر فک میکردید که تا الان مردم، خبر خوب اینکه نمردم. اگرم فک میکردید تا الان خوب شدم، خبر بد اینکه نخیر. خوب نشدم. احتمالن سرطان گوشی چیزی گرفتم. چون سرطان چیزیه که از شما یه قهرمان میسازه. و من الان چی کم دارم تو زندگیم؟ کمی سرطان و یک قهرمان. ینی اینکه دارم با عالم و آدم و بالاخص خانوم مسئول میجنگم، کافی نیست. چون جنگیدن با عالم و آدم از شما یک ضد قهرمان و یک تبعیت نکننده از قوانین که متمایل به گستاخی و بیشعوری و این چیزاس میسازه. ولی جنگیدن با سلول های سرطانیه توی خودتون از شما یک قهرمان و بلکم یک ابر قهرمان میسازه. این چیزیه که کردن تو مغز من و شما. که با عالم و آدم سازش کن ولی با خودت بجنگ. ینی انقد با همه سازش کن و لبخند بزن که سرطانی چیزی بگیری بعد وایسا با اون بجنگ تا بعد از اینکه به زور کیمو و پیوند مغز استخون و پرتو درمانی و انرژی درمانی و طب سنتی و 16 روش سامورایی عمرتو از 4 سال باقی مونده به پنج سال و نیم افزایش دادیم و کچل و لاغر و زرد و پر از بخیه و زخم شدی، مثل یه قهرمان از تو تجلیل کنیم.
 
حالا من که دنبال قهرمانی و تجلیل نیستم. حتا دنبال سرطان. به گمونم سرطانم دنبال من نباشه. چون من مبارز خوبی نیستم. ولی حرص در بیار خوبیم. در کل بخای بدونی، آیم بیگ ات تکستینگ اند ساک ات فایتینگ.
Because l don't have any thing to fight for. I don't even have a person to text to. I'm completely alone in this. In life. And in death.
U might not get it now, but don't worry bro, U'll learn eventually, I however am a fast leaner. 

نظرات  (۱)

You've got that reverie to fight for. On fighting with oneself vs others you couldn't be more right! 
پاسخ:
:)